از ابژه بودن در معادلات قدرت تا سوژه شدن در نظم نوین
ایران در قلب جنگ رمضان
گفتوگوی اختصاصی انجمن راحل با سیدمحمدعارف موسوینژاد، مدیر فرهنگی و پژوهشگر تاریخ، رئیسمؤسس مرکز آثار مفاخر علمی و فرهنگی افغانستان
در تاریخ معاصر منطقه جنوب غرب آسیا و شمال آفریقا(خاورمیانه)، جنگها همواره با نامهایی گره خوردهاند که گویای ماهیت و پیامدهای آنهاست. «جنگ رمضان» یا همان جنگ اکتبر ۱۹۷۳، نقطه عطفی در منازعات اعراب و اسرائیل بود؛ جنگی که با وجود تلفات سنگین، ابهت نظامی اسرائیل را شکست و معادلات منطقه را برای همیشه تغییر داد. امروز، نیم قرن بعد، بار دیگر این منطقه شاهد جنگی با همین نام است؛ جنگی که در ماه مبارک رمضان آغاز شد، اما این بار ایران در مرکز آن قرار دارد. حمله نظامی گسترده آمریکا و اسرائیل به ایران که به شهادت رهبر انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله خامنهای، انجامید؛ نه فقط یک تهاجم نظامی، که یک نقطه عطف تاریخی در تحولات منطقه است. انجمن راحل، با تمرکز پژوهش علمی، کنشگری و فعالیت در حوزه مطالعات افغانستان و مهاجرین افغانستانی در ایران، در این مقطع حساس بر آن شد تا از نگاه نخبگان و شخصیتهای علمی افغانستانی، این رویداد تاریخی را روایت و تحلیل نماید. افغانستان به عنوان همسایه شرقی ایران، کشوری که خود روزگاری آماج حملات ابرقدرتها بوده و هنوز زخمهای جنگ بر پیکره آن باقی است، میتواند خوانشی متفاوت و عمیق از این تحولات ارائه دهد. هدف ما ثبت و ضبط تحلیلهایی است که نه فقط از منظر منافع ملی ایران، که از چشمانداز پیوندهای تاریخی-تمدنی و ریشهها و سرچشمههای مشترک دو کشور به این واقعه مینگرند. در این رابطه انجمن راحل گفتوگویی اختصاصی با سیدمحمدعارف موسوینژاد، مدیر فرهنگی و پژوهشگر تاریخ، رئیسمؤسس مرکز آثار مفاخر علمی و فرهنگی افغانستان، انجام داده است.
در تاریخ معاصر منطقه جنوب غرب آسیا و شمال آفریقا (خاورمیانه)، جنگها همواره با نامهایی گره خوردهاند که گویای ماهیت و پیامدهای آنهاست. «جنگ رمضان» یا همان جنگ اکتبر ۱۹۷۳، نقطه عطفی در منازعات اعراب و اسرائیل بود؛ جنگی که با وجود تلفات سنگین، ابهت نظامی اسرائیل را شکست و معادلات منطقه را برای همیشه تغییر داد. امروز، نیم قرن بعد، بار دیگر این منطقه شاهد جنگی با همین نام است؛ جنگی که در ماه مبارک رمضان آغاز شد، اما این بار ایران در مرکز آن قرار دارد. حمله نظامی گسترده آمریکا و اسرائیل به ایران که به شهادت رهبر انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله خامنهای، انجامید؛ نه فقط یک تهاجم نظامی، که یک نقطه عطف تاریخی در تحولات منطقه است. انجمن راحل، با تمرکز پژوهش علمی، کنشگری و فعالیت در حوزه مطالعات افغانستان و مهاجرین افغانستانی در ایران، در این مقطع حساس بر آن شد تا از نگاه نخبگان و شخصیتهای علمی افغانستانی، این رویداد تاریخی را روایت و تحلیل نماید. افغانستان به عنوان همسایه شرقی ایران، کشوری که خود روزگاری آماج حملات ابرقدرتها بوده و هنوز زخمهای جنگ بر پیکره آن باقی است، میتواند خوانشی متفاوت و عمیق از این تحولات ارائه دهد. هدف ما ثبت و ضبط تحلیلهایی است که نه فقط از منظر منافع ملی ایران، که از چشمانداز پیوندهای تاریخی-تمدنی و ریشهها و سرچشمههای مشترک دو کشور به این واقعه مینگرند. در این رابطه انجمن راحل گفتوگویی اختصاصی با سیدمحمدعارف موسوینژاد، مدیر فرهنگی و پژوهشگر تاریخ، رئیسمؤسس مرکز آثار مفاخر علمی و فرهنگی افغانستان، انجام داده است. موسوینژاد با نگاهی تمدنی و تاریخی، جنگ رمضان را بخشی از یک «ابر-پروژه تمدنی» میداند که ریشه در قرنها تقابل میان شرق و غرب دارد و آن را در پنج مرحله تاریخی (از تقابل ایران و روم باستان تا بیداری اسلامی معاصر با محوریت اسلام شیعی) تحلیل میکند. از نگاه وی، امروز جمهوری اسلامی ایران نه به عنوان یک کشور، بلکه به عنوان «قلب تمدنی اسلام» رهبری این گذار تاریخی را بر عهده دارد و پایان این مرحله، طلوع قدرت بلامنازع اسلام در پهنه گیتی خواهد بود. موسوینژاد واکنشهای بینالمللی را نشانه «گسست راهبردی» در نظم جهانی و افول هژمونی آمریکا میداند و بر این باور است که ایران توانسته است «شکستناپذیری» آمریکا را به چالش بکشد و به «تنظیمکننده نظم جدید» در منطقه تبدیل شود. درباره افغانستان، او تغییر موازنه به نفع ایران را به معنای خشکیدن ریشههای مالی طالبان، جایگزینی بلوک شرق و بهبود موقعیت شیعیان و حفظ میراث فرهنگی مشترک ارزیابی میکند. در نهایت، ایشان کلید عبور از بحران را در «پایدارسازی اقتصاد داخلی» و «پاکسازی جریانهای مخل وحدت ملی» میداند.
* تحلیل و نظر شما درباره جنگ کنونی چیست؟ این رویداد را در چه چارچوبی تحلیل میفرمایید و چه ارزیابیای از آن دارید؟
در پاسخ به پرسش درباره ماهیت جنگ کنونی، باید گفت که این نبرد را نباید صرفاً یک درگیری نظامیِ محدود، مرزی یا حتی ژئوپلیتیک دانست. بر اساس شواهد تاریخی و سیر تطور قدرت در جهان، این رویداد بخشی از یک «ابر-پروژه تمدنی» است که ریشه در قرنها تقابل میان «شرق» و «غرب» دارد. این نبرد را میتوان در پنج مرحله تاریخی تحلیل کرد که اکنون ما در قلب مرحله پنجم آن هستیم:
1- ریشههای کهن: تقابل ایران و روم (دوران باستان)
قبل از ظهور اسلام، هویتِ شرق در امپراتوری ساسانی و هویتِ غرب در امپراتوری روم تجلی داشت. این جنگها صرفاً برای خاک نبود، بلکه تقابل دو شیوه جهانبینی و مدیریت جامعه بود. ایرانِ آن زمان، قطبِ تمدنیِ شرق محسوب میشد که هرگز تسلیم هژمونی روم نشد.
2- مرحله دوم: طلوع اسلام و فروپاشی روم شرقی
با ظهور اسلام، این تقابل وارد فاز عقیدتی شد. نبردهایی مانند «تبوک» (در عصر پیامبر که در حقیقت اولین رویارویی اسلام با غرب هست) فتح شامات و شمال آفریقا و فتح اندلس در قرن اول هجری توسط مسلمانان، بعدها سقوط قسطنطنیه، نشان داد که تمدن جدید (اسلام) نه تنها جایگزین قدرتهای محلی شده، بلکه مدعیِ اداره جهان است. در این مرحله، اسلام توانست مرکزیت تمدنی غرب را به عقب براند.
3- مرحله سوم: جنگهای صلیبی
غرب با شعارهای مذهبی، تمام توان خود را برای بازپسگیری مرزهای تمدنیاش بسیج کرد. جنگهای صلیبی، برخورد عریانِ دو تمدن بود که در آن غرب به دنبال حذف فیزیکی و فرهنگی اسلام از جغرافیای استراتژیک جهان بود.
4- مرحله چهارم: استعمار و فروپاشی عثمانی
در قرون اخیر، غرب با تکیه بر رنسانس و انقلاب صنعتی، در قالب استعمار به بلاد اسلامی هجوم آورد. اوج این مرحله، جنگ جهانی اول و فروپاشی امپراتوری عثمانی بود که منجر به تکهتکه شدن سرزمینهای اسلامی و ایجاد غده سرطانی (رژیم صهیونیستی) به عنوان «دیدهبان تمدنی غرب» در قلب خاورمیانه شد.
5- مرحله پنجم: بیداری اسلامی با محوریت «اسلام شیعی» (دوران معاصر)
ما اکنون در این مرحله هستیم. تفاوت بنیادین این مرحله با مراحل قبل، تغییرِ «ثقلِ فرماندهیِ جبهه حق» است. اگر در مراحل قبل، خلافتهای سنتی (اموی، عباسی یا عثمانی) مدعی بودند، امروز جمهوری اسلامی ایران و جبهه مقاومت با تکیه بر «اسلام سیاسیِ ناب» و «تفکر شیعی»، پرچمدار این رویارویی هستند.
ارزیابی و مثالهای عینی از وضعیت کنونی
امروز غرب (به سرکردگی آمریکا و بازوی نظامیاش اسرائیل) در مقابل تمدن اسلامی (به محوریت ایران) قرار گرفته است. ارزیابی این نبرد بر اساس واقعیات زیر است:
- تغییر موازنه قوا: اگر در جنگ جهانی اول، غرب برای ما مرز تعیین میکرد، امروز جبهه مقاومت (از سواحل مدیترانه تا بابالمندب) مرزهای نفوذ غرب را به چالش کشیده است. مثال عینی آن، ناتوانی ارتشهای مدرن غربی در مقابل گروههای مقاومت در غزه و لبنان است؛ جایی که تکنولوژی غربی در برابر «ایمان تمدنی» زمینگیر شده است.
- هزینهها و خسارتها: جبهه حق در این مسیر هزینههای سنگینی داده است (شهادت فرماندهان بزرگ، دانشمندان و مردم مظلوم و در رأس همه شهادت قائد امت اسلامی امام شهید). اما این خسارتها «تاکتیکی» هستند، در حالی که دستاوردهای جبهه مقاومت «راهبردی» است. شهادتها در این تفکر، محرکِ رویشهای جدید و صیقلدهنده هویت تمدنی است.
- افول هژمونی غرب: برای نخستین بار در ۲۰۰ سال اخیر، روایتهای غربی (حقوق بشر، دموکراسی و...) در نگاه افکار عمومی جهان فروپاشیده است. این نشاندهنده «ترک خوردنِ پیبنای تمدن غرب» است.
جمعبندی
این جنگ، نبردِ بقاست. غرب میداند که اگر در این مرحله شکست بخورد، دیگر هیچ مانعی برای برپایی تمدن نوین اسلامی وجود نخواهد داشت. لذا تمام توان خود را به میدان آورده است. اما بر اساس سنتهای الهی و تحلیل واقعبینانه از تابآوری ملتها، پیروزی نهایی متعلق به جبههای است که «حق» را نمایندگی میکند. جمهوری اسلامی ایران نه به عنوان یک کشور، بلکه به عنوان «قلب تمدنی اسلام»، رهبریِ این گذار تاریخی را بر عهده دارد و پایان این مرحله، طلوع قدرتِ بلامنازع اسلام در پهنه گیتی خواهد بود.
* واکنشهای بینالمللی و منطقهای به این جنگ را چگونه ارزیابی میکنید؟ بهویژه موضعگیری کشورها و نهادهای مؤثر در این زمینه را چگونه میبینید؟
در ارزیابی واکنشها به تحولات اخیر، ما با یک «گسست راهبردی» در نظم جهانی روبرو هستیم. این جنگ، تنها یک تقابل نظامی نبود، بلکه «آزمون کارایی» برای ادعاهای هژمونی آمریکا و متحدانش بود. تحلیل این واکنشها را میتوان در سه محور اصلی تبیین کرد:
1- افول هژمونی آمریکا و تزلزل اتحاد غربی (سطح جهانی)
در این نبرد، برای نخستین بار در دهههای اخیر، «اتحاد بیچونوچرای غرب» در برابر آمریکا دیده نشد.
- تزلزل در اروپا: در حالی که واشنگتن تلاش میکرد جبههای یکپارچه ایجاد کند، بسیاری از دولتهای اروپایی میان «فشار آمریکا» و «افکار عمومی داخلی» خود دچار تضاد شدند. شاهد بودیم که موجهای گسترده اعتراضات در قلب پایتختهای اروپایی، مشروعیت حمایت مطلق از سیاستهای آمریکا را به شدت خدشه دار کرد. این نشان میدهد که «روایتگری» آمریکا دیگر قادر نیست اراده ملتهای غربی را به طور کامل مدیریت کند.
- مثال عینی: تضاد در موضعگیری برخی کشورهای اروپایی در مورد حمایتهای نظامی بیقید و شرط یا فشار برای آتشبس، نشاندهنده این است که اروپا دیگر آمریکا را «تنها تصمیمگیرنده» برای امنیت جهان نمیبیند.
2- بحران اعتماد در جهان عرب و متحدان منطقهای (سطح منطقهای)
یکی از مهمترین دستاوردهای این رویارویی، افشای توهم «چتر امنیتی آمریکا» برای اعراب منطقه بود.
- سقوط اسطوره شکستناپذیری: کشورهای عربی که سالها تمام تخممرغهای خود را در سبد آمریکا گذاشته بودند و امنیت خود را به تجهیزات و تضمینهای واشنگتن پیوند زده بودند، دیدند که آمریکا نه تنها نمیتواند ثبات را برقرار کند، بلکه در زمان بحران، متحدان منطقهای خود را به حاشیه میراند.
- مثال عینی: ناتوانی آمریکا در مهار محور مقاومت، با وجود تمام تجهیزات پیشرفتهاش، به اعراب منطقه ثابت کرد که «قدرت سخت» آمریکا در برابر «اراده مقاومت» کارایی ندارد. این امر منجر به یک بازنگری استراتژیک در کشورهای عربی شد؛ جایی که متوجه شدند آمریکا نه «حامی»، بلکه «مدیریتکننده» منافع خویش است و هرگز برای امنیت آنها هزینه نمیدهد.
3- بازخوانی قدرت از منظر روسیه و چین (سطح ژئوپلیتیک)
روسیه و چین، این جنگ را به عنوان یک «آزمایش میدانی» برای مشاهده نقاط ضعف آمریکا دنبال کردند.
- تأیید نظریه افول: از منظر پکن و مسکو، ایستادگی ایران و محور مقاومت، گواهی بر این بود که آمریکا دیگر توان «تحمیل اراده» به نقاط حساس جهان را ندارد. آنها دریافتند که مدل «تکقطبی» آمریکا به پایان رسیده و جهان به سمت «چندقطبی» شدن حرکت میکند.
- مثال عینی: نزدیکی استراتژیک روسیه و چین با ایران در این دوران، نتیجه مستقیم این باور است که ایران توانسته است «شکستناپذیری» آمریکا را به چالش بکشد و در نتیجه، این محور (ایران، روسیه، چین) به کانون جدید قدرت در برابر هژمونی غرب تبدیل شده است.
4- تبیین جایگاه اندیشه مقاومتی و عقلانی تشیع (سطح اندیشگی)
یکی از برجستهترین تحولات این جنگ، تغییر نگاه جهان اسلام به «اندیشه مقاومتی تشیع» است.
- از حاشیه به مرکزیت: در گذشته، تفکر سیاسی و مقاومتی شیعه شاید در قالبهای محدود یا مذهبی دیده میشد، اما امروز این اندیشه به عنوان یک «مدل موفقیت» در مقابله با استکبار مطرح شده است.
- امروز بسیاری از امت اسلامی (فارغ از مذهب و ملیت)، مدل «تکیه بر خود»، «صبر استراتژیک» و «شجاعت در میدان» را که در تفکر سیاسی جمهوری اسلامی و محور مقاومت نهفته است، به عنوان تنها راه نجات از سلطه غرب میبینند. این یعنی «عقلانیتِ مقاومت» از یک هویت مذهبی خاص، به یک «الگوی جهانی برای آزادی» تبدیل شده است.
جمعبندی
به طور خلاصه، واکنشهای بینالمللی نشان داد که ما با یک «سقوط اعتبار» در جبهه آمریکا روبرو هستیم. آمریکا نه تنها از نظر نظامی، بلکه از نظر «اعتباری» در نزد متحدان اروپایی و اعراب منطقه سقوط کرد. در مقابل، ایران با تکیه بر اندیشه مقاومتی، توانست ثابت کند که «حق» بر «قدرت» پیروز میشود و این پیروزی، راه را برای ظهور یک نظم جدید جهانی هموار کرد که در آن، عقلانیتِ مقاومت جایگزین تسلیم در برابر هژمونی غربی خواهد شد.
* اثرات و پیامدهای منطقهای این جنگ، بهویژه در لایههای بازتعریف امنیت منطقهای و معادلات قدرت، از نگاه شما چگونه ترسیم میشود؟ (و ایضاً این جنگ چه تاثیراتی به نظرتان میتواند روی افغانستان داشته باشد؟)
در پاسخ به پرسش پیرامون پیامدهای منطقهای جنگ اخیر و بازتعریف معادلات قدرت، میتوان وضعیت پیشرو را در چهار لایهی اصلی تبیین کرد:
1- شکست راهبرد «فروپاشی» و تثبیت «هژمونی منطقهای ایران»
طراحیِ مشترک ترامپ و نتانیاهو بر پایه «دکترین سر اختاپوس» و با هدف فروپاشی ساختار سیاسی ایران پیریزی شده بود. اما برخلاف این تصور، خروجیِ میدان، تصویر متفاوتی را به جهان مخابره کرد.
- مثال عینی: تداوم حیات سیاسی و نظامی ایران پس از ضربات سنگین و عبور از بحرانِ جانشینی رهبری (تعیین سریع و قانونی آیتالله مجتبی خامنهای)، نشاندهندهی یک «تابآوری نهادی» بود که فراتر از محاسبات غرب عمل کرد. امروزه ایران نه به عنوان یک بازیگر تحت محاصره، بلکه به عنوان «تنظیمکننده نظم جدید» در منطقه شناخته میشود.
2- حکمرانی بر گلوگاههای انرژی؛ از ژئوپلیتیک تا «ژئواکونومی»
تسلط عملیاتی و نفوذ راهبردی بر دو شریان حیاتی جهان، یعنی تنگه هرمز و بابالمندب، ابزاری را در اختیار ایران قرار داده است که عملاً نبض اقتصاد جهانی را کنترل میکند.
- مثال عینی: اختلال در امنیت عبور انرژی از این دو نقطه، بلافاصله منجر به جهش قیمت نفت و شوک به بازارهای مالی غرب میشود. این مسأله باعث شده است که قدرتهای بزرگی نظیر چین و هند، برای تأمین امنیت انرژی خود، بیش از پیش به سمت توافقات بلندمدت و راهبردی با تهران متمایل شوند و این یعنی انتقال ثقل قدرت از «آتلانتیک» به «آسیا».
3- تضعیف مالی رقبای منطقهای و تغییر موازنه در خلیج فارس
کشورهای عربی منطقه که سالها بر مدار دلارهای نفتی و حمایت امنیتی آمریکا حرکت میکردند، اکنون با یک بحران دوگانه مواجهاند: از یکسو ناکارآمدی چتر حمایتی آمریکا (پدافندهای غربی در برابر حملات پهپادی و موشکی) ثابت شد و از سوی دیگر، ناامنی مسیرهای صادراتی، شکوه اقتصادی آنها را به شدت تهدید میکند.
- پیامد ملموس: پروژههای بلندپروازانهای نظیر «نئوم» یا چشمانداز ۲۰۳۰ عربستان در سایهی درگیریهای منطقهای با چالش سرمایهگذاری مواجه میشوند. این «انقباض مالی»، ناگزیر منجر به کاهش بودجههای حمایتی این کشورها از گروههای نیابتی و ایدئولوژیک در خارج از مرزهایشان خواهد شد.
4- افغانستان؛ از فشار مالی بر طالبان تا طلوع قدرتهای آسیایی
تأثیر این تحولات بر افغانستان را میتوان به شکل مستقیم و غیرمستقیم در دو محور بررسی کرد:
الف- خشک شدن ریشههای مالی سنتی طالبان: بخش بزرگی از ثبات اقتصادی طالبان و حمایتهای مالیِ پشتپردهی آنها از طریق کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس تأمین میشد. با درگیر شدن این کشورها در بحرانهای امنیتی و مضیقههای مالی، این چتر حمایتی سوراخ خواهد شد. این مسأله عملاً طالبان را در موقعیت ضعف قرار داده و آنها را مجبور به امتیازدهی به همسایگان قدرتمند (ایران) و قدرتهای بزرگ شرق میکند.
ب- جایگزینی بلوک شرق (ایران، روسیه، چین): تضعیف حضور آمریکا در منطقه، خلأ قدرتی ایجاد کرده که توسط بلوک شرق پر میشود. برای افغانستان، این یعنی چرخش از «وابستگی به کمکهای غربی» به سمت «ادغام در طرحهای منطقهای» نظیر «یک کمربند-یک جاده» چین.
ج- بهبود موقعیت شیعیان و مفاخر فرهنگی: در این موازنه جدید، ایران به عنوان قدرت بلامنازع، چانهزنی بالاتری برای حفظ امنیت و حقوق شیعیان افغانستان و همچنین صیانت از مرزهای فرهنگی و تمدنی (زبان فارسی و میراث مشترک) خواهد داشت.
جمعبندی
جنگ اخیر که با هدف حذف ایران آغاز شده بود، عملاً به کاتالیزوری برای «آسیایی شدن» منطقه تبدیل شد. در این نظم جدید، افغانستان دیگر حیاطخلوتِ دلارهای نفتی عربی یا سیاستهای مداخلهجویانه آمریکا نخواهد بود، بلکه به عنوان بخشی از پیوستارِ امنیتی-اقتصادیِ ایران، روسیه و چین تعریف میشود؛ تغییری که میتواند منجر به کاهش افراطگراییِ مورد حمایت سلفیگری و افزایش ثبات مبتنی بر همکاریهای منطقهای گردد.
* تحلیل و پیشبینی شما از آینده جنگ چیست؟ و در این زمینه چه راهکارها یا پیشنهادهایی برای مدیریت پیامدها و عبور از این بحران دارید؟
در تحلیل افقهای پیشروی درگیریهای منطقهای و جایگاه جمهوری اسلامی ایران، نگاه به «واقعیتهای میدانی» و «سرمایهی اجتماعی»، تصویری فراتر از تحلیلهای کلاسیک نظامی ارائه میدهد.
1- تحلیل و پیشبینی آینده: تثبیت نظم نوین منطقهای بر محور ایران
آیندهی منطقه را نه اتاقهای فکر غربی، بلکه «پیوستگی میدان و دیپلماسی» در جبهه مقاومت رقم میزند. پیشبینی میشود که برخلاف تلاش برای انزوای ایران، ما شاهد یک «خیزش اقتدار» خواهیم بود.
- مؤلفه نظامی (اقتدار مسلحانه): عبور از رویاروییهای نیابتی به مواجهه مستقیم با متجاوز، لایههای جدیدی از بازدارندگی ایران را نمایان کرد. ارتش و سپاه نشان دادند که نه تنها در آفند، بلکه در پدافند هوشمند نیز به بلوغ رسیدهاند.
- مؤلفه اجتماعی (ملت مبعوث): حضور حماسی مردم در خیابانها پس از حوادث سخت (مانند شهادت رهبر فقید و آغاز تهاجم)، نشان داد که برخلاف محاسبات دشمن برای «گسست حاکمیت-ملت»، جامعه ایرانی در بزنگاههای وجودی، به یک وحدت ارگانیک میرسد. این «تابآوری»، بزرگترین مانع در برابر راهبرد «فرسایش از درونِ» دشمن است.
- هماهنگی جبهه مقاومت: انسجام بیسابقه در حلقههای مقاومت (از لبنان و عراق تا یمن)، نشاندهنده تبدیل این جبهه به یک «پیکره واحد» است که ضربه به هر بخش آن، واکنش کل سیستم را به دنبال دارد.
2- راهکارها و پیشنهادهای مدیریتی (تمرکز بر جبهه داخلی)
هرچند جمهوری اسلامی در طول دهههای گذشته در کوره بحرانها صیقل یافته و به بلوغ استراتژیک رسیده است، اما برای عبورِ بیخطر از این پیچ تاریخی، توجه به دو «پاشنه آشیل» حیاتی است:
الف- مدیریت معیشت؛ صیانت از سفره مردم به مثابه سنگر دفاعی
بزرگترین تهدید برای پیروزیهای نظامی، «نارضایتی اقتصادی» است. دشمن که در میدان جنگ شکست خورده، تمام توان خود را بر «تروریسم اقتصادی» متمرکز کرده است.
- مثال عینی: اگر اقتدار موشکی ایران با ثباتِ نسبی در بازار ارزی و تأمین کالاهای اساسی همراه نشود، دشمن میتواند از «شکاف معیشتی» برای تولید فتنه استفاده کند. راهکار پیشنهادی، «جراحیهای اقتصادیِ هوشمند» و نظارت دقیق بر شبکهی توزیع است تا شیرینی اقتدار نظامی در کام مردم تلخ نشود.
ب- مقابله با جریان نفوذ و «چندصدایی مخرب»
نفوذ صرفاً فیزیکی نیست؛ خطرناکترین نوع نفوذ، «نفوذ ادراکی» است که از طریق رسانهها و برخی چهرههای داخلی، در ارادهی نظام خدشه ایجاد کرده و پیامهای متناقض به جامعه صادر میکند.
- مثال عینی: در حالی که جبهه جنگ نیاز به وحدت کلمه دارد، جریان نفوذ با ترویج «دوگانه جنگ-صلح» یا «دیپلماسی-میدان»، سعی در تضعیف ارادهی فرماندهی و ایجاد تردید در افکار عمومی دارد. کنترل این جریان و ایجاد یک «پیوست رسانهای منسجم»، لازمهی مدیریت بحران است.
و درنهایت:
تحلیل نهایی نشان میدهد که جمهوری اسلامی ایران از نظر «سختافزار نظامی» و «درایت رهبری»، در اوج آمادگی قرار دارد. آینده منطقه به سمت قطببندی جدیدی حرکت میکند که در آن ایران، قدرت بلامنازع است. اما کلیدِ عبور قطعی از این بحران، نه در میدانهای فرامرزی، بلکه در «پایدارسازی اقتصاد داخلی» و «پاکسازی جریانهای مخلِ وحدت ملی» نهفته است. اگر نظام بتواند با همان قاطعیتِ میدان جنگ، با مفسدان اقتصادی و جریانهای نفوذ برخورد کند، هیچ قدرت خارجی توانایی خدشه به این اقتدار را نخواهد داشت.