|

الزام خصم

چرا فهمیدن مخالف از شکست‌دادنش مهم‌تر است؟

چندی پیش، اتفاقی در متنی با اصطلاحی فقهی و حقوقی به نام «الزام خصم» روبه‌رو شدم. معنایش را نمی‌دانستم و پس از جست‌وجویی کوتاه، به نتایجی رسیدم که ذهنم را بیش از آنچه انتظار داشتم درگیر کرد. در نگاه اول، این عبارت صرفا یک اصطلاح تخصصی به نظر می‌رسید.

   چندی پیش، اتفاقی در متنی با اصطلاحی فقهی و حقوقی به نام «الزام خصم» روبه‌رو شدم. معنایش را نمی‌دانستم و پس از جست‌وجویی کوتاه، به نتایجی رسیدم که ذهنم را بیش از آنچه انتظار داشتم درگیر کرد. در نگاه اول، این عبارت صرفا یک اصطلاح تخصصی به نظر می‌رسید. اما هرچه بیشتر درباره‌اش فکر کردم، دیدم می‌تواند دریچه‌ای باشد برای فهم شیوه‌های مواجهه با اندیشه‌های رقیب؛ نه‌فقط در فقه و حقوق، بلکه در سیاست، ایدئولوژی و فرهنگ. این اصطلاح دست‌کم در سه معنا به کار می‌رود. در آیین دادرسی، به معنای واداشتن طرف دعوا به ارائه سند یا مدرکی است که خود در اختیار دارد. در فقه، به معنای داوری درباره طرف مقابل بر اساس قواعد و مبانی مورد قبول خود اوست. و در منطق و علم جدل، به معنای ابطال استدلال رقیب از طریق آشکار‌کردن تناقض‌های درونی دستگاه فکری‌اش است؛ یعنی نقد او با همان مقدماتی که خودش می‌پذیرد. آنچه بیش از همه توجهم را جلب کرد، اشتراک معنای دوم و سوم بود. در هر دو، شرط موفقیت فقط مهارت در استدلال نیست؛ پیش از آن‌ باید دستگاه فکری طرف مقابل را از درون شناخت. نمی‌توان یک مارکسیست را با روش الزام خصم نقد کرد، مگر آنکه مارکسیسم را خوانده، فهمیده و منطق درونی آن را دریافته باشی. همین قاعده درباره لیبرالیسم، اسلام، ناسیونالیسم و هر منظومه فکری دیگری نیز صادق است. این همان چیزی است که امروز بیش از هر زمان دیگری کمیاب شده. جهان معاصر، به‌ویژه در فضای شبکه‌های اجتماعی، بر دوقطبی‌ها استوار است. مرزهای هویتی چنان پررنگ شده‌اند که بسیاری از ما نه‌تنها مخالف را نمی‌خوانیم، بلکه اساسا او را شایسته خواندن نمی‌دانیم. نتیجه آن است که نقد جای خود را به برچسب‌زنی می‌دهد و مواجهه فکری به حذف نمادین یا واقعی تقلیل پیدا می‌کند. تاریخ اما نشان می‌دهد دقیق‌ترین نقدها اغلب از دل عمیق‌ترین فهم‌ها بیرون آمده‌اند. نمونه‌ای که ارزش تأمل دارد، مواجهه بخشی از اندیشمندان شیعه با مارکسیسم در دهه‌های پیش از انقلاب ۱۳۵۷ است. آنان به صرف نفی مارکسیسم بسنده نکردند؛ آثارش را خواندند، مفاهیمش را فهمیدند و کوشیدند از درون همان چارچوب، با اسلامی‌کردن آن مفاهیم، به نقدش بپردازند. حاصل این مواجهه فقط رد یک ایدئولوژی نبود؛ این تعامل فکری به تقویت و نظام‌مند‌شدن بخشی از اندیشه سیاسی اسلامی نیز انجامید. البته انقلاب ۱۳۵۷ برآیند مجموعه‌ای پیچیده از عوامل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بود و نمی‌توان آن را به این مواجهه فکری فروکاست، اما نقش این تعامل در شکل‌گیری ادبیات ایدئولوژیک آن دوره انکارناپذیر است. در نقطه مقابل، نوعی دیگر از مواجهه وجود دارد که اساسا نیازی به شناخت رقیب احساس نمی‌کند. شعارهایی از جنس «مرگ بر...» نماینده این رویکردند. هدف در اینجا نه فهمیدن است و نه مجاب‌کردن؛ هدف حذف است. اندیشه مخالف نه موضوع گفت‌وگو، بلکه موضوع نابودی تلقی می‌شود. از این منظر، حتی پدیده‌هایی مانند «تواب‌سازی» هم قابل تأمل‌اند. این فرایند هرچند با اجبار و خشونت همراه بوده،‌ دست‌کم بر این فرض استوار است که ذهن انسان قابل تغییر است. یعنی نظام ایدئولوژیک ناگزیر است وارد نوعی درگیری با اندیشه رقیب شود و بکوشد آن را دگرگون کند. برخی نظام‌های تمامیت‌خواه اما اصلا چنین تلاشی نمی‌کنند و یکسره حذف فیزیکی یا اجتماعی را دنبال می‌کنند. تغییردادن، هرچند به شیوه‌ای ناپذیرفتنی، مستلزم به‌رسمیت‌شناختن وجود یک اندیشه است؛ حذف، حتی این حداقل را هم لازم نمی‌داند. به همین دلیل است که الزام خصم را می‌توان نوعی مزیت شناختی دانست. دستگاه فکری که بتواند رقیب خود را دقیق‌تر بخواند و از درون منطق او نقدش کند، معمولا انعطاف‌پذیرتر، ماندگارتر و سازگارتر با تحولات زمان خواهد بود. با این حال نباید این توانایی را با روش علمی یکی گرفت. الزام خصم، هرچند ابزار قدرتمندی در مناظره و رقابت ایدئولوژیک است، جایگزین علم نیست. علم بر مشاهده، آزمون، امکان ابطال و داوری مستقل استوار است، نه بر پذیرش یا رد پیش‌فرض‌های طرف مقابل. شاید مهم‌ترین درس الزام خصم برای اکنون این باشد که فهمیدن مخالف، الزاما به معنای پذیرفتن او نیست. گاهی دقیق‌ترین نقد فقط زمانی ممکن می‌شود که ابتدا بتوانیم جهان را، هرچند برای لحظه‌ای کوتاه، از چشم رقیب ببینیم.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.