|

روایتی که ایرج خودش گفت

پشت‌پرده مستند «پهلوان آواز ایران» از زبان تهیه‌کننده

روایتی که ایرج خودش گفت

دو روز پس از درگذشت ایرج خواجه‌امیری، وقتی هنوز غبار سوگ روی شهر نشسته بود، مستندی منتشر شد که قرار نبود در این لحظه به این شکل دیده شود؛ مستندی که ناگهان از یک گفت‌وگوی ساده با هنرمندی زنده، به یکی از آخرین اسناد تصویری از خودِ او بدل شد. «پهلوان آواز ایران» به کارگردانی حسین دهباشی، بیش از یک ساعت صدا و خاطره‌ی مردی را روی پرده آورد که به گفته خودش هرگز اهل خاطره‌گویی نبود؛ اما وقتی دوربین روشن شد، انگار درهای حافظه‌اش یکی‌یکی باز شدند.

 

در گفت‌وگویی با خانم مرآت بهنام، تهیه‌کننده این مستند، از پشت‌صحنه ساخت این اثر، دلایل شکل‌گیری آن، مرزهای تاریخ شفاهی، چالش‌های حقوقی و مالی پروژه، و واکنش‌هایی که این روزها درباره فیلم مطرح شده، سخن گفته است. آنچه از دل این گفت‌وگو بیرون می‌آید، نه‌فقط روایت یک فیلم، بلکه تصویری از یک تصمیم آگاهانه است: گذاشتن دوربین مقابل ایرج و کنار رفتن، تا او خودش، زندگی و زمانه‌اش را روایت کند.

2

 

اتفاقی که تقدیر آن را این‌طور رقم زد

نخستین پرسشی که درباره این مستند در ذهن بسیاری شکل گرفت، همزمانی عجیب انتشار آن با درگذشت ایرج بود. مرآت بهنام اما تأکید می‌کند که میان مرگ خواننده و انتشار فیلم، هیچ رابطه علّی وجود ندارد. به گفته او، ضبط گفت‌وگوی اصلی مدت‌ها پیش‌تر انجام شده بود و فیلم از پیش از درگذشت ایرج در مراحل پایانی آماده‌سازی قرار داشت. «تولید چنین اثری، به‌ویژه با این حجم از مواد آرشیوی و موسیقی، تابع زمان‌بندی تولید است، نه تابع یک تصمیم لحظه‌ای» او می‌گوید انتشار فیلم دو روز پس از درگذشت ایرج، به این معنا نیست که فیلم در همان دو روز آماده شده یا این زمان‌بندی از پیش برای چنین لحظه‌ای طراحی شده بود.

با این حال، تهیه کننده صادقانه اعتراف می‌کند که مرگ ایرج به لحظه انتشار فیلم معنایی دیگر بخشید. اثری که قرار بود یک سند تاریخی از گفت‌وگو با هنرمندی زنده باشد، ناگهان به یکی از آخرین روایت‌های تصویری مفصل از خود او بدل شد؛ و همین، به گفته او، فوریتی عاطفی و تاریخی به انتشار فیلم داد که در برنامه اولیه پیش‌بینی نشده بود. تلخی ماجرا، آن‌طور که او توصیف می‌کند، در این است که آرزو داشتند ایرج خودِ فیلم را ببیند و واکنش مخاطبان را در زمان حیاتش تجربه کند؛ آرزویی که برآورده نشد.

 

مردی که گفت خاطره‌گو نیست، اما یک ساعت خاطره گفت

فیلم با تصویری آرشیوی از ایرج آغاز می‌شود که در آن می‌گوید معمولاً خاطراتش را برای خودش نگه می‌دارد. اما بلافاصله بعد از آن، بیش از یک ساعت از خودِ فیلم به سخن‌گفتن و آوازخواندن همین مرد اختصاص دارد.تهیه کننده مستند «پهلوان آواز ایران» این تضاد را یکی از زیباترین کلیدهای ورود به شخصیت ایرج می‌داند، هرچند تأکید می‌کند که ساختار فیلم از ابتدا بر مبنای این تناقض طراحی نشده بود؛ بلکه در روند تدوین بود که تیم سازنده متوجه شد همان جمله ابتدایی، مقدمه‌ای طبیعی برای مسیری است که در ادامه فیلم طی می‌شود: مردی که می‌گوید اهل خاطره‌گویی نیست، اما کم‌کم از کودکی، تعزیه، پدر، آواز، رادیو، «گل‌ها»، سینما، کاباره، انقلاب و دوستان و هم‌نسلانش حرف می‌زند و آواز می‌خواند.

به گفته مرآت بهنام، بخش‌هایی از گفت‌وگوی خام ناگزیر از فیلم نهایی حذف شد؛ نه به این دلیل که بی‌اهمیت بودند، بلکه چون فیلم باید ریتم و تمرکز خودش را حفظ می‌کرد. برخی خاطرات تکراری بودند، برخی جزئیات برای مخاطب عمومی کارکرد کمتری داشتند و برخی شاخه‌های فرعی، تیم سازنده را از مسیر اصلی دور می‌کردند. آنچه برای آن‌ها اهمیت داشت، نشان‌دادن شخصیت ایرج در فرآیند «به‌یادآوردن» بود، نه صرفاً انتقال مجموعه‌ای از اطلاعات از زبان او.

 

چرا دوباره «پهلوان آواز»؟

پیش از این مستند، اثر دیگری با عنوان مشابه به کارگردانی بهروز خلجی ساخته شده بود؛ فیلمی که در آن ده‌ها هنرمند درباره ایرج سخن گفته بودند و اخیراً نسخه‌ای کوتاه‌شده از آن نیز از بی‌بی‌سی فارسی پخش شد. به گفته مرآت بهنام تیم سازنده کاملاً از وجود و اهمیت آن اثر آگاه بوده و قصدی برای رقابت یا جایگزینی آن نداشته است. به باور او این دو فیلم از دو جنس کاملاً متفاوت‌اند: مستند خلجی تصویری چندصدایی ارائه می‌دهد که در آن دیگران درباره ایرج حرف می‌زنند، اما «پهلوان آواز ایران» تصمیم گرفته تا حد امکان کنار برود و اجازه دهد خودِ ایرج روایت کند. خانم بهنام این تفاوت را این‌طور خلاصه می‌کند: «آن فیلم بیشتر می‌پرسد ایرج برای دیگران که بود؛ فیلم ما می‌پرسد ایرج خودش، زندگی و زمانه‌اش را چگونه به یاد می‌آورد؟» او همچنین توضیح می‌دهد که انتخاب عنوان «پهلوان آواز» صرفاً یک نام‌گذاری تبلیغاتی نبوده و به نوعی از صدا، منش، خاستگاه مردمی و تصویری اشاره دارد که ایرج از خودش و مخاطبانش در ذهن داشت؛ هرچند تأکید می‌کند که تیم سازنده مدعی مالکیت این عنوان یا تنها روایت ممکن از زندگی ایرج نیست.

 

تصمیمی آگاهانه: یک صدا، بدون شاهد و معارض

یکی از ویژگی‌های برجسته این مستند، غیاب صدای دیگران است؛ نه احسان خواجه‌امیری، نه اعضای خانواده، نه عهدیه، نه موسیقی‌دانان هم‌دوره و نه منتقدان ایرج در فیلم حضور ندارند. مرآت بهنام می‌گوید این غیاب، تصمیمی فرمی و آگاهانه بوده است: اگر قرار بود صدای همه این افراد وارد فیلم شود، اثر دیگری ساخته می‌شد؛ احتمالاً فیلمی پژوهشی‌تر و چندصدایی‌تر، اما در عوض چیزی از آن مواجهه طولانی و بی‌واسطه با خود ایرج را از دست می‌داد.

با این حال خانم بهنام تأکید می‌کند که این انتخاب به معنای پذیرفتن روایت ایرج به‌عنوان حقیقت مطلق نیست. به باور بهنام، ارزش تاریخ شفاهی فقط در «درست‌بودن همه جزئیات» آن نیست، بلکه در ثبت این نکته است که یک انسان، سال‌ها بعد، زندگی خودش را چگونه به یاد می‌آورد و چگونه روایتش می‌کند. او می‌گوید تیم سازنده تعمداً نخواسته در مقابل هر خاطره، یک شاهد موافق و یک شاهد مخالف بنشاند؛ چراکه هدف پروژه، ثبت صدای خود ایرج بود، پیش از آنکه دیگر امکان شنیدن آن صدا وجود نداشته باشد.

 

ایرج به روایت اعداد

در فیلم اعدادی دقیق و گاه بحث‌برانگیز مطرح می‌شود: بازی در ۱۵۷ فیلم، نزدیک به دو هزار اثر، ۲۱۳ برنامه «گل‌ها»، ۲۶ نوع تحریر و حتی ساخته‌شدن صدها سالن سینما پس از موفقیت فیلم «گنج قارون». بهنام درباره مرز میان ثبت روایت و راستی‌آزمایی آن، تمایزی روشن قائل می‌شود: میان «روایت ایرج» و «ادعای قطعی فیلم». به گفته او، هرجا عددی یا خاطره‌ای مستقیماً از زبان ایرج بیان می‌شود، فیلم در درجه اول در حال ثبت روایت اوست، نه تأیید یا رد آن؛ چراکه به باور بهنام، تاریخ شفاهی نباید به‌گونه‌ای تدوین شود که فیلم‌ساز بلافاصله در برابر روایت راوی به مناظره بنشیند.

با این‌همه، او می‌گوید درباره داده‌هایی که قرار بوده به‌عنوان اطلاعات قطعی در متن یا گرافیک فیلم تثبیت شوند، تا حد امکان از منابع موجود و پژوهش‌های آرشیوی استفاده شده است؛ هرچند به صراحت اذعان می‌کند که تاریخ موسیقی و سینمای ایران، به‌ویژه در دوره‌های گذشته، همچنان با فقدان آرشیوهای کامل و قابل اتکا روبه‌روست. تهیه کننده مستند «پهلوان آواز ایران» مرز میان ثبت و تصحیح در تاریخ شفاهی را این‌گونه تعریف می‌کند: «ما حق نداریم به بهانه تصحیح، صدای راوی را بازنویسی کنیم؛ اما همچنین نباید برداشت شخصی راوی را به نام یک واقعیت قطعی تاریخی به مخاطب عرضه کنیم.»

 

پرونده حقوقی و مالی؛ چالشی پشت‌پرده

تأمین حقوق این حجم از ترانه‌ها و تصاویر آرشیوی، یکی از پیچیده‌ترین و پرهزینه‌ترین بخش‌های این پروژه بوده است. بهنام توضیح می‌دهد که استفاده از آثار موسیقایی و تصاویر آرشیوی، به‌ویژه در زمان انتشار روی پلتفرم‌های جهانی مانند یوتیوب، فقط یک مسئله مالی نیست، بلکه با مالکیت‌های متعدد و گاه متعارض نیز گره خورده است. درباره بی‌صداشدن چند قطعه در نسخه یوتیوب برای بخشی از مخاطبان، او این مسئله را به سازوکار خودکار شناسایی آثار در این پلتفرم مرتبط می‌داند؛ به این معنا که گاهی یک اثر، حتی در چارچوب مجاز استفاده در فیلم، در سیستم شناسایی محتوا توسط صاحب حق دیگری یا یک مدعی حقوقی محدود می‌شود. خانم بهنام این وضعیت را یک نقص در تجربه تماشای فیلم توصیف می‌کند و می‌گوید تیم سازنده در حال پیگیری است تا نسخه‌ای کامل‌تر و تا حد امکان بدون محدودیت در اختیار مخاطبان قرار گیرد.

3

 

خاطره‌ای که خنده دارد، اما همه را نمی‌خنداند

یکی از خاطرات جنجالی فیلم، ماجرایی است که ایرج با خنده تعریف می‌کند: در دورانی که مأمور پلیس‌راه بوده، اتوبوس راننده‌ای را که گفته بود «این صدا را خفه کن» دو ماه از سفر متوقف کرده است. فیلم این خاطره را عمدتاً در قالبی طنزآمیز روایت می‌کند، بی‌آنکه پرسشی انتقادی درباره آن مطرح کند؛ رویکردی که برخی مخاطبان آن را نوعی سوءاستفاده از قدرت اداری برای انتقام شخصی خوانده‌اند.

مرآت بهنام در پاسخ به این نقد می‌گوید این واکنش کاملاً قابل‌درک است و تیم سازنده هم هرگز مدعی نشده که رفتار ایرج در آن ماجرا الزاماً درست بوده است. اما به باور او، فیلم قرار نبوده هر خاطره را به یک دادگاه اخلاقی بدل کند. ایرج این اتفاق را با لحن و برداشت خودش روایت کرده و همان خنده نیز بخشی از شخصیت و شیوه روایت اوست. خانم بهنام تأکید می‌کند که اگر امروز کسی این خاطره را نمونه‌ای از استفاده شخصی از قدرت اداری بداند، فیلم مانع چنین خوانشی نمی‌شود؛ و همین، به گفته او، یکی از جذابیت‌های تاریخ شفاهی است: راوی، بی‌آنکه شخصیتی بی‌نقص برایش ساخته شود، خودش را با همه تناقض‌هایش نشان می‌دهد. «ما نمی‌خواستیم از ایرج یک قدیس بسازیم» او می‌گوید تصویری صیقل‌خورده شاید محترمانه‌تر می‌بود، اما تصویری زنده‌تر نمی‌ساخت.

 

دفاع از رؤیای فیلم‌فارسی

بخش دیگری از فیلم، به دوران «گنج قارون» و سینمای عامه‌پسند پیش از انقلاب می‌پردازد؛ جایی که این جمله مطرح می‌شود که سینمای عامه‌پسند به مردم امید می‌داد، در حالی که سینمای هنری پس از انقلاب بیشتر از بدبختی و بی‌فرجامی گفته است.خانم بهنام تأکید می‌کند این جمله را نباید بیانیه رسمی فیلم درباره کل تاریخ سینمای ایران دانست؛ بلکه پیش از هر چیز نگاه ایرج و تجربه نسلی است که در آن سینما، با همه ضعف‌ها و کلیشه‌هایش، برای بخش بزرگی از مردم محل رؤیا، شادی و فراموشی موقت دشواری‌های زندگی بود.

او می‌گوید دفاع از این تجربه مردمی به معنای انکار کاستی‌های فیلم‌فارسی نیست و بسیاری از آن آثار، از منظر امروز، چه از نظر جنسیتی، چه طبقاتی و چه در بازنمایی فقر، قابل نقدند. اما به باور بهنام، در نقد فیلم‌فارسی گاهی خطای دیگری هم رخ داده است: اینکه چون آن سینما اشکالات جدی داشته، حق مردم برای دوست‌داشتن، رؤیاپردازی و لذت‌بردن از آن نادیده گرفته شود. او می‌گوید فیلم قصد ندارد سینمای عامه‌پسند را «خوب» و سینمای هنری را «بد» جلوه دهد؛ پرسش ضمنی فیلم بیشتر این است که چرا شادی، رؤیا و امید، در تحلیل ما از فرهنگ، گاهی مفاهیمی کم‌ارزش‌تر از رنج و سیاهی تلقی می‌شوند.

 

از تعزیه تا کاباره؛ صدایی که در قاب‌بندی‌ها نمی‌گنجید

مسیر هنری ایرج، از تعزیه‌خوانی حضرت علی‌اکبر تا برنامه «گل‌ها»، فیلم‌فارسی و کاباره، مرز میان هنر آیینی، کلاسیک و عامه‌پسند را در هم می‌ریزد. بهنام این ویژگی را یکی از جذاب‌ترین وجوه زندگی ایرج می‌داند؛ هنرمندی که در طبقه‌بندی‌های رایج جا نمی‌گرفت. به باور او، همین مسیر، خودش نوعی اعتراض به مرزبندی‌های ساده‌انگارانه میان «هنر والا» و «هنر عامه‌پسند» بود.

او می‌گوید ایرج شاید از این جهت قربانی نوعی نخبه‌گرایی هم شده باشد: صدایی که در «گل‌ها» می‌درخشید، وقتی برای سینمای عامه‌پسند یا در کاباره هم می‌خواند، در نگاه برخی از ارزش هنری‌اش کاسته می‌شد. بهنام تأکید می‌کند فیلم قصد ندارد به‌جای منتقدان حکم صادر کند، اما می‌خواهد یادآوری کند که بخش بزرگی از جامعه ایران، ایرج را دقیقاً به‌خاطر همین گستردگی تجربه‌اش دوست داشت.

 

خانه‌نشینی بی‌سند؛ سؤالی برای فیلمی دیگر

ایرج در فیلم می‌گوید پس از انقلاب دل‌شکسته شد و عملاً خانه‌نشین ماند، بی‌آنکه رسماً بازداشت یا ممنوع‌الکار شده باشد؛ او فقط دیگر کار دریافت نکرد. خانم بهنام درباره اینکه چرا فیلم از کنار این تناقض عبور می‌کند، پاسخ می‌دهد که این موضوع می‌تواند ظرفیت یک فیلم مستقل داشته باشد. به گفته او، حذف‌شدن یک هنرمند از عرصه رسمی، همیشه با یک حکم کتبی اتفاق نمی‌افتد؛ گاهی سازوکار حذف بسیار مبهم‌تر است: تلفن‌هایی که دیگر زده نمی‌شوند، سالن‌هایی که دیگر دعوت نمی‌کنند، رادیو و تلویزیونی که دیگر سراغ هنرمند نمی‌آید.

مرآت بهنام می‌گوید فیلم روایت خودِ ایرج را از این وضعیت ثبت کرده، اما پاسخ کامل به این پرسش که دقیقاً چه افراد، نهادها و تصمیم‌هایی در خانه‌نشینی او نقش داشتند، نیازمند پژوهشی مستقل و اسنادی است که در چارچوب این پروژه در دسترس تیم سازنده نبود. به باور او، درست نیست که برای کامل‌ترکردن یک روایت، پاسخ‌هایی بدون سند کافی به فیلم تحمیل شود.

 

سیاست، حذف‌شده یا مدیریت‌شده؟

بخشی از واکنش‌های پس از درگذشت ایرج، نه درباره صدای او، بلکه درباره مواضعش نسبت به ماندن در ایران و نسبتش با جمهوری اسلامی بود؛ مواضعی که برخی ستودند و برخی به‌شدت نکوهش کردند. بهنام درباره غیاب تقریبی این وجه سیاسی در فیلم می‌گوید تیم سازنده کوشیده فیلم را از سیاست خالی نکند، اما از تبدیل‌کردن زندگی ایرج به یک پرونده سیاسی روز هم پرهیز کرده است.

به گفته او، ایرج انسانی بود با انتخاب‌های سیاسی و اجتماعی خودش؛ در ایران ماند و درباره ماندنش و نگاهش به وضعیت کشور حرف‌هایی زد که طبیعتاً همه با آن‌ها موافق نبودند. بهنام می‌گوید اگر قرار بود فیلم به‌طور مفصل وارد این حوزه شود، باید پیچیدگی‌های آن از همه جهات بررسی می‌شد و آن‌وقت مرکز ثقل فیلم از خودِ ایرج و جهان موسیقایی‌اش فاصله می‌گرفت. او معتقد است یک هنرمند لازم نیست در همه مواضعش با مخاطب هم‌نظر باشد تا دوست‌داشتنی یا مهم باشد؛ و شاید یکی از مشکلات ما همین باشد که گاهی می‌خواهیم شخصیت‌های تاریخی را به دو دسته کاملاً سفید و کاملاً سیاه تقسیم کنیم. «ما ترجیح دادیم ایرج را همان‌گونه که خودش در برابر دوربین ظاهر می‌شود ببینیم.»

 

گلایه‌های یک نسل؛ روایت، نه حکم تاریخی

فیلم همچنین به موضوع کنارگذاشته‌شدن نسل قدیم موسیقی توسط حلقه محمدرضا شجریان، محمدرضا لطفی و هوشنگ ابتهاج، و نیز گلایه‌های غلامحسین بنان (گلپا) می‌پردازد، بی‌آنکه صدای طرف مقابل را در فیلم بیاورد. بهنام در این باره می‌گوید فیلم در این بخش نیز بیش از آنکه حکم تاریخی صادر کند، روایت ایرج از یک دوره را ثبت می‌کند. به گفته او، ایرج و بسیاری از هنرمندان هم‌نسل او احساس می‌کردند پس از انقلاب، تعریف تازه‌ای از موسیقی رسمی شکل گرفت که در آن بعضی صداها و شیوه‌ها به مرکز آمدند و بعضی دیگر به حاشیه رفتند؛ تجربه‌ای که به باور بهنام برای آن نسل واقعی بوده، حتی اگر تبیین ایرج از علل آن، تنها تبیین ممکن نباشد.

خانم بهنام تأکید می‌کند فیلم منکر وجود یا اعتبار روایت طرف مقابل نیست و می‌تواند و باید آثار دیگری ساخته شود که این تاریخ را از منظر شجریان، لطفی، ابتهاج و دیگران بررسی کند. اما به گفته او، این فیلم قرار نبوده دادگاه تاریخ موسیقی باشد؛ قرار بوده فرصتی باشد تا ایرج، در سال‌های پایانی زندگی‌اش، برداشت خودش را از آنچه بر او و نسلش گذشته بیان کند.

 

آوازی که در سوگ هم بلند شد

در پایان گفت‌وگو، مرآت بهنام تهیه کننده مستند «پهلوان آواز ایران» به زمینه اجتماعی امروز ایران اشاره می‌کند: کشوری که با جنگ، سوگ‌های انباشته، اضطراب اقتصادی و خستگی جمعی روبه‌روست؛ و در همین فضا، مراسم بدرقه ایرج به آواز و همخوانی جمعی بدل شد. به باور او، مهم‌ترین واکنشی که می‌توان به این فیلم داشت، درست همین‌جاست. او می‌گوید دیدن مردی سالخورده که هنوز با تمام وجود آواز می‌خواند، و جمعی که در بدرقه او همصدا می‌شوند، فقط رجوع به گذشته نیست.

بهنام میان نوستالژی بی‌حس‌کننده و نوستالژی درمانگر تمایز روشنی قائل می‌شود: «نوستالژی زمانی بی‌حس‌کننده است که گذشته را به پناهگاهی تبدیل کنیم برای فرار از امروز؛ اما زمانی می‌تواند درمانگر باشد که گذشته چیزی را به یاد ما بیاورد که هنوز به آن نیاز داریم.» به گفته او، آن چیز در مورد ایرج شاید «حق شادی»، «امکان هم‌خوانی» و «توانایی جمع‌شدن دور یک صدا» باشد؛ همان چیزی که در مراسم بدرقه او، با همه اندوهش، در لحظاتی به آواز جمعی تبدیل شد.

مرآت بهنام می‌گوید اگر «پهلوان آواز ایران» بتواند چیزی از این امکان را به یاد مخاطبانش بیاورد، دیگر صرفاً یک اثر نوستالژیک نخواهد بود؛ بلکه یادآوری‌ای خواهد بود که شادی سطحی نیست، آواز تفنن نیست و امید هم لزوماً خوش‌بینی ساده‌لوحانه نیست. به باور او، گاهی همین‌ها شکل‌هایی از تاب‌آوردن‌ هستند.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.