قهرمانان شاهنامه
مهدی افشار
چند سالی است برای یاریرساندن به عزیزی که سخت درگیر تدوین شاهنامهای به نثر است و اهتمامی تمام دارد که متن منثور را بهشیوهای نظاممند در برابر کلام منظوم قرار دهد، نه به تفنن که به تعمق، درگیر شدهام و بیهیچ مجاملهای در این پهندشت رنگارنگ که هم اسطوره است و هم تاریخ، هم زندگی است و هم مرگ، هم خرد است و هم بیخردی، هم اندوه است و هم شادی، هم پیروزی است و هم ناکامی، یافتههای بسیار داشتهام که بیاختیار من را به ستایش واداشته است و دریغم آمد آنچه را یافتهام با فارسیزبانان و بهویژه هموطنان و فراتر با جوانان که با حیات ملی خویش بیگانه شدهاند، سهیم نشوم.
یکی از این بازیافتهها که -شاید- دیگر شاهنامهپژوهان بدان نپرداختهاند، بسیاری مادران خارجی قهرمانان ملی ما هستند که با وجود آنکه مادرانشان از سرزمینی دیگر و حتی از سرزمین دشمنکیش ایرانزمین بودهاند، اما در دامان خود به همت پدر و بذر پدرانه پهلوانان و قهرمانانی پروردهاند،ستودنی.
نخستین این قهرمانان رستم دستان است؛ قهرمان و پهلوان اسطورهای ایرانزمین که همه اورنگ شهریاری کیانیان به لطف و همت او و کوشش و تلاش او پایدار مانده است، وگرنه همانگاه که کاووس، شاه جوان نابخرد، به سودای پرواز در مازندران -سرزمینی ناشناخته در شاهنامه که متفاوت از مازندران یا تپورستان کنونی است- فرود آمد و اسیر دیوان و شاه مازندران شد، طومار شاهنشاهی کیانیان در هم پیچیده شده بود.
رستم
رستم، فرزند زال، از مادری به نام رودابه است که رودابه خود دختر مهراب و سیندخت کابلی است. زال شیفته و عاشق رودابه میشود و سیندخت نگران است که سام نریمان و منوچهرشاه از این پیوند به خشم آیند و دودمان مهراب کابلی را در هم بپیچند؛ چنانکه وقتی مهراب داستان عشق آن دو دلداده را میشنود، شمشیر از نیام برمیکشد تا سر رودابه را از تن جدا کند و سیندخت به زاری از شوهرش میخواهد که رودابه را نکشد و مهراب میگوید:
...
همم بیم جانست و هم جای ننگ
چرا بازداری سرم را ز جنگ
اگر سام یل یا منوچهرشاه
بیابند بر ما یکی دستگاه
ز کابل برآید به خورشید دود
نه آباد ماند نه کشت و درود
...
پس آگاهی آمد به شاه بزرگ
ز مهراب و دستان سام سترگ
ز پیوند مهراب و وز مهر زال
وزان ناهمالان گشته همال
آنگونه که از شاهنامه برمیآید در روزگار منوچهر تا روزگار بهمن، فرزند اسفندیار (اردشیرشاه)، هیچگاه زابلستان (سیستان) بخشی از ایران نبوده و فقط تابع ایران بهشمار میآمده است و کابل سرزمین نیمهمستقلی بوده که شاهان آن به زابلستان (زال و رستم) خراج میدادهاند و داستان شغاد، برادر رستم و کشنده او، مؤید این امر است.
سیاوش
سیاوش، قهرمان ایرانزمین، از مادری تورانی است؛ همو که نماد پاکی و نجابت، مظهر اخلاق و شرافت است، همو که داستان زندگیاش در جایی نیمنگاهی دارد به یوسف سامی؛ آنجا که از وسوسه سودابه میگریزد و دودیگر نیمنگاهی دارد به ابراهیم بتشکن، آنجا که از میان کوه آتش، سرخروی و شادمان و پرنشاط میگذرد و سهدیگر سوگ او همچنان در لایههای زیرین ذهنی سوگواریهای امروزمان بهنوعی حضور دارد. مادر سیاوش دختر زیباروی تورانی است که نیمهشبان از چنگال پدر نابهشیار خود میگریزد و به جنگل پناه میبرد و توس و گودرز او را مییابند و بر سر تصاحب او خصمانه روبهروی یکدیگر قرار میگیرند و سرانجام داوری به کاووس میرسد و طبعا آن که تصاحب میکند، کاووس است و سیاوش ثمره و میوه این پیوند است.
...
به بیشه یکی خوب رخ یافتند
پر از خنده لب هر دو بشتافتند
بدو گفت گیو ای فریبندهماه
تو را سوی این بیشه چون بود راه
چنین داد پاسخ که من را پدر
بزد دوش و بگذاشتم بوم و بر
بدو گفت من خویش گرسیوزم
به شاه آفریدون کشد پروزم
بت اندر شبستان فرستاد شاه
چند سالی است برای یاریرساندن به عزیزی که سخت درگیر تدوین شاهنامهای به نثر است و اهتمامی تمام دارد که متن منثور را بهشیوهای نظاممند در برابر کلام منظوم قرار دهد، نه به تفنن که به تعمق، درگیر شدهام و بیهیچ مجاملهای در این پهندشت رنگارنگ که هم اسطوره است و هم تاریخ، هم زندگی است و هم مرگ، هم خرد است و هم بیخردی، هم اندوه است و هم شادی، هم پیروزی است و هم ناکامی، یافتههای بسیار داشتهام که بیاختیار من را به ستایش واداشته است و دریغم آمد آنچه را یافتهام با فارسیزبانان و بهویژه هموطنان و فراتر با جوانان که با حیات ملی خویش بیگانه شدهاند، سهیم نشوم.
یکی از این بازیافتهها که -شاید- دیگر شاهنامهپژوهان بدان نپرداختهاند، بسیاری مادران خارجی قهرمانان ملی ما هستند که با وجود آنکه مادرانشان از سرزمینی دیگر و حتی از سرزمین دشمنکیش ایرانزمین بودهاند، اما در دامان خود به همت پدر و بذر پدرانه پهلوانان و قهرمانانی پروردهاند،ستودنی.
نخستین این قهرمانان رستم دستان است؛ قهرمان و پهلوان اسطورهای ایرانزمین که همه اورنگ شهریاری کیانیان به لطف و همت او و کوشش و تلاش او پایدار مانده است، وگرنه همانگاه که کاووس، شاه جوان نابخرد، به سودای پرواز در مازندران -سرزمینی ناشناخته در شاهنامه که متفاوت از مازندران یا تپورستان کنونی است- فرود آمد و اسیر دیوان و شاه مازندران شد، طومار شاهنشاهی کیانیان در هم پیچیده شده بود.
رستم
رستم، فرزند زال، از مادری به نام رودابه است که رودابه خود دختر مهراب و سیندخت کابلی است. زال شیفته و عاشق رودابه میشود و سیندخت نگران است که سام نریمان و منوچهرشاه از این پیوند به خشم آیند و دودمان مهراب کابلی را در هم بپیچند؛ چنانکه وقتی مهراب داستان عشق آن دو دلداده را میشنود، شمشیر از نیام برمیکشد تا سر رودابه را از تن جدا کند و سیندخت به زاری از شوهرش میخواهد که رودابه را نکشد و مهراب میگوید:
...
همم بیم جانست و هم جای ننگ
چرا بازداری سرم را ز جنگ
اگر سام یل یا منوچهرشاه
بیابند بر ما یکی دستگاه
ز کابل برآید به خورشید دود
نه آباد ماند نه کشت و درود
...
پس آگاهی آمد به شاه بزرگ
ز مهراب و دستان سام سترگ
ز پیوند مهراب و وز مهر زال
وزان ناهمالان گشته همال
آنگونه که از شاهنامه برمیآید در روزگار منوچهر تا روزگار بهمن، فرزند اسفندیار (اردشیرشاه)، هیچگاه زابلستان (سیستان) بخشی از ایران نبوده و فقط تابع ایران بهشمار میآمده است و کابل سرزمین نیمهمستقلی بوده که شاهان آن به زابلستان (زال و رستم) خراج میدادهاند و داستان شغاد، برادر رستم و کشنده او، مؤید این امر است.
سیاوش
سیاوش، قهرمان ایرانزمین، از مادری تورانی است؛ همو که نماد پاکی و نجابت، مظهر اخلاق و شرافت است، همو که داستان زندگیاش در جایی نیمنگاهی دارد به یوسف سامی؛ آنجا که از وسوسه سودابه میگریزد و دودیگر نیمنگاهی دارد به ابراهیم بتشکن، آنجا که از میان کوه آتش، سرخروی و شادمان و پرنشاط میگذرد و سهدیگر سوگ او همچنان در لایههای زیرین ذهنی سوگواریهای امروزمان بهنوعی حضور دارد. مادر سیاوش دختر زیباروی تورانی است که نیمهشبان از چنگال پدر نابهشیار خود میگریزد و به جنگل پناه میبرد و توس و گودرز او را مییابند و بر سر تصاحب او خصمانه روبهروی یکدیگر قرار میگیرند و سرانجام داوری به کاووس میرسد و طبعا آن که تصاحب میکند، کاووس است و سیاوش ثمره و میوه این پیوند است.
...
به بیشه یکی خوب رخ یافتند
پر از خنده لب هر دو بشتافتند
بدو گفت گیو ای فریبندهماه
تو را سوی این بیشه چون بود راه
چنین داد پاسخ که من را پدر
بزد دوش و بگذاشتم بوم و بر
بدو گفت من خویش گرسیوزم
به شاه آفریدون کشد پروزم
بت اندر شبستان فرستاد شاه