تحلیل ۴ استاد دانشگاه درباره جنگ ۴۰ روزه ایران / ایران الگوی سه قرن را شکست
سه استاد دانشگاه در یادداشتی مشترک نوشتند: دشمنانش آمده بودند تا تسلط را در میدان، شکاف را در جامعه و تزلزل را در سیاست تحمیل کنند؛ اما در پایان، نه آن تسلط به دست آمد، نه آن شکافها به گسستگی بدل شد، و نه آن تزلزل شکل گرفت. شکست اصلی، شکستِ طرحی بود که برای امروز و آینده ایران نوشته بودند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
هادی خانیکی، غلامرضا ظریفیان، نعمتالله فاضلی و روزبه کردونی نوشتند: سه قرن است که پایان جنگها برای ایران نوشته میشد؛ اما اینبار ایران خود پایان را نوشت. سه قرن است که تاریخ ایران، بیش از آنکه روایت فتح باشد، روایت از دست رفتن است؛ از دست رفتن خاک، از دست رفتن اختیار، و از همه سنگینتر، از دست رفتن اعتبار و خودباوری ملی. از سقوط اصفهان در ۱۷۲۲ میلادی، تا عهدنامه ترکمانچای؛ نه فقط زمین، بلکه حق تصمیمگیری از میان رفت. از اولتیماتوم ۱۹۱۱، تا اشغال ۱۹۴۱، صورتهای زوال تغییر کردهاند، اما پایان همه یکی بود: خاکی که رفت، شأنی که شکست، و ایرانی که تحقیر شده باز ماند.
اما فقط اینها اثرات و محصول شکست در جنگ برای ایران نبود. هر بار، این شکستها که هزینههای سنگین اقتصادی، ویرانی سرزمین، با از دست رفتن منابع توسعه، و تحمیل فشارهای درهمتنیده بر معیشت مردم همراه شد؛ خسارتهای انسانی و رنجهای گسترده اجتماعی را به همراه می آورد؛ و از همه مهمتر تضعیف حاکمیت ملی، اقتدار سیاسی و از دست دادن پارههای تن وطن را به دنبال داشت.
در این میان، دو اثر مخرب، عمیقتر و ماندگارتر بود: نخست آنکه در فرهنگ سیاسی، نوعی ترس پایدار از ناامنی سرزمینی شکل گرفت؛ نگرانی دائمی از تجزیه، اشغال و تحدید تمامیت ارضی که خود بهتدریج به اولویتی مسلط تبدیل گردید و باعث شد مسئله توسعه، پیشرفت و رفاه همگانی، اغلب به حاشیه رانده شود . دوم اینکه در فرهنگ عمومی و اجتماعی، نوعی خودتحقیری تاریخی رسوب کرد؛ احساسی که به ناتوانی در برابر قدرتهای بزرگ منجر شد، و نهتنها در میان عامه مردم، بلکه درون بخشی از فرهنگ نخبگی و حوره اندیشه نیز ماند و بازتولید شد.
به این معنا، تاریخ سه قرن اخیر ایران، بیشتر به گفته امید «راوی تجربههای همه تلخ بود» و دروغ دانستن امکان پیروزی. تاریخ پیامدهای شکست، سنگینتر از خود شکست بود که نهتنها میدان و صحنه و سرزمین را از دست میداد بلکه ذهن و زبان و توان فردی و جمعی را فرو میپاشاند. در واقع این پیامدهای معنوی شکست خود به یک الگوی پایدار ناتوانی و درماندگی تبدیل میشد؛ الگویی که در آن، ایران چه میایستاد، و چه نمیایستاد ، شکستخورده نظامی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بود.
البته این تاریخ، یکدست و بیاستثنا هم نبوده است. در تاریخ این سه قرن، دو لحظه متفاوت برجسته شدهاند که باید آن دو را از این قاعده جدا کرد. نخست، عصر ظهور و اقتدار نادرشاه افشار؛ دورهای کوتاه اما پرقدرت که ایران توانست با فتوحات تعیینکننده، موازنه منطقهای را به سود خود تغییر دهد و از موضع ضعف بیرون آید. دوم، مقاومت هشتساله ایران در برابر تجاوز عراق و حلقه حمایتهای جهانی از آن؛ جنگی که نه بهعنوان پیروزی کلاسیک و قاطع، بلکه بهعنوان تجربهی حفاظت کامل از یکپارچگی سرزمینی و همبستگی ملی ثبت گردید و ایران در آن میان با وجود تحمل هزینههای سنگین انسانی و اقتصادی فرو نریخت، تجزیه نشد، و توانست در برابر فشار حداکثری جنگ بایستد. با این حال، این دو تجربه، هرچند مهم و ماندگار، به الگو و قاعدهای پایدار در تاریخ مدرن ایران تبدیل نشدند و استثنا ماندند.
اما تاریخ، همیشه با تکرار پیش نمیرود. گاه ملتی، در لحظهای کوتاه، راهی را که قرنها بر او تحمیل شده، قطع میکند و خود از نو تاریخ میسازد. چهل روز تابآوری در درون و بیتاب کردن دشمنان قدرتمند در بیرون، چنانکه در این جنگ تحمیلی سوم بروز کرد، اگرچه در مقیاس تاریخ، زمان بلندی نیست؛ اما گاهی همین چهل روز برای نشان دادن ظرفیتهای نهفته و وزن تاریخی ملت ایران و تمدن ایرانی کافی بود. اینبار، ایران در برابر مجهزترین و پیچیدهترین ماشینهای نظامی و اطلاعاتی جهان سلطهگر و چیرگیطلب ایستاد؛ و چنان ایستاد که نهفقط در روایت رسمی خود، بلکه در داوریها و ارزیابیهای کنشگران و ناظران سیاسی، رسانهها، مراکز پژوهشی و محققان جهانی نیز روشن شد که رخدادی نو، محاسبات کلاسیک دشمنان را بههم زده است. آنان که انتظار داشتند ایران زیر ضربه جنگ در هم بشکند، ناگهان با واقعیتی روبهرو شدند که در برآوردهای پیشینیشان جایی نداشت: ایران با نیروهای مسلحی به میدان آمده بود که در صحنههای بیامان و پردامنهی جنگ جایی را به اراده دشمن وانگذاشتند؛ با مردمی که با همه تفاوتها، نارضایتیها و نقدها در لحظه خطر، دوباره زیر نام میهن جمع شدند؛ و با ساختاری از مدیریت سیاسی و اجرایی که زیر فشارهای پیاپی و همهجانبه، نه فروپاشید و نه به عقب نشست و نه از خدمت به زندگی شهروندانش فروماند. این فقط تابآوری نبود؛ ظهور دوباره ایران تاریخی و تجلی ایده ایران بود.
ایرانی که هنوز میتواند در سختترین لحظهها، از دل پراکندگی، همبستگی و از دل آتش، زندگی بیافریند.
در جنگ، همیشه آنکه قدرت آتش بیشتری دارد پیروز نیست؛ پیروز آن کسی است که ارادهاش شکسته نشود، امیدش از میان نرود و از داشتههای آرمانی، ایمانی، فرهنگی و تاریخیاش توش و توان جدیدی برای عبور از بحرانهای خطیر بسازد. این بار، چنین شد و ایرانیان بر سر بودن و ماندن ایران از ورای همه تفاوتها و اختلافها قهرمانانه ایستادند، نه در زمین اراده دشمن ماندند و بازی کردند و نه لحظه حضور تاریخی خویش را از دست دادند. اینبار، ایران چنین پیروزیای را رقم زد.
دشمنانش آمده بودند تا تسلط را در میدان، شکاف را در جامعه و تزلزل را در سیاست تحمیل کنند؛ اما در پایان، نه آن تسلط به دست آمد، نه آن شکافها به گسستگی بدل شد، و نه آن تزلزل شکل گرفت. شکست اصلی، شکستِ طرحی بود که برای امروز و آینده ایران نوشته بودند.
اما این ماندن، یک بقای منفعل نبود. یک ایستادن فعال بود، یک سکوت و بیتفاوتی اجتماعی نبود. به رغم همه محدودیتهای ارتباطی و رسانهای یک گفتگوی سازی و جاری در زوایای خانه و شبکههایی از همبستگیهای نو بود. در میدان، نیروهای مسلح تفوق قدرت را به وجود آوردند و اهداف و برنامههای دشمنان را ناکام و ناکارامد ساختند. این، فقط دفاع از خاک نبود؛ دفاع از حیثیت ملی بود. در جامعه نیز، مردم ایستادند، نه از سر شعار، بلکه از سر اقدام، هرجا بودند به گفتگو بر سر ایران و بقا و یکپارچگی آن نشستند. گویی «گفتگو به مثابه دفاع»، رویه دیگر دفاع در میدان رزم بود. در سطح حکمرانی هم، ارادهای غالب بود که در لحظه سخت، عقب ننشیند: اما به تدبیر سیاسی به درستی بیندیشد. به رغم همه ضربات سنگین به زیرساختهای اقتصادی، صنعتی، علمی، توسعهای و منابع انسانی، اقتصاد کشور و انسجام عمومی فرو نریخت. دولتی بی ادعا، با تمام توان بر سر کار خدمت به مردم ایستاد و کارکرد قدرت نظامی، تابآوری اجتماعی و مدیریت نظام اجرایی ادامه یافت و در جنگ، همین تداوم، خود صورتیِ از پیروزی است.
اینها کنار هم قرار گرفتند: نیروهای مسلح در میدان، مر دم و دولت، برای ایران. و از دل این همزمانی و در هم تنیدگی، چیزی شکل گرفت که در تاریخ ما کمیاب بوده است: پیروزی و توان نگه داشتن پیروزی.
اهمیت این پیروزی، فقط در میدان یا سیاست خارجی نیست. در جان افرینی و آفرینش دوباره امید، حیات و قدرت دوباره ساختن ایران است.
این جنگ، دستکم دو پیامد تاثیرگذار برای آینده ایران دارد که مستقیماً به زندگی مردم و مسیر اداره کشور مربوط است.
نخست، در سطح حکمرانی: اگر این تجربه بازآفرینی تثبیت گردد، میتواند مسئله ناامنی سرزمینی را برای دورهای طولانی حل کند. کشوری که نشان داد توانسته است در برابرسنگینترین تهدیدها بایستد و فرو نریزد، دیگر بهسادگی هدف تجاوز قرار نمیگیرد. این یعنی کاهش خطر دائمی جنگ و تجاوز و در نتیجه، فراهم شدن امکان تمرکز جدیتر بر توسعه همهجانبه، پیشرفت علمی و فناورانه، معیشت و رفاه همگانی، آینده نگری و اعتماد به قدرت مردم، که اگر با دیگر مؤلفههای قدرت ملی همراه شود، میتواند اولویتهای حکمرانی را از بقا به سمت ساختن منتقل کند.
دوم، در سطح جامعه: این پیروزی قادر است بهتدریج آن خودتحقیری تاریخی را که در طول سه قرن گذشته شکل گرفته بود، تغییر دهد. وقتی یک ملت تجربهای عینی از ایستادن و موفق شدن به دست میآورد، تصویر خود را از ظرفیتها و قابلیتهایش تغییر میدهد. این تغییر، فقط صوری و احساسی نیست؛ بلکه میتواند به شکلگیری اعتماد به نفس ملی، خودباوری جمعی و بازگشت حس اقتدار تاریخی منجر شود عناصری که پیششرط طلوع هر دوره طلایی در تاریخ ایران بودهاند. آنچه در این چهل روز گذشت فقط یک جنگ نبود. این، یک لحظه تاریخی برای نوزایی و توجه به داشتهها و نداشتههای ما بود. لحظهای که در آن، ایران نه فقط بهعنوان یک کشور، بلکه بهعنوان یک تمدن، یک فرهنگ، یک هویت پویا، ایستاد و خود را نگه داشت، نشان داد که ایران، فقط یک منطقه جغرافیا نیست. یک تداوم تاریخی است. یک حافظهی ملی است. یک ایده است که در دل شکستها نیز باقی مانده و اینبار، در دل یک پیروزی، تثبیت میشود.
این چهل روز، میراث نسلی خواهد بود که با وجود زخمها و هزینهها، نگذاشت ایران فقط بماند؛ بلکه آن را به لحظهای بدل کرد که تاریخ را تکان داد. باید این آورده بزرگ را پاس داشت و به تناسب آن راهبردها و رویکردها و رویه ها را در حکمرانی و برای کاهش گسستها و شکافها و فاصله های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی اصلاح کرد.
لحظه تاریخی این جنگ را با ایستادگی و تابآوری به پیروزی رساندهایم اما باید لحظههای خطیر پس از جنگ را با خرد و مدارا و امید به زمان شکوفایی ایران تبدیل کنیم.