|

دیگر از این بدتر نمی‌شود

از زمان جنگ 12روزه تا الان همه‌اش منتظرم یکی تکانم دهد و بگوید داشتی خواب می‌دیدی. بعد بلند شوم و یک لیوان آب بخورم و نفس عمیقی بکشم و خدا را شکر کنم که هیچ‌کدام از این چیزهایی که دیدم واقعی نبوده. جالب است که هر کسی یک کابوس ثابت تکرارشونده دارد؛ پرت‌شدن از بالای بلندی، جا‌ماندن از امتحان، دویدن و نرسیدن و... کابوس ثابت من آتش‌سوزی است.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

آیدین سیارسریع:  از زمان جنگ 12روزه تا الان همه‌اش منتظرم یکی تکانم دهد و بگوید داشتی خواب می‌دیدی. بعد بلند شوم و یک لیوان آب بخورم و نفس عمیقی بکشم و خدا را شکر کنم که هیچ‌کدام از این چیزهایی که دیدم واقعی نبوده. جالب است که هر کسی یک کابوس ثابت تکرارشونده دارد؛ پرت‌شدن از بالای بلندی، جا‌ماندن از امتحان، دویدن و نرسیدن و... کابوس ثابت من آتش‌سوزی است. نیمه‌شب است و همه جا تاریک، حتی یک لامپ در خیابان روشن نیست. تنها، نورِ زبانه‌های آتش است که مدرسه روبه‌روی خانه را شبیه به یک مشعل بزرگ کرده است. معلوم نیست چرا مدرسه آتش گرفته. از هیبت آتش دست‌هایم می‌لرزد. در ورودی خانه ویلایی را نیمه‌باز رها می‌کنم و با گام‌هایی مردد از حیاط پوشیده از درختان پرتقال به سمت خانه می‌روم. کلید بر‌می‌دارم تا در را قفل کنم. نگرانم که نکند آتش به این سمت سرایت کند. دستم جان ندارد. از پشت در فلزی خانه به در حیاط که باز گذاشته بودم، نگاه می‌کنم. کل دیوار، بی‌‌صدا فرو می‌ریزد و مدرسه محرق، بی‌واسطه خودنمایی می‌کند. می‌خواهم بروم داخل خانه و بقیه را صدا کنم اما تسلسل بی‌دلیل اتفاقات فلجم کرده. با دیدن کلمات «مدرسه» و «فرهیختگان» که روی تابلو ذوب می‌شوند با خودم زمزمه می‌کنم: «دیگر از این بدتر نمی‌شود». همیشه در خیالاتم تصور می‌کردم یک کارمند کت‌و‌شلواری با عنوان رسمیِ «از این بدتر کن» روی ابرها نشسته و تنها مسئولیتش این است که اگر کسی گفت «از این بدتر نمی‌شود» فورا از ابر بپرد پایین و اتفاقات بعدی آن طرف را جوری رقم بزند که طرف به ‌...‌خوردن بیفتد. در خواب هم ظاهرا به گوش جنابِ «از این بدتر کن» رسانده بودند که یک نفر در شمال ایران چنین گزافه‌ای از دهانش بیرون آمده و ایشان سریع خودش را رسانده بود به محل حادثه. چون به محض تصور آن جمله منحوس، گروهی از اجساد متحرک از دل آتش بیرون آمدند و لنگ‌لنگان در خیابان پراکنده شدند. دستی بر پیشانی عرق‌کرده‌ام کشیدم و گفتم این اضغاث احلام فقط زامبی را کم داشت. ترس و دلهره دوباره یقه‌ام را گرفته بود و وقتی دیدم زامبی‌ها چهره‌های آشنایی دارند، راه نفسم بسته شد. آقای فاضلی، سوپرمارکتی سر کوچه. رحمت، بابای مدرسه. خانم گرجی، مدیر مدرسه که روزی همکار مادربزرگم بود. اسماعیل‌نژاد، همسایه بداخلاق که همیشه توپ‌های بچه‌ها را پاره می‌کرد. و روژین‌... عشق دوران نوجوانی‌ام؛ همان که ساعت‌ها پشت پنجره طبقه سوم خانه، از دور نگاهش می‌کردم و بی‌توجه به دخترهای دیگر که در زنگ تفریح می‌آمدند توی حیاط مدرسه، لحظه‌ای چشم ازش بر‌نمی‌داشتم. حالا بی‌شباهت به آن زیبایی و معصومیت، در گرگ‌و‌میش کوچه، داشت ناله می‌کرد و با همان مانتو و مقنعه مدرسه و کوله‌پشتی صورتی‌ پاهای نیمه‌جانش را روی آسفالت می‌کشید. چرا دیگر نمی‌شناختمشان؟ چه بلایی سرشان آمده بود؟ کجا بودند که ناگهان از دل آتش بیرون آمدند؟ وقت این سؤال‌ها نبود. باید در را قفل می‌کردم. دسته‌کلید در دست عرق‌کرده‌ام مثل ماهی تر و فرزی شده بود. به سختی کلید در فلزی را از میان بقیه کلیدها کشیدم بیرون. آتش، بدون یاالله آمده بود داخل حیاط و درختان پرتقال را می‌بلعید. وقتی اولین درخت از کمر شکست و به زمین افتاد، سرهای آن جماعت سردرگم که تا پیش از آن بی‌هدف به این سو و آن سو می‌رفتند، به سمت من برگشت. روژین، با گردن کج، انگشت اشاره‌اش را به سمت خانه گرفت. مردگان متحرک با آن طمأنینه و خونسردی عجیب‌شان وارد حیاط شدند. تلاش‌هایم برای قفل‌کردن در بی‌فایده بود. کلید لعنتی توی سوراخ نمی‌رفت. مثل تمام کابوس‌ها دست و پایم به مغزم خیانت می‌کردند. کلید که از دستم افتاد، فهمیدم کارم تمام است. سرم را چسباندم به میله‌های فلزی در‌... خواستم بگویم از این بدتر نمی‌شود اما قبلش از خواب پریدم. همیشه اینجای خواب، ماجرا تمام می‌شود و با ناله‌ای خفیف چشمانم را باز می‌کنم. دلم می‌خواهد دوباره بخوابم. مثل خرسی در جنگلی دورافتاده. بهار که آمد بیدارم کنید.

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.