آخرین پرواز عقاب
یادبود تیمسار خلبان مصطفی روستایی و میراث او برای ایران
در آخرین روز امرداد ماه امسال، همان سالی که برای ما ایرانیها سخت میگذرد، شهر شیراز به نمایندگی از کل مرز پرگهر ایران، سوگوار فرزند رشیدی بود که برای اعتلای میهن از هیچ کوششی دریغ نکرد. امروز ما دو نویسنده این مقاله، به نمایندگی از بسیاری از دوستان و دوستداران، درحالیکه با تنپوش مشکی سوگوار از دست دادن رفیقی شفیق هستیم، نیک میدانیم که مصطفی روستایی، تیمسار بازنشسته نیروی هوایی ایران با روی سفید و سر بلند در خاک ایران، در دارالرحمه شیراز با قلبی مطمئن آرمیده است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
فریدون علیمازندرانی . حسن فتاحی: در آخرین روز امرداد ماه امسال، همان سالی که برای ما ایرانیها سخت میگذرد، شهر شیراز به نمایندگی از کل مرز پرگهر ایران، سوگوار فرزند رشیدی بود که برای اعتلای میهن از هیچ کوششی دریغ نکرد. امروز ما دو نویسنده این مقاله، به نمایندگی از بسیاری از دوستان و دوستداران، درحالیکه با تنپوش مشکی سوگوار از دست دادن رفیقی شفیق هستیم، نیک میدانیم که مصطفی روستایی، تیمسار بازنشسته نیروی هوایی ایران با روی سفید و سر بلند در خاک ایران، در دارالرحمه شیراز با قلبی مطمئن آرمیده است. چند روز پیش مرد نکونام ناوگان اف-۱۴ ایران مصطفی روستایی که به گفته دوستانش دریای رفاقت و معرفت بود پس از دو سال بیماری به سان عقاب آخرین پرواز را آغازید. پیش از هر چیز نویسندگان این مقاله مایلاند از تمام دوستانی که رحلت سرباز رشید میهن را به ما تسلیت گفتند قدردانی کنیم و از خانم دکتر زهرا پورکانی که در تمام این دو سال بیماری همدلانه کنار ما بود. همچنین وظیفه خود میدانیم که از همراهی و همدلی دوست جوانمان خانم دکتر فاطمه محبی نهایت سپاسگزاری را داشته باشیم که در تمام این روزهای سخت دوشادوش ما در مراسم مردی که برایش اسطوره بود و بوی دلیران شاهنامه را میداد، قدرشناسی داشته باشیم. بیش باد چنین جوانانی برای ایران عزیزمان. نویسنده اول این مقاله بیش از نیمسده سابقه رفاقت اعلی در جنگ و صلح، و نویسنده دوم بیش از یک دهه پیشینه رفاقت با تیمسار جاویدنام و یادگار هشت سال دفاع از کیان ایران را دارند. در تمام این سالها آنچه از او دیدیم معرفت بود و حمایت. معرفت در قبال ایران و دوستان و حمایت در قبال توسعه ایران و ایراندوستان. این نوشته هم نه صرفاً یادبود ایشان بلکه نوشتهای برای نسل فردای ایران است تا با روش و منش قهرمانان راستیناش آشنا شود.
سالهای جوانی
در نخستین روزهای مهرماه سال ۱۳۳۰ خورشیدی، در خانوادهای فرهنگدوست و محترم، در شهر عطر بهارنارنج، پسری به دنیا آمد که نامش را مصطفی نهادند و دوستانش او را با نام مجید میشناختند. مصطفی دو برادر و یک خواهر داشت. در زمانهای که هنوز در ایران تحصیلات چندان در خانوادههای ایرانی اولویت اول کانون خانوادهها نبود، مصطفی خلبان شد، دو برادرش و تنها خواهرش همگی مهندسی خواندند. از دوره دبستان در شیراز خاطرات شیرینی داشت و همیشه میگفت معلمهایشان علاوه بر درس مدرسه، درس اخلاق میدادند و دانشآموزان را به خواندن کتابهای ادبیات ایران و جهان تشویق میکردند. دوره دبیرستان برای مصطفای جوان رنگ و بوی دیگری داشت. همزمان که در مدرسه علوم تجربی میخواند، در کتابخانه بزرگ شیراز در پی کتابهای نجوم و تاریخ بود. اشتیاق او به نجوم و تاریخ تا پایان عمر پربارش همراهش بود. در کنار مدرسه و اشتیاقش به نجوم، کلاسهای زبان انگلیسی انجمن ایران و آمریکا را هم سپری میکرد. چنانکه وقتی دیپلم مدرسه را گرفت دیپلم زبان انگلیسی را هم در دست داشت. دو چیز در زندگی مصطفای جوان تا آخرین لحظه همراهش بود. عشق به نجوم و شوق پرواز. در نهایت، باوجود عاشقانههایی که با آسمان پرستاره داشت و میگفت وقتی پشت تلسکوپ است گویی در آغوش فرشته است، شوق پرواز را برگزید و در سال ۱۳۵۰ به نیروی هوایی ارتش پیوست. در ارتش دانشجوی خلبانی بود و لباس خلبانی چنان بر قامتش خوشسیما مینمود که زبانزد دوستانش بود. دورههای مقدماتی خلبانی را در ایران فراگرفت و بدون نیاز به گذراندن دورههای زبان انگلیسی، برای تکمیل فن خلبانی رهسپار آمریکا شد و فصل جدیدی در زندگی حرفهایاش آغاز شد.
سالهای آمریکا
چیزی تا حدود دو سال پس از ورود به نیروی هوایی ارتش، مصطفی روستایی جوان، که حالا لباس پدافند از آسمان آمریکا را به تن داشت، طبق قراردادی که آن زمان میان ارتش آمریکا و ارتش ایران بود، برای آموزش رهسپار پایگاه هوایی لافلین میشود. دورهای که در آمریکا حضور داشت برای مصطفی سه چیز شگفت داشت که همواره از آن سخن میگفت. نخست مواجههاش با کشور آمریکا بود. کشوری با قدمتی کمتر از یکدهم ایران اما پیشتاز در صنعت هوانوردی جهان. این پرسش که آمریکا چگونه آمریکا شد و صنعت هوانوردی در آنجا متحول شد پرسشی بود که برایش بسیار کتاب خواند. نکته مهم دیگر برای مصطفی فرهنگ متفاوت آمریکا بود. همیشه میگفت: در آمریکا کار جدی را جدی میگرفتند و این مسئله را نقطه قوت میدانست. در آمریکا با اخلاق بسیار خوشی که داشت و تسلط به زبان انگلیسی، توانسته بود دوستان بینالمللی زیادی پیدا کند. او دو چیز را به موازات هم پیش میبرد. آموزش خلبان جنگنده شدن را در پایگاه لافلین و آموزش نجوم را در رصدخانه آستین در تگزاس. همیشه میگفت: عشق که باشد توان آدمی تمام نمیشود. در آمریکا توانسته بود در رصدخانه، دوستان اخترشناسی پیدا کند که برخیشان حالا دانشمندان بازنشستهای شدهاند. او در آمریکا در بازه زمانی آموزش خلبانی چیزی را آموخت که از آن به عنوان گنج یاد میکرد و آن «آموزش» بود. تیمسار روستایی بر اساس تجربهای که داشت میگفت: اگر سنگ اول را در بالندگی یک فرد که آموزش است، درست بگذاریم، تا پایان از ثمرات آن آموزش درست فرد و کشور بهرهمند خواهد شد. در نهایت سالهای آمریکا برای افسر جوان نیروی هوایی با کولهباری از تجربه تمام شد و به میهن بازگشت. در ایران وارد گردانهای جنگنده فانتوم شد و ادامه آموزش و کسب مهارت و تجربه؛ همچنین انتقال آموختهها به نسل جوانتر از خودش. او در مسیر حرفهای گام برمیداشت که ایران دچار دو رخداد سخت شد. یکی بنگشت ۵۷ و دیگری آغاز جنگ هشتساله با عراق.
سالهای دفاع هشتساله
جنگ هشتساله ایران با عراق درحالی آغاز شد که ایران از یک سو غرق مشکلات و تنشهای ناشی از بنگشت ۵۷ بود، از سوی دیگر ارتش بنا به گفته ناخدا هوشنگ صمدی، در نهایت بیخردی ناشی از هیجانات سیاسی سرش را از دست داده بود و تن مانده بود. اما این تن که افسران جوان و باقیمانده فرماندهان عالیرتبه بودند، با وجود تمام بیمهریهایی که به آنان شد و هر روز کسی از اخراج و قطع حقوق دربارهشان سخن میگفت، در همان زمان که باید آموزش درست میدیدند، آموزش درست را فراگرفته بودند و میدانستند در هر حالی و در هر حکومتی آنان وظیفه حراست از مرزهای پرگهر را دارند. مصطفی روستایی یکی از آن افسران جوان بود که میگفت: آن روزها در پاسخ به کسانی که میگفتند چرا در ارتش ماندهای، جواب میداد که برای این روزها و برای حراست از ایران تربیت شده است. بد نیست به این نکته هم اشاره کنیم که وقتی در روز آخر شهریور ۱۳۵۹ جنگ آغاز شد، نیروی زمینی و دریایی ارتش هنوز از زیر بار تبر خورده به پیکرهاش کامل برنخاسته بود. در چنین شرایطی، در شش ماه اول جنگ بار نبرد و بار پدافند و آفند علیه ارتش بهراستی توانمند عراق، بر دوش نیروی هوایی بود. در نیروی هوایی هم بار و فشار جنگ روی دوش افسران خلبان و کارکنان فنی همچون مصطفی روستایی بود. جوانان ایرانی نیروی هوایی در شش ماه نخست جنگ شاهکار آفریدند و در هفت سال و نیم باقیمانده نیز جانانه برتری ایران را در آسمان حفظ کردند. در تمام مدت هشت سال جنگ تیمسار روستایی خلبان کابین جلوی جنگنده اف-۱۴ تامکت بود. ناوگان اف-۱۴ یگانی افسانهای در تاریخ جنگهای ایران است که در تمام هشت سال وظیفه حراست از کل آسمان ایران را از شمال غربی کشور تا بندر چابهار در جنوب شرقی برعهده داشت. علاوه بر این تامکتها وظیفه حراست از داخل کشور و درگیری با جنگندههای عراقی را هم طی هشت سال به دوش کشیدند و با پیروزیهای خیرهکننده جنگ را به پایان رساندند. پیروزیهایی که هرگز به درستی علنی و به مردم معرفی نشد. زندهیاد روستایی در طول جنگ با پنج شکار موفق قطعی از هواپیماهای شرقی و غربی عراق و دو شکار تأییدنشده، جزء خلبانان تکخال نیروی هوایی به شمار میرود. علاوه بر آن او در کارنامهاش ساعتهای پرواز طولانی را دارد و یکبار در اثر سقوط هواپیمای بونانزای نیروی هوایی آسیب دیده و به درجه جانبازی نائل آمده بود. برای تیمسار روستایی جنگنده افسانهای اف-۱۴ نهفقط یک جنگنده که فتانه و فرشته بود. گویی این پرنده که بسیار به ایران خدمت کرد، پرندهای بهشتی بود که او با آن از سرزمینی که به جان دوستش داشت حراست کرده بود.
سالهای شرق
شادروان تیمسار روستایی همواره اهل کتاب بود و کتابخوان. پس از بازنشستگی سالهای پیشرو را بسیار کتاب خواند و در پی فرصتی بود تا آنچه آموخته به قول خودش روی کاغذ بیاورد. این اتفاق مبارک برای او و دو نویسنده این مقاله در روزنامه شرق رخ داد. سالهای شرق برای ما سه نفر و پنجشنبههایی که مقالات را منتشر میکردیم از سالهای خاطرهانگیز برایمان خواهد بود. شایسته است از طرف تیمسار روستایی و نیز خودمان از آقای مهدی رحمانیان و خانم زینب همتی نهایت سپاسگزاری را داشته باشیم که با روی گشاده و پذیرش پیامدها، مقالات ما را منتشر کردند. برخی مقالات گروه سهنفره ما چنان پربازتاب بود که گاهی سبب شگفتی خوانندگان و رسانهها میشد. گاهی پای برخی مقالهها به شبکههای ماهوارهای کشیده میشد و آنان هم درباره آنچه نوشته بودیم حدسهایی میزدند. طی یک دهه تیم سهنفره ما تمام تلاش خود را به کار بست تا در چند زمینه روشنگری کند و انتقال تجربه. در تمام این سالها کار گروهی دوامداری را پیش بردیم، درحالیکه هر یک در زندگی شخصی و کاری گرفتاریهایی داشتیم. دانش بالا و صبر و حوصله تیمسار روستایی در کار گروهیمان بسیار پررنگ بود. بارها پیش آمده بود درباره موضوعی هرکدام نظری داشتیم. برای نمونه درباره جنگ گاهی هرکدام نظری متضاد با دیگری داشتیم، اما در نهایت با گفتوگو که تقریباً همیشه به شکل برخط بود، پیش از نوشتن نقاط تاریک را برای خودمان روشن میساختیم و سپس دستبهکار نوشتن میشدیم. بارها پیش آمده بود که هنگام نوشتن بنابر ملاحظات ناچار بودیم برخی مسائل را به زبانی دیگر و نامستقیم بیان کنیم، اما مبنای کار ما این بود که برای خوشایند هیچکس، هیچ حزب یا گروه و حتی دولت کنونی ایران چیزی ننویسیم. این اصل حتی برای ما سه نفر دردسرهایی هم داشت که گاهی در شبکههای اجتماعی گریبانگیر ما میشد، اما عهد بسته بودیم که منافع ملی، حقوق ملی و سیاست ملی را سرلوحه کار قرار دهیم. روزنامه شرق هم در تمام این سالها با ما همراه بود، با آنکه میدانست مرام و اندیشه سیاسی ما چهبسا با روزنامه همسو نباشد. تیمسار روستایی در تمام موضوعاتی که برای نوشتن برمیگزیدیم همواره نگاه تاریخی و تکاملی را لحاظ میکرد و میکوشید به قول خودش از بالا به موضوع نگاه کند تا سوگیری پیدا نکند. برخی مقالات را با شادی نوشتیم و برخی را با اندوه بسیار. وقتی مقاله «ایران و بحرانهایش» را نوشتیم، برخی در داخل بر ما سخت تاختند و سخن سخیف بر زبان راندند و گفتند سیاهنمایی میکنیم. روستایی ما را به سکوت دعوت کرد و گفت: ما به دنبال حل مسئله هستیم و دغدغه ایران داریم. زمانی هم که پس از جنگ 12روزه مقاله «مسئله ایران است» را نوشتیم، دستهای دیگر بر ما تاختند و ناروا بافتند. بازهم گروه سهنفره ما سکوت پیشه کرد و پیش خود گفتیم ما به ایران میاندیشیم. درهرحال سالهای شرق برای تیمسار روستایی از سالهایی بود که بسیار لذت برد و از اینکه توانسته بود از دریچهای وزین و رسمی با نسل جوان ایران و دلسوزان میهن سخن بگوید، بسیار شادمان بود.
اندیشه جنگ
تیمسار روستایی بخش مهمی از عمر عزیزش را که درست در میانه جوانیاش بود، در جنگ سپری کرد. جنگی که هشت سال به درازا کشید و برای نیروی هوایی ایران خستگی سنگینی برجای گذاشت. در زمان جنگ دغدغه، حراست از ایران بود و بیم جان و نگرانی از آینده طولانیترین جنگ سده بیستم. اما پس از جنگ برای کسی همچون روستایی پنجره جدیدی در ذهنش گشوده شد که گنج این جنگ برای ایران چیست؟ او همواره میگفت باید از شعارها و تبلیغات فراتر رویم، باید از روایتها و قصهها فراتر رویم و به این بیندیشیم که چگونه این جنگ را عامل توسعه ایران فردا کنیم. بخش مهمی از نوشتههای ما در روزنامه شرق و دیگر پلتفرمها درباره همین موضوع بود. روستایی بسیار به نقش فناوری در جنگ باور داشت و همین باور او و ما دو نفر سبب شد بسیار بیشتر از دیگران دربارهاش سخن بگوییم. نخستینبار گروه ما بود که در روزنامه شرق از نقش فناوری و ارتش آموزشدیده در نبرد آزادسازی خرمشهر نوشت. روستایی در گفتوگوهای خودمانیمان همیشه میگفت: خاطرات ما از جنگ قشنگ است اما تحلیل آنچه رخ داد بذری است که باید کاشته شود و میوهاش به نسل بعدی برسد. او باور داشت ارتش ایران و بهویژه نیروی هوایی نیازمند بازآرایی است و نیازمند بازسازی. از مواردی که روستایی بنابر تجربهاش بر آن تأکید داشت و مینوشت، برگزیدن جوانان شایسته برای نیروی هوایی و آموزش آنها با استانداردهای بالا بود. ثمره اشتیاق او و ما دو نفر در جنگپژوهی ترجمه یکی از مهمترین کتابهای تاریخنگاریشده درباره جنگ ایران و عراق است. گروه سهنفره ما این کتاب را که به قلم پییر رازو نوشته شده و هاروارد آمریکا چاپ کرده، ترجمه کرد. ترجمهای که بار اصلی آن بر دوش تیمسار روستایی و دانش فراوانش از جنگ بود. افسوس که این کتاب هنوز در ایران عزیزمان چاپ نشده است، اما امید آن داریم که به زودی چاپ و به دست نسل جوان ایران برسد؛ چیزی که تیمسار روستایی آرزویش را داشت.
اندیشه ایران
در 10 سال گذشته که ایران شاهد تحولات بسیاری بود، ایران و آینده آن، ایران و بحرانهای آن، ایران و توسعه آن مهمترین چالش فکری تیمسار روستایی بود. گروه سهنفره ما در 10 سال گذشته، کنار هم و باهم کتابها و مقالههای زیادی را درباره ایران و توسعه آن خواندیم و با یکدیگر تبادلنظر کردیم. بخش کوچکی از آن را در صفحه علم روزنامه شرق منتشر کردیم و آنچه ماند را به آینده موکول کردهایم. تقریباً از میان مقالاتی که قصد انتشار آن را داشتیم 10 مقاله هنوز باقی مانده که یکی از آنها خطاب به مسعود پزشکیان است با عنوان «مسئله توسعه ایران است». تیمسار روستایی در برنامههای یوتیوبی که دعوت میشد، از خاطراتش میگفت و از آنچه درباره جنگ میپرسیدند. هرچند در همان برنامههای یوتیوبی هم از اینکه اندیشهاش درگیر ایران است سخن میگفت. اما در جمع سهنفرهمان بحثهایش عمیقتر بود و همواره نتیجه مقالاتی را که مربوط به مسائل ایران بود، بیان میکرد. او بارها تأکید میکرد که جنگ اصلی نه جنگ ارتشها که جنگ ایرانیها با توسعهنیافتگی کشور است. در گروه سهنفره ما جملهای تکرار میشد: پرچمی را که عباسمیرزا نایبالسلطنه، فرمانده قشون ایران در جنگهای ایران و روس برای توسعه ایران برافراشت، حالا در دست ماست و باید آن را به نسل بعد به سلامت و عزت تحویل بدهیم. تیمسار روستایی در واپسین دهه عمرش نهتنها خود را سرباز نیروی هوایی ایران و شاگرد جهانبانی میدید، بلکه خود را شاگرد مکتب توسعهخواهی عباسمیرزا و امیرکبیر هم میدید و مدام میگفت: باید جنگها را نه به شعار که به شعور گره بزنیم. باید ایران را از توفانها عبور دهیم و به ریل توسعه بیندازیم. او همواره یک چیز را خطاب به نسل جوان میگفت: نسل ما هر آنچه در توان داشت در جنگ به کار بست و نسل شما باید با هوش و دانایی و توانایی که دارد ایران را به جایگاه واقعیاش برساند. او به نسل جوان ایران سخت باور داشت و افتخار میکرد و میگفت: توسعه ایران نخست باید در مغز جوانان ایران رخ دهد، سپس بذری شود و درختی تنومند شود. میگفت: نگران ایرانم و امیدم جوانان این مرزوبوم هستند. او با قلبی پر از بیم و امید برای ایران، حالا در خاک شیراز آرمیده است و از آسمان ایران نظارهگر سرزمین مادریاش است. سرزمینی که برایش فرزندی رشید بود.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.