|

رستم و پيران ويسه

مهدى افشار - ‌پژوهشگر

‌‌رستم زمانى به یارى ایرانیان شتافت كه آنان در بلنداى هماون روحیه و توان خویش را از دست داده، بر آن بودند كه براى فرار از مرگ رقت‌بار گرسنگى دست به حمله زنند و آن‌قدر از دشمن بكشند تا در میدان نبرد كشته شوند كه بر این باور بودند قهرمانانه جان‌سپردن، غرورآمیزتر از در حصر جان‌باختن. و آن‌گاه كه رستم با سپاه زابلستان به یارى ایرانیان شتافت و دو پهلوان بزرگ تورانى و چینى، یعنى اشكبوس و كاموس را به شیوه‌اى تحقیرآمیز از پاى درآورد، چنان بیمى بر دل سپاه دشمن افكند كه هومان، برادر پیران ویسه، جامه دگرگون كرده، براى به‌دست‌آوردن دل آن پهلوان جنگجوى و دانستن نام او به دلجویى نزد رستم آمد و او را بسیار ستود و آرزوى آشتى كرد و رستم در پاسخ گفت نام او مهم نیست، آنچه اهمیت دارد آن است كه همه كسانى كه دستشان به خون سیاوش آغشته است، نزد كیخسرو فرستاده شوند تا او درباره ایشان تصمیم بگیرد؛ شاید كه شهریار ایران بر نام همه آنان قلم عفو كشد و آن‌گاه است كه دوستى و آشتى برقرار خواهد شد و هومان چون نام خویشتن را در میان افرادى یافت كه رستم به خونخواهى فراخوانده بود و همه كینه او را از دودمان خویش دید، سخت بیم‌زده شد و چون برگ درخت به لرزه درآمد و به نرمى و مهربانى گفت: «اگر نام مرا مى‌خواهى، من «كوه‌گوش» خوانده شده‌ام و پدرم «بوسپاس» نام دارد كه مردى دلیر است و خود از «وهر» به این سپاه پیوسته‌ام و اكنون نام تو را مى‌خواهم بدانم و براى برآوردن خواسته‌ات از هیچ كوششى دریغ نخواهم كرد و همه آنچه در این رزمگاه گفتى نزد منشور و خاقان چین و بزرگان توران‌زمین بازخواهم گفت».

چو بشنید هومان بترسید سخت‌/ بلرزید برسان برگ درخت
كزان گونه گفتار رستم شنید‌/ همه كینه از دوده خویش دید
رستم به هومان گفت: «نیازى نیست نام مرا بدانى، تنها آنچه را گفتم، به ایشان بگو. در این میانه تنها بر پیران دل مى‌سوزانم كه مى‌دانم از كشته‌شدن سیاوش خسته‌جگر و اندوهگین است و از میان تورانیان تنها اوست كه راد و خردورز است. اكنون برگرد و پیران را نزد من فرست تا ببینم زمانه چگونه گردش خواهد كرد». هومان در پاسخ گفت: «تو از كجا پیران و كلباد و گروى‌زره و پولاد را مى‌شناسى؟». رستم او را به بازگشت در میان سپاه خویش فرمان داد و گفت: «بى‌سبب سخن به درازا نكشان كه براى نبرد آمده‌ام، نه سخن». هومان شتابان خود را به پیران رساند و گفت: «روزگار بر ما چهره تُرُش كرده و كار سخت شده و اكنون به این باور رسیده‌ام این پهلوان كسى جز رستم زابلى نیست و باید بر این سپاه گریست. به هیچ روى نباید با او به جنگ تابید كه در خشكى به چابكى پلنگ است و در دریا به عظمت و شكوه نهنگ. او به خونخواهى سیاوش آمده و زمانى كه از كُشندگان سیاوش نام برد، نخستین كس، نام مرا خواند و سپس از ریخته‌‌شدن خون بهرامیان و گودرزیان یاد كرد و از نبردهاى گذشته گفت و تنها نامى كه به مهر یاد كرد، نام تو بود و درباره هر‌كس دیگرى سخن گفت، چهره نگشود و خشم در نگاهش موج مى‌زد. آن‌گاه خواست تو را ببیند و نمى‌دانم چه اندیشه‌اى در سر دارد. برو او را ببین كه نیزه‌به‌دست در رزمگاه بر اسب خود تكیه زده، گویى كوهى است كه بر كوه دیگرى نشسته است و اسبى كه بر آن نشسته، به ژنده‌پیلى مى‌ماند. وقتى او را دیدى، به نرمى سخن بگو و به هیچ روى به تیغ و تیر روى نیاور». پیران با اندوه سر تكان داد و گفت: «برادر، روزگار بر ما درشت‌خوى و تلخ‌روى گشته، اگر این شمشیرزن رستم باشد، باید در این دشت به ماتم بنشینیم كه از بداخترى، بر و بوم توران سوخته خواهد شد». آن‌گاه به نزد خاقان چین رفت با آب چشم كه همه چیز دگرگونه گشت. اگر تاكنون اندیشه نابودى ایرانیان در سر پرورانده مى‌شد، اكنون بیم جان باید داشت. همان زمان كه كاموس به دست آن پهلوان كشته شد، آشكار شد او كسى جز رستم نیست كه یك‌پاره آهن و پولاد است و خم كمندش هر پهلوانى را به بند مى‌كشد و بر او در رزمگاه چه یك پهلوان بتازد چه یك دشت، همه آنان را از پاى درآورد. او همان كسى است كه سیاوش با همه هنرى كه داشت، در دامانش پرورده شده بود و اكنون اگر به نبرد آمده، مانند پدرى است كه به خونخواهى فرزند خویش آمده باشد و آن‌گاه گفت مى‌رود ببیند او چه مى‌خواهد بگوید، شاید با گفت‌وگو بیم‌ها كاستى گیرد و اندوه‌ها فرونشیند. خاقان گفت: «نزد او برو و اگر آشتى مى‌جوید، به نرمى با او سخن بگو و اگر گنجى مى‌خواهد، دریغ نباشد، هدایایى چند با خود ببر و بازگرد، باشد كه دیگر نبردى درنگیرد. اما اگر اندیشه نبرد دارد، بیمى به دل راه نده، به انبوه بر سپاه ایران بتازیم و دشت و كوه را بر آنان تنگ گردانیم. همه پشت به پشت یكدیگر داده، از یزدان پاك یارى جوییم و به پشتوانه نام او به شیوه شیران مبارزه خواهیم كرد. آخر آن پهلوان كه مى‌گویى نامش رستم است، هركه باشد، از آهن و پولاد نیست كه از گوشت و خون است.

در برابر هر‌یك از آنان ما سیصد تن هستیم و نباید بیمى به دل راه دهیم كه این زابلى بیش از یك پیل قدرتمند نیست». پیران با دلى دو‌نیمه‌شده به میانه دو سپاه رفت و رستم را به انتظار دیدار خود یافت. با آوایى بلند گفت: «اى یل شمشیرزن، مرا فراخوانده بودى، اكنون آمده‌ام ببینم از من چه مى‌خواهى». رستم از او پرسید چه نام دارد و به این رزمگاه با چه اندیشه‌اى آمده است و پیران نام خویش بگفت و افزود سپهدار این سپاه است که از هومان ویسه خواستار دیدارش شده و از او به مهر سخن گفته شده است. رستم در پاسخ گفت: «من رستم زابلى هستم». پیران چون نام رستم را شنید، نزدیك‌تر رفته، او را درود گفت و آرزو كرد پیوسته روانش چون خورشید روشن باشد و رستم در پاسخ گفت: «درود من به تو از سوى خورشیدى است كه روان را روشنى مى‌بخشد؛ خورشیدى كه مادرش دخت افراسیاب است و مهر پیران را در دل دارد». پیران دگرباره او را درود فرستاد و گفت شادمان است از این دیدار و یزدان پاك را براى آن سپاس مى‌گوید و براى فرامرز، فرزند رستم و برادرش، زواره و پدرش، زال آرزوى تندرستى كرد كه همه ایشان از خسروان به یادگار مانده‌اند. آن‌گاه پیران از اندوه بزرگ خود، از مرگ سیاوش گفت كه نهالى را به امید آینده‌اى روشن‌تر در سرزمین توران بكاشت، افسوس كه میوه آن سخت تلخ برآمد و افزود: «سیاوش مرا به چشم پدر مى‌دید و در برابر هر دشوارى، من براى او سپر بودم و چه بسیار رنج و سختى كشیدم از مرگ آن پهلوان و گواه من ایزد من است كه پیوسته در خاندان من شیون است و جان من در آتش و هنوز به جاى اشك، خون از چشمانم جارى است و آنچنان روحم غمین است كه تنم دردآگین گشته و پیوسته به پزشك نیازمندم و به راستى از دعوت سیاوش به توران، بر همه ما رنج آمد و افسوس كه این فلك گردون به كام ما نگشت. دریغا، زمانى از ریخته‌شدن خون سیاوش آگاه شدم كه دیگر دستم از نیك و بد كوتاه شده بود و تنها توانستم فرنگیس را كه خسرو را در بطن خویش داشت، از خشم افراسیاب برهانم و به این گونه آن كودك و مادر از مرگ حتمى رهانیده شدند؛ وگرنه پدرش، زمان آنان را نیز به سر آورده بود. به ناگزیر فرنگیس را دور از چشم پدرش در خانه خویش نگه داشتم و هرگز پشت به او نكردم و به پاداش آن كوشش، اكنون جان مرا مى‌خواهند. مرا نه راه گریز است از افراسیاب و نه در جاى دیگر ‌توان یافتن آرامش كه همه هستى من از گنج و چارپایان در این سرزمین است. آخر، پسرى دارم و بانوانى كه همه پوشیده‌رویند و من دلبسته ایشان و آنان وابسته من. اگر افراسیاب فرمان جنگ دهد، مرا جز جنگ چاره نیست و با آزردگى باید سپاه را فرماندهى كنم كه توان روى‌گرداندن از فرمان او را ندارم و اگر سپاه را به اینجا كشانده‌ام، بر من جاى بخشایش است كه جز فرمان‌برى چاره‌اى نمى‌داشته‌ام. در این خونخواهى‌ها، بسیار كسان من كشته شده‌اند و از ریخته‌‌شدن خون فرزندم، پیلسم، سخت اندوهگین هستم. به روان روشن سیاوش سوگند مى‌خورم كه از به‌دست‌گرفتن تیغ بیزار هستم و مى‌دانم كه سیاوش نیز از این خونریزى‌ها شادمان نیست. اگر نبردى درگیرد، تلى كشته خواهى دید به بلنداى كوه از كشته‌شدگان كشانى و سقلابى و شگنى و هندى. بهتر آن است كه براى آرامش روان سیاوش، راه آشتى جوییم و نباید این‌چنین بر یكدیگر كارها را تنگ گردانیم». رستم چون این سخنان را از پیران بشنید، گفت: «من نیز خواهان خونریزى نیستم، حتى پلنگ نیز خونریزى نمى‌خواهد و از تو نیز جز مهرورزى نسبت به سیاوش، همسر و فرزندش كلامى نشنیده‌ام، اما از آنجا كه سخن از خونخواهى شهریاران است كه نتیجه‌اش ریخته‌شدن خون بسیار كسان است، اكنون دو راه براى آشتى در پیش‌رو دارى و نگاه كن ببین میان این دو، كدام بیشتر تو را پسند آید. یكى آنكه همه كسانى را به بند كشیده، به نزد من فرستى كه در ریخته‌شدن خون سیاوش دست داشته‌اند، آن‌گاه است كه جنگ پایان گیرد كه شایسته نیست خون بى‌گناهان بر زمین ریخته شود و دوم اینكه افراسیاب و توران را رها كنى و با من به نزد خسرو برویم و در اندیشه گنج و چارپایانى كه در اینجا دارى نباشى كه خسرو 10 برابر آن را به تو خواهد بخشید و مى‌توانى همه خاندان خود را نزد خسرو فرستى كه شهریار ایران همه آنان را گرامى خواهد داشت». پیران در دل گفت آسان نیست از سرزمین مادرى خویش دل‌كندن و نزد شهریار ایران شدن و دوم آنكه براى جلوگیرى از ریخته‌شدن خون بى‌گناهان، باید عده‌اى از نزدیكان شاه از‌جمله برادرم، هومان را دست فروبسته تقدیم خسرو كنم و نمى‌دانم بر آنان چه خواهد گذشت. پیران با خود اندیشید باید چاره‌اى بجوید كه نه پذیرش رفتن به نزد خسرو آرزوى او بود و نه پذیرش آن دیگرى كه بیم ریخته‌شدن خون كسانى مى‌رفت كه به رستم سپرده مى‌شدند. به همین روى تصمیم گرفت پاسخ این پیشنهادها را به روزهاى دیگر افکند، شاید راهى بیابد كه نه خود نزد كیخسرو رود و نه دست‌فروبستگان را نزد خسرو فرستد.
بدو گفت پیران كه اى پهلوان‌/ همیشه جوان باش و روشن‌روان
روم بازگویم به گردان همین‌/ به منشور و شنگل به خاقان چین
هیونى فرستم به افراسیاب‌/ بگویم سرش را برآرم ز خواب

‌‌رستم زمانى به یارى ایرانیان شتافت كه آنان در بلنداى هماون روحیه و توان خویش را از دست داده، بر آن بودند كه براى فرار از مرگ رقت‌بار گرسنگى دست به حمله زنند و آن‌قدر از دشمن بكشند تا در میدان نبرد كشته شوند كه بر این باور بودند قهرمانانه جان‌سپردن، غرورآمیزتر از در حصر جان‌باختن. و آن‌گاه كه رستم با سپاه زابلستان به یارى ایرانیان شتافت و دو پهلوان بزرگ تورانى و چینى، یعنى اشكبوس و كاموس را به شیوه‌اى تحقیرآمیز از پاى درآورد، چنان بیمى بر دل سپاه دشمن افكند كه هومان، برادر پیران ویسه، جامه دگرگون كرده، براى به‌دست‌آوردن دل آن پهلوان جنگجوى و دانستن نام او به دلجویى نزد رستم آمد و او را بسیار ستود و آرزوى آشتى كرد و رستم در پاسخ گفت نام او مهم نیست، آنچه اهمیت دارد آن است كه همه كسانى كه دستشان به خون سیاوش آغشته است، نزد كیخسرو فرستاده شوند تا او درباره ایشان تصمیم بگیرد؛ شاید كه شهریار ایران بر نام همه آنان قلم عفو كشد و آن‌گاه است كه دوستى و آشتى برقرار خواهد شد و هومان چون نام خویشتن را در میان افرادى یافت كه رستم به خونخواهى فراخوانده بود و همه كینه او را از دودمان خویش دید، سخت بیم‌زده شد و چون برگ درخت به لرزه درآمد و به نرمى و مهربانى گفت: «اگر نام مرا مى‌خواهى، من «كوه‌گوش» خوانده شده‌ام و پدرم «بوسپاس» نام دارد كه مردى دلیر است و خود از «وهر» به این سپاه پیوسته‌ام و اكنون نام تو را مى‌خواهم بدانم و براى برآوردن خواسته‌ات از هیچ كوششى دریغ نخواهم كرد و همه آنچه در این رزمگاه گفتى نزد منشور و خاقان چین و بزرگان توران‌زمین بازخواهم گفت».

چو بشنید هومان بترسید سخت‌/ بلرزید برسان برگ درخت
كزان گونه گفتار رستم شنید‌/ همه كینه از دوده خویش دید
رستم به هومان گفت: «نیازى نیست نام مرا بدانى، تنها آنچه را گفتم، به ایشان بگو. در این میانه تنها بر پیران دل مى‌سوزانم كه مى‌دانم از كشته‌شدن سیاوش خسته‌جگر و اندوهگین است و از میان تورانیان تنها اوست كه راد و خردورز است. اكنون برگرد و پیران را نزد من فرست تا ببینم زمانه چگونه گردش خواهد كرد». هومان در پاسخ گفت: «تو از كجا پیران و كلباد و گروى‌زره و پولاد را مى‌شناسى؟». رستم او را به بازگشت در میان سپاه خویش فرمان داد و گفت: «بى‌سبب سخن به درازا نكشان كه براى نبرد آمده‌ام، نه سخن». هومان شتابان خود را به پیران رساند و گفت: «روزگار بر ما چهره تُرُش كرده و كار سخت شده و اكنون به این باور رسیده‌ام این پهلوان كسى جز رستم زابلى نیست و باید بر این سپاه گریست. به هیچ روى نباید با او به جنگ تابید كه در خشكى به چابكى پلنگ است و در دریا به عظمت و شكوه نهنگ. او به خونخواهى سیاوش آمده و زمانى كه از كُشندگان سیاوش نام برد، نخستین كس، نام مرا خواند و سپس از ریخته‌‌شدن خون بهرامیان و گودرزیان یاد كرد و از نبردهاى گذشته گفت و تنها نامى كه به مهر یاد كرد، نام تو بود و درباره هر‌كس دیگرى سخن گفت، چهره نگشود و خشم در نگاهش موج مى‌زد. آن‌گاه خواست تو را ببیند و نمى‌دانم چه اندیشه‌اى در سر دارد. برو او را ببین كه نیزه‌به‌دست در رزمگاه بر اسب خود تكیه زده، گویى كوهى است كه بر كوه دیگرى نشسته است و اسبى كه بر آن نشسته، به ژنده‌پیلى مى‌ماند. وقتى او را دیدى، به نرمى سخن بگو و به هیچ روى به تیغ و تیر روى نیاور». پیران با اندوه سر تكان داد و گفت: «برادر، روزگار بر ما درشت‌خوى و تلخ‌روى گشته، اگر این شمشیرزن رستم باشد، باید در این دشت به ماتم بنشینیم كه از بداخترى، بر و بوم توران سوخته خواهد شد». آن‌گاه به نزد خاقان چین رفت با آب چشم كه همه چیز دگرگونه گشت. اگر تاكنون اندیشه نابودى ایرانیان در سر پرورانده مى‌شد، اكنون بیم جان باید داشت. همان زمان كه كاموس به دست آن پهلوان كشته شد، آشكار شد او كسى جز رستم نیست كه یك‌پاره آهن و پولاد است و خم كمندش هر پهلوانى را به بند مى‌كشد و بر او در رزمگاه چه یك پهلوان بتازد چه یك دشت، همه آنان را از پاى درآورد. او همان كسى است كه سیاوش با همه هنرى كه داشت، در دامانش پرورده شده بود و اكنون اگر به نبرد آمده، مانند پدرى است كه به خونخواهى فرزند خویش آمده باشد و آن‌گاه گفت مى‌رود ببیند او چه مى‌خواهد بگوید، شاید با گفت‌وگو بیم‌ها كاستى گیرد و اندوه‌ها فرونشیند. خاقان گفت: «نزد او برو و اگر آشتى مى‌جوید، به نرمى با او سخن بگو و اگر گنجى مى‌خواهد، دریغ نباشد، هدایایى چند با خود ببر و بازگرد، باشد كه دیگر نبردى درنگیرد. اما اگر اندیشه نبرد دارد، بیمى به دل راه نده، به انبوه بر سپاه ایران بتازیم و دشت و كوه را بر آنان تنگ گردانیم. همه پشت به پشت یكدیگر داده، از یزدان پاك یارى جوییم و به پشتوانه نام او به شیوه شیران مبارزه خواهیم كرد. آخر آن پهلوان كه مى‌گویى نامش رستم است، هركه باشد، از آهن و پولاد نیست كه از گوشت و خون است.

در برابر هر‌یك از آنان ما سیصد تن هستیم و نباید بیمى به دل راه دهیم كه این زابلى بیش از یك پیل قدرتمند نیست». پیران با دلى دو‌نیمه‌شده به میانه دو سپاه رفت و رستم را به انتظار دیدار خود یافت. با آوایى بلند گفت: «اى یل شمشیرزن، مرا فراخوانده بودى، اكنون آمده‌ام ببینم از من چه مى‌خواهى». رستم از او پرسید چه نام دارد و به این رزمگاه با چه اندیشه‌اى آمده است و پیران نام خویش بگفت و افزود سپهدار این سپاه است که از هومان ویسه خواستار دیدارش شده و از او به مهر سخن گفته شده است. رستم در پاسخ گفت: «من رستم زابلى هستم». پیران چون نام رستم را شنید، نزدیك‌تر رفته، او را درود گفت و آرزو كرد پیوسته روانش چون خورشید روشن باشد و رستم در پاسخ گفت: «درود من به تو از سوى خورشیدى است كه روان را روشنى مى‌بخشد؛ خورشیدى كه مادرش دخت افراسیاب است و مهر پیران را در دل دارد». پیران دگرباره او را درود فرستاد و گفت شادمان است از این دیدار و یزدان پاك را براى آن سپاس مى‌گوید و براى فرامرز، فرزند رستم و برادرش، زواره و پدرش، زال آرزوى تندرستى كرد كه همه ایشان از خسروان به یادگار مانده‌اند. آن‌گاه پیران از اندوه بزرگ خود، از مرگ سیاوش گفت كه نهالى را به امید آینده‌اى روشن‌تر در سرزمین توران بكاشت، افسوس كه میوه آن سخت تلخ برآمد و افزود: «سیاوش مرا به چشم پدر مى‌دید و در برابر هر دشوارى، من براى او سپر بودم و چه بسیار رنج و سختى كشیدم از مرگ آن پهلوان و گواه من ایزد من است كه پیوسته در خاندان من شیون است و جان من در آتش و هنوز به جاى اشك، خون از چشمانم جارى است و آنچنان روحم غمین است كه تنم دردآگین گشته و پیوسته به پزشك نیازمندم و به راستى از دعوت سیاوش به توران، بر همه ما رنج آمد و افسوس كه این فلك گردون به كام ما نگشت. دریغا، زمانى از ریخته‌شدن خون سیاوش آگاه شدم كه دیگر دستم از نیك و بد كوتاه شده بود و تنها توانستم فرنگیس را كه خسرو را در بطن خویش داشت، از خشم افراسیاب برهانم و به این گونه آن كودك و مادر از مرگ حتمى رهانیده شدند؛ وگرنه پدرش، زمان آنان را نیز به سر آورده بود. به ناگزیر فرنگیس را دور از چشم پدرش در خانه خویش نگه داشتم و هرگز پشت به او نكردم و به پاداش آن كوشش، اكنون جان مرا مى‌خواهند. مرا نه راه گریز است از افراسیاب و نه در جاى دیگر ‌توان یافتن آرامش كه همه هستى من از گنج و چارپایان در این سرزمین است. آخر، پسرى دارم و بانوانى كه همه پوشیده‌رویند و من دلبسته ایشان و آنان وابسته من. اگر افراسیاب فرمان جنگ دهد، مرا جز جنگ چاره نیست و با آزردگى باید سپاه را فرماندهى كنم كه توان روى‌گرداندن از فرمان او را ندارم و اگر سپاه را به اینجا كشانده‌ام، بر من جاى بخشایش است كه جز فرمان‌برى چاره‌اى نمى‌داشته‌ام. در این خونخواهى‌ها، بسیار كسان من كشته شده‌اند و از ریخته‌‌شدن خون فرزندم، پیلسم، سخت اندوهگین هستم. به روان روشن سیاوش سوگند مى‌خورم كه از به‌دست‌گرفتن تیغ بیزار هستم و مى‌دانم كه سیاوش نیز از این خونریزى‌ها شادمان نیست. اگر نبردى درگیرد، تلى كشته خواهى دید به بلنداى كوه از كشته‌شدگان كشانى و سقلابى و شگنى و هندى. بهتر آن است كه براى آرامش روان سیاوش، راه آشتى جوییم و نباید این‌چنین بر یكدیگر كارها را تنگ گردانیم». رستم چون این سخنان را از پیران بشنید، گفت: «من نیز خواهان خونریزى نیستم، حتى پلنگ نیز خونریزى نمى‌خواهد و از تو نیز جز مهرورزى نسبت به سیاوش، همسر و فرزندش كلامى نشنیده‌ام، اما از آنجا كه سخن از خونخواهى شهریاران است كه نتیجه‌اش ریخته‌شدن خون بسیار كسان است، اكنون دو راه براى آشتى در پیش‌رو دارى و نگاه كن ببین میان این دو، كدام بیشتر تو را پسند آید. یكى آنكه همه كسانى را به بند كشیده، به نزد من فرستى كه در ریخته‌شدن خون سیاوش دست داشته‌اند، آن‌گاه است كه جنگ پایان گیرد كه شایسته نیست خون بى‌گناهان بر زمین ریخته شود و دوم اینكه افراسیاب و توران را رها كنى و با من به نزد خسرو برویم و در اندیشه گنج و چارپایانى كه در اینجا دارى نباشى كه خسرو 10 برابر آن را به تو خواهد بخشید و مى‌توانى همه خاندان خود را نزد خسرو فرستى كه شهریار ایران همه آنان را گرامى خواهد داشت». پیران در دل گفت آسان نیست از سرزمین مادرى خویش دل‌كندن و نزد شهریار ایران شدن و دوم آنكه براى جلوگیرى از ریخته‌شدن خون بى‌گناهان، باید عده‌اى از نزدیكان شاه از‌جمله برادرم، هومان را دست فروبسته تقدیم خسرو كنم و نمى‌دانم بر آنان چه خواهد گذشت. پیران با خود اندیشید باید چاره‌اى بجوید كه نه پذیرش رفتن به نزد خسرو آرزوى او بود و نه پذیرش آن دیگرى كه بیم ریخته‌شدن خون كسانى مى‌رفت كه به رستم سپرده مى‌شدند. به همین روى تصمیم گرفت پاسخ این پیشنهادها را به روزهاى دیگر افکند، شاید راهى بیابد كه نه خود نزد كیخسرو رود و نه دست‌فروبستگان را نزد خسرو فرستد.
بدو گفت پیران كه اى پهلوان‌/ همیشه جوان باش و روشن‌روان
روم بازگویم به گردان همین‌/ به منشور و شنگل به خاقان چین
هیونى فرستم به افراسیاب‌/ بگویم سرش را برآرم ز خواب

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.