بگو صفدری؛ بزن به دریای بی پِی...
محسن حاجیپور
جهان داستانی صفدری مانند یک دریای ژرف خواننده را به کاوش برای مروارید معنا فرامیخواند؛ دریایی بی پِی. خواننده ناچار است با نفسی که در سینهاش حبس است، پایین و پایینتر برود، چهبسا که این پایینرفتن همان بالارفتن باشد، بالایی پیچیده به خود. باید غرقِ این دریای واژه و معنا بود تا دانست که از «سیاسنبو» تا «با شب یکشنبه» یک داستان بیشتر نیست، داستانی که راویان پیدا و پنهانی در پنج کتاب روایتش کردهاند و «درست است که روی همه این کتابها نام محمدرضا صفدری نوشته شده اما انباشتهای از افکار و احساسات مردمیست که از جغرافیای زیسته وی به جغرافیای داستانیاش آمدهاند».1
شخصیتهای ساکنِ این جغرافیا در پیوندی معنایی با مکان2، پرداخته شدهاند و صفاتشان پیروِ فضای حاکم بر این جغرافیاست. سرکشی، ایستادگی، فرار، تسلیم، شکست، قناعت، غیرت، خیانت، غریبی، آرزومندی، ناامیدی، سختجانی، گمگشتگی، حیرانی، دلگریختگی و هر صفت دیگر آدمهای صفدری بازتابی است از طبیعت که با انسان درآمیخته و طبع او را ساخته است. باران چه نمنم چه دماسبی، سیل، تشباد، خشکسالی، ترسالی، رویش گیاه، بارآمدن میوهها، آفتها، یورش بید و تازش پلنگ، کوه، چشمه، دره، مسیله، شوراب و و و، همه و همه خاستگاه باورها، رسوم و عادات آدمها شدند. آدمها نیز سنگ و خاک و آب و چوب و کاه را کار گرفتند و با ساخت کپر، خانه، قهوهخانه، دژ، برج و بارو، بالاخانه، زیرزمینی، انبار و آبانبار، پنجدری، سهدری، هشتی، کوچه و جاده و میدان و و و، نهادی بنا نهادند که «برای این پیوستگی و وابستگی کارکردهای دیگری تعریف میکرد؛ سیاست، اقتصاد و فرهنگ یا به تعبیری ارزشهای جغرافیای انسانی».3
فضاسازی صفدری با ساخت صحنههای داستانیاش بخشی از این فضا را اشغال میکند تا جغرافیای داستانی وی شکل بگیرد. همهچیز با «عِلو» آغاز میشود. داستان «علو» آبستن رخدادها و شخصیتهایی است که داستانهای پیش و پس از خود را آفریده است؛ آفرینشی مبتنی بر امر واقع و گاه حتی همسو با رویدادهای واقعی، «چیزی میان تاریخ ناب و تخیل ناب».4 «امر واقع اگر میخواهد باقی بماند باید داستان شود»5 و «علو» بهگواه تاریخی که پایان آن نگاشته شده در زمستان 1355 داستان میشود؛ داستانی که قدیمیترین اثر چاپشده در یک مجموعه داستانی از محمدرضا صفدری است، این در حالی است که در چینشِ داستانهای کتاب ِ سیاسنبو، «علو» سومین داستان آمده از پی دو داستان «سیاسنبو» و «اکوسیاه» است، به این خاطر که بهلحاظ زمانه داستانی قدیمترند، بااینحال نطفه آن دو روایت نیز در داستان «علو» بسته میشود: «گریه هم بود گریههای «دی حسنو»! مادر «حسنو» آفتاب که زرد میشد، عکسهای آویخته به دیوار را پایین میآورد، با گوشه مینارش غبارشان را میگرفت و آهناله میکرد... دو مرد تو قاب غبارگرفته، یکی عموی حسنو، السنو بود و دیگری اکوسیاه که ناپدریاش بود... هر شب، سه
تا مرد را زنده میکرد و با آنها گپ میزد؛ یکی شوهر اولش ناصر بود که پشت هفت دریای سیاه رفت و دیگر برنگشت. یکی عمویش که جلوی ساختمان نوسازی، فرنگیها آتشش زدند و دیگری شوهر دومش که در خاکش نشاندند و گلولهای به سرش زدند تا جانش در رفت...».
این سطرها دو روایت حول یک شخصیت به نام کیمیا خاله علوست که بعدها دو داستان «سیاسنبو» و «اکوسیاه» را میسازند. حسنو پسرخاله علو در داستان «سیاسنبو» مخاطب راوی است: «چند روز بعد، جسد ورمکرده پدر از دریا بالا میآید». = «ناصر بود که پشت هفت دریای سیاه رفت و دیگر برنگشت». (داستان «علو»)؛ و در آغاز داستان «اکوسیاه» وصف کیمیا خاله علو: «آب کدام دریا کم میشود، اگر دستهای زنی سبزه و ترکهای شانههای آفتابسوخته اکوسیاه را مالش دهد...» = «کیمیا با چهرهای شیارخورده که روزگاری سبزه و ترکهای بود، جلو افتاده بود و میرفت» (داستان «علو»). زنی که مینالد: «این بخت سیاه ما بود که خوشی به دنیا نبینیم». تنها زنِ این داستان نیست که خوشی بهرِ دلش نیفتاده و رنجهایش روایت دو داستان میشود؛ «سحر» هم هست، «قلعهنشین کوچههای کودکیِ» عبدی و ابرام و احمد که یکی از «چند پسربچه سیاهسوخته پاپتی تو میدان» هستند و «دنبال توپ میدویدند» و بازی میکردند. این «نزدیکی بچههایی که در داستان حضور دارند، بر پایه بازی است».6 بچههایی که همدیگر را گم میکنند و «تکوتوکی خبرشان میآمد: از زندان، از خارج - غربتنشینها... بیشترشان جانیست
رفته بودند».
داستان صفدری قصه آیند و روند همین آدمها (بچهها) ست، آدمهایی با سرنوشتی تباه و سرگذشتی درهمتنیده که داستان «علو» گذشته مشترک آنهاست و صفدری را پیوسته برمیگرداند به کودکی تا ببیند و بگوید: «من هنوز کوچه باریکی را میبینم که زنی سیاهپوش و ترکهای در آن ایستاده است».7 «زنی با موهای بسیار بلند که همیشه سر کوچه چشمبهراه کسی مانده است».
- «سیچه خودش تکوتنها وایساده، زهرهاش نمیره؟».
- «کی؟».
- «همون زن که سر کوچهست».
- «این شعره علو. من که نمیگم، دم قهوهخونه شنیدهام».
کوچه کرمانشاه را میگوید. «کوچه کرمانشاه تنگ و تاریکه...» و توبا خانم آنجاست و علو هم، حسنو، اسماعیل، ابراهیم (ابرام)، غلام و خلیل برادر اسماعیل هم هستند و «زندگی چنان [آنها] را در هم پیچانده که گاهی روزها نام [خودشان] را هم فراموش [کردهاند]» و باز کوچهای که با آنها میآید و «زن آبستنی در همان کوچه، از نفس افتاده، پشت به دیوار ایستاده باشد و رگباری شکمش را از هم بدرد». و «همیشه دو تا پسربچه هستند که توی کوچهها ول میگردند و کسی نمیداند کی پیر میشوند». «شاید بیماریست که آدم همه کوچهها را یکی ببیند». ولی در داستان صفدری کوچهها یکی میشود، چه در خورموج، چه آبادان و اهواز و بوشهر و برازجان و تهران و شیراز و کرمانشاه و کردستان، چه تبریز و زاهدان و نیشابور و مراغه و مسجدسلیمان، چه ویرانههای تخت جمشید و بندر سیراف باشد؛ «میهن همین کوچه پشت خونهست که بچهها توش توپبازی میکنن. و کوچه با آنها میآید تا داستان «چاقوی دستهقرمز»؛ راوی داستان، حسنو پسر مادری که «خدای گریه بود» و سحر همانی که نوشت: «سالی که ما چتر و بارانی خریدیم، آن سال باران نبارید؛ اما سالی که ما پاهامان برهنه بود، آفتاب داغ جنوب شکم زمین
را سرخ میکرد». و این سرخی ماند تا چاقوی دسته قرمز، بعد سنگ سیاهی شد افتاده در کوچهای پشت سر مسافری که برنگردد؛ او که سالهاست رفته شاید همان سالی که در داستان «علو» درِ انبار باز شد و «کارگرها نشستند. هنوز چیزی نشده افتادند به خرید و فروش کردنِ» آرد و روغن و شیرشان و یکیشان فروخت تا برود کویت، عبدالله هم رو به کویت شد و نیامد تا بیستودو سال بعد در کوچهای بماند نداند دنبال چه میگشته؛ دنبال مزار خدرِ عبدالله یا «غنیآبادی یزدی... با آن چشمهای کویریاش». «در میان همه خانهها، خانهای بود مانند همه خانههای دیگر. توی سرا نخلی بود مانند همه نخلهای دیگر. گاوی علف میخورد. خری زاره میداد، پیرمردی آب از چاه میکشید، فانوسی روشن بود و دیواری بود مانند همه دیوارهای گلی که انگار دو چشم میشی میان خشتهایش به آدم نگاه میکرد». و این چشمها و خشتها بودند- هستند- خواهند بود؛ نمیدانم زمانِ فعل کدام است وقتی چشمی و خشتی سالها بوده و هست و خواهد بود. و گذر زمان دو رهگذر، دو پیرمرد، «دو سنگ در دل زمین که دیلم بر پشتشان نهاده باشند» را به هم میرساند؛ چه کسی بود که میگفت کوه به کوه نمیرسد!
در داستانهای صفدری کسان و مکان و زمان و اشیا همیشه به هم میرسند. این پیوندِ پیوسته گاه شخصیتی (آدمی) است چون علو، حسنو، احمد، جاندار، توبا، گلافروز، غنیآبادی، زارپولات یا مکانی همچو چاه، آسیابی، جوی آبی، خانهای، قهوهخانهای، کوچهای، جادهای، دبستانی، میدانی، بیدستان، باغستان، خاکستان و هر الف و نونی که تعریف کند سامانی را از ریگستان تا رودخانه «رودان» و بیکسان و شیگلستان؛ گاهی نیز زمان و زمانهای که آیند و روند سه پشت را در خود روایت میکند یا پویایی و ایستایی اشیا؛ چه باریِ «پنجاه و نه» سبزی که سالار جادهای باشد چه «شصت سرخی» که ایستاده در سایه بیدی، چه جامه گجرات و بنارسی بر تن گلافروز یا اناری یا تنی از ریگهای بازمانده از سیلاب، چه سنگ چرخنده در آسیاب یا نهاده بر دهانه چاهی. پی این پیوندها داستانهای «سیاسنبو» است. شناخت جهان صفدری، این تاک پیچیده به بالای خود، بدون خوانش اساسی «سیاسنبو» اگر نه محال ولی همانا دشوار خواهد بود. از سادگی سه داستان اول که بگذریم، پس از آن نویسنده با «دقت در زبان و نثر»8 متأثر از شیوه قصهگویی سرزمین مادریاش که در آن لحن و ضربآهنگ نقشی زیرساختی دارد، خواننده را
به حیرت میاندازد. از اینجاست که صفدری خود را در صف داستاننویسانی میبیند که چوبک و گلستان و محمود و و و در آن ایستادهاند و از پی آنان که چون روح و دو چشم باشند9 چندی گام برداشته در ساخت و پرداخت جهان داستانیاش میرود، سپس تاب نیاورده با صفدری راه خود پیش میکشد، راه پیچاپیچی که روایت روابط پیچیده آدمها، مکانها و اشیا و زمانهای است که در ذهنی پیچیدهاند و چه گله از نثری که در خود بپیچد و گره بخورد، گرهای کور که خواننده را وادارد گشودنش را به چنگ و دندان.
پینوشتها:
1. ادبیات تطبیقی، محمد غنیمیهلال، ترجمه مرتضی آیتاللهزاده شیرازی، انتشارات امیرکبیر،1390. (نقل به مضمون و برگرفته از گفته گوته درباره آثارش).
2. نشانهشناسی و نقد ادبیات داستانی معاصر، لیلا صادقی، انتشارات سخن، 1392.
3-4. جغرافیا و کارکردهای بازار کرمان، احمد پوراحمد، انتشارات مرکز کرمانشناسی، 1376. (نقل به مضمون)
7-5. عناصر داستان، رابرت اسکولز، ترجمه فرزانه طاهری، نشر مرکز، 1393.
8. صفدری در گفتوگو با روزنامه «شرق».
9. صفدری: «داستانهای سه نویسنده مرا به شعر و نثر کهن پیوسته کرد: یکی ابراهیم گلستان و دوتای دیگر صادق چوبک و احمد محمود» (گفتوگو با «شرق»).
* نقلقولهای متن از کتابهای «سیاسنبو»، «سنگ و سایه»، «تیله آبی»، «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم» و «با شب یکشنبه» نوشته محمدرضا صفدری آمده است.
جهان داستانی صفدری مانند یک دریای ژرف خواننده را به کاوش برای مروارید معنا فرامیخواند؛ دریایی بی پِی. خواننده ناچار است با نفسی که در سینهاش حبس است، پایین و پایینتر برود، چهبسا که این پایینرفتن همان بالارفتن باشد، بالایی پیچیده به خود. باید غرقِ این دریای واژه و معنا بود تا دانست که از «سیاسنبو» تا «با شب یکشنبه» یک داستان بیشتر نیست، داستانی که راویان پیدا و پنهانی در پنج کتاب روایتش کردهاند و «درست است که روی همه این کتابها نام محمدرضا صفدری نوشته شده اما انباشتهای از افکار و احساسات مردمیست که از جغرافیای زیسته وی به جغرافیای داستانیاش آمدهاند».1
شخصیتهای ساکنِ این جغرافیا در پیوندی معنایی با مکان2، پرداخته شدهاند و صفاتشان پیروِ فضای حاکم بر این جغرافیاست. سرکشی، ایستادگی، فرار، تسلیم، شکست، قناعت، غیرت، خیانت، غریبی، آرزومندی، ناامیدی، سختجانی، گمگشتگی، حیرانی، دلگریختگی و هر صفت دیگر آدمهای صفدری بازتابی است از طبیعت که با انسان درآمیخته و طبع او را ساخته است. باران چه نمنم چه دماسبی، سیل، تشباد، خشکسالی، ترسالی، رویش گیاه، بارآمدن میوهها، آفتها، یورش بید و تازش پلنگ، کوه، چشمه، دره، مسیله، شوراب و و و، همه و همه خاستگاه باورها، رسوم و عادات آدمها شدند. آدمها نیز سنگ و خاک و آب و چوب و کاه را کار گرفتند و با ساخت کپر، خانه، قهوهخانه، دژ، برج و بارو، بالاخانه، زیرزمینی، انبار و آبانبار، پنجدری، سهدری، هشتی، کوچه و جاده و میدان و و و، نهادی بنا نهادند که «برای این پیوستگی و وابستگی کارکردهای دیگری تعریف میکرد؛ سیاست، اقتصاد و فرهنگ یا به تعبیری ارزشهای جغرافیای انسانی».3
فضاسازی صفدری با ساخت صحنههای داستانیاش بخشی از این فضا را اشغال میکند تا جغرافیای داستانی وی شکل بگیرد. همهچیز با «عِلو» آغاز میشود. داستان «علو» آبستن رخدادها و شخصیتهایی است که داستانهای پیش و پس از خود را آفریده است؛ آفرینشی مبتنی بر امر واقع و گاه حتی همسو با رویدادهای واقعی، «چیزی میان تاریخ ناب و تخیل ناب».4 «امر واقع اگر میخواهد باقی بماند باید داستان شود»5 و «علو» بهگواه تاریخی که پایان آن نگاشته شده در زمستان 1355 داستان میشود؛ داستانی که قدیمیترین اثر چاپشده در یک مجموعه داستانی از محمدرضا صفدری است، این در حالی است که در چینشِ داستانهای کتاب ِ سیاسنبو، «علو» سومین داستان آمده از پی دو داستان «سیاسنبو» و «اکوسیاه» است، به این خاطر که بهلحاظ زمانه داستانی قدیمترند، بااینحال نطفه آن دو روایت نیز در داستان «علو» بسته میشود: «گریه هم بود گریههای «دی حسنو»! مادر «حسنو» آفتاب که زرد میشد، عکسهای آویخته به دیوار را پایین میآورد، با گوشه مینارش غبارشان را میگرفت و آهناله میکرد... دو مرد تو قاب غبارگرفته، یکی عموی حسنو، السنو بود و دیگری اکوسیاه که ناپدریاش بود... هر شب، سه
تا مرد را زنده میکرد و با آنها گپ میزد؛ یکی شوهر اولش ناصر بود که پشت هفت دریای سیاه رفت و دیگر برنگشت. یکی عمویش که جلوی ساختمان نوسازی، فرنگیها آتشش زدند و دیگری شوهر دومش که در خاکش نشاندند و گلولهای به سرش زدند تا جانش در رفت...».
این سطرها دو روایت حول یک شخصیت به نام کیمیا خاله علوست که بعدها دو داستان «سیاسنبو» و «اکوسیاه» را میسازند. حسنو پسرخاله علو در داستان «سیاسنبو» مخاطب راوی است: «چند روز بعد، جسد ورمکرده پدر از دریا بالا میآید». = «ناصر بود که پشت هفت دریای سیاه رفت و دیگر برنگشت». (داستان «علو»)؛ و در آغاز داستان «اکوسیاه» وصف کیمیا خاله علو: «آب کدام دریا کم میشود، اگر دستهای زنی سبزه و ترکهای شانههای آفتابسوخته اکوسیاه را مالش دهد...» = «کیمیا با چهرهای شیارخورده که روزگاری سبزه و ترکهای بود، جلو افتاده بود و میرفت» (داستان «علو»). زنی که مینالد: «این بخت سیاه ما بود که خوشی به دنیا نبینیم». تنها زنِ این داستان نیست که خوشی بهرِ دلش نیفتاده و رنجهایش روایت دو داستان میشود؛ «سحر» هم هست، «قلعهنشین کوچههای کودکیِ» عبدی و ابرام و احمد که یکی از «چند پسربچه سیاهسوخته پاپتی تو میدان» هستند و «دنبال توپ میدویدند» و بازی میکردند. این «نزدیکی بچههایی که در داستان حضور دارند، بر پایه بازی است».6 بچههایی که همدیگر را گم میکنند و «تکوتوکی خبرشان میآمد: از زندان، از خارج - غربتنشینها... بیشترشان جانیست
رفته بودند».
داستان صفدری قصه آیند و روند همین آدمها (بچهها) ست، آدمهایی با سرنوشتی تباه و سرگذشتی درهمتنیده که داستان «علو» گذشته مشترک آنهاست و صفدری را پیوسته برمیگرداند به کودکی تا ببیند و بگوید: «من هنوز کوچه باریکی را میبینم که زنی سیاهپوش و ترکهای در آن ایستاده است».7 «زنی با موهای بسیار بلند که همیشه سر کوچه چشمبهراه کسی مانده است».
- «سیچه خودش تکوتنها وایساده، زهرهاش نمیره؟».
- «کی؟».
- «همون زن که سر کوچهست».
- «این شعره علو. من که نمیگم، دم قهوهخونه شنیدهام».
کوچه کرمانشاه را میگوید. «کوچه کرمانشاه تنگ و تاریکه...» و توبا خانم آنجاست و علو هم، حسنو، اسماعیل، ابراهیم (ابرام)، غلام و خلیل برادر اسماعیل هم هستند و «زندگی چنان [آنها] را در هم پیچانده که گاهی روزها نام [خودشان] را هم فراموش [کردهاند]» و باز کوچهای که با آنها میآید و «زن آبستنی در همان کوچه، از نفس افتاده، پشت به دیوار ایستاده باشد و رگباری شکمش را از هم بدرد». و «همیشه دو تا پسربچه هستند که توی کوچهها ول میگردند و کسی نمیداند کی پیر میشوند». «شاید بیماریست که آدم همه کوچهها را یکی ببیند». ولی در داستان صفدری کوچهها یکی میشود، چه در خورموج، چه آبادان و اهواز و بوشهر و برازجان و تهران و شیراز و کرمانشاه و کردستان، چه تبریز و زاهدان و نیشابور و مراغه و مسجدسلیمان، چه ویرانههای تخت جمشید و بندر سیراف باشد؛ «میهن همین کوچه پشت خونهست که بچهها توش توپبازی میکنن. و کوچه با آنها میآید تا داستان «چاقوی دستهقرمز»؛ راوی داستان، حسنو پسر مادری که «خدای گریه بود» و سحر همانی که نوشت: «سالی که ما چتر و بارانی خریدیم، آن سال باران نبارید؛ اما سالی که ما پاهامان برهنه بود، آفتاب داغ جنوب شکم زمین
را سرخ میکرد». و این سرخی ماند تا چاقوی دسته قرمز، بعد سنگ سیاهی شد افتاده در کوچهای پشت سر مسافری که برنگردد؛ او که سالهاست رفته شاید همان سالی که در داستان «علو» درِ انبار باز شد و «کارگرها نشستند. هنوز چیزی نشده افتادند به خرید و فروش کردنِ» آرد و روغن و شیرشان و یکیشان فروخت تا برود کویت، عبدالله هم رو به کویت شد و نیامد تا بیستودو سال بعد در کوچهای بماند نداند دنبال چه میگشته؛ دنبال مزار خدرِ عبدالله یا «غنیآبادی یزدی... با آن چشمهای کویریاش». «در میان همه خانهها، خانهای بود مانند همه خانههای دیگر. توی سرا نخلی بود مانند همه نخلهای دیگر. گاوی علف میخورد. خری زاره میداد، پیرمردی آب از چاه میکشید، فانوسی روشن بود و دیواری بود مانند همه دیوارهای گلی که انگار دو چشم میشی میان خشتهایش به آدم نگاه میکرد». و این چشمها و خشتها بودند- هستند- خواهند بود؛ نمیدانم زمانِ فعل کدام است وقتی چشمی و خشتی سالها بوده و هست و خواهد بود. و گذر زمان دو رهگذر، دو پیرمرد، «دو سنگ در دل زمین که دیلم بر پشتشان نهاده باشند» را به هم میرساند؛ چه کسی بود که میگفت کوه به کوه نمیرسد!
در داستانهای صفدری کسان و مکان و زمان و اشیا همیشه به هم میرسند. این پیوندِ پیوسته گاه شخصیتی (آدمی) است چون علو، حسنو، احمد، جاندار، توبا، گلافروز، غنیآبادی، زارپولات یا مکانی همچو چاه، آسیابی، جوی آبی، خانهای، قهوهخانهای، کوچهای، جادهای، دبستانی، میدانی، بیدستان، باغستان، خاکستان و هر الف و نونی که تعریف کند سامانی را از ریگستان تا رودخانه «رودان» و بیکسان و شیگلستان؛ گاهی نیز زمان و زمانهای که آیند و روند سه پشت را در خود روایت میکند یا پویایی و ایستایی اشیا؛ چه باریِ «پنجاه و نه» سبزی که سالار جادهای باشد چه «شصت سرخی» که ایستاده در سایه بیدی، چه جامه گجرات و بنارسی بر تن گلافروز یا اناری یا تنی از ریگهای بازمانده از سیلاب، چه سنگ چرخنده در آسیاب یا نهاده بر دهانه چاهی. پی این پیوندها داستانهای «سیاسنبو» است. شناخت جهان صفدری، این تاک پیچیده به بالای خود، بدون خوانش اساسی «سیاسنبو» اگر نه محال ولی همانا دشوار خواهد بود. از سادگی سه داستان اول که بگذریم، پس از آن نویسنده با «دقت در زبان و نثر»8 متأثر از شیوه قصهگویی سرزمین مادریاش که در آن لحن و ضربآهنگ نقشی زیرساختی دارد، خواننده را
به حیرت میاندازد. از اینجاست که صفدری خود را در صف داستاننویسانی میبیند که چوبک و گلستان و محمود و و و در آن ایستادهاند و از پی آنان که چون روح و دو چشم باشند9 چندی گام برداشته در ساخت و پرداخت جهان داستانیاش میرود، سپس تاب نیاورده با صفدری راه خود پیش میکشد، راه پیچاپیچی که روایت روابط پیچیده آدمها، مکانها و اشیا و زمانهای است که در ذهنی پیچیدهاند و چه گله از نثری که در خود بپیچد و گره بخورد، گرهای کور که خواننده را وادارد گشودنش را به چنگ و دندان.
پینوشتها:
1. ادبیات تطبیقی، محمد غنیمیهلال، ترجمه مرتضی آیتاللهزاده شیرازی، انتشارات امیرکبیر،1390. (نقل به مضمون و برگرفته از گفته گوته درباره آثارش).
2. نشانهشناسی و نقد ادبیات داستانی معاصر، لیلا صادقی، انتشارات سخن، 1392.
3-4. جغرافیا و کارکردهای بازار کرمان، احمد پوراحمد، انتشارات مرکز کرمانشناسی، 1376. (نقل به مضمون)
7-5. عناصر داستان، رابرت اسکولز، ترجمه فرزانه طاهری، نشر مرکز، 1393.
8. صفدری در گفتوگو با روزنامه «شرق».
9. صفدری: «داستانهای سه نویسنده مرا به شعر و نثر کهن پیوسته کرد: یکی ابراهیم گلستان و دوتای دیگر صادق چوبک و احمد محمود» (گفتوگو با «شرق»).
* نقلقولهای متن از کتابهای «سیاسنبو»، «سنگ و سایه»، «تیله آبی»، «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم» و «با شب یکشنبه» نوشته محمدرضا صفدری آمده است.