|

آن سوی آتش

تصویر آتشی که کودکی را در جنگل‌های کوهمره سرخی دوره کرده، واقعیت پنهان و نهان بسیاری را داشت. آتش، آخرین حلقه یک زنجیره است؛ زنجیره‌ای که از حذف طبیعت از محاسبات توسعه آغاز می‌‌شود، از ضعف سیاست‌‌گذاری و ناهماهنگی نهادی عبور می‌‌کند و سرانجام در دامنه‌‌های زاگرس به شعله بدل می‌‌شود.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

تصویر آتشی که کودکی را در جنگل‌های کوهمره سرخی دوره کرده، واقعیت پنهان و نهان بسیاری را داشت. آتش، آخرین حلقه یک زنجیره است؛ زنجیره‌ای که از حذف طبیعت از محاسبات توسعه آغاز می‌‌شود، از ضعف سیاست‌‌گذاری و ناهماهنگی نهادی عبور می‌‌کند و سرانجام در دامنه‌‌های زاگرس به شعله بدل می‌‌شود. در اقتصاد توسعه، میان «درآمد» و «ثروت» تفاوتی بنیادین وجود دارد.

درآمد، جریان کوتاه‌‌مدت منابع است، اما ثروت، مجموعه دارایی‌هایی است که آینده یک کشور را تضمین می‌‌کند. جنگل‌‌های زاگرس از جنس ثروت‌‌اند، نه درآمد. این جنگل‌‌ها فقط تولیدکننده چوب نیستند؛ تولیدکننده آب، خاک، هوای پاک، تنوع زیستی، جذب کربن و پایداری اقلیم‌‌اند. اقتصاد بوم‌‌شناختی این کارکردها را «خدمات بوم‌‌سازگانی» می‌‌نامد؛ خدماتی که ارزش آنها در بازار منعکس نمی‌‌شود، اما نبودشان هزینه‌‌های هنگفتی بر اقتصاد و جامعه تحمیل می‌‌کند. برآوردهای جهانی نشان می‌‌دهد ارزش خدمات بوم‌‌سازگانی یک هکتار جنگل سالم، بسته به نوع اکوسیستم، سالانه چند هزار دلار است و در طول عمر جنگل، ارزش انباشته آن می‌‌تواند به صدها هزار دلار برسد. اگر این منطق را درباره حدود شش میلیون هکتار جنگل‌‌های زاگرس به کار بگیریم، با سرمایه‌‌ای روبه‌‌رو هستیم که ارزش خدمات سالانه آن به ده‌‌ها میلیارد دلار می‌‌رسد. این رقم، فقط ارزش چوب یا محصولات فرعی جنگل نیست؛ ارزش آب ذخیره‌‌شده، خاک حفظ‌‌شده، کربن جذب‌‌شده، فرسایش مهار‌شده و امنیت زیست‌‌محیطی ایجادشده است. با این همه، این سرمایه عظیم در حساب‌‌های ملی، بودجه‌‌های سنواتی و شاخص‌‌های رشد اقتصادی کشور تقریبا نامرئی است. همین نامرئی‌بودن، مهم‌‌ترین نشانه شکست حکمرانی است. هنگامی که ارزش سرمایه طبیعی در نظام تصمیم‌‌گیری ثبت نشود، حفاظت از آن نیز به اولویتی درجه‌ دوم تبدیل می‌‌شود. در چنین شرایطی، سیاست‌‌گذاری به‌جای آنکه بر پیشگیری، کاهش خطر و افزایش تاب‌‌آوری استوار باشد، به مدیریت بحران پس از وقوع حادثه محدود می‌‌شود. تجربه کشورهای دیگر نیز همین واقعیت را تأیید می‌‌کند. در ایالات متحده، پس از آتش‌‌سوزی‌‌های گسترده کالیفرنیا، اورگن و مونتانا، پژوهش‌‌های دانشگاه‌‌های استنفورد، برکلی و کلرادو نشان داد دهه‌‌ها تمرکز بر خاموش‌‌سازی سریع آتش، به انباشت سوخت گیاهی و افزایش شدت آتش‌‌های بعدی انجامیده است. پدیده‌‌ای که پژوهشگران آن را «تله خاموش‌‌سازی» می‌‌نامند. در نتیجه، سیاست عمومی آمریکا از خاموش‌کردن صرف آتش به مدیریت خطر، کاهش بار سوخت گیاهی، آتش‌‌سوزی‌های کنترل‌‌شده، پایش ماهواره‌‌ای و برنامه‌‌ریزی برای نواحی تماس جنگل و سکونتگاه‌‌های انسانی تغییر کرده است. گزارش‌‌های تحلیلی نیویورک‌تایمز، واشینگتن‌پست و لس‌آنجلس‌تایمز نیز بارها تأکید کرده‌‌اند بحران آتش، پیش از آنکه بحران تجهیزات باشد، بحران تغییر اقلیم، کاربری زمین و از همه مهم‌تر حکمرانی است. کانادا نیز پس از تجربه آتش‌‌سوزی‌‌های بی‌‌سابقه، مفهوم «هم‌زیستی با آتش» را وارد ادبیات سیاست‌‌گذاری کرد. دانشگاه بریتیش‌کلمبیا و سرویس جنگل‌‌داری کانادا نشان داده‌‌اند سرمایه‌‌گذاری در آموزش جوامع محلی، سامانه‌‌های هشدار سریع، مدیریت پوشش گیاهی و افزایش تاب‌‌آوری اجتماعی، از نظر تحلیل هزینه‌فایده، بسیار کارآمدتر از اتکای صرف به عملیات اطفای حریق است. در شرق آسیا، کره جنوبی پس از آتش‌‌های گسترده سواحل شرقی، ساختار فرماندهی بحران را اصلاح و ظرفیت نهادی خود را بازسازی کرد. ژاپن مدیریت آتش جنگل را در چارچوب مدیریت یکپارچه بحران و مسئولیت‌‌پذیری دولت‌‌های محلی سامان داده است. جایی که سرمایه اجتماعی، مکمل دولت است، نه جایگزین آن. در تایلند نیز مطالعات دانشگاهی نشان می‌‌دهد بخش مهمی از آتش‌‌سوزی‌ها، نتیجه تعارض میان سیاست‌‌های کاربری زمین، معیشت جوامع محلی و ضعف مدیریت منابع مشترک است. از همین رو، راه‌‌حل فقط در خاموش‌کردن آتش خلاصه نمی‌‌شود، بلکه در اصلاح حکمرانی سرزمین، مشارکت ذی‌‌نفعان و هماهنگی میان نهادهای عمومی معنا پیدا می‌‌کند.

وجه مشترک همه این تجربه‌‌ها آن است که آتش‌‌سوزی جنگل، مسئله‌‌ای صرفا محیط‌زیستی نیست؛ مسئله‌ای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است.

نابودی جنگل‌ فقط به کاهش پوشش گیاهی نمی‌‌انجامد، بلکه هزینه فرصت توسعه را افزایش می‌‌دهد، امنیت آبی را تهدید می‌‌کند، سرمایه اجتماعی را فرسایش می‌‌دهد، نابرابری‌‌های منطقه‌‌ای را تشدید می‌‌کند و تاب‌‌آوری سرزمین را کاهش می‌‌دهد. به همین دلیل، بسیاری از دولت‌‌ها حفاظت از جنگل را بخشی از سیاست امنیت ملی و امنیت زیست‌‌محیطی خود می‌‌دانند. در ایران اما همچنان بحث اصلی بر سر تعداد بالگردها، خودروهای آتش‌‌نشانی یا دمنده‌‌هاست. این تجهیزات ضروری‌‌اند، اما مسئله اصلی نیستند. مسئله، نبود حسابداری سرمایه طبیعی، ضعف هماهنگی میان نهادهای مسئول، غلبه مدیریت واکنشی بر مدیریت پیشگیرانه، تکرار الگوهای ناکارآمد گذشته و ناتوانی در تبدیل دانش دانشگاهی به سیاست عمومی است. زاگرس، ستون فقرات اکولوژیک ایران است. امنیت آب، امنیت غذایی، پایداری خاک، کاهش ریزگردها، تداوم کشاورزی و حتی بخشی از ثبات اجتماعی مناطق غربی کشور به سلامت این جنگل‌‌ها وابسته است. هر هکتار جنگل سوخته، فقط چند درخت ازدست‌رفته نیست، بخشی از ثروت بین‌ نسلی ایران است که بازسازی آن دهه‌‌ها زمان می‌‌برد و گاه هرگز ممکن نمی‌‌شود. آتش‌سوزی‌هایی که از اول تیر امسال آغاز شده، آزمونی برای توان اطفای حریق نبود؛ آزمونی برای کیفیت حکمرانی توسعه در ایران بود. کشوری که سرمایه طبیعی خود را از محاسبات اقتصادی حذف کند، ناگزیر هزینه آن را در قالب بحران آب، کاهش بهره‌‌وری اقتصادی، فرسایش سرمایه اجتماعی و تشدید مخاطرات اقلیمی خواهد پرداخت. زاگرس با شعله‌‌های آتش از میان نمی‌‌رود؛ زاگرس از روزی رو به زوال می‌‌گذارد که ارزش آن از معادلات توسعه حذف شود. شاید بزرگ‌‌ترین آتش زاگرس، همان آتشی باشد که سال‌‌هاست در ذهنیت سیاست‌گذاری ما روشن مانده است.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.