بازخوانی معادلات جنگ و مذاکره ترامپ با ایران در گفتوگو با عباس ملکی
تعلیق؛ راهبرد تازه ترامپ
ملکی: قدرت فقط در میدان جنگ تعریف نمیشود؛ دیپلماسی هم بخشی از قدرت است
در پسِ ۹۶ روز جنگ و آتشبس، همچنان پرسشهای بنیادینی درباره چرایی و اهداف این رویارویی بیسابقه مطرح است. مهمترین پرسش آن است که چرا دونالد ترامپ به نخستین رئیسجمهور ایالات متحده تبدیل شد که تصمیم به ورود به یک جنگ مستقیم با ایران گرفت، درحالیکه رؤسای جمهور پیشین آمریکا، با وجود اختلافات عمیق و حتی حضور چهرههای تندرو در ساختار قدرت واشینگتن، از عبور از این آستانه پرهیز کرده بودند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
در پسِ ۹۶ روز جنگ و آتشبس، همچنان پرسشهای بنیادینی درباره چرایی و اهداف این رویارویی بیسابقه مطرح است. مهمترین پرسش آن است که چرا دونالد ترامپ به نخستین رئیسجمهور ایالات متحده تبدیل شد که تصمیم به ورود به یک جنگ مستقیم با ایران گرفت، درحالیکه رؤسای جمهور پیشین آمریکا، با وجود اختلافات عمیق و حتی حضور چهرههای تندرو در ساختار قدرت واشینگتن، از عبور از این آستانه پرهیز کرده بودند.
همچنین این پرسش مطرح است که آیا این جنگ صرفا یک اقدام نظامی مقطعی بود یا بخشی از راهبردی گستردهتر برای بازتعریف مناسبات ایران و آمریکا به شمار میرفت. از سوی دیگر، ترامپ همزمان با زبان جنگ، از مذاکراتی سخن میگوید که به ادعای او میتواند تمامی اختلافات انباشته میان تهران و واشینگتن از سال ۱۳۵۷ تاکنون را حلوفصل کند. این دوگانگی میان تقابل نظامی و دیپلماسی، موضوعی است که نیازمند واکاوی و تحلیل دقیقتری است. از این رو، در گفتوگو با عباس ملکی به بررسی چرایی جنگ مستقیم ترامپ با ایران و اهداف واشینگتن از مذاکرات کنونی و نسبت میان تقابل، دیپلماسی و تأمین منافع ملی ایران پرداختهایم. متن پیشرو ماحصل گفتوگو با این استاد دانشگاه، تحلیلگر ارشد مسائل راهبردی و دیپلمات پیشین است.
با توجه به شناخت عمیقی که از ساختار سیاسی و تصمیمگیری در ایالات متحده دارید، به نظر شما چه عواملی موجب شد دولت دونالد ترامپ سرانجام وارد جنگ با ایران شود؟ برخی مقامات آمریکایی از جمله آنتونی بلینکن، وزیر خارجه دولت جو بایدن و جان کری، وزیر خارجه دولت اوباما پیشتر گفتهان فشارهایی از سوی اسرائیل و شخص بنیامین نتانیاهو برای رویارویی نظامی با ایران وجود داشته، اما دولتهای متبوعشان (باراک اوباما و جو بایدن) با آن همراهی نکردهاند. به نظر شما چرا ترامپ مسیر متفاوتی را انتخاب کرد؟ آیا عواملی نظیر پرونده اپستین، پیامدهای هفتم اکتبر یا سایر ملاحظات سیاسی و راهبردی در این تصمیم نقش داشتهاند؟ به نظر میرسد آغاز جنگی با چنین ابعاد، پیچیدگی و پیامدهای راهبردی را نمیتوان صرفا به یک عامل یا متغیر واحد، از جمله پرونده اپستین، فروکاست. هرچند برخی چهرههای سیاسی آمریکایی، از جمله آنتونی بلینکن و جان کری، روایت متفاوتی ارائه کردهاند و معتقدند فشارهای فزاینده اسرائیل و شخص بنیامین نتانیاهو بر دونالد ترامپ که در برخی تحلیلها با پرونده اپستین نیز پیوند داده میشود، در تصمیمگیری برای ورود به جنگ بیتأثیر نبوده است، اما به نظر میرسد فهم این رخداد مستلزم توجه به مجموعهای از عوامل ژئوپلیتیکی، امنیتی، سیاسی و داخلی در ایالات متحده و منطقه باشد. البته روایت ترامپ کاملا متضاد است و در مصاحبهای عنوان داشته که دلیل او برای حمله به ایران فضای بعد از هفتم اکتبر بوده است.
چه معادلات بعد از هفتم اکتبر، چه فایل اپستین یا هر موضوع و پارامتر دیگری که باعث شده باشد آمریکا و دولت ترامپ وارد جنگ با ایران بشود، مطمئن باشید پای اسرائیل و تحریک نتانیاهو در میان است و در این بین جا دارد موضوع را عمیقتر دید. به نظر من، روابط ایالات متحده و اسرائیل در چارچوبی بزرگتر و گستردهتر قابل فهم است. بر فراز این روابط، به تعبیر من، چتری وجود دارد که میتوان آن را شبکه تصمیمسازی و همکاریهای گسترده جریانهای حامی صهیونیسم در سطح بینالمللی دانست. ریشههای این روند را میتوان از دوران اعلامیه بالفور، خرید زمینهای فلسطینی توسط سرمایهداران یهودی در کشورهای غربی، شکلگیری تدریجی دولت اسرائیل و تحولات پس از آن دنبال کرد.
از سال ۱۹۴۸ و مهاجرت گسترده یهودیان به فلسطین تا جنگ ششروزه، جنگ ۱۹۷۳ و تحولات بعدی، میتوان نوعی تداوم راهبردی را مشاهده کرد. به نظر میرسد این جریان به این جمعبندی رسیده است که برای حفظ موقعیت برتر خود در عرصههای مالی، رسانهای، سیاسی و اجتماعی جهان توسعهیافته، باید همواره دست بالا را حفظ کند. این نگاه را میتوان در پرتو تجربههای تاریخی یهودیان و فشارهایی که در دورههای مختلف تاریخ، از جمله در دوران هیتلر، بر آنان وارد شده نیز تحلیل کرد. بر همین اساس، به نظر من فراتر از ساختارهای رسمی دولتها، بانکها و حتی بازارهای مالی، جریانی وجود دارد که اهداف راهبردی بلندمدت خود را دنبال میکند. این جریان به این نتیجه رسیده بود ایران، با توجه به شرایط منطقه و ضعفهایی که برخی بازیگران دیگر از خود نشان داده بودند، به نقطهای مناسب برای پیشبرد این راهبرد تبدیل شده است. البته چنین تمایلاتی همواره وجود داشته، اما شرایط پیشین اجازه تحقق آن را نمیداد. با این حال، پس از سقوط حکومت بشار اسد، شهادت رهبر حزبالله، شهادت رئیس دفتر سیاسی حماس و فشارهای گستردهای که به یمن وارد شد، این تصور شکل گرفت که فرصت مناسبی برای پیشبرد این هدف فراهم شده است.
و تحلیل شما شاید بتواند پاسخی برای این پرسش مهم نیز فراهم آورد که چرا در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، با وجود حضور چهرههایی چون مایک پمپئو در وزارت خارجه، جان بولتون در شورای امنیت ملی، جینا هسپل در رأس سازمان سیا و مارک اسپر در وزارت دفاع که بسیاری از آنان به اتخاذ مواضع سختگیرانه علیه ایران شهرت داشتند، تقابل نظامی مستقیم میان آمریکا و ایران رخ نداد اما در دوره کنونی، با ترکیب متفاوتی از بازیگران در دولت آمریکا، از جمله مارکو روبیو و پیت هگست، مسیری طی شد که در نهایت به وقوع جنگی انجامید که سالها از سوی اسرائیل و شخص بنیامین نتانیاهو به عنوان یکی از اهداف و آرزوهای راهبردی دنبال میشد.
بله، همانگونه که اشاره کردم، ایده جنگ علیه ایران سالهاست که در محافل سیاسی و راهبردی آمریکا و اسرائیل مطرح بوده و در مقاطع مختلف با شدت و ضعف متفاوت دنبال شده است. در دوران نخست ریاستجمهوری ترامپ نیز این رویکرد وجود داشت، اما به نظر میرسد تحولات پس از هفتم اکتبر، شرایطی متفاوت را رقم زد و این مقطع را در نگاه برخی تصمیمسازان به یکی از مساعدترین فرصتها برای پیگیری چنین راهبردی تبدیل کرد. البته این نگاه و این تمایل، پدیدهای نوظهور نبود و ریشههای آن را میتوان در سالهای گذشته نیز مشاهده کرد؛ با این حال، تا پیش از هفتم اکتبر، مجموعه شرایط منطقهای و بینالمللی به گونهای نبود که امکان تحقق عملی چنین سناریویی را فراهم کند.
در این بین سلسلهای از تحولات مهم منطقهای، از جمله سقوط حکومت بشار اسد در سوریه، شهادت شماری از رهبران برجسته محور مقاومت، از جمله دبیرکل حزبالله و رئیس دفتر سیاسی حماس و همچنین تشدید فشارها بر دیگر بازیگران همسو در منطقه، این برداشت را در میان طراحان و حامیان ایده رویارویی مستقیم با ایران بهویژه در اسرائیل تقویت کرد که موازنههای موجود در حال دگرگونی است و فرصتی کمسابقه برای پیشبرد اهداف مورد نظر آنان پدید آمده است. از این منظر، حامیان جنگ با ایران بر این باور بودند که شرایط جدید، در مقایسه با مقاطع پیشین، حتی در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ با حضور چهرههایی مانند جان بولتون و مایک پمپئو ظرفیت و امکان بیشتری برای عملیاتیکردن این راهبرد در اختیارشان قرار داده است.
حالا که به جنگ پرداختیم وارد مذاکرات با ایران هم بشویم. پس از جنگ رمضان، روندی از مذاکرات آغاز شده است که به گفته دونالد ترامپ، هدف آن حلوفصل تمامی اختلافات میان ایران و آمریکا از سال ۱۳۵۷ تاکنون است. از سوی دیگر، تجربه دولتهای مختلف در ایران، از آیتالله هاشمیرفسنجانی و سیدمحمد خاتمی تا محمود احمدینژاد، حسن روحانی، سیدابراهیم رئیسی و اکنون مسعود پزشکیان، همگی نشان میدهد تلاشهای متعددی برای مدیریت این اختلافات صورت گرفته، اما به هر دلیل نتیجه مطلوب را به دنبال نداشته است. مضافا برخی معتقدند حلوفصل اختلافاتی با این عمق و سابقه تاریخی در کوتاهمدت ممکن نیست و برخی دیگر بر این باورند که تهران ناگزیر باید به سمت حل مسائل حرکت کند. ارزیابی شما از وضعیت کنونی مذاکرات چیست و واشینگتن در این مقطع دقیقا چه اهدافی را دنبال میکند؟
همانطورکه به مقوله جنگ مستقیم آمریکا با ایران پرداختیم، باید موضوع مذاکرات آمریکا با ایران را هم در همان راستا تحلیل کرد. واقع امر آن است که مجموعه اقدامات ایالات متحده را میتوان ذیل مفهومی قرار داد که از آن با عنوان «اقدامات قهرآمیز» یاد میکنم. باید توجه داشته باشیم که حتی زمانی که آمریکا از مذاکره سخن میگوید یا مثلا یک بسته مالی و سرمایهگذاری ۳۰۰ میلیارد دلاری را به ما پیشنهاد میدهد، این اقدامات نیز در همان چارچوب قابل تحلیل هستند. یعنی نباید صرفا به ظاهر موضوع توجه کرد. از این منظر، مذاکره الزاما یک اقدام صرفا صلحآمیز و مبتنی بر تفاهم نیست.
چرا؟ یعنی دیپلماسی لزوما صلحآمیز نیست؟
ببینید، طرف مقابل در جریان مذاکره نیز در پی تحمیل خواستهها، منافع و دیدگاههای خود است؛ همانطور که ترامپ با جنگ تحمیلی به دنبال تحمیل اراده خود با ما بود. پس اگر با این نگاه به موضوع بنگریم، تفاوت ماهوی چندانی میان دفاع از کشور در میدان نظامی و دفاع از کشور در میز مذاکره وجود ندارد. یعنی الان میدان جنگ در زمین دیپلماسی دنبال میشود و مذاکرهکننده نیز در واقع در حال نبرد است، با این تفاوت که ابزار او همان کلمات و استدلالهاست، نه موشک و تجهیزات نظامی.
بنابراین آیا باید صرفا جنگید؟
پاسخ منفی است. جنگ به معنای متعارف آن، یعنی نبرد نظامی، فقط یکی از ابزارهاست. در کنار آن باید مذاکره کرد، دیپلماسی عمومی را فعال ساخت، با کشورهای مختلف رایزنی کرد، در رسانهها حضور مؤثر داشت و در صورت لزوم در میدان نبرد نیز فعال بود. اگر راهبرد خود را بر این مبنا طراحی کنیم، متوجه خواهیم شد که مذاکره نیز ادامه همان رویارویی است، اما با زبانی متفاوت. از همین منظر، من همواره این انتقاد را به برخی دوستان در وزارت امور خارجه داشتهام که ارتباطگیری مستمر با کشورها و محافل بینالمللی را کماهمیت تلقی میکنند. به اعتقاد من، معاونان وزارت امور خارجه باید حضوری دائمی و فعال در پایتختهای مختلف جهان داشته باشند و در کنفرانسها، نشستها و مجامعی که مقامات سایر کشورها حضور دارند، مشارکت کنند. زیرا اگر شما در این عرصهها حضور نداشته باشید، روایت آمریکا به روایت غالب تبدیل خواهد شد و در نهایت دست بالا را به دست خواهد آورد.
اتفاقا در امتداد همین بحث، شما پیشتر در جایی گفته بودید که اگر مذاکرهکنندگان ایرانی بتوانند تحریمهای ثانویه را لغو کنند، حتی دست آنان را نیز خواهید بوسید. حال اگر معتقدید مذاکره بخشی از همان رفتار قهرآمیز ایالات متحده است، آیا این دیدگاه با آن موضع پیشین شما منافات ندارد؟ به بیان دیگر، آیا میتوان در چارچوب مذاکرهای که خود نوعی ابزار اعمال فشار تلقی میشود، به دنبال کسب امتیاز و تأمین منافع ملی نیز بود؟
چراکه نه. اینگونه نیست که فقط ما دارای استراتژی باشیم؛ طرف مقابل نیز استراتژیهای خاص خود را دارد و با محدودیتها و ملاحظات متعددی روبهروست. باید مجموعه متغیرها را در نظر گرفت و بر اساس آن برنامه و نقشه راه را تعریف کرد. برای مثال، یکی از عوامل مهمی که ترامپ به دنبال مذاکره با تهران است، نزدیکشدن به انتخابات میاندورهای کنگره آمریکاست. عامل دیگر، آمادهشدن ایالات متحده برای رویدادهایی مانند جام جهانی است. از همه اینها مهمتر، فصل تابستان در آمریکاست؛ دورهای که مردم بیشتر سفر میکنند، در جادهها هستند و در نتیجه مصرف سوخت افزایش مییابد. این موضوع مستقیما بر قیمت بنزین اثر میگذارد و فشارهای اقتصادی و سیاسی خاص خود را ایجاد میکند. بنابراین نباید تصور کرد آمریکا همواره در موقعیت برتر مطلق قرار دارد. همانگونه که ما محدودیتها و ظرفیتهای خود را داریم، آنها نیز با محدودیتها و ملاحظات خاص خود مواجهاند.
دقیقا به همین دلیل است که مذاکره را نباید عرصهای یکطرفه تلقی کرد. همانگونه که ما با محدودیتها، نیازها و ملاحظات خود وارد گفتوگو میشویم، طرف مقابل نیز با مجموعهای از فشارهای سیاسی، اقتصادی و داخلی پای میز مذاکره حاضر میشود. هنر دیپلماسی در شناخت همین محدودیتها و تبدیل آنها به فرصت است. از این منظر، اگر مذاکرهکنندگان در همان نبرد دیپلماتیک که امتداد نبرد در میدان نظامی است، بتوانند امتیازی مهم و راهبردی همچون رفع تحریمهای ثانویه را به دست آورند، بیتردید این دستاوردی ارزشمند و درخور تقدیر خواهد بود؛ چراکه چنین موفقیتی میتواند آثار ملموس و گستردهای بر اقتصاد، سرمایهگذاری و زندگی روزمره مردم بر جای بگذارد.
مردم؟ اساسا پارامتر مردم کجای معادلات دیپلماتیک قرار دارد؟
اتفاقا میخواهم به نکتهای اساسی اشاره کنم. هنگامی که از ایران سخن میگوییم، در واقع درباره بیش از ۸۰ میلیون انسان صحبت میکنیم. در قبال زندگی این مردم مسئولیت سنگینی بر دوش همه ما قرار دارد. ممکن است یک فرد در زندگی شخصی خود تصمیمات پرهزینه یا حتی خودویرانگر بگیرد، اما در سطح یک کشور چنین رویکردی قابل پذیرش نیست. زمانی که از مقاومت و استمرار آن سخن میگوییم، باید به یاد داشته باشیم که دانشآموزانی هستند که باید درس بخوانند، دانشجویانی هستند که باید در آزمایشگاهها فعالیت کنند و خانوادههایی هستند که باید زندگی و معیشت خود را اداره کنند. ما در مقاطعی فراموش کرده بودیم که چه تعداد از مردم از طریق اینترنت، کسبوکارهای کوچک، تولید محتوا، خدمات، تولید پوشاک، صنایع دستی و صدها فعالیت دیگر امرار معاش میکنند. ما نیز محصول همین جامعه هستیم و مسئولیت داریم که در تصمیمگیریها، زندگی مردم را همواره در برابر چشم خود داشته باشیم. هر برنامهریزی و هر راهبردی باید با در نظر گرفتن منافع و نیازهای واقعی مردم انجام شود.
در ادامه همین بحث، رفتار و راهبرد دونالد ترامپ را چگونه ارزیابی میکنید؛ اکنون ۵۶ روز است که فضای میان جنگ و دیپلماسی، میان تهدید و تفاهم، در وضعیتی معلق قرار دارد. به باور طیفی از ناظران برای ترامپ عواملی مانند انتخابات کنگره، جام جهانی یا ملاحظات اقتصادی اهمیت چندانی ندارد و اساسا به دنبال تشدید تقابل است؛ کمااینکه خود ترامپ نیز به همین مسئله اشاره داشته است. در مقابل، عدهای نظیر شما این عوامل را مؤثر میدانند. ارزیابی شما از اهداف و رفتار کنونی ترامپ چیست؟ او جنگ میخواهد یا توافق؟
به نظر من، همین دوره ۵۶روزهای که شما به آن اشاره میکنید، در واقع یکی از موفقیتهای ایران محسوب میشود. باید توجه داشت که طی این مدت، مردم ایران توانستهاند جز در برخی موارد خاص، زندگی نسبتا آرامی داشته باشند و شبها با آسودگی بیشتری استراحت کنند. این دستاورد کوچکی نیست. در پاسخ به پرسش شما به نظر میرسد بخشی از راهبرد ترامپ همین ایجاد وضعیت تعلیق و نگهداشتن مسائل در حالت «میان زمین و هوا» باشد. اگر به روابط آمریکا با کشورهایی مانند کره شمالی، چین یا حتی روسیه نگاه کنیم، مشاهده میکنیم بسیاری از اختلافات هرگز به شکل کامل حل نشدهاند و در وضعیتی معلق باقی ماندهاند.
اما تکلیف چیست؟ اینطور میشود زندگی کرد؟
چرا نمیشود زندگی کرد. در این ۵۶ روز، ما نیز بیکار نبودهایم. دانشگاهها به فعالیت خود ادامه دادهاند و من در دانشگاه تدریس کردهام. شما در روزنامه مقاله نوشتید و مصاحبه کردهاید. پژوهشگران کار کردهاند، رسانهها منتشر شدهاند، کارخانهها تولید کردهاند و زندگی اجتماعی جریان داشته است. این واقعیتی است که نباید از آن غافل شد. من در اینجا به توصیهای از رهبر شهید آیتالله خامنهای اشاره میکنم. ایشان میگفتند هیچگاه نگویید «بگذاریم ببینیم چه میشود، بعد کار را شروع کنیم»؛ باید از همان لحظه نخست کار خود را آغاز کرد. باید فرض را بر این گذاشت که زندگی ادامه دارد و وظایف ما نیز ادامه دارد. جامعه ایران همواره چنین ویژگیای داشته است و نشانههای آن را در پویاییهای اجتماعی و اقتصادی کشور میتواند دید. حتی در همین شرایط جنگی و به قول شما در همین ۵۶ روز تعلیق زندگی جریان داشته و دارد.
دو پرسشم بیپاسخ ماند که اولا در میان پرگوییهای ترامپ، او جنگ میخواهد یا توافق؟
در مورد شخص ترامپ باید گفت تغییر مداوم مواضع و بیان سخنان متناقض، بخشی از شیوه عمل اوست. اگر روزی تحلیل محتوای جامعی از سخنان و مواضع او انجام شود، احتمالا مشخص خواهد شد در بسیاری از موارد در فاصله زمانی کوتاه، مواضعی متفاوت یا حتی متضاد اتخاذ کرده است. این امر صرفا یک اتفاق نیست، بلکه بخشی از سبک سیاسی او به شمار میآید. با این حال، به نظر میرسد این شیوه تا حدی کارایی خود را از دست داده است. حتی در میان بخشی از جمهوریخواهان نیز این نگرانی وجود دارد که بیانضباطی در گفتار و موضعگیریهای متناقض، به منافع ایالات متحده آسیب بزند. از سوی دیگر، هر اظهار نظر رسمی رئیسجمهور آمریکا میتواند در آینده به عنوان سندی سیاسی، حقوقی یا تاریخی مورد استناد قرار گیرد و آثار و پیامدهای خود را داشته باشد.
و پرسش دومم این است که شما بر ضرورت ادامه زندگی و فعالیتهای عادی تأکید میکنید، اما واقعیت این است که بازارها بیش از آنکه به توصیههای ما توجه کنند، به تحولات سیاسی و مواضع ترامپ واکنش نشان میدهند. قیمت ارز، سکه و بسیاری از متغیرهای اقتصادی به فضای دیپلماتیک و سیاسی گره خورده است. در چنین شرایطی، آیا واقعا میتوان در وضعیت تعلیق و عدم قطعیت به زندگی عادی ادامه داد؟
بله، من معتقدم میتوان و باید این کار را انجام داد. من گفتم که مردم ایران همین امروز نیز در حال زندگیکردن هستند.
بله زندگی میکنند، اما کیفیت زیست هم مهم است؟ چطور و چگونه زندگیکردن به اندازه خود زندگی مهم است، نه؟
یقینا همینطور است و به همین دلیل هم از منظر اقتصادی ضروری است ثبات بیشتری در بازار ارز ایجاد و نوسانات کنترل شود. قبلتر هم تأکید کردم هر تصمیم ملی، مستقیما با زندگی میلیونها شهروند گره خورده است. هنگامی که از ایران سخن میگوییم، در واقع درباره جامعه بزرگ بیش از ۸۰ میلیون نفری با نیازها، امیدها و مسئولیتهای متنوع صحبت میکنیم. مقاومت و ایستادگی زمانی معنا پیدا میکند که در کنار آن، زندگی مردم نیز تداوم یابد؛ دانشآموزی که باید آموزش ببیند، دانشجویی که باید پژوهش کند، کارآفرینی که باید تولید کند و خانوادهای که باید معیشت خود را تأمین کند. سیاستگذاری موفق آن است که میان اهداف راهبردی و نیازهای روزمره جامعه تعادل برقرار کند. در نهایت، هر راهبردی زمانی مشروع و پایدار خواهد بود که رفاه، امنیت و آینده مردم را در کانون توجه خود قرار دهد.
البته واقعیتها چیز دیگری میگوید؛ اینکه باید چه بشود و اینکه اکنون چه هست، دو مقوله متفاوت است.
واقعیتها میگوید ممکن است در کوتاهمدت شاهد کاهش چشمگیر قیمتها نباشیم، اما باید تلاش کنیم سطح درآمدها افزایش پیدا کند. راهحل اصلی در تقویت درآمدها و افزایش ظرفیتهای تولیدی کشور است. این هدف نیز زمانی محقق میشود که افراد و مجموعهها بهجای آنکه تمام توجه خود را معطوف سخنان متناقض و تحولات روزمره سیاسی کنند، فعالیتهای تخصصی خود را با جدیت ادامه دهند؛ چه در حوزه کشاورزی، چه صنعت، چه پژوهش و فناوری. نکته مهم دیگر، توسعه همکاری با کشورهای همسایه و منطقه است. ایران در حوزههای مختلفی از جمله معماری، فناوری، مدیریت منابع آب، شیوههای نوین بهرهبرداری از منابع و بسیاری زمینههای دیگر، ظرفیتهای ارزشمندی در اختیار دارد. باید این توانمندیها را به بازارهای منطقهای و بینالمللی عرضه کنیم، پروژههای مشترک تعریف کنیم و حضور اقتصادی خود را در کشورهای دیگر گسترش دهیم. من معتقدم این مسیر قابلیت تحقق دارد و میتواند بخشی از راهحل مشکلات اقتصادی کشور باشد.