فقدان اقتدار مرکزی و زوال میراث مشروطه در دوره احمدشاهی
واقعیت این است که همچون افراد، سرنوشت جوامع هم در ترکیبی از تدریج و بزنگاه شکل میگیرد: «تدریج» که جامعه ناچار در بستر آن با عرقریزان روح، تکههای مختلف یک کلانسازه تمدنی را برمیسازد و انباشت ذرات کار هر روزه، رعایت مدام، محاسبه هر آن و سنجیدگی پیوسته است و در عین حال، «بزنگاه» که بهویژه در تعیین جهت و تخریب آنچه ساخته شده، تعیینکننده است
به گزارش گروه رسانهای شرق،
ساسان کریمی - استادیار مطالعات ایران در دانشگاه تهران
واقعیت این است که همچون افراد، سرنوشت جوامع هم در ترکیبی از تدریج و بزنگاه شکل میگیرد: «تدریج» که جامعه ناچار در بستر آن با عرقریزان روح، تکههای مختلف یک کلانسازه تمدنی را برمیسازد و انباشت ذرات کار هر روزه، رعایت مدام، محاسبه هر آن و سنجیدگی پیوسته است و در عین حال، «بزنگاه» که بهویژه در تعیین جهت و تخریب آنچه ساخته شده، تعیینکننده است.
مرور انقلاب مشروطه که به واقع انقلابی درونسیستمی، با خواستههای مشخص، سنجیده و در بدنه مستقر اجتماعی بود، بسیار انجام شده و موضوع نوشتار حاضر نیست. آنچه در نقطه تمرکز نگارنده است، رخدادهای پس از مشروطه، بهویژه در دوره «احمدشاهی» و تبعات ناشی از آن است که به مناسبت مردادی دیگر که هم نشان از مشروطه دارد و هم بعدتر، کودتایی ضدملی، تلاش دارد خوانندگان را به آن متوجه کند.
واقع امر آن است که به مناسبت رخدادهای پس از امضای فرمان مشروطه توسط مظفرالدینشاه قاجار، احمدشاه تنها پادشاه مشروطه ایران است، مظفرالدینشاه که به کوتاه زمانی پس از امضای فرمان در مرداد 1285، به ماه دی، بهواسطه امراض کهنه درگذشت. هرچند محمدعلیشاه، در بدو شاهی، هم چارهای دیگری نداشت و هم اقل اهتمام را برای مدارا با مجلس شورا صرف کرد، لااقل ظاهرا بهواسطه ترور ناکام، طبع دیگر از خود بروز داده و آنچه در تقابل با اصل مشروطه و مجلس میدانیم را به سبوعانهترین وجه و نیز آغشته به وابستگی به منصه ظهور گذاشت و با فرجام استبداد صغیر به دست فاتحان تهران، اعم از آذری و گیل و بختیار، کیان سلطنت به کودک گریان سپرد.
علاوه بر مذکور، کمتر میتوان فکر کرد که حتی مُصرترین طرفداران پهلوی نیز این دوره را دورهای متصف به اقلی از محتوای مشروطه بدانند؛ الا شاید به 12 سال نخست دوره ثانی که بعدتر درباره آن اشاره خواهیم کرد.
بنابراین آنچه باقی است، همان مدعای متقدم است که: «تنها شاه واقعا مشروطه ایران، احمدشاه قاجار بود». با لحاظ آنکه پدیدههای تاریخ، جملگی خاکستری هستند، باید اذعان کرد این تنها شاه مشروطه، بیش از هر چیز، کودک، فربه و سپس بیمار و غایب بود. بروز اینگونه شاه تازه، که بخشی بهواسطه مشروطه بود و بخش دیگر به مناسبت دلگرفتگی کودک از فراق خانواده و نهایتا خوی خود احمدشاه، بدوا سبب فرح و بسط خاطر روشنفکران و اهل سیاست بود و اتکا به رجال کهنه قجر، دلارامی را از باب مشی امور برای ایشان و البته نوع شهروندان به بار آورد.
اما واقعیت تاریخ که از قضا در آن زمان با جنگ اول بینالملل، اشغال مجدد کشور توسط بریتانیا و روس، انقلاب بلشویکی در همسایه شمالی، حضور ناکام در کنفرانس صلح پاریس و فقره قرارداد 1919 جملگی زمینه را برای مطالبه اجتماعی اقتدار مرکزی فراهم آورد. به طوری که سودای نقشآفرینی پررنگتر بریتانیا در ایران متعاقب تغییرات در پترزبورگ و مسکو، در این بستر بینالاذهان ایرانی، که حالا از نامشخصبودن سامان مملکتی به ستوه آمده بود کار کودتای اسفند 1299 را به غایت هموار کرد.
آمده است هنگام اطلاع از نزدیکی کودتا، شاه قاجار با هراس در پی راهی برای انتقال انبوه سکههای نقره خود به بغداد و سپس بمبئی بود تا آنکه آسودگی حاصل آمد که کودتا نه بر کیان سلطنت، که علیه دولت است. هرچند اینچنین شد و پس از برآمدن سیدضیا و نهایتا رضاخان به نخستوزیری، سلطنت قجر بیش از چهار سال تمام دیگر نیز به طول انجامید، اما تعلق نیمه احمدشاه به سلطنت ایران نیز زدوده شد. با دورشدن از قضاوتهای آغشته به روزمرگیهای غیرعلمی باید گفت پذیرش اجتماعی برای پدیده رضاخان و تبدیل او به رضاشاه، لااقل دو علت همزمان داشت: فقدان اقتدار مرکزی مملکت در سالهای متوالی از یک سو، و توان حل مسئله رضاخان در دوره سردارسپهی و نخستوزیری.
همین تاریخ شاید تلقی افواهی را در بینالاذهان این سرزمین دامن زده است که «کار مملکت با نرمش و مشروطه و دموکراسی پیش نمیرود، بلکه گشایش را حاجت به مصلحی زورمند است». از این رو، هر چند دوره رضاخانی و رضاشاهی سازندگیهای قابل اعتنایی را به همراه داشت، باید امر مهمتری را از عین و ذهن دور نداشت و آن به تاراجرفتن تمام میراث مشروطه توسط رضاخان بود که برایش خونها رفته بود. شاه دوباره نامشروط به قدرت و حالا یک قزاق بود. تبار شاهی هم رفته بود و هم تبعه مهم این دو، این بود که «راه ایران حالا نه در برآمدن قدرت مشروع و کارآمد و در عین حال، مشروط بلکه کارآمدی به بهای نظامیشدن و بیش از پیش نامشروطشدن قدرت بود». شاید بخش عمدهای از تحولات بعدی تاریخ ایران را نیز نتوان بهسادگی مستقل از این فروریزی نهاد مشروطه دانست. باید گفت «اینک نه مجلس، بلکه ایده مشروطه به واقع به توپ بسته شده بود»؛ خسرانی که نهتنها بر عهده رضاخان، بلکه هم بر ذمه فقدان اقتدار مرکزی باید قلمداد شود که زمینه را برای برکشیدهشدن نظامیگرایی و زورمندسازی بیش از پیش قدرت در مواجهه با هر پدیده بیرونی فراهم آورد. در واقع با تمام آنچه ساخته شد، آنچه در دوره پهلوی اول از دست ایران رفت، بسیار اساسیتر و بنیادینتر بود و آن راه درست مملکتداری بر مبنای قانون، سنجیدگی و همگرایی متکثر بود.
شاید دوره دیگری که شاه، این بار نه از روی ضعف جسمانی یا غیبت از مملکت، بلکه به واسطه اشغال کشور، سن کم و نحوه جلوس به سلطنت بر مدار اصلی قدرت نبود، 12 سال نخست پهلوی دوم یعنی از شهریور 1320 تا مرداد 1332 بود. دورهای که ضعف شاه او را باز به قالب شاهی که سلطنت کند و نه حکومت نزدیک کرد و اتکا به رجال استخواندار قاجار و پهلوی اول نظیر قوامالسلطنه و دکتر مصدق و بازبودن فضای سیاسی برای اهل فرهیختگی و سیاست دلخوشیآور بود، اما باز هم فقدان اقتدار مرکزی و تنازعی میان دولت و دربار در توازی با مسئله نفت و خارجی، ملت مدافع دکتر مصدق و نهضت مقاومت ملی در 30 تیر 1331 را به اندازه کفایت فرسوده کرد که زمینه برای کودتای بیمعارض 1332 فراهم آید و حالا شاهی که با کتوشلوار سفید در رم اقامت کرده بود، با لباس و کلاه کامل نظامی از هواپیما پا به تهران گذارد و شاهی در این خلعت، آخرین ضربهها را به باقیماندههای ایده و سامانه مشروطیت بزند.
اقتدار مرکزی، همانطور که در کنه واژه نهفته است، مشروع است. این اقتدار نه الزاما در قالب و کسوت شاه، بلکه باید در نهاد مشروطشده به قانون، آنچنان کارآمد و برای آحاد ملت روشن مینمود که عرصه را برای آنچه از پیِ این دوره ظاهرا مبسوط آمد، فراهم نیاورد. ایران، با تمام دندانهای تیزشده، انباشت مسائل و پیشرویاش در ایده مشروطه، باید با روش صحیح به سوی توسعه میرفت. گویی در هر دو زمانِ گفته، توسعه و کارآمدی ظاهری از پی نظامیگرایی، ناکام و بلکه خسارتبار بود: به همان اندازه کهنکارآمدی دوره فقدان اقتدار مرکزی احمدشاهی؛ حال تنها اندکی با تأخیر.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.