از بدن تا زیستبوم
مروری بر آثار و نمایشگاه انفرادی ریحانه آبرویی
نمایشگاه انفرادی ریحانه آبرویی در گالری کلهر رشت، با عنوان «چه هنگام میزیستهام»، بیش از آنکه صرفاً نمایش آثار یک دوره باشد، امکان مرور مسیری را فراهم میکند که هنرمند طی چند سال گذشته طی کرده است. در این نمایشگاه سه مجموعه از سه دورهی کاری او در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند: «زنده در سکوت» مربوط به سال ۲۰۲۰، «چه هنگام میزیستم» مربوط به ۲۰۲۲ و «نجواهای تالاب» مربوط به ۲۰۲۳. همین کنار هم قرار گرفتن آثار، نمایشگاه را به نوعی روایت از تحول تدریجی زبان تصویری هنرمند تبدیل میکند؛ روایتی که از بدن آغاز میشود و در نهایت به طبیعت و زیستبوم میرسد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
امین شاهد - منتقد و پژوهشگر: نمایشگاه انفرادی ریحانه آبرویی در گالری کلهر رشت، با عنوان «چه هنگام میزیستهام»، بیش از آنکه صرفاً نمایش آثار یک دوره باشد، امکان مرور مسیری را فراهم میکند که هنرمند طی چند سال گذشته طی کرده است. در این نمایشگاه سه مجموعه از سه دورهی کاری او در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند: «زنده در سکوت» مربوط به سال ۲۰۲۰، «چه هنگام میزیستم» مربوط به ۲۰۲۲ و «نجواهای تالاب» مربوط به ۲۰۲۳. همین کنار هم قرار گرفتن آثار، نمایشگاه را به نوعی روایت از تحول تدریجی زبان تصویری هنرمند تبدیل میکند؛ روایتی که از بدن آغاز میشود و در نهایت به طبیعت و زیستبوم میرسد.
در «زنده در سکوت»، بدن زن در مرکز تصویر قرار دارد؛ بدنی پوشیده، بستهشده و بیحرکت که در میان پارچه و طناب گرفتار شده است. اما این بدنها در اندازهای نزدیک به اندازهی طبیعی انسان ارائه شدهاند و همین مقیاس، رابطهی مخاطب با آنها را از یک مواجههی صرفاً تصویری فراتر میبرد. فیگور دیگر یک تصویر کوچکشده از انسان نیست؛ در برابر مخاطب ایستاده و با ابعاد بدن واقعی، نوعی حضور فیزیکی پیدا کرده است. تماشای این بدنهای محصور در اندازهی طبیعی، احساس نزدیکی و در عین حال نوعی ناراحتی و فشار ایجاد میکند؛ گویی آنچه در تصویر اتفاق افتاده، در فضای واقعی نمایشگاه نیز امتداد پیدا کرده است.
فیگورها در این مجموعه بیشتر از آنکه شخصیتهایی مشخص باشند، به نشانههایی از یک وضعیت جمعی تبدیل شدهاند. سکوت آنها، سکوتی آرام و خنثی نیست؛ سکوتی است که از محدودیت و ناتوانی در سخن گفتن میآید. حذف رنگ و استفاده از سیاه و سفید نیز به همین وضعیت کمک میکند. بدنها از ویژگیهای فردی خود فاصله میگیرند و بیشتر به تصویری کلی از تجربهی زنانه تبدیل میشوند.
با این حال، در این بخش از کار هنوز میتوان نوعی تقدم ایده بر تصویر را دید. نشانهها نسبتاً روشناند و مخاطب خیلی زود با مفاهیمی چون محدودیت، سنت و سرکوب مواجه میشود. طناب، پارچه و بدن پوشیده، معنای خود را تقریباً بیواسطه عرضه میکنند. گاهی این صراحت اجازه نمیدهد تصویر آنقدر که باید از مفهوم اولیهی خود فاصله بگیرد و وارد قلمرو تأویل شود. اما اهمیت این آثار را باید در نسبت با ادامهی مسیر هنرمند دید؛ چراکه همین عناصر در مجموعههای بعدی پیچیدهتر میشوند.
تعدادی از آثار که مربوط به سال ۲۰۲۲ در نمایشگاه به چشم میخورد، بدن همچنان حضور دارد، اما دیگر تنها موضوع اثر نیست. طبیعت، جنگل، بناهای تاریخی و نشانههای فرهنگی وارد تصویر میشوند و مسئلهی محصورشدگی از بدن به محیط اطراف آن گسترش پیدا میکند. آنچه در مجموعهی نخست در بدن اتفاق میافتاد، حالا انگار به جهان پیرامون بدن سرایت کرده است.
در این بخش، تابلوهای مربوط به بناهای تاریخی نیز ویژگی مادی قابل توجهی دارند و دارای برجستگیاند مانند اثر "اسپیه مزگت" (مسجد سفید به گویش تالشی). این برجستگی باعث میشود تصویر بنا صرفاً بازنمایی یک ساختمان یا یک نشانهی تاریخی نباشد؛ سطح اثر خود به بخشی از موضوع تبدیل میشود. بناهایی که قرار است حامل حافظه باشند، از سطح تخت تصویر بیرون میآیند و حضور فیزیکی پیدا میکنند. این انتخاب میتواند در امتداد همان دغدغهی کلی هنرمند دربارهی حافظه و امکان از دست رفتن آن خوانده شود: چیزی که زمانی بخشی از یک مکان و تاریخ بوده، حالا به صورت بخشی از سطح اثر باقی مانده است.
به این ترتیب، مفهوم فقدان در این مجموعه نیز گستردهتر میشود. دیگر فقط با بدنی مواجه نیستیم که امکان حرکت یا انتخاب از آن گرفته شده است؛ طبیعت و حافظهی فرهنگی نیز در معرض از دست رفتن قرار دارند. جنگل، بنا و نشانههای تاریخی، همه میتوانند حامل چیزی باشند که اگر از میان برود، بخشی از حافظهی جمعی نیز همراه آن محو خواهد شد.
این گسترش را باید در نسبت با جغرافیای خود هنرمند نیز دید. ریحانه آبرویی هنرمندی گیلانی است و طبیعت گیلان، با جنگل، تالاب، دریا، رطوبت و پوشش گیاهی متراکم خود، صرفاً یک پسزمینهی زیباشناختی برای این آثار نیست. این طبیعت بخشی از تجربهی زیسته و حافظهی جغرافیایی هنرمند است. بنابراین وقتی جنگل یا تالاب در آثار او در معرض نابودی قرار میگیرد، مسئله فقط یک هشدار محیطزیستی عمومی نیست؛ میتوان آن را مواجههای با جغرافیایی دانست که هنرمند از آن آمده و بخشی از حافظهی شخصی و جمعی او را شکل داده است.
این مسئله در «نجواهای تالاب»، مجموعهی سال ۲۰۲۳، آشکارتر میشود. تالاب انزلی و جنگلهای هیرکانی در اینجا در کنار بدن زن قرار میگیرند. طبیعت گیلان در این مجموعه از یک موضوع بیرونی به بخشی از روایت شخصی هنرمند تبدیل میشود.
تالاب دیگر فقط یک مکان طبیعی نیست؛ به نشانهای از زیست، حافظه و چیزی تبدیل میشود که آرامآرام در حال تغییر و از دست رفتن است.
در این مجموعه، تکنیک چاپ روی تلق نیز اهمیت ویژهای پیدا میکند. انتخاب تلق، برخلاف بوم یا کاغذ، سطحی شفاف و شکننده در اختیار هنرمند میگذارد؛ سطحی که تصویر را همزمان حاضر و ناپایدار میکند. مخاطب با تصویری روبهروست که کاملاً از زمینه جدا نمیشود و فضای پشت اثر نیز در ادراک آن نقش دارد. این ویژگی با مضمون مجموعه ارتباط مستقیمی پیدا میکند: طبیعتی که در حال محوشدن است، تصویری که قطعی و تثبیتشده نیست و خاطرهای که گویی از میان لایههای شفاف در حال دور شدن است.
به همین دلیل، آثار مربوط به سال ۲۰۲۳ را میتوان پختهتر و پربارتر از دو دورهی پیشین دانست. پختگی اینجا فقط به تجربهی بیشتر هنرمند یا تنوع تکنیکها مربوط نیست؛ مهمتر از آن، فرم و مضمون به یکدیگر نزدیکتر شدهاند. در آثار نخست گاهی ایده پیش از تصویر شکل میگیرد و عناصر بصری برای بیان آن به کار گرفته میشوند، اما در «نجواهای تالاب» خودِ ماده و تکنیک در ساختن معنا مشارکت دارند. اثر فقط دربارهی محوشدن نیست؛ مخاطب این محوشدن و ناپایداری را در خودِ سطح اثر تجربه میکند.
اگر اندازهی طبیعی فیگورها در مجموعهی نخست، بدن را به حضوری واقعی و ملموس تبدیل میکند، برجستگی بناهای تاریخی در مجموعهی میانی، حافظه را از سطح تصویر بیرون میکشد و چاپ روی تلق در مجموعهی پایانی، تصویر را دوباره به سمت محوشدن و ناپایداری میبرد. این سه تجربهی مادی را میتوان بخشی از روند تحول زبان هنرمند دانست؛ از بدنِ حاضر و سنگین، به خاطرهای که از سطح اثر بیرون میآید و در نهایت به تصویری شفاف و شکننده که در آستانهی ناپدید شدن قرار گرفته است. از این منظر، مسیر سه مجموعه را میتوان حرکتی از «بدن محصور» به «زیستبوم محصور» دانست. در ابتدا، مسئله در بدن زن متمرکز است؛ سپس به حافظه، طبیعت و فرهنگ گسترش پیدا میکند و در نهایت، زن و طبیعت در یک وضعیت مشترک قرار میگیرند: هر دو آسیبپذیر، خاموش و در معرض فرسایش تدریجی.
البته همچنان یکی از چالشهای کار آبرویی، صراحت برخی نشانهها و توضیحات مفهومی است. هرچه هنرمند بیشتر به ظرفیت خودِ تصویر و ماده اعتماد کند و کمتر بخواهد معنای اثر را از پیش برای مخاطب تعیین کند، امکان تأویل نیز بیشتر خواهد شد. اتفاقاً آثار ۲۰۲۳ نشان میدهند که این امکان در کار او جدیتر شده است.
ارزش نمایشگاه «چه هنگام میزیستم» در گالری کلهر، در نهایت، فقط به ارائهی سه مجموعه از سه دورهی کاری محدود نمیشود؛ بلکه در این است که مخاطب میتواند مسیر تغییر یک نگاه را ببیند. نگاهی که از تجربهی بدن و سکوت آغاز شده، به حافظه و طبیعت رسیده و در آثار ۲۰۲۳، با چاپ روی تلق، به زبان مادی و بصری منسجمتری دست یافته است. در این مسیر، گیلان و طبیعت آن نیز به تدریج از پسزمینه بیرون میآیند و به بخشی از حافظهی اثر تبدیل میشوند. شاید مهمترین اتفاق نمایشگاه همین باشد: حرکت از بدن به زیستبوم، از تصویر به ماده و از بیان مستقیم به امکانی برای تأویل؛ مسیری که در نقطهی فعلی خود، یعنی مجموعهی ۲۰۲۳، پختهتر و پربارتر از گذشته به نظر میرسد./
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.