ابنسینا و حکمت یونانی
شهرام پازوکی در همایش «ابنسینا و فلسفه یونان»، خبرگزاری مهر: مراد از یونانیبودن چیست و این مفهوم نزد مسلمانان چگونه فهمیده شده و چه تأثیری در تاریخ فلسفه اسلامی و کل تفکر عالم اسلام داشته است. به محض اینکه بخواهیم به سیر تفکر فلسفه اسلامی بیندیشیم، خودبهخود یونانیبودن و فلسفه یونان در ذهن میآید. حتی نسبت فلسفه اسلامی با فلسفه غرب همیشه مطرح بوده است. یونانیبودن در دورهای مشابه چیزی بوده که امروز به آن غربی میگوییم و ازاینجهت مسئله یونانیت در تفکر اسلام مسئلهای صرفا فلسفی نیست. یعنی چنین نیست که تعریف آن در فلسفه ابنسینا چیست. اگر بخواهیم به اهمیت آن پی ببریم مانند مسئله غربیبودن در اکنون است و بیجهت نیست که این دو قرینه یکدیگرند. غربیبودن در واقع همان یونانیبودن است و پرسش من این است که حکمت یونانی چیست و ابنسینا چه نسبتی با آن دارد. آیا مراد از یونان و یونانی، یک سرزمین است یا مراد از یونان اندیشهای است که در میان قومی یعنی یونانیان آغاز شده است.
معمولا مورخان از سه دوره عصر روشنگری نام میبرند؛ عصر فلسفه یونان را عصر معجزه یونانی مینامند و از آن به عنوان عصر طلایی تفکر بشر یاد میکنند. دوره دوم، قرون وسطی است که عصر ظلمت نامیده میشود و در دوره سوم فلسفه بدل به ابزاری در دست علمای دینی میشود. بر حسب اینکه این سه دوره کدام عقلانیتر بوده این تقسیمبندی انجام شده است. در تاریخ فلسفه دوره یونان را با سقراط و افلاطون و ارسطو تعریف میکنند؛ چراکه آنان فیلسوفانی اهل تفکر عقلی بودهاند، اما در واقع تفکر اصیل یونانی مربوط به دوره پیشاسقراطی است که در تراژدیهای یونان، آثاری مثل هومر و آیسخولوس، آمده است. فلسفه با حفظ عنوان یونانی خود در یونان متوقف نماند و نسبتی را با ادیان ابراهیمی همچون یهودی، مسیحی و اسلامی برقرار کرد، بهنحویکه اکنون شاهد فلسفه یهودی، مسیحی و اسلامی هستیم و میدانیم فلسفه اسلامی را فارابی تأسیس و ابنسینا بسط و گسترش داد. حال باید دید آیا فیلسوفان مؤسس یونان آن را همچنان که بود میفهمیدند و اصولا میخواستند آن را بفهمند و شرح دهند. تفکر اولیه یونانیان باستان تفکر شاعرانه و تراژیک بوده و به شعر به عنوان تفکر فلسفی نگاه میشده
است.
ابنسینا فلسفه یونانی را بر اساس ارسطو میفهمید. در اینجا فلسفیبودن به معنای ارسطوییبودن شناخته میشد. سهروردی ارسطو را آغاز مغرب میداند و افلاطون را کمال مشرق. به این معنا حکمت یونان باستان شرقی است و مغرب از ارسطو آغاز میشود. بنابراین فارابی و ابنسینا مغربیاند، چون فیلسوفانی ارسطویی و ازاینرو یونانیاند ولی اگر وارث حکمای یونان باستان و افلاطون میشدند، مشرقی به شمار میآمدند. با این وصف، تفکر ابنرشد ارسطویی هم مغربی است و در مغرب جغرافیای عالم اسلام به سر میبرده، ولی فارابی و ابنسینا با اینکه در مشرق جغرافیای عالم اسلامی زندگی میکردند، مغربیاند. میتوان ابنسینا و فارابی را، به تعبیر سهروردی، فیلسوفانی ذوقی و نه بحثی دانست یا در مسیر رو به مشرق در نظر گرفت. ابنسینا ارسطوی یونانی را چنان عرضه کرد که این ارسطو ابتدا مسلمان شد و سپس در الهیات مسیحی مسیحی شد. ابنسینا با فلسفه نبوی خویش توانست این مشکل را حل کند که اگر مسلمانان بخواهند اعتقادات مذهبی خود را حفظ کنند، چگونه میتوانند مانند ارسطو بیندیشند و اینک این نکته مهم را مسیحیان از وی آموختند. از حیث تاریخی، ارسطو وقتی در قرون وسطی
موردتوجه قرار گرفت، قبلا برخی آثار منطقیاش به زبان لاتین ترجمه شده بود. وقتی هم آثار فلسفیاش از یونانی به عربی و از عربی به لاتین ترجمه شد، این ارسطو بود که در فلسفه فارابی و ابنسینا مسلمان و دیندار شده بود. با پیدایش عالم مدرن، مغربزمین متوجه غربیبودن خود شد و غیر از خود را مشرقی خواند. در دوره مدرن غربیبودن معنای خاصی یافت. اقتضای دوره مدرن چنان است که مغربیبودن ارزش مییابد و با پیداشدن تمدن مغربی خود را متمدن و غیرخود را مشرقی یعنی بربر میخواند. بدین معنا مدرنبودن یعنی غربیبودن و یونانیبودن.
هایدگر معتقد است غرب از یونان آغاز میشود، نه از مشرق حکمت یونان بلکه آنچه از انتها به آن رسیده بود. اندیشمندان دوره رنسانس دیگر نمیتوانستند تمایز یونان متأخر و متقدم را درک کنند. در تاریخ فلسفه اسلامی از فارابی و ابنسینا تا ملاصدرا هیچگاه یونان ارسطویی مغربی غلبه نیافت. تنها نمونه فیلسوف ارسطویی محض یعنی ابنرشد هم شارح یا مفسر است. او نمیتوانست مؤسس یک نظام فلسفی باشد و در حد یک شارح ارسطویی باقی ماند. پس از ملاصدرا هم آنچه تاکنون گسترش یافته شرح و تفسیر ملاصدرا است. ازاینرو، یونانیت در عالم اسلامی برخلاف اروپا به تأسیس مدرنیته و تفکر مدرن نرسید که بتواند عصر مدرن را تأسیس کند، اما اینکه این حسن آن محسوب میشود یا عیب، مسئلهای است که ملاک آن لازمه مقدماتی دیگر است که باید بررسی شود.
شهرام پازوکی در همایش «ابنسینا و فلسفه یونان»، خبرگزاری مهر: مراد از یونانیبودن چیست و این مفهوم نزد مسلمانان چگونه فهمیده شده و چه تأثیری در تاریخ فلسفه اسلامی و کل تفکر عالم اسلام داشته است. به محض اینکه بخواهیم به سیر تفکر فلسفه اسلامی بیندیشیم، خودبهخود یونانیبودن و فلسفه یونان در ذهن میآید. حتی نسبت فلسفه اسلامی با فلسفه غرب همیشه مطرح بوده است. یونانیبودن در دورهای مشابه چیزی بوده که امروز به آن غربی میگوییم و ازاینجهت مسئله یونانیت در تفکر اسلام مسئلهای صرفا فلسفی نیست. یعنی چنین نیست که تعریف آن در فلسفه ابنسینا چیست. اگر بخواهیم به اهمیت آن پی ببریم مانند مسئله غربیبودن در اکنون است و بیجهت نیست که این دو قرینه یکدیگرند. غربیبودن در واقع همان یونانیبودن است و پرسش من این است که حکمت یونانی چیست و ابنسینا چه نسبتی با آن دارد. آیا مراد از یونان و یونانی، یک سرزمین است یا مراد از یونان اندیشهای است که در میان قومی یعنی یونانیان آغاز شده است.
معمولا مورخان از سه دوره عصر روشنگری نام میبرند؛ عصر فلسفه یونان را عصر معجزه یونانی مینامند و از آن به عنوان عصر طلایی تفکر بشر یاد میکنند. دوره دوم، قرون وسطی است که عصر ظلمت نامیده میشود و در دوره سوم فلسفه بدل به ابزاری در دست علمای دینی میشود. بر حسب اینکه این سه دوره کدام عقلانیتر بوده این تقسیمبندی انجام شده است. در تاریخ فلسفه دوره یونان را با سقراط و افلاطون و ارسطو تعریف میکنند؛ چراکه آنان فیلسوفانی اهل تفکر عقلی بودهاند، اما در واقع تفکر اصیل یونانی مربوط به دوره پیشاسقراطی است که در تراژدیهای یونان، آثاری مثل هومر و آیسخولوس، آمده است. فلسفه با حفظ عنوان یونانی خود در یونان متوقف نماند و نسبتی را با ادیان ابراهیمی همچون یهودی، مسیحی و اسلامی برقرار کرد، بهنحویکه اکنون شاهد فلسفه یهودی، مسیحی و اسلامی هستیم و میدانیم فلسفه اسلامی را فارابی تأسیس و ابنسینا بسط و گسترش داد. حال باید دید آیا فیلسوفان مؤسس یونان آن را همچنان که بود میفهمیدند و اصولا میخواستند آن را بفهمند و شرح دهند. تفکر اولیه یونانیان باستان تفکر شاعرانه و تراژیک بوده و به شعر به عنوان تفکر فلسفی نگاه میشده
است.
ابنسینا فلسفه یونانی را بر اساس ارسطو میفهمید. در اینجا فلسفیبودن به معنای ارسطوییبودن شناخته میشد. سهروردی ارسطو را آغاز مغرب میداند و افلاطون را کمال مشرق. به این معنا حکمت یونان باستان شرقی است و مغرب از ارسطو آغاز میشود. بنابراین فارابی و ابنسینا مغربیاند، چون فیلسوفانی ارسطویی و ازاینرو یونانیاند ولی اگر وارث حکمای یونان باستان و افلاطون میشدند، مشرقی به شمار میآمدند. با این وصف، تفکر ابنرشد ارسطویی هم مغربی است و در مغرب جغرافیای عالم اسلام به سر میبرده، ولی فارابی و ابنسینا با اینکه در مشرق جغرافیای عالم اسلامی زندگی میکردند، مغربیاند. میتوان ابنسینا و فارابی را، به تعبیر سهروردی، فیلسوفانی ذوقی و نه بحثی دانست یا در مسیر رو به مشرق در نظر گرفت. ابنسینا ارسطوی یونانی را چنان عرضه کرد که این ارسطو ابتدا مسلمان شد و سپس در الهیات مسیحی مسیحی شد. ابنسینا با فلسفه نبوی خویش توانست این مشکل را حل کند که اگر مسلمانان بخواهند اعتقادات مذهبی خود را حفظ کنند، چگونه میتوانند مانند ارسطو بیندیشند و اینک این نکته مهم را مسیحیان از وی آموختند. از حیث تاریخی، ارسطو وقتی در قرون وسطی
موردتوجه قرار گرفت، قبلا برخی آثار منطقیاش به زبان لاتین ترجمه شده بود. وقتی هم آثار فلسفیاش از یونانی به عربی و از عربی به لاتین ترجمه شد، این ارسطو بود که در فلسفه فارابی و ابنسینا مسلمان و دیندار شده بود. با پیدایش عالم مدرن، مغربزمین متوجه غربیبودن خود شد و غیر از خود را مشرقی خواند. در دوره مدرن غربیبودن معنای خاصی یافت. اقتضای دوره مدرن چنان است که مغربیبودن ارزش مییابد و با پیداشدن تمدن مغربی خود را متمدن و غیرخود را مشرقی یعنی بربر میخواند. بدین معنا مدرنبودن یعنی غربیبودن و یونانیبودن.
هایدگر معتقد است غرب از یونان آغاز میشود، نه از مشرق حکمت یونان بلکه آنچه از انتها به آن رسیده بود. اندیشمندان دوره رنسانس دیگر نمیتوانستند تمایز یونان متأخر و متقدم را درک کنند. در تاریخ فلسفه اسلامی از فارابی و ابنسینا تا ملاصدرا هیچگاه یونان ارسطویی مغربی غلبه نیافت. تنها نمونه فیلسوف ارسطویی محض یعنی ابنرشد هم شارح یا مفسر است. او نمیتوانست مؤسس یک نظام فلسفی باشد و در حد یک شارح ارسطویی باقی ماند. پس از ملاصدرا هم آنچه تاکنون گسترش یافته شرح و تفسیر ملاصدرا است. ازاینرو، یونانیت در عالم اسلامی برخلاف اروپا به تأسیس مدرنیته و تفکر مدرن نرسید که بتواند عصر مدرن را تأسیس کند، اما اینکه این حسن آن محسوب میشود یا عیب، مسئلهای است که ملاک آن لازمه مقدماتی دیگر است که باید بررسی شود.