|

گزارش شبی که کرج خاموش شد

تا وقتی شهر روشن است، آدم فکر می‌کند برق همیشه هست؛ مثل هوا. اما کافی است یک شب، ناگهان همه‌چیز خاموش شود؛ خیابان‌ها، خانه‌ها، مغازه‌ها و شاید حتی امید. سلمان، یکی از مدیران برقی البرز، از روزهایی می‌گوید که جنگ، برق را هدف گرفت و او میان انفجارها و بی‌سیمی که بی‌وقفه صدا می‌داد، باید راهی برای برگرداندن روشنایی پیدا می‌کرد؛ با ترس‌هایی که پنهان می‌کرد و خستگی‌هایی که فرصت بروز نداشت.

گزارش شبی که کرج  خاموش شد

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

تا وقتی شهر روشن است، آدم فکر می‌کند برق همیشه هست؛ مثل هوا. اما کافی است یک شب، ناگهان همه‌چیز خاموش شود؛ خیابان‌ها، خانه‌ها، مغازه‌ها و شاید حتی امید. سلمان، یکی از مدیران برقی البرز، از روزهایی می‌گوید که جنگ، برق را هدف گرفت و او میان انفجارها و بی‌سیمی که بی‌وقفه صدا می‌داد، باید راهی برای برگرداندن روشنایی پیدا می‌کرد؛ با ترس‌هایی که پنهان می‌کرد و خستگی‌هایی که فرصت بروز نداشت.

جنگ برای سلمان از همان لحظه‌ای شروع شد که احتمال از روی کاغذ بلند شد و به واقعیت رسید. قبل‌ترش هم آماده‌باش داشتند؛ نامه‌ها می‌آمد، هشدارها جدی‌تر می‌شد، جلسات پشت جلسات… آنها هم سناریو می‌چیدند، تقسیم کار می‌کردند، تیم‌ها را آماده نگه می‌داشتند.

اما آدم تا لحظه‌ای که صدای انفجار را از نزدیک نشنود، نمی‌فهمد اضطراب واقعی یعنی چه؛ آن اضطرابی که نه در دل جا می‌شود، نه در حرف.

اولین بار که خبر اصابت به شبکه رسید، ساعت حدود ۲ بامداد بود. سلمان در اداره بود که خبر آمد شهرک صنعتی بهارستان آسیب دیده است. بهارستان فقط یک نقطه روی نقشه نبود؛ یک شهرک صنعتی بود، یعنی کار، یعنی نان، یعنی زندگی آدم‌هایی که صبح‌ها به امید برگشتن سالم به خانه، از درِ کارخانه رد می‌شوند.

به آنها گفته بودند تا وقتی مقامات امنیتی اجازه نداده اند، وارد نشوید و سلمان می دانست این مدت یعنی خاموشی، یعنی نبود انرژی برای همه مکان هایی که وابسته به همین سیم ها و سیم‌بان ها بودند و توقف اجباری برق برای سلمان هر لحظه التهاب بود. خودش می گفت: همان یک ساعت انتظار پشت خط قرمز، از سخت‌ترین لحظات من بود. هر ثانیه‌اش با یک سوال می‌گذشت: داخلش چه خبر است؟ کسی زیر آوار مانده؟ دوباره حمله می‌شود؟ بچه‌های ما سالمند؟

سلمان یک سیمبان نبود، جایی حساس تر از سیمبانی و شبکه فعالیت می کرد، باید همه بخش‌ها را مدام رصد می کرد و همین هم موجب شده بود تا که سر هر صحنه ای خودش حاضر شود، انگار از نزدیک دیدن محل اصابت موشک، آوار و خسارات آن، اجازه می داد درست تر فکر کند، بهتر تصمیم بگیرد و شاید خیالش بابت سلامتی همکارانش راحت باشد.

اما سلمان اولین صحنه را که دید، نظرش عوض شد: «صحنه… ساده بگویم آدم را خالی می‌کرد. یک کارخانه صنعتی هدف قرار گرفته بود و تلخ‌تر اینکه تعدادی از هموطنانمان هم شهید شده بودند. بوی سوختگی و خاک و آهن داغ در هوا پیچیده بود. حس خوبی نبود؛ اصلاً جنگ حس خوبی ندارد. با این حال، چیزی که همان لحظه سرپا نگهم داشت، این بود که همکارانم بدون مکث افتادند به کار. انگار ترس، جایش را به وظیفه داده بود. کمتر از ۲ ساعت طول کشید تا شبکه را بازیابی کنیم. همان‌جا فهمیدم در بحران، «آدم‌ها» مهم‌تر از هر تجهیزی هستند.»

شبی که کرج یک‌دفعه خاموش شد

چند هفته بعد، یکی از آن شب‌هایی بود که فکر می‌کنی بالاخره می‌شود چند ساعت کنار خانواده نشست. سلمان هم در بهبوحه جنگ و بی نصیب از تعطیلات نوروزی که رنگ خون و دلهره و صدای انفجار گرفته بود، آن شب به لختی دلخوشی به خانه رفت، تازه رسیده بود به خانه. هوا رو به تاریکی بود، حدود ۸ یا ۹ شب. یک‌دفعه… همه‌چیز خاموش شد. برق رفت. سکوت و تاریکی، مثل یک پتک افتاد روی شهر. از پنجره بیرون را دید، کوچه هم خاموش بود، خبری که برای خاموشی و قطعی نداده بودند، پس علتش چه بود؟

همان لحظه بی‌سیم صدا داد. صدا نشان می داد که ماجرا عادی نیست. سلمان تعریف می کند: «وقتی دیدم فاصله‌ای که معمولاً روشن و زنده است، هم‌زمان خاموش شده، ته دلم فرو ریخت: یعنی گستره خاموشی بزرگ است. مدیرعامل هم که کیلومترها آنطرف تر زندگی می کرد، پشت بی سیم خبر از خاموشی داده بود.»

با ماشین شخصی راه افتاد. کرج در تاریکی مطلق، چهره دیگری داشت؛ خیابان‌هایی که همیشه نور و رفت‌وآمد داشتند، حالا شبیه یک قاب ساکن بودند. فقط چراغ ماشین‌ها بود و صدای قدم‌هایی که تندتر از همیشه می‌شد.

دکل پست ۲۳۰ عظیمیه که مورد اصابت موشک قرار گرفته بود، شلوغی و نگرانی را همزمان داشت ماموران برق آنجا حضور داشتند بی اجازه ورود به صحنه، با دلهره وسعت خاموشی و شدت آسیب. سلمان چیزی که می‌خواست بداند این بود: کسی از بچه‌ها آسیب دیده؟

آسیب انسانی نبود. اما شبکه ضربه خورده بود و حجم خاموشی سنگین بود؛ طوری که بعدها مشخص شد ۷۰ درصد شهر درگیر خاموشی شده بود.

آن لحظه نه وقت ترسیدن بود، نه وقت توضیح دادن. فقط باید تصمیم می‌گرفت. ارتباط‌ها سخت شده بود، خطوط شلوغ، خبرها ناقص. با این حال، از قبل سناریوهایی آماده کرده بودند؛ چیزهایی که شاید در روزهای عادی خیلی جدی گرفته نمی‌شوند، اما در بحران، مثل طناب نجات می‌مانند. و سلمان یکی از حلقه های این طناب.

اول زندگی، بعد همه‌چیز

در آن شب خاموش، اولویت سلمان روشن بود: نجات مراکز حیاتی.

از ۲ روز قبل با بیمارستان‌ها و مراکز حساس تماس گرفته بود و درباره آماده‌به‌کاری دیزل‌ژنراتورها مطمئن شده بود. حتی درباره سوخت هم هماهنگی کرده بود که اگر شبکه آسیب دید، حداقل این مراکز زمین نمانند. اما مگر می شود، در لحظات جنگ به همه برنامه ریزی ها اطمینان کرد، هر لحظه باید حواست به همه چیز باشد، به همه مراکز درمانی و زندگی آدم‌های وابسته به برق بیشتر و سلمان این را به خوبی آموخته بود.

سلمان بعدها تعریف کرد: «وقتی خاموشی اتفاق افتاد، هدفمان این بود که بیمارستان‌ها کمترین اختلال را تجربه کنند. خاموشی بیمارستان‌ها، خیلی کوتاه و در حد همان زمان ورود مولدهای اضطراری به مدار بود. بعد از آن، شبکه را پله‌پله برگرداندیم: محله به محله، فیدر به فیدر.»

«حدود سه ساعت طول کشید تا بخش عمده خاموشی جمع شود؛ البته نه یک‌دفعه، بلکه تدریجی و من هنوز هم آن لحظه‌ها را یادم هست، نگاه کردن به نقشه، تصمیم گرفتن، مانور دادن، و هر بار که یک نقطه روشن می‌شد، انگار یک نفس به شهر برمی‌گشت.»

سلمان در آن هیاهو موضوعی را دید که برایش عجیب بود، منتظر رفتاری دیگر از مردم بود و رفتار متفاوتی را هم تجربه کرد، می گفت: «من از واکنش مردم یک تصویر خیلی روشن در ذهن دارم. تلفن‌های اضطراری زنگ می‌خورد، طبیعی بود، مردم حق داشتند. اما هم‌زمان، در همان تاریکی‌ها، نوعی همراهی و اعتماد هم بود. وقتی برق در یک نقطه برمی‌گشت، بعضی‌ها توی خیابان‌ها می‌ایستادند، دست تکان می‌دادند، تشکر می‌کردند. بعدها حتی دیدم گروهی جلوی اداره آمده بودند و قدردانی می‌کردند. در آن حجم خستگی، همین رفتارها مثل آب روی آتش بود.»

سیزده فروردین؛ شبی که تا صبح تمام نشد

سخت‌ترین لحظه‌ای که سلمان در روزهای جنگ تجربه کرد، مربوط به حادثه پل بیلقان یا همان پل بی‌ ۱ بود. روز بود، سیزده‌بدر؛ مردم در جاده و کنار رودخانه، در حال تفریح. ناگهان صدای انفجار مهیبی آمد. صدا می گفت از سمت جاده چالوس است، ولی دقیق نمی‌شد حدس زد که کجا.

وقتی خبر قطعی آمد، سلمان هم سریع اعزام شد. ترافیک سنگین بود. کابل‌ها روی زمین افتاده بودند و مسیر را بسته بودند. سلمان و تیمش با کمک نیروهای امدادی، کابل‌ها را کنار زدند تا راه باز شود.

اما هنوز نفس‌شان جا نیفتاده بود که حمله دوم هم اتفاق افتاد. بدترین بخش این حادثه برای سلمان این بود که چند نفر از همکارانش نزدیک محل کار بودند. آن چند دقیقه‌ای که خبر دقیق نداشت، قلبش تندتر از هر وقت دیگری می‌زد. اما وقتی سر صحنه حاضر شد، جویای حال همه همکارنش شد، اطمینان خاطر حاصل کرد که آسیب‌ها انسانی نبود و اگر هم بود جدی نبود و به صورت سرپایی درمان شدند، ولی همان لحظه سلمان فهمید که در بحران، مرز بین کار و جان چقدر نازک است.

از آنجا به بعد، مساله فقط یک خاموشی ساده نبود. بخشی از شبکه در عمل روی زمین بود و امکان برق داری مستقیم وجود نداشت. گزینه‌ها را یکی‌یکی روی میز گذاشتند، بعضی‌ها شدنی نبود. مسیر سخت بود، شلوغی جاده اجازه نمی‌داد، محدودیت‌ها پشت سر هم می‌آمدند. و کابل هایی که آسیب دیده بودند در عمق دره‌ای فرو می رفت که پل بیلقان رویش ساخته می شد و حالا تجهیزات برای انتقال این سیم ها در دسترس نبود.

همه روستاهای حاشیه جاده چالوس که از همین مسیر برق می گرفتند، در خاموشی بودند، صحبت با شرکت برق مازندران هم این خبر را قطعی کرد که نباید به این استان که حالا میزبان میلیون ها نفر از همطونان است امید داشت، نباید با انتقال بار از این استان، فشار مضاعف تری به شبکه این منطقه وارد کرد و احتمال خاموشی بخشی از آن را افزایش داد.

در آن میانه، یک تماس از یک همکاران یک ایده داد: پست‌هایی که در مسیر اتوبان تهران–شمال برای روشنایی تونل‌ها استفاده می‌شوند.

همین یک نکته کوچک، مسیر تصمیم‌گیری را عوض کرد. بررسی کردند و نزدیک‌ترین نقطه را پیدا کردند: هماهنگی‌ها انجام شد، کابلی که از قبل آماده کرده بودیم به کار آمد.

همه کارها به همین آسانی ایده دادن نبود، از همان ساعت‌های پس از حمله دوم تا صبح روز بعد تلاش‌ها ادامه داشت، تلاش‌هایی که به تدریج برق را به روستاها و مناطق حاشیه جاده چالوس باز می‌گرداند.

آخرش حوالی ۴:۳۰ صبح ۱۴ فروردین، روستاهای مسیر و بخش عمده منطقه دوباره روشن شد. سلمان آن شب تا صبح در اداره ماند. وقتی بالاخره همه‌چیز در مدار نشست، فقط چند ثانیه به سقف خیره شد و فهمید چه‌قدر آدم می‌تواند خسته باشد و باز هم ادامه بدهد.

سلمان همین طور که از خاطرات آن روزها تعریف می کند می گوید: «آن روزها یک اثر ماندگار روی من گذاشت اینکه آمادگی شعار نیست. بعضی چیزها را تازه وسط بحران می‌فهمی، اینکه یک تجهیزات ساده مثل جرثقیل می‌تواند سرنوشت ساعت‌ها را عوض کند، اینکه مسیرهای جایگزین و سناریوهای از قبل نوشته‌شده چقدر حیاتی‌اند، و مهم‌تر از همه اینکه آدم‌ها در لحظه خطر، چطور می‌توانند فراتر از توان معمولشان کار کنند.»

 

 

 

 

منبع: ایرنا

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.