آیا وظیفه مغز اندیشیدن است؟
عبدالرضا ناصرمقدسی. متخصص مغز و اعصاب
همواره گفتهاند و شنیدهایم که مهمترین تفاوت انسان با سایر جانداران در توانایی اندیشیدن نهفته است. سخن مشهور دکارت یعنی «میاندیشم پس هستم»، در واقع نوعی بار هویتی به فرایند اندیشیدن برای انسان میبخشد. ما به واسطه توانایی اندیشیدن است که هویت مییابیم و باز به همین واسطه است که میتوانیم جهان اطراف خود را عوض کنیم. از سوی دیگر، وقتی با فیزیولوژی بدن انسان آشنا میشویم، این توانایی اندیشیدن به ارگانی هزارو 400گرمی به نام مغز نسبت داده میشود. اینکه مغز چگونه میاندیشد، صحبت مقالات و کتابهای بیشماری است که همینطور پشتسرهم به چاپ میرسند و بحث میکنند که چگونه سازوکارهای نورونی در عرصه تکامل به چنین ارگانی تبدیل شده است که توانایی اندیشیدن و آگاهی را به ما میبخشد. پس دور از ذهن نخواهد بود اگر با توجه به تمام این یافتهها و صحبتها، مهمترین وظیفه مغز را اندیشیدن بدانیم. البته در پس این جمله، این تلقی متافیزیکی از اهمیت انسان نیز وجود داد که ما انسان را موجودی هوشمند و خردورز میدانیم. حتی نامگذاری علمی گونه ما به نام «هوموساپینس» نیز بر همین موضوع دلالت میکند؛ اما واقعيت اينجاست كه تنها عاملی كه
مىتواند سبب تفاوت ما از گونهاى ديگر شود، مشخصات آناتوميك و ديرينهشناسى ماست. ما گونه انسان امروزی هستيم، نه از آن رو كه خردورزیم، بلكه به اين دليل كه مشخصات استخوانبندى، زاويه فك، اندازه پيشانى و شكل مفصل لگن ما بر انسانبودنمان دلالت مىكند. چنين چيزى بهشدت ما را دچار يأس و نااميدى مىكند. ما هميشه به خردورزبودن خود فخر فروختهايم و حالا با اين تعريف به يكسرى مشخصات آناتوميك تقليل پيدا مىكنيم. آيا ما مىتوانيم به اين آسانى نقش مغز را ناديده بگيريم؟ پاسخ به اين سؤال مستلزم درك كاركرد مغز است. اگر مغز براى انديشيدن بهوجود آمده باشد، در آن صورت اين استنباط فروكاهنده ما از گونه انسان نيز نادرست خواهد بود.
واقعا چرا در طى تكامل، مغز بهوجود آمد؟ مغز چه كاركردى داشت كه فرگشت اين گونه در ميليونها سال به آن بالوپر داد؟ دیوید ولپرت نظر بسیار جالبی درباره دلیل اصلی بهوجودآمدن مغز دارد: «ما مغز داریم به خاطر یک دلیل و فقط یک دلیل و آن بهخاطر تولیدکردن حرکتهای وفقپذیر و پیچیده است...؛ زیرا تحرک تنها راه اثرگذاشتن بر دنیای اطراف است...؛ گویایی، اشارات، نوشتن و زبان ایماواشاره، همه اینها با مداخله انقباض مفاصل انجام میشود». او به حیوان بسیار جالبی اشاره میکند: آبپران کوچک دریایی (Sea squirt)؛ این جاندار کوچک دریایی در سر خود گانگلیونی دارد که میتوان از آن با عنوان مغز یاد کرد. او پس از اینکه به قطعه سنگی چسبید و بهاصطلاح فیکس و ثابت شد، شروع به خوردن این مغز و سیستم عصبی خود میکند. ولپرت این فعل عجیب را اینگونه تعبیر میکند: وقتی مغز کارکرد خود را برای جاندار از دست داد، از بین میرود. این موضوع را میرساند که مهمترین دلایل وجود ارگانهای مختلف حتی مغز، دلایلی است که به بقای گونه ارتباط دارد. به عبارت دیگر، موضوع بیش از آنچه که فکر کنیم کاربردی بوده است؛ زمانی که حرکت نباشد، نیاز به مغز هم
نیست.
به نظر میرسد نقش مغز بههیچوجه اندیشیدن نبوده است. مغز به وجود آمده است تا یک جاندار بر حرکتهای خود کنترل بیشتر و بهتری داشته باشد. درست است که جانداران فاقد سیستم عصبی همچون باکتریها هم حرکت میکنند؛ اما مغز و بهطورکلی سیستم عصبی قدرت کنترل بسیار بالاتر و هدفمندی را به جاندار میبخشد؛ اینگونه او میتواند بهطور بهتری بقای خود را حفظ کند؛ چون حرکت بهتر مساوی است با شانس بیشتر برای پیداکردن غذا. در عین حال، این قدرت حرکت سبب میشود جاندار بتواند از دست شکارچیان خود فرار کند. هدف مغز حفظ بقای بدن است و این کار را با برنامهریزی برای هماهنگی بهتر بدن با اجزای درونی خود و نیز با جهان اطرافش انجام میدهد. از این رو، چنانکه در یادداشتهای بعد خواهیم گفت، مغز بیش از آنچه فکر کنیم تابع بدن بوده و در ساخت خود از بدن متأثر شده است. حال شاید خواننده فکر کند پس آگاهی و اندیشیدن از کجا آمده است؟ چرا ما درباره ستارگان، درختان و اعماق اقیانوسها فکر میکنیم؟ این موضوع بعدی بحث ماست؛ اما در اینجا باید بگویم اندیشیدن یک محصول اضافی و فرعی در طول تکامل انسان بوده است و شاید ابتدا آن نیز صرفا و صرفا در راستای حرکت
بهتر جاندار به کار گرفته میشده و سپس انتخاب طبیعی، سبب استفاده از آن در ابعاد گوناگون زندگی انسان شده است.
همواره گفتهاند و شنیدهایم که مهمترین تفاوت انسان با سایر جانداران در توانایی اندیشیدن نهفته است. سخن مشهور دکارت یعنی «میاندیشم پس هستم»، در واقع نوعی بار هویتی به فرایند اندیشیدن برای انسان میبخشد. ما به واسطه توانایی اندیشیدن است که هویت مییابیم و باز به همین واسطه است که میتوانیم جهان اطراف خود را عوض کنیم. از سوی دیگر، وقتی با فیزیولوژی بدن انسان آشنا میشویم، این توانایی اندیشیدن به ارگانی هزارو 400گرمی به نام مغز نسبت داده میشود. اینکه مغز چگونه میاندیشد، صحبت مقالات و کتابهای بیشماری است که همینطور پشتسرهم به چاپ میرسند و بحث میکنند که چگونه سازوکارهای نورونی در عرصه تکامل به چنین ارگانی تبدیل شده است که توانایی اندیشیدن و آگاهی را به ما میبخشد. پس دور از ذهن نخواهد بود اگر با توجه به تمام این یافتهها و صحبتها، مهمترین وظیفه مغز را اندیشیدن بدانیم. البته در پس این جمله، این تلقی متافیزیکی از اهمیت انسان نیز وجود داد که ما انسان را موجودی هوشمند و خردورز میدانیم. حتی نامگذاری علمی گونه ما به نام «هوموساپینس» نیز بر همین موضوع دلالت میکند؛ اما واقعيت اينجاست كه تنها عاملی كه
مىتواند سبب تفاوت ما از گونهاى ديگر شود، مشخصات آناتوميك و ديرينهشناسى ماست. ما گونه انسان امروزی هستيم، نه از آن رو كه خردورزیم، بلكه به اين دليل كه مشخصات استخوانبندى، زاويه فك، اندازه پيشانى و شكل مفصل لگن ما بر انسانبودنمان دلالت مىكند. چنين چيزى بهشدت ما را دچار يأس و نااميدى مىكند. ما هميشه به خردورزبودن خود فخر فروختهايم و حالا با اين تعريف به يكسرى مشخصات آناتوميك تقليل پيدا مىكنيم. آيا ما مىتوانيم به اين آسانى نقش مغز را ناديده بگيريم؟ پاسخ به اين سؤال مستلزم درك كاركرد مغز است. اگر مغز براى انديشيدن بهوجود آمده باشد، در آن صورت اين استنباط فروكاهنده ما از گونه انسان نيز نادرست خواهد بود.
واقعا چرا در طى تكامل، مغز بهوجود آمد؟ مغز چه كاركردى داشت كه فرگشت اين گونه در ميليونها سال به آن بالوپر داد؟ دیوید ولپرت نظر بسیار جالبی درباره دلیل اصلی بهوجودآمدن مغز دارد: «ما مغز داریم به خاطر یک دلیل و فقط یک دلیل و آن بهخاطر تولیدکردن حرکتهای وفقپذیر و پیچیده است...؛ زیرا تحرک تنها راه اثرگذاشتن بر دنیای اطراف است...؛ گویایی، اشارات، نوشتن و زبان ایماواشاره، همه اینها با مداخله انقباض مفاصل انجام میشود». او به حیوان بسیار جالبی اشاره میکند: آبپران کوچک دریایی (Sea squirt)؛ این جاندار کوچک دریایی در سر خود گانگلیونی دارد که میتوان از آن با عنوان مغز یاد کرد. او پس از اینکه به قطعه سنگی چسبید و بهاصطلاح فیکس و ثابت شد، شروع به خوردن این مغز و سیستم عصبی خود میکند. ولپرت این فعل عجیب را اینگونه تعبیر میکند: وقتی مغز کارکرد خود را برای جاندار از دست داد، از بین میرود. این موضوع را میرساند که مهمترین دلایل وجود ارگانهای مختلف حتی مغز، دلایلی است که به بقای گونه ارتباط دارد. به عبارت دیگر، موضوع بیش از آنچه که فکر کنیم کاربردی بوده است؛ زمانی که حرکت نباشد، نیاز به مغز هم
نیست.
به نظر میرسد نقش مغز بههیچوجه اندیشیدن نبوده است. مغز به وجود آمده است تا یک جاندار بر حرکتهای خود کنترل بیشتر و بهتری داشته باشد. درست است که جانداران فاقد سیستم عصبی همچون باکتریها هم حرکت میکنند؛ اما مغز و بهطورکلی سیستم عصبی قدرت کنترل بسیار بالاتر و هدفمندی را به جاندار میبخشد؛ اینگونه او میتواند بهطور بهتری بقای خود را حفظ کند؛ چون حرکت بهتر مساوی است با شانس بیشتر برای پیداکردن غذا. در عین حال، این قدرت حرکت سبب میشود جاندار بتواند از دست شکارچیان خود فرار کند. هدف مغز حفظ بقای بدن است و این کار را با برنامهریزی برای هماهنگی بهتر بدن با اجزای درونی خود و نیز با جهان اطرافش انجام میدهد. از این رو، چنانکه در یادداشتهای بعد خواهیم گفت، مغز بیش از آنچه فکر کنیم تابع بدن بوده و در ساخت خود از بدن متأثر شده است. حال شاید خواننده فکر کند پس آگاهی و اندیشیدن از کجا آمده است؟ چرا ما درباره ستارگان، درختان و اعماق اقیانوسها فکر میکنیم؟ این موضوع بعدی بحث ماست؛ اما در اینجا باید بگویم اندیشیدن یک محصول اضافی و فرعی در طول تکامل انسان بوده است و شاید ابتدا آن نیز صرفا و صرفا در راستای حرکت
بهتر جاندار به کار گرفته میشده و سپس انتخاب طبیعی، سبب استفاده از آن در ابعاد گوناگون زندگی انسان شده است.