ریگ روان ۲۰۰ روستای سیستان و بلوچستان را خالی از سکنه کرد/ هیرمند را خالی از سکنه نکنید
روستاییان مندیلان بالا میگویند: ما چند ماه سال آوارهایم و خانواده را به امان خدا رها میکنیم؛ زن و بچه ما همینجا در گرما و بیآبی میمانند و همه چیز را تحمل میکنند. ما گرد و خاک را به جان میخریم، دوری از خانواده را تحمل میکنیم فقط میخواهیم «خانه» داشته باشیم.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
روستاییان مندیلان بالا میگویند: ما چند ماه سال آوارهایم و خانواده را به امان خدا رها میکنیم؛ زن و بچه ما همینجا در گرما و بیآبی میمانند و همه چیز را تحمل میکنند. ما گرد و خاک را به جان میخریم، دوری از خانواده را تحمل میکنیم فقط میخواهیم «خانه» داشته باشیم.
کوچ اجباری، زندگی در حاشیههای فرودست، نان بخور و نمیر و دلتنگیِ همیشگی برای «خانه»؛ یا سرسخت ماندن، ماندن در خانهی نیمه ویران، نفس کشیدن در ریگ روان، بازهم کوچ فصلی برای فعلگی، جان را به قمار گذاشتن در راه سوختبری و سوگواری برای زمینهای سوخته… «ماندن یا رفتن، مسئلهی ساکنان سیستان و هیرمند دقیقاً همین است، وقتی هیچ جایی برای زندگی باقی نمانده است».
در سالهای اخیر، بسیاری از روستاهای منطقه هیرمند در استان محروم سیستان و بلوچستان خالی از سکنه شدهاند؛ براساس یک روایت رسمی، در دهههای اخیر، تغییرات اقلیمی، خشکسالی، قطع حقابه هیرمند و ریگ روان همیشگی، حداقل ۲۰۰ روستای سیستان را خالی از سکنه کرده است.
تیرماه ۱۴۰۰، «اسماعیل حسین زهی» نماینده وقت مردم سیستان و بلوچستان در مجلس شورای اسلامی، در رابطه با وضع نامطلوب سکونت بومیها در این منطقه محروم، از آمار نگران کنندهای پرده برداشت: «بیش از ۴۰ درصد روستاهای استان سیستان و بلوچستان خالی از سکنه شدهاند». او گفت: «خیلی از روستاهای استان خالی از سکنه شدند و اگر مسئولان به فکر آب و راه نباشند، وضع بدتر میشود و خیلی از مردم مهاجرت میکنند».
آنها که «رفتهاند» درگیر غم همیشگی و فقر مطلق و محرومیت هستند و آنها که با سرسختی در ریگ روان باقی ماندهاند، در معرض انواع اجحافها و دستاندازیها قرار دارند؛ همان محدودهی بسیار کوچک زیست آنها، ایمن نیست و گویا برای رانده شدن از خاک آبا و اجدادی، ارادهای در کار است.......
این گزارش، روایت تلخ، حدود ۳۰ خانوار سرسخت ساکن روستای مندیلان بالا از توابع شهرستان هیرمند است؛ خانوارهایی که هرچند به دلیل خشکسالی و تخریب محیط زیست، کشاورزی چندانی ندارند اما ترجیح دادهاند در خانهی رو به ویرانی بمانند و تن به مهاجرت و تحقیر ندهند؛ مردان جوان این روستا، برای فعلگی فصلی و کار روزمزدی به استانهای دور و نزدیک مثل کرمان و یزد میروند، کارگر ساختمانی میشوند یا پستهچینی میکنند و زنان بدون آب، بدون مدرسه، با برقی که در هر شبانهروزی دو تا سه ساعت قطع میشود، با گرمای هوا، شن و ماسه و گرانی و سفرههای خالی، میسازند و تحمل میکنند؛ «تحمل» هم گویا سرنوشت تلخیست که روی پیشانی این زنان و مردان مرزنشین نوشته شده…
در یکی از روزهای بهار، یکی از ساکنان روستای مندیلان بالا با ما تماس میگیرد؛ صحبت را با یک جمله کوتاه شروع میکند: «می خواهند جنگل را خراب کنند، زمینش را یک نفر با پارتی تصاحب کرده و اگر درختان را خراب کند، خانههای ما زیر شن میرود».
آنچه این روستایی، «جنگل» مینامد، تعدادی درخت گز و بوتههای جانسخت کویری است که در راستای طرح بیابانزدایی و جلوگیری از پیشروی شن، در حاشیه روستا ساخته شده؛ حالا یک نفر به گفته روستاییها «پارتیدار» روی این زمینها دست انداخته و میخواهد بیابان را بر سر خانههای خشت و گلی ۳۰ خانوار آوار کند؛ رفتن خانهها زیر شن، یعنی رانده شدن اجباری، باید خانهات را بگذاری و کوچ کنی…
این روستایی محروم داستانش را روایت میکند: مردم روستای ما دو نوبت پیش از این، به خاطر شنهای روان کوچ کردهاند؛ حالا گویا نوبت سوم رسیده… یک آقایی از راه رسیده، ادعا میکند که زمین مال من است و دارد درختها را از ریشه قطع میکند. این زمین که آقا دست انداخته، در سالهای انقلاب، زمینهای کشاورزی همین مردم بوده که به منابع طبیعی دادند و در نهایت، در طرح تثبیت شنهای روان، درختکاری شد؛ این فرد تعدادی از درختها را قطع کرده و اگر درختهای باقیمانده را تخریب کند، خانههای ما همه زیر شن میرود. ما اعتراض کردیم این آقا هیچ سندی ندارد…
او ادامه میدهد: حالا بعد از پنجاه و اندی سال، این زمین چند ده هکتاری را یک فردِ خاص تصاحب کرده است. این آدم حتی ساکن این روستا نیست. شبها میآید و زمین را صاف میکند. ما به جز این خانههای خشت و گلی، هیچ ثروتی نداریم. اینجا آب نیست؛ جوانان روستا مجبورند، چند ماه از سال، برای کارگری به شهرهای دیگر بروند؛ ما حتی تا ساری و گرگان برای کار ساختمانی یا کشاورزی میرویم. در آن شهرها با ما سیستان و بلوچستانیها خوب تا نمیکنند؛ مثلاً من برای کار کشاورزی رفسنجان رفتم؛ حقوق بقیه روزی ۱ میلیون و ۲۰۰ بود به من روزی ۹۰۰ هزار تومان میدادند. کشاورزی ما هم در روستا محدود است؛ الان کمی جالیز کاشتهایم؛ فصل گندم هم کمی گندم و جو میکاریم. اما چون آب نیست، کشاورزی کفاف هزینههای زندگی را نمیدهد، خرجها سنگین است.
این روستایی میگوید شرایط سخت است و فقط بومیها میدانند این سختی چیست و تحمل آن چقدر دشوار است:
«ما چند ماه سال آوارهایم و خانواده را به امان خدا رها میکنیم؛ زن و بچه ما همینجا در گرما و بیآبی میمانند و همه چیز را تحمل میکنند. ما گرد و خاک را به جان میخریم، دوری از خانواده را تحمل میکنیم فقط میخواهیم «خانه» داشته باشیم. »
حالا همین خانهها در آستانهی از دست رفتن است. اگر درختچههای گز ریشهکن شوند، ماسه، کل روستا و خانههای آن را میبلعد.
مردم روستا بارها به این آقای پارتیدار اعتراض کردهاند؛ نامه کتبی به بخشداری هیرمند زدهاند؛ به جهاد کشاورزی و منابع طبیعی هم مراجعه کردهاند اما این ارگانها هیچ کدام مسئولیت نپذیرفتهاند؛ مثلاً منابع طبیعی گفته زمین به جهاد کشاورزی واگذار شده، به ما مراجعه نکنید. جهاد کشاورزی هم میگوید زمین واگذار شده و هیچ اطلاعات دیگری نمیدهد.
در آخرین اقدام، این روستانشینان به استانداری سیستان و بلوچستان مراجعه و شکایت کتبی ثبت کردهاند؛ آنها همچنان در انتظار پاسخ مسئولان هستند؛ در انتظار اینکه یکی یکجا صدایشان را بشنود… فریادهای فروخوردهشان را جدی بگیرد.
یکی از روستاییان، پدر چهار فرزند، میگوید: در این شرایط کشور، با چهار بچه کجا مهاجرت کنم؟ چرا دارند خانهام را ویران میکنند؟ ما اینجا کلی بلا و مصیبت داریم، طوفان شن داریم، قطعی آب و برق داریم؛ به جز یک مدرسه ابتدایی، فضای آموزشی دیگری نداریم؛ با همهی اینها، نمیخواهیم خانهمان را از ما بگیرند. این آقا معلوم نیست از کجا آمده؛ همان روزهای اول تخریب، ما اهالی روستا ریختیم و جلوی تخریب را گرفتیم اما دستبردار نیست، شبها میآید؛ تا حالا تقریباً هشت هکتار را خراب کرده…
این مرد روستایی، آخر حرفهایش میگوید: ما چیز زیادی نمیخواهیم؛ به این آقا گفتیم یک مدرک، فقط یک مدرک بیاور که ثابت کند زمین مال جنابعالیست و یک تضمین هم به ما بده که اگر زمین را صاف کنی، شنهای روان خانههای ما را خراب نمیکند. روستاهای بسیاری تو این منطقه، کامل زیر شن رفتهاند…
و این خواستهی ساده، این فریاد فروخورده از گلوی محرومترین قشر مردمان این سرزمین، هیچ جا شنیده نشده؛ نه منابع طبیعی، نه جهاد کشاورزی، نه بخشداری و نه هیچ نهاد دیگری مدافع این روستاییان نیست. گویا صدایشان از درهای بسته نفوذ نمیکند و به گوش مسئولان نمیرسد؛ صدایی که با زخمی تاریخی در گلو میگوید «اینجا در مندیلان بالا، روزنههای زندگی در حال بسته شدن است».
سی خانواده چندین ماه است که یکصدا میگویند «کوچ اجباری و بدبختی و تحقیر نمیخواهیم، بیش از این چیزی از شما نمیخواهیم، از یک فاجعه جلوگیری کنید…». سی خانواده سیستانی ماههاست که تلاش میکنند «خانه» داشته باشند اما…