«ندا عابد»، مدیرمسئول نشریه ادبی «آزما» و روزنامهنگار در گفتوگو با «شرق»:
مشکلات کاغذ همواره وجود دارد
گفتوگو با یک روزنامهنگار همواره برای من سخت است، این موضوع وقتی پیچیدهتر میشود که خود سوژه درباره شرایط و سختیهای روزنامهنگاری در ایران باشد. «ندا عابد» سالهاست پلههای روزنامهنگاری را درنوردیده و به مدت 28 سال است که مدیرمسئولی نشریه ادبی «آزما» را بر عهده دارد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
فرانک آرتا-روزنامهنگار: گفتوگو با یک روزنامهنگار همواره برای من سخت است، این موضوع وقتی پیچیدهتر میشود که خود سوژه درباره شرایط و سختیهای روزنامهنگاری در ایران باشد. «ندا عابد» سالهاست پلههای روزنامهنگاری را درنوردیده و به مدت 28 سال است که مدیرمسئولی نشریه ادبی «آزما» را بر عهده دارد. یکی از اهدافم در این سالها، گفتوگو با روزنامهنگاران با گرایشهای مختلف بوده است؛ چون همیشه آنها سراغ قشرهای مختلف جامعه میروند و مشکلات و دردلهایشان را رسانهای و خود را درگیر موضوعاتی میکنند که حتی ربطی هم به آنها ندارد. اما اقتضای این حرفه همین است. با این حال، کمتر کسی است که سراغ روزنامهنگاران و بهطور کلی رسانهنگاران برود. حرف و حدیث و خاطرات درباره فضای روزنامهنگاری ایران زیاد است. برخی از مسائل قابل مطرح و گفتنی هستند، اما قطعا یکی از کاستیهای این گفتوگو، «ناگفتنی»های آن بود. این گفتوگو میشد عمیقتر و دقیقتر شود، اما چون انسان در محدوده جغرافیا و تاریخ قابل تعریف و تحلیل است، پس عمق هر موضوع بستگی به زیستجهان و موقعیت زندگی پیرامونی آن دارد. این مصاحبه در شرایط پیش از جنگ 40روزه (جنگ رمضان) انجام شد، اما قطعی اینترنت و مسائل دیگر که همگان میدانند، موجب شد امروز منتشر شود. «ندا عابد» دکترای رشته ادبیات و فارسی دارد و هماکنون در دانشگاه نیز تدریس میکند. او همچنان پرشور درباره حرفه روزنامهنگاری حرف میزند.
شما سالها کار مطبوعاتی انجام دادهاید و اخیرا هم بیستوهشتمین سال انتشار مجله ادبی «آزما» را جشن گرفتهاید. بالطبع ۲۸ سال کار مطبوعاتی، آنهم در بخش خصوصی، آسان نیست و طاقتفرساست. حس و حالتان چیست؟
من نزدیک 33 سال است کار مطبوعاتی میکنم. از 17، 18سالگی کار خبرنگاری را شروع کردم تا اینکه «آزما» در ۹ دی ۱۳۷۷ مجوز انتشار گرفت. البته پس از هشت سال همزمان دو مجله منتشر میکردم که یکی از آنها به دلیل بیپولی تعطیل شد، ولی انتشار «آزما» را تا امروز توانستیم ادامه دهیم. من همواره به عنوان یک خبرنگار افتخار دارم این مسیر شغلی را ادامه میدهم. مصاحبههایی را که دوست دارم، در هر شماره مجله دستکم یکی از آنها را خودم انجام میدهم. یادم میآید چهار، پنج سال گذشته ویژهنامهای منتشر کردیم درباره حضور چشمگیر خانمهای خبرنگار در تحریریهها و اینکه چه عواملی باعث شد حضور زنان در عرصه روزنامهنگاری پررنگتر شود. سراغ یکی از همکاران مرد قدیمیام که الان سردبیر یکی از روزنامههای مطرح است رفتم. موضوع را با ایشان مطرح کردم و با تعجب گفت چرا خودت آمدی؟ گفتم پس چه کسی باید میآمد؟ گفت: الان تو مدیرمسئول هستی و باید برای این کار خبرنگار میفرستادی! گفتم چه ربطی دارد. من قبل از هر چیز خبرنگار هستم. به هر حال ماجرای 28 سال خبرنگاری بدون هیچ تعارفی یکجور جنون است؛ چون خیلی از نشریاتی که همراه ما شروع کرده بودند، برخی از آنها تعطیل شدند که واقعا تعطیلی هرکدامشان قلبم را فشرد، زیرا خاموشی هر رسانه، یک ضایعه است و جبرانشدنی نیست. البته خدا را شکر بعضیها هم توانستند ادامه بدهند؛ چون فضاهای پشتیبانی و حتی اسپانسری حزبهای سیاسی را داشتند. این دوستان به هر حال خطمشی فکریشان به آنها نزدیک بود. البته بد هم نیست، ولی من هیچوقت نتوانستم یا در واقع نخواستم در چنین شرایطی قرار بگیرم. من همراه با سردبیر نشریه که از روز اول با هم شروع کردیم، دیدگاهمان این بود که فرهنگ مملکت بحثی کاملا جدی است و با رفتن زیر علم فلان حزب و فلان دیدگاه سیاسی نمیتوان کار فرهنگی کرد. البته خیلی سخت است و واقعا قصد شعاردادن ندارم. شاید ما هم باید فکر میکردیم کاغذ بهتر و چاپ رنگی بهتر، مخاطب را بیشتر جذب میکند. بالاخره با همه سختیها به اینجا رسیدیم. امیدوارم خداوند کمک کند از این به بعد هم بتوانم ادامه دهم.
گفته میشود روزنامهنگاری با علاقه و عشق آغاز میشود، اما ادامه آن به دلیل مشکلاتی که سالهاست گریبانگیر مطبوعات ما شدهاند، نوعی شیفتگی و شیدایی را میطلبد. اغلب اوقات هم برای برخیها، مطبوعات به سکوی پرشی تبدیل میشود در راستای رسیدن به اهداف سیاسی و حزبیشان. اما راهی که شما پیمودهاید، اگر از بیرون نگاه شود، به نظر میرسد پشت آن تفکر عقل معاشی وجود ندارد. در محیطی که حاکمیت مردانه بر آن غالب بوده، چگونه دوام آوردهاید؟ تازه چند سالی است میشنویم فلان روزنامه، سردبیر زن دارد یا تکاپوهایی در این مسیر شاهد هستیم؛ چون واقعا زنان روزنامهنگار تلاش زیادی کردهاند.
خب واقعیت این است که مهم انگیزه برای انجام هر کاری است. من ابتدا اصلا به عنوان یک کار به انتشار «آزما» فکر نکرده بودم. انگار نوعی وظیفه همراه با علاقه شخصی بود. با این کار هم بیگانه نبودم و میدانستم درآمدی ندارد، ولی واقعا فکر نمیکردم شرایط مطبوعات اینقدر فاجعهبار شود. تصور یک حرکت آهسته و پیوسته را داشتم، اما نه با این حجم از مشکلات که در کشور هر روز بر سر راه مطبوعات سبز میشوند و البته پیشرفتهای تکنولوژیکی که کلا جهان رسانه را تحت تأثیر قرار داده است. با این حال، واقعیت این است که در همان کشورهایی که مهد پدیدآمدن فضای مجازی و هوش مصنوعی هستند، هنوز نشریات متعددی منتشر و با اعتبار هم منتشر میشوند که فرقی نمیکند کاغذی هستند یا الکترونیکی، مهم «رسانه» است؛ هرچند من همچنان با نسخه کاغذی بیشتر کنار میآیم. مهم این است که هنوز تحلیلها و مقالههای «نیویورکتایمز»، «اکسیوس» و «بیبیسی» سرنوشت بسیاری از تصمیمات جهانی را میتواند تغییر دهد. اینها موضوعات مهمی هستند که مثل همیشه از آن غافل هستیم و احتمالا چند سال دیگر افسوس این غفلت را میخوریم. همیشه همینطور بوده و حالا در چنین فضایی، بیایی مجله ادبی منتشر کنی و خانم هم باشی، بستهای پردردسر است.
من دانشگاه تدریس میکنم. گاهی اوقات برای دانشجویانم درباره نحوه زندگی و تفکر نسل خودم تعریف میکنم و آنها با نگاه عاقل اندر سفیه به من نگاه میکنند و میبینم بهشدت با آن فضا بیگانه هستند. برای آنها قابل فهم نیست که اگر فلان چیز را دوست دارید، برای رسیدن به آن باید سختی بکشید. حرف شما درباره فضای مردانهتر مطبوعات آن زمان کاملا درست است. حدود شش سال پیش یکی از معاونان مطبوعاتی از من خواستند جلسهای با هم بگذاریم و پنج، شش ماه طول کشید چنین اتفاقی بیفتد.
پنج، شش ماه؟
بله. من فکر میکردم چرا باید مطبوعات ما زنانه و مردانه باشد. خب من کاغذ میخرم، فلان همکار آقا هم کاغذ میخرد. من گفتوگو میکنم و مینویسم، فلان آقا هم گفتوگو میکند و مینویسد. پس چرا زنانه و مردانه شود؟ بالاخره این جلسه به اصرار دوستان تشکیل شد و عدهای صحبت کردند و من آنجا تازه متوجه شدم اساسا یکسری اتفاقات برای زنان فرق میکند. تصور کنید مثلا ۲4 سال پیش مجله من در چاپخانه یکی از روزنامههای بزرگ منتشر میشد. من دو، سه بار حوالی ساعت 10، 11 شب برای نظارت بر چاپ مجله به آنجا رفتم. میدیدم کارگران چاپخانه هرکدام به طرفی فرار میکنند تا لباس مناسبی بپوشند؛ چون لباس رکابی تنشان بود. اما خوشبختانه الان که گاهی به چاپخانه میروم، میبینم چقدر رفتارشان فرق کرده است. نه به دلیل اینکه منِ خانم وارد آن فضا شدم، بلکه اصولا نگرش آنها به این مسئله تغییر کرده است؛ چون تعداد زنانی که در این چاپخانهها کار و رفتوآمد میکنند، زیادتر شده است و دیگر شرایط اقتضا نمیکند که محیط کارگری آزاد مردانه به این شکل ادامه پیدا کند و فقط مختص مردان باشد. حالا از اینجا بگیرید تا تحریریههای روزنامهها. به یاد میآورم زمانی من در روزنامهای تنها دبیرسرویس زن بودم. همه آقایان تا پاسی از شب در تحریریه میماندند. آنموقع سنم کمتر بود و فکر میکردم طبیعی است، اما امروز در همین روزنامه «شرق» تعداد زنان تحریریه از مردان بیشتر است. همین حضور ظریف زنانه نهفقط به معنای شخصیت بیرونی، بلکه به معنای ریزبینی و سختکوشی است که یک خبرنگار به آن نیاز دارد. این نکته در عملکرد زنان بارز است. به همین دلیل کلا جامعه امروز مانند سالهای نوجوانی ما نیست.
درباره سختیها پرسیدید؛ باید بگویم چهار ماه پیش کاغذ مصرفی مجله، بندی 800 هزار تومان بود، اما همین امروز صبح که قیمت کردم، شد بندی هشت میلیون تومان! شما فکر کنید برای یک مجله تخصصی که مخاطبانش خاص از طبقه دانشجو و استادان دانشگاه، یعنی طبقهای که درآمد بالایی ندارد هستند، چه اتفاقی میافتد؟ آنها میخواهند مجله بخرند، ولی همینطور قیمت کاغذ و در نتیجه قیمت مجله لحظهای بالا میرود و هیچکس هم پاسخگوی این وضعیت نیست. من از این رنجهایی که شب تا صبح بیدار میمانم و در خانه قدم میزنم یا اینکه مقداری زیورآلات میفروشم تا از درآمدش بتوانم مجله را چاپ کنم، خیلی کشیدهام.
راستی داستان این احضار چه بود؟
یک بار برای شما تعریف کردم. قضیه از این قرار بود که واژهای را نتوانسته بودند بخوانند. من واقعا دو هفته در تلاطم روحی عجیب و غریبی بودم، دست آخر هم گفتند پس منظور شما چیز دیگری بود. آن زمان اسم کتابی را آقای قاضی در واقع بهمثابه اسم یکی از ائمه گرفته بود و فکر کرده بود ما خدای نکرده توهینی کردهایم. آن لحظه که در راهروی دادگاه رسانه منتظر بودم تا صدایم کنند، دائم با خودم فکر میکردم خدای من، ما که در مجله از مباحث دینی چیزی نداریم. خیلی درباره آن فکر کردم و به نتیجهای هم نرسیدم. وقتی هم وارد دادگاه شدم، در مقابل عصبانیت دادستان وقت، خونسرد نشستم و گفتم من چیزی ننوشتهام. ایشان فریاد میزدند یعنی چه که چیزی ننوشتهاید؟ گفتم لطف کنید و اسم این کتاب را در اینترنت جستوجو کنید یا من خودم برایتان کتاب را میخرم. حتی در کتابخانه دفترم هم موجود است. تازه من نه، یکی از نویسندگان بزرگ مملکت درباره این موضوع بارها صحبت کردهاند. بعد هم خوشبختانه موضوع ختم به خیر شد. اما اعصاب من خیلی به هم ریخت. قدیمیها میگفتند «آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است». چیزی خدمت شما بگویم؛ شاید تا دو دوره قبل از ریاستجمهوری یعنی قبل از دوره آقای رئیسی، هر بار که انتخابات نزدیک میشد، دوستان من در مطبوعات زنگ میزدند و بعد از احوالپرسی به من میگفتند نمیخواهی مجلهات رنگی یا تعداد صفحات آن بیشتر شود؟ پاسخ میدادم نه. میگفتم ترجیح میدهم سیاهوسفید بماند، اما مخاطبانش کنارم بمانند. بعد از انتخابات دیگر تماس نمیگرفتند. بعد کمکم جا افتاد که «آزما» علاقهای به عضویت در هیچ حزب و گروهی ندارد و فقط فرهنگ ایران برایش مهم است و بس. شماره اول «آزما» که منتشر شد، یک روز برای کار پژوهشی دوره فوقلیسانسم به کتابخانه دانشگاه تهران رفتم. آن زمان باید در برگهدانها به دنبال کارت مربوط به کتاب یا سندی که میخواستی میگشتی. همینطور که یکییکی برگهها را میگشتم، ناگهان برگهای دیدم که روی آن نوشته بود «مجله آزما» و نام مدیرمسئول و سردبیر هم آمده بود و سال انتشار و... . با خودم فکر کردم اگر قرار بود تا آن روز کار مفیدی کرده باشم، این همان کار است و عهد کردم ادامهاش بدهم و دلم روشن شد با خودم و گفتم همین یک برگه کافی است. امروز هنوز هم من و شما وقتی مثلا مجلاتی مثل «یغما»، «سخن»، «ایرانشهر» و... را باز میکنیم، انبوهی از مطالب فرهنگی و ادبی را میبینیم که مثل نوری بر شرایط جامعه آن روز و امروز ایران میتابند و این کم چیزی نیست. این کارکرد تاریخی مطبوعات است که من بسیار به آن اعتقاد دارم. البته الان مرجعیتی که ما برای رسانه دنبالش میگردیم، دیگر در نشریات کاغذی نیست، اما پیامرسانی تاریخی بر دوش نشریات تخصصی همچنان باقی مانده است.
به هر حال آدم باید فرزند زمانه خودش باشد. با وجود مشکلات اقتصادی نشریات کاغذی و با حضور مافیای کاغذ، چرا آن را به شکل آنلاین منتشر نمیکنید؟
به دلیل اینکه مخاطب «آزما» یا نشریاتی شبیه آن بیشتر افرادی هستند که خیلی کم در فضای مجازی پرسه میزنند. مثلا فرض کنید فلان استاد مسن دانشگاه تهران اگر مجله سر وقت منتشر نشود، تماس میگیرد چرا مجله منتشر نشده. و البته مایه خوشحالی است. خدا رحمت کند آقای دکتر محمود عبادیان را که استاد من در دوره کارشناسی ارشد بودند. یادم است یک بار چک 100 هزار تومانی که آن زمان پول هنگفتی بود به دفتر مجله اهدا کردند. تعجب کردم. به ایشان زنگ زدم و گفتم دکتر جریان چیست؟ گفتند وظیفه ما این است به نشریات کمک کنیم. تا امروز مجلاتی مثل «آزما» هنوز به شکل مکتوب منتشر میشوند. پس فرزند زمانه خود هستیم. البته نسخه پیدیاف مجله روی سایت برای خرید در دسترس است یا در کتابفروشیهای آنلاین بالاخره مخاطبان سراغ آن میروند. ولی مخاطبی که برای مجله کاغذی پول میدهد، لذت بوی کاغذ را همچنان دوست دارد. اصلا لمس کتاب کاغذی و خواندن آن لذتی وافر دارد. با این حال مشکلات خرید کاغذ همچنان باقی است.
حتما میدانید آرمانهای نسل دهههای 50 و 60 با نسلهای بعدی خیلی فرق کرده است. از قرار معلوم بسیاری از آرمانهایشان با کارتهای بانکی قابل تغییر هستند. با آنها چه باید کرد؟
برای شما مثالی میزنم. زمانی که صادق هدایت کتاب «بوف کور» را در هند نوشت. در واقع سفری به هند رفته بود و موقع برگشتن با دستگاههای پلیکپی قدیمی که دسته آن میچرخید، اگر اشتباه نکنم 80 نسخه از آن کتاب را کپی میکند و به تهران میآورد و به دوستان نزدیکش مثل شهید نورایی، بزرگ علوی و دیگران میدهد تا بخوانند. همزمان با صادق هدایت ما نویسندهای داریم به نام «محمد حجازی» ملقب به «مطیعالدوله» که سناتور دربار شاه بود و داستانهای مثلث عشقی زیاد مینوشت مثل کتاب« زیبا» و... . اغلب کتابها هم عنوان زنانه داشت. من از مادرم شنیدم ظاهرا برای خانمهای اشرافی و طبقه مرفه آن زمان خیلی جذابیت داشته و بهاصطلاح پز خواندن این کتابها را به یکدیگر میدادند. چون سرگرمیهای آن زمان هم محدود و بالاخره خواندن این کتابها یک جور ژست بوده. هیچکدام از کتابهای حجازی زیر 400، 500 صفحه نیست و همگی با جلد اعلا منتشر میشدند. یعنی الان در هر کتابخانهای دنبال آن بگردید، همگی جلدهای شیک و شمارگان بالا دارند. حالا اگر شما همینجا روبهروی دوربین از مخاطبان بپرسید صادق هدایت را میشناسید یا مطیعالدوله حجازی را، بدون شک همگی صادق هدایت را میشناسند. پس باور کنیم که زمان، بهویژه در عرصه فرهنگ، غربالگر بسیار بیرحمی است. این نسلی که ما درباره آن صحبت میکنیم، بهاصطلاح خوره کتاب نیستند، اما دستکم میدانند چه میخواهند. اما خیلی از ماها اسیر این بودیم که دیگران چه میخواهند. از خوبیهای نسل فعلی این است که میداند چه میخواهد. پی خواستهاش میرود؛ حالا یا زمین میخورد یا پیشرفت میکند.
حرف شما درست است، اما اگر جامعهشناسانه به این موضوع نگاه کنیم، هر کار فرهنگی–هنری زمانبر است. اما در کشورهای توسعهیافته همیشه روزنامهنگاران و رسانهها نقش سازندهای دارند و اصلا تاریخ را مینویسند. چقدر روزنامهنگاری ایران در حال حاضر میتواند چنین ادعایی داشته باشد؟
علتش این است که ما همواره زیر فشار کار کردهایم. یعنی آن کسی که بلد است چیزی را بنویسد ولی به او ایراد میگیرند، توانمندتر از آن کسی است که در آزادی مطلق صبح از خواب بلند میشود و در مثلا «نیویورکتایمز» تیتر میزند و فلان سناتور را جابهجا میکند. اما اینکه الان ما در مطبوعات و رسانهها مرجعیت نداریم به دو علت است: یکی سانسوری که بالاخره حاکم است و دوم شاید از ریسکناپذیری مدیران نشریات و خبرگزاریها نشئت میگیرد. ضمن اینکه ایرادی که به همین روزنامه «شرق» میتوانم داشته باشم شاید این است که دو صفحه وسط روزنامه را با فونت ریز مصاحبهای تخصصی از فلان شخصیت فرهنگی منتشر میکند که معمولا هم همه مخاطبان روزنامه آن را نمیخوانند و رد میشوند. در حالی که مصاحبههایی چنین طولانی و تخصصی کار نشریات تخصصی است. روزنامه باید همین مصاحبه را در حد دو ستون منتشر کند. روزنامه «شرق» اگر این کار را میکند به این دلیل است که شاید رسالتی برای خود قائل است. شما حتما میدانید تعداد نشریات ادبی ما خیلی کم است و دارد جای آن را پر میکند. پس یعنی هرچیزی سر جای خودش نیست. ضمن اینکه «شرق» مجبور است در فقدان حضور تیترهای اجتماعی، سیاسی و اتفاقات روزمره به چنین کارهایی دست بزند.
من همیشه تفاوتها و شباهتهای سینما و مطبوعات را مثال زدم. برای مثال سیاستگذاران چند سالی است روی سینما سرمایهگذاریهای کلان کردهاند و دستمزدها را بالا بردهاند. اصلا در کل مملکت دستمزدهای همهچیز بالا رفته جز مطبوعات. اگر هم آگهی تبلیغاتی میدهند، مبلغ آنقدر زیاد نیست که بتوان روی آن حساب کرد. اصلا تزریق چنین پولهایی برای مطبوعات بسیار ناچیز هستند. خانم عابد، نشریه شما در یک حیطه خاص کار میکنید که نقدهایتان به آثار فرهنگی خیلی هزینهزا نیست، اما روزنامهها چنین نیستند. روزنامه در همه زمینهها ورود میکند که هرکدام داستان خودش را دارد؛ اما بحث من چیز دیگری است. من میگویم با همه مشکلات چقدر زنان میتوانند در عرصه مجلهداری و روزنامهداری تابآوری داشته باشند؟
تا همین چهار، پنج سال پیش، من شبهای عید سه، چهار بار ۲۰ روز مانده به عید در زیرزمینهای ظهیرالاسلام با دستچکم راه میافتادم تا بتوانم به قیمت روز و مناسب کاغذ بخرم، کاغذی که نبود یا اگر هم بود برای نورچشمیها بود و یکی، دو بار هم آن آقای کاغذفروش رفتار خوبی نکرد و اول چک را با بهره دیرکردش مطالبه کرد تا دو روز بعد کاغذ را بدهد و خلاصه خیلی از موضع بالا رفتار کرد و من ناچار بودم به خاطر مجله سکوت کنم، در حالی که در حالت عادی مطابق شخصیتش با او رفتار میکردم. یک بار حتی کیفم در یکی از کوچههای ظهیرالاسلام سرقت کردند و خب این اتفاقات بارها برایم افتاده است. ولی اگر هرکدام از ما در جایگاه معاون مطبوعاتی قرار بگیریم، به دلیل اینکه سالیان سال خبرنگار بودیم –حالا چه مرد و چه زن– این مشکلات و تنگناها را بهتر میشناسیم. یا اگر در هیئت نظارت بر مطبوعات افراد دردآشنا باشند دیگر مرتب نمیگویند فلان روزنامه یا نشریه باید بابت انتشار فلان عکس حساب پس بدهد. یک خاطره جالب برایتان بگویم. من دو بار وقتی مجله در چاپخانه بوده و در آن شماره با فلان شخصیت مصاحبه کرده بودیم، بعد همان شخص با خبرگزاری خارجی گفتوگو کرده بود و مثلا درباره موضوعی اعلام موضع میکرد، مجبور میشدم به چاپخانه زنگ بزنم و بگویم چسب مجله را باز کنید و فلان گفتوگو را دربیاورید و بهسرعت مطلبی تهیه و جایگزین میکردم، در حالی که آن آدم دو روز پیش منفور نبود. پس مهم نیست که مرد باشی یا نباشی، مهم این است در جایگاه مسئولیتی فضای مطبوعات را بشناسی. پس من در این باره با نگاه جنسیتی شما چندان موافق نیستم.
من بحثم این است که از دل کمیت، کیفیت حاصل خواهد شد. بالاخره زنان باید در حیطه مسئولیتی وارد شوند تا بعدها به مدیران قابلی تبدیل شوند. زمانی بود که حتی در مخیله کسی نمیگنجید که زنان راننده کامیون شوند، ولی الان وارد عرصههایی شدهاند که قبلا مردان برایشان تصمیم میگرفتند. نگاه امروز حاصل تلاش زنانی است که در این مسیر هزینه دادهاند. چون وقتی مسائل زنان درنظر گرفته شود، حتی در ردیف بودجه این مسائل لحاظ میشود. مثلا مردان در محیطهای کاری خیلی همراه هم هستند و وقتی مشکلی برایشان پیش میآید بلافاصله از هم دفاع میکنند، ولی وقتی برای زنی مشکلی پیش میآید، زنها باید به چندین جا پاسخ دهند و بهاصطلاح از هم دفاع نمیکنند یا نمیتوانند پشت هم باشند؛ چون سیستم با آنها همراه نیست.
من بارها به این موضوع برخورد کردم. اگر آقایی چه داخل حوزه مطبوعات یا غیر مطبوعات سمتی را بپذیرد، حتما ظرف چهار، پنج ماه بعد از تصدی یکی از کارهایی که انجام میدهد این است که یا یک ویژهنامه درباره خانمها منتشر میکند یا برای خانمهای محل کارش هدیهای ویژه تدارک میبیند. یعنی در واقع خانمها در موارد بسیار ابزار پیشرفت کار میشوند. یعنی همگی بارها ابزار آمارهای پیشبرنده آقایان شدیم و این از جهتی بد است. اما سؤال شما این بود که حضور خانمها بهتر است که من گفتم نهایتا با تفکر آزاد موافقم.
دلیل دیگرش این است که به زنان فرصتهای مدیریتی نمی دهند. چون محیط کار به طور عملی تجربیاتی میدهد که در ادامه راه بسیار مؤثر است. خیلی جاها دیدهام که مدیران مرد بدون درایت و لیاقتی که داشته باشند برای شما تعیین تکلیف میکنند که نامحترمانه است. انگار یک جنسی هستیم که زیردست به حساب میآییم! جملهای وجود دارد که در این کشور، شما اگر مرد باشی، اصلا از همان ابتدا 10 پله از زن بالاتر هستی!
من در کلاسهایم ادبیات معاصرم وقتی به نهضت مشروطه میرسم، به شاگردانم میگویم در زمان انقلاب صنعتی در خارج از ایران به خاطر نیاز به نیروی کار، زنان در اروپا از خانهها و مزارع بیرون آمدند و وارد کارخانهها شدند. کارخانههایی که به سرعت عمل احتیاج داشتند و جامعه میخواست پیشرفت کند. اما دستمزد زنان نصف مردان بود که در نهایت جنبش زنان را در بر داشت. اما زنان ایرانی در دوران مشروطه خانهنشینان اشرافی بودند که عرف جامعه حتی حضور معمول خارج از خانه را چندان برنمیتابید چه برسد به فعالیتهای اجتماعی ولی گروهی از همین زنان «جمعیت نسوان» را درست کردند. خانم «مزینالسلطنه» نشریه زنان را با نام « شکوفه» منتشر کرد. خب چند شماره بیشتر دوام نیاورد اما این حضور مهم بود. آنها فکر میکردند که لازم است دختر ایرانی از مکتب به مدرسه مدرن برود. خانم «مزینالسلطنه» در خاطراتش مینویسد: «یک دست انگاره نقره داشتم. آن را فروختم تا پول انتشار نشریه دربیاید». همان کاری که من الان بعد از چند دهه انجام میدهم! زن ایرانی آن زمان بدون اجبار حضور در محیط کار که نصف مردان حقوق بگیرد، وظیفه خودش دانست که در جامعه فعال باشد. یا وقتی بانک ملی ایران داشت تأسیس میشد در ایران دو نفر خانم رختشوی دو قِران از پساندازهای خود را آوردند و در بانک ملی گذاشتند تا بانک ملی تأسیس شود. پس در چنین جامعهای زنان بیکار ننشستند. الان هم جهان به سمت حضور قدرتمند زنان پیش میرود. ما درباره ماجرای سوریه دیدیم که خانم مرکل در آلمان بیشترین میزان پناهندگان را پذیرفت و این از تفکر مادرانه، ریزبین و عاقلانه زنان ناشی میشود یا در جوهای سنگین مردانه سالهای پیش امروز شاهد دو برابر شدن روزنامهنگاران و عکاسان زن در مطبوعات هستیم. خب اینها از آسمان نیامدند، بلکه اتفاقی است که دارد در سطح جهان میافتد. چون جهان نیازمند آرامش و درایت است؛ بنابراین تفکر مادرانه مهم و راهگشاست. در عرصه مطبوعات هم چه زن و چه مرد هرکس در رأس مطبوعات قرار میگیرد باید دلسوز و از آن مهمتر کاربلد باشد. حالا اگر تو بهعنوان یک روزنامهنگار پیشکسوت بخواهی با وزیر ارشاد ملاقات کنی و یک سال طول میکشد و اتفاقی نمیافتد، خب محل سؤال است! اما من همچنان آنقدر فمینیست نیستم که بگویم اگر اندیشهای درست بالای سر یک سیستمی باشد -حال چه زنانه و چه مردانه دیگر فرقی نمیکند. چون فقط در این صورت کارها درست پیش میرود.
اصلا فمینیسم به آن معنایی که در غرب شکل گرفته در ایران وجود ندارد و نمی تواند باشد! یا فمینیستهای فرانسوی شبیه فمنیستهای آمریکایی نیستند. با وجود اختلافات فیزیولوژی میان زن و مرد، اختلاف احساسات و ادراکات میان زن و مرد، من از نابرابری حرف میزنیم که حالت برتری جویانه دارد ونه شایستهسالارانه! جالب است کسی به من اعتراض میکرد چرا با فلان روزنامهنگاری که توبه کرده و تغییر روش داده گفتوگو کردی. پاسخ دادم ما نمیخواهیم مچ کسی را بگیریم. ما داریم از دوره تاریخی حرف میزنیم که از آن عبور کردیم ولی باید از آن درس بگیریم. ملتی که تاریخش را نشناسد، مجبور به تکرار آن است. یعنی باید گذشته را با همه خوبی و بدیهایش شخم زد.
یادتان هست که چند سال پیش گزارش «گورخوابها» توسط زندهیاد شیده لالمی منتشر شد؟
بله. خدا رحمت کند او را که دوستم بود. همان روز برای دیداری رفته بودم پیش دوستی که از صاحبمنصبان کشور بود. من ساعت 8 صبح در اتاق انتظار نشسته بودم که ناگهان دیدم این بنده خدا از در اتاقش بیرون میآید و میگوید به فلان آقا زنگ بزنید و همه دستپاچه هستند. گفتم ببخشید اتفاق خاصی افتاده؟ گفتند خانم این گزارش را بخوان و با حالی آشفته روزنامه را به سمت من دراز کرد. گفتم صبح خواندم و لذت بردم. گزارش میدانی خوب و دلسوزانهای بودو به اصطلاح پشت میزی نبود. گفتند ما الان به رسانههای خارجی آتو دادیم و غیره و خلاصه جلسه ما هم تحتتأثیر موجی که گزارش شیده ایجاد کرده بود کنسل شد. آن روز به آن دوست مدیر فرهنگی گفتم بالاخره در همه جای دنیا معضلاتی وجود دارد مگر میشود که جامعهای اصلا عیب نداشته باشد. خب کار روزنامهنگار هم گزارش همین سیاهیهاست. باید رسانهها در انعکاس واقعیات آزاد باشند. جالب این که آن آقا میگفت بگویند اما نه در دوره مدیریت من. روزنامهنگار ایرانی اگر بتواند آنچه که در واقعیت میبیندرا گزارش و تحلیل کند قطعا در روحیات جامعه تاثیرگزار است و تبدیل به منابع دست اول میشود. من معتقدم دستکم دو سوم روزنامهنگاران فعال کشور ما، روزنامهنگاران درجه یکی هستند. فقط فرصت مناسب برای بروز استعدادشان پیدا نمیکنند.
اصلا یکی از دلایلی که مرجعیت از رسانههای ایرانی گرفته شده و نگاهها به رسانههای خارج از کشور معطوف شده همین است که روزنامهنگاران ایرانی را باور ندارند و به آنها اعتماد نمیکنند. من خودم در گزارشی خوانده بودم که در اتریش سالها پدری به دخترش تجاوز کرده و او را زیر زمین پنهان کرده است. آیا انعکاس این واقعیت در رسانهها یعنی سیاهنمایی. قطعا پاسخ آن نه است. بارها اتفاق افتاده فلان مسئول حوصله پاسخگویی ندارد و در عوض به خبرنگاری که سوال میکند توهین میکند بعد هم با فشار رسانهها پس از 48 ساعت عذرخواهی میکند، قطعا آن عذرخواهی از سر اجبار بوده ولی رسانهها او را مجبور به چنین کاری کردند و نقش رسانهها دراین جاست که مشخص میشود. علتش هم این است که فلان خبرنگار برای گرفتن خبر باید ساعتها پشت در اتاق فلان مدیر روابط عمومی بنشیند و جایگاه او آنقدر پایین میآید که بعد آن مسئول به خود اجازه میدهد که چنین رفتاری کند. در جریان جنگ ۱۲ روزه همه در انتظار این بودند که مملکت از هم بپاشد. اما ایرانی جماعت هوش تاریخی و عِرق عجیبی نسبت به کشورش دارد که پشت ایران را خالی نکند. پس روزنامهنگار ایرانی قطعا چیزی نمینویسد که تمامیت ارضی و امنیت کشورش را به خطر بیندازد. حالا یکی در این میان از این مسائل فیلم میگیرد و به خارج میفرستد و خیرخواه هم نیست. ولی این دلیل نمی شود که همه روزنامهنگاران چنین باشند.باید دست رسانهها را باز گذاشت و به آنها اعتماد کرد.
بله همیشه باید رسانه به عنوان چشم ناظری وجود داشته باشد که جلوی خیلی از خطاهای خودآگاه و ناخودآگاه را بگیرد وعامه مردم هم دیگر به آن چشم ناظر اعتماد میکنند. اصلا کارکرد رسانه همین است.
بله و یقینا این چشم ناظر و تحلیلگر کسی نیست جز روزنامهنگار ایرانی که برای کشور ومردمش ارزش و احترام قائل است و هرگز رفتاری که بر ضد اینها باشد انجام نمی دهد. از طریق اعتماد به مطبوعات است که اعتماد ازدسترفته امروز در جامعه میتواند تا حد زیادی احیا شود. من به این موضوع اعتقاد راسخ دارم که اگر فرصت بیان و تحلیل دلسوزانه معضلات به روزنامهنگار داخلی داده شود و این بیان کردن توجه مسئولان را در پی داشته باشد خیلی راحت و سریع و دوباره اعتماد در جامعه جان میگیرد...
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.