|

درباره رمان «چل‌ملوک» و معماری روایت، زمان، غیاب، انتظار و حافظه

روایتی برای دیدن دوباره یک رخداد

«چِل‌مُلوک»، تازه‌ترین اثر ناصر همرنگ، از آن داستان‌هایی نیست که بتوان تنها با خلاصه‌کردن رخدادها درباره‌اش داوری کرد. سیدمهدی، روحانی‌ای که معلوم نیست جوان یا پیر است، به روستایی بازمی‌گردد که گذشته‌ای سنگین و رازآلود بر آن سایه انداخته است. در آنجا با ملوک، زنی که سال‌ها چشم‌به‌راه بازگشت کسی است، و با نام و خاطره ارباب کیخسرو روبه‌رو می‌شود.

روایتی برای دیدن دوباره یک رخداد

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

عسگر بهمن‌یار: «چِل‌مُلوک»، تازه‌ترین اثر ناصر همرنگ، از آن داستان‌هایی نیست که بتوان تنها با خلاصه‌کردن رخدادها درباره‌اش داوری کرد. سیدمهدی، روحانی‌ای که معلوم نیست جوان یا پیر است، به روستایی بازمی‌گردد که گذشته‌ای سنگین و رازآلود بر آن سایه انداخته است. در آنجا با ملوک، زنی که سال‌ها چشم‌به‌راه بازگشت کسی است، و با نام و خاطره ارباب کیخسرو روبه‌رو می‌شود. مردی که گویی رفتنش هنوز پایان نیافته است. از اینجا قصه‌ آمدن و رفتن، انتظار و بازگشت آغاز می‌شود و مرز میان آدم‌ها، خاطره‌ها و زمان آرام‌آرام از میان می‌رود. هر بار که گذشته دوباره روایت می‌شود، چهره‌ای تازه از سیدمهدی، ملوک و کیخسرو آشکار می‌شود، تا جایی که دیگر نمی‌توان به آسانی گفت چه کسی رفته، چه کسی بازگشته و ملوک سال‌ها در انتظار کدام‌یک بوده است. از این‌رو اگر خط اصلی داستان «چِل‌مُلوک» را بازگو کنیم، با روایتی چندان پرحادثه روبه‌رو نیستیم: مردی بازمی‌گردد، زنی در انتظار است، گذشته دوباره به اکنون راه پیدا می‌کند و شخصیت‌هایی که گاه هویتشان در یکدیگر تداخل می‌کند، با خاطره، فقدان و بازگشت روبه‌رو می‌شوند. اما مسئله اصلی چِل‌مُلوک در تعداد رخدادها نیست، در شیوه روایت آنهاست. داستان یک حادثه را بارها در برابر چشم خواننده قرار می‌دهد تا هر بار معنای دیگری از آن آشکار شود. بنابراین در این رمان، پیشروی روایت الزاماً به معنای پیشروی رخداد نیست. رخداد ممکن است همان رخداد بماند، اما دریافت ما از آن تغییر کند. به همین دلیل می‌توان گفت چِل‌مُلوک بیش از آنکه داستان «چه اتفاقی افتاد؟» باشد، داستان «آنچه اتفاق افتاد چه معنایی داشت؟» است. به همان جهت، شاید مهم‌ترین کلید ورود به چِل‌مُلوک «انتظار» باشد. انتظار در این داستان فقط حالت روحی ملوک نیست. به‌ تدریج به وضعیت عمومی جهان داستان تبدیل می‌شود. ملوک منتظر است، اما انتظار او فقط انتظار یک شخص برای بازگشت شخصی دیگر نیست. حتی بازگشت نیز الزاماً پایان انتظار نیست. در یکی از لحظات مهم داستان، نسبت سیدمهدی و کیخسرو به مسئله شناخت گره می‌خورد: اگر کسی بازگردد، آیا باید او را شناخت یا فقط بازگشتنش را پذیرفت؟ و ملوک نیز پیش‌تر گفته است: «اگر آمدی، به فکر ماندن باش‌». در اینجا انتظار از مضمون به فرم تبدیل می‌شود. خواننده نیز مانند شخصیت‌ها در وضعیت انتظار قرار می‌گیرد. منتظر است بفهمد آنچه می‌بیند چیست. منتظر است رابطه شخصیت‌ها روشن شود. منتظر است گذشته خود را آشکار کند. بنابراین رمان فقط درباره انتظار نیست؛ خواننده را نیز وادار به انتظار می‌کند. از همین منظر، بازگشت در «چِل‌مُلوک» نقطه مقابل انتظار نیست. ممکن است بازگشت، شکل دیگری از انتظار را آغاز کند. پس، زمان در «چِل‌مُلوک» خطی ساده از گذشته به حال نیست. گذشته بارها به اکنون بازمی‌گردد. از طریق آدم‌ها، مکان‌ها، اشیا، خواب‌ها، نامه‌ها و خاطره‌ها. نامه‌ای که پس از سال‌ها به ملوک می‌رسد، نمونه روشنی از این منطق است. نامه فقط حامل خبر نیست؛ حامل زمانی است که ظاهراً گذشته، اما هنوز تمام نشده است. خود متن از «نامه‌ای از دور» و «هزارسالگی یک شب» سخن می‌گوید. به این ترتیب، گذشته در این رمان فقط چیزی نیست که شخصیت‌ها درباره آن به یاد می‌آورند؛ چیزی است که دوباره در اکنون حضور پیدا می‌کند. این مسئله با انتظار پیوندی مستقیم دارد. انتظار، زندگی‌کردن در فاصله میان اکنون و زمانی است که هنوز نرسیده. اما در «چِل‌مُلوک»، آنچه انتظار می‌رود گاهی متعلق به آینده نیست، بلکه متعلق به گذشته است. از اینجا زمان داستان حالتی دورانی پیدا می‌کند: گذشته به حال بازمی‌گردد، حال گذشته را دوباره معنا می‌کند و انتظار میان این دو قرار می‌گیرد. اما یکی از ویژگی‌های قابل توجه «چِل‌مُلوک»، حضور پررنگ غیاب است. غیاب، حضوری است که دیده نمی‌شود. کسی که نیست، از طریق خاطره، انتظار، تصویر، خواب و اشیا همچنان در جهان داستان حضور دارد. ملوک فقط با یک آدم روبه‌رو نیست. با فقدان او نیز زندگی می‌کند. از این منظر، غیاب را می‌توان یکی از شخصیت‌های پنهان رمان دانست. بازگشت نیز الزاماً این غیاب را از میان نمی‌برد؛ زیرا آدمی که در غیاب کسی انتظار می‌کشد، به تدریج تصویری از او در ذهن خود می‌سازد. ممکن است بازگشت واقعی با آن تصویر یکی نباشد. در نتیجه بازگشت می‌تواند هم تحقق انتظار باشد و هم شکست آن. این همان نقطه‌ای است که داستان از قصه‌ای درباره بازگشت به قصه‌ای درباره فاصله میان «آنچه بوده»، «آنچه به یاد مانده» و «آنچه اکنون بازگشته» تبدیل می‌شود. در رمان اما، مکان حافظه‌ای بیرون از ذهن است. خانه، حوض، درخت بید، پنجره، آینه، حیاط، دیوار و سایه‌ها در چِل‌مُلوک تنها عناصر دکور نیستند. هرکدام به نوعی با حافظه داستان پیوند می‌خورند. درخت بید و سایه‌ها، حوض و انعکاس، آینه و تصویر، همه در جهانی قرار گرفته‌اند که مرز میان حضور و غیاب در آن چندان قطعی نیست. به همین دلیل، فضای داستان گاهی مانند حافظه‌ای بیرونی عمل می‌کند؛ حافظه‌ای که گذشته را در خود نگه داشته است. این ویژگی با ساختمان کلی رمان هماهنگ است. اگر گذشته قرار است در اکنون حضور داشته باشد، باید جایی برای باقی‌ماندن آن وجود داشته باشد و در چِل‌مُلوک این «جا» فقط ذهن شخصیت‌ها نیست، بلکه خودِ فضای داستان نیز هست. یکی از تجربه‌های مهم داستان، بازی با هویت شخصیت‌هاست. 

چنانچه جابه‌جایی هویت میان سیدمهدی، کیخسرو از این‌گونه تجربه است. سیدمهدی در بخش‌هایی چنان در نسبت با کیخسرو قرار می‌گیرد که مرز میان دو هویت قطعی باقی نمی‌ماند. متن حتی از لحظه‌ای سخن می‌گوید که سیدمهدی دیگر سیدمهدی نیست و کیخسرو است. این جابه‌جایی را می‌توان ادامه همان منطق زمانی و حافظه‌ای رمان دانست. همان‌طور که گذشته وارد حال می‌شود، هویت یک شخصیت نیز می‌تواند در شخصیت دیگری انعکاس پیدا کند. 

نام کیخسرو نیز به‌خودی‌خود دامنه‌ای اسطوره‌ای به این جابه‌جایی می‌دهد. به‌ویژه در کنار شخصیت سیدمهدی و فضای انتظار و بازگشت. رمان در این زمینه به خواننده اعتماد می‌کند و لایه‌های خود را توضیح نمی‌دهد. همین ناگفته گذاشتن، بخشی از امکان تفسیر داستان را به وجود می‌آورد. یکی از خطرهای روایت‌هایی که بر خاطره و بازگشت بنا می‌شوند، گرفتار‌شدن در تکرار است. اگر یک صحنه فقط دوباره گفته شود، بدون آنکه دریافت ما از آن تغییر کند، روایت متوقف می‌شود. اما در «چِل‌مُلوک»، تکرار در لحظات موفق‌تر، از جنس تکرار مکانیکی نیست. یک تصویر یا موقعیت دوباره ظاهر می‌شود، اما اکنون چیزی به آن افزوده شده است. می‌توان این شیوه را «چرخش نور بر یک حادثه» نامید: رخداد ثابت می‌ماند، اما نور روایت تغییر می‌کند. خواننده در بار اول چیزی می‌بیند و در بار دوم همان چیز را با تجربه‌ای تازه می‌خواند. بنابراین حرکت داستان بیشتر از آنکه خطی باشد، مارپیچی است. این شاید یکی از مهم‌ترین تجربه‌های فرمی رمان باشد: پیشرفت روایت الزاماً افزایش حادثه نیست. گاهی افزایش عمق ادراک رخداد است.

«چِل‌مُلوک» از نظر فاصله روایی نیز وضعیت جالبی دارد. راوی غالباً از بیرون به شخصیت‌ها نگاه می‌کند، اما در لحظاتی به ذهن و تجربه درونی آنان نزدیک می‌شود. همین جابه‌جایی سبب می‌شود خواننده همیشه مطمئن نباشد آنچه می‌بیند تا چه اندازه واقعیت بیرونی است و تا چه اندازه از ذهن شخصیت عبور کرده است. این ابهام با جهان داستان هماهنگ است. رمانی که درباره خاطره، غیاب، انتظار و بازگشت است، اگر همه چیز را با قطعیت توضیح دهد، بخشی از نیروی خود را از دست می‌دهد. بنابراین ابهام در «چِل‌مُلوک» را نمی‌توان صرفاً کمبود اطلاعات دانست. ابهام، در بخش مهمی از رمان، یک انتخاب روایی است. زبان «چِل‌مُلوک» نیز در خدمت همین ساختمان قرار دارد. همرنگ در بسیاری از لحظات می‌کوشد امر آشنا را کمی از جای معمول خود بیرون بکشد تا خواننده آن را دوباره ببیند. اما ارزش زبانی رمان فقط در تعبیرهای تازه یا تصاویر غیرمنتظره نیست. اهمیت آن بیشتر در رابطه‌ای است که میان زبان و شبکه تصاویر داستان برقرار می‌شود. سایه، پرنده، آینه، حوض، درخت و نامه فقط عناصر پراکنده نیستند. در طول روایت به یکدیگر پاسخ می‌دهند و در نتیجه شبکه‌ای از معنا می‌سازند. از این منظر، آشنایی‌زدایی در چِل‌مُلوک بیشتر از آنکه یک آرایش زبانی باشد، بخشی از ساختمان روایت است. رمان «چِل‌مُلوک» از نقطه‌نظر دیگری نیز شایان توجه است؛ از نقطه‌نظر دین، اسطوره، عشق و حافظه. برای اینکه زیر سطح داستان، لایه‌های دیگری نیز فعال‌اند: انتظار، بازگشت، عشق، مرگ، حافظه، غیاب و هویت. حضور سیدمهدی و فضای مسجد امکان خوانش دینی را فراهم می‌کند. نام کیخسرو و مسئله بازگشت، امکان خوانش اسطوره‌ای را، و رابطه ملوک با گذشته، امکان خوانش عاطفی و انسانی را. اما رمان این لایه‌ها را به یک تفسیر واحد فرونمی‌کاهد. این نکته مهم است. داستان نمی‌گوید «این همان معنایی است که باید بفهمید». خواننده می‌تواند از مسیر عشق وارد آن شود، از مسیر انتظار، از مسیر اسطوره یا از مسیر فقدان. در نتیجه، چندلایه‌بودن رمان نه حاصل انباشتن موضوعات مختلف، بلکه حاصل قرار‌گرفتن این موضوعات در یک شبکه روایی است. در بسیاری از داستان‌ها، اطلاعات تازه باید ما را به رخداد تازه‌ای برساند. در «چِل‌مُلوک»، اطلاعات تازه گاهی فقط باعث می‌شود رخدادی را که قبلاً دیده‌ایم، دوباره بفهمیم. اینجا همان چیزی رخ می‌دهد که می‌توان «پیشروی تفسیری» نامید. در چنین روایتی، خواننده در پایان الزاماً با رخدادهای بیشتری روبه‌رو نیست؛ با معنای دیگری از حوادث قبلی روبه‌رو است. از همین‌رو پایان داستان نیز بیشتر از آنکه همه‌چیز را حل کند، پرسش‌ها را دوباره فعال می‌کند. حضور سایه‌ها و شکستن سکوت در پایان، به‌جای ارائه یک توضیح نهایی، دامنه ابهام و تأویل را بیشتر می‌کند. این انتخاب با منطق کلی رمان هماهنگ است. داستانی که از ابتدا درباره انتظار، غیاب و بازگشت بوده، ضرورتاً نباید در پایان همه رازهای خود را ببندد. با این حال، آیا می‌توان ساختمان «چِل‌مُلوک» را یک تجربه فرمی تازه دانست؟ در پاسخ باید محتاط بود. نمی‌توان صرفاً به دلیل متفاوت بودن یک ترکیب روایی، ادعا کرد که نویسنده، تکنیکی کاملاً بی‌سابقه در ادبیات ابداع کرده است. اما می‌توان گفت «چِل‌مُلوک» در ترکیب چند امکان روایی، ساختمان خاص خود را پیدا کرده است: بازگشت، انتظار، غیاب، جابه‌جایی هویت، زمان لایه‌لایه، تکرار تصاویر و بازگشت به یک حادثه از زاویه‌های مختلف. اگر بخواهیم برای این شیوه نامی موقت انتخاب کنیم، «روایت چرخش نور» می‌تواند تعبیر مناسبی باشد. روایتی که در آن، رخداد ثابت می‌ماند، اما نور روایت بر آن می‌چرخد و هر بار بخش دیگری از آن را آشکار می‌کند. از این منظر، «چِل‌مُلوک» بیش از آنکه رمان پیشروی حادثه باشد، رمان نزدیک‌شدن تدریجی به معنای حادثه است. از این‌رو هنر چل‌ملوک، هنرِ منتظر گذاشتن خواننده است. در پایان، شاید بتوان همه این عناصر را به یکدیگر متصل کرد. و در «چِل‌مُلوک» این اتفاق افتاده است. یعنی زمان، خواننده را میان گذشته و حال نگه می‌دارد. غیاب، او را در انتظار حضور می‌گذارد. بازگشت، معنای گذشته را تغییر می‌دهد. تکرار، حادثه قبلی را دوباره در برابر او قرار می‌دهد. جابه‌جایی هویت، قطعیت شخصیت‌ها را به پرسش می‌گیرد. فضا، گذشته را در اشیا نگه می‌دارد. و انتظار، همه اینها را به یک وضعیت واحد تبدیل می‌کند. از این منظر، «انتظار» در چِل‌مُلوک فقط یکی از مضمون‌های داستان نیست. بخشی از سازوکار آن است. رمان با انتظار آغاز می‌شود، با انتظار ادامه پیدا می‌کند و حتی در لحظات بازگشت نیز کاملاً از انتظار رها نمی‌شود. شاید یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های داستان «چِل‌مُلوک» همین باشد که بازگشت را پایان انتظار نمی‌داند. بازگشت می‌تواند خود آغاز پرسشی تازه باشد: آیا آنکه بازگشته همان کسی است که منتظرش بوده‌ایم؟ آیا گذشته، اگر دوباره ظاهر شود، همان گذشته خواهد بود؟ و آیا انسان می‌تواند پس از سال‌ها انتظار، با آنچه واقعاً بازگشته زندگی کند؟ «چِل‌مُلوک» پاسخ قطعی به این پرسش‌ها نمی‌دهد. و شاید درست همین‌جاست که داستان، پس از پایان‌یافتن، در ذهن خواننده ادامه پیدا می‌کند. بازگشت همیشه ادامه رفتن نیست. گاهی بازگشت، خودِ رفتن را از نو روایت می‌کند. و گاهی انتظار، نه فاصله میان رفتن و بازگشت، بلکه همان فضایی است که در آن گذشته، حال و آینده یکدیگر را دوباره می‌سازند.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.