صد میلیون فاصله تا فروپاشی
مریم هنوز هم هر شب قبل از خواب، چراغ آشپزخانه را برای چند دقیقه روشن میگذارد. عادتی که از روزهای شلوغ زندگیاش باقی مانده؛ از وقتی که هنوز کار داشت، هنوز امیدی بود، هنوز صدای خندههایش بلندتر از سکوت خانه بود.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
مریم هنوز هم هر شب قبل از خواب، چراغ آشپزخانه را برای چند دقیقه روشن میگذارد. عادتی که از روزهای شلوغ زندگیاش باقی مانده؛ از وقتی که هنوز کار داشت، هنوز امیدی بود، هنوز صدای خندههایش بلندتر از سکوت خانه بود.
او در یکی از شرکتهای خصوصی در شاهینشهر آشپز بود. کارش ساده بود، اما برای خودش دنیایی داشت؛ از همان قابلمههای بزرگ و بوی برنج دمکشیده و خورشتهایی که برای کارگرها میپخت، زندگیاش را جمعوجور میکرد. حقوقش زیاد نبود، اما با همان هم اجاره خانه را میداد، قسطها را میپرداخت و دلش خوش بود که بچههایش گرسنه نمیخوابند.
اما جنگ که آمد، همهچیز را با خودش برد.
شرکت تعطیل شد. اول گفتند موقت است، بعد گفتند تعدیل. و یک روز، فقط یک تماس کوتاه: «دیگه نیاین.»
از آن روز به بعد، مریم ماند و خانهای که هر ماه اجارهاش مثل کوهی روی شانههایش سنگینی میکند.
اما این فقط یک بخش ماجراست.
یک سال قبل از آن، وقتی هنوز همهچیز سر جایش بود، همسرش شب خوابید و دیگر بیدار نشد. سکته قلبی، بیصدا و ناگهانی. مریم ۳۰ ساله شد، اما نه با جشن، نه با امید- با دو دختر کوچک، یکی سه ساله، یکی پنج ساله، و یک دنیا نگرانی.
حالا صبحها که بیدار میشود، قبل از هر چیز به مادرش سر میزند؛ مادری که با سرطان دستوپنجه نرم میکند و هر روز نحیفتر از دیروز میشود. داروها گراناند، درمان ناتمام مانده، و مریم حتی جرأت فکر کردن به ادامهاش را ندارد.
دختر کوچکش هنوز شبها پدرش را صدا میزند. دختر بزرگتر، بیصدا شده. دیگر کمتر میخندد، بیشتر نگاه میکند. انگار زودتر از سنش فهمیده که چیزی در این خانه کم است- چیزی که دیگر برنمیگردد.
مریم تلاش کرد. هر کاری که فکرش را بکنید. از نظافت خانههای مردم تا پخت غذا در خانه برای فروش. اما این روزها، کار کم است و خرجها زیاد. صاحبخانه چند بار اخطار داده. قسطها عقب افتادهاند. و هر بار که گوشیاش زنگ میخورد، دلش میریزد که شاید باز هم یک یادآوری دیگر باشد.
او حالا فقط یک خواسته دارد؛ نه برای خودش، نه برای آرزوهای دور. فقط برای اینکه بتواند چند ماه دیگر دوام بیاورد. فقط برای اینکه بچههایش سقفی بالای سر داشته باشند. فقط برای اینکه مادرش دارویش را قطع نکند.
مریم به ۱۰۰ میلیون تومان نیاز دارد. عددی که برای خیلیها شاید فقط یک رقم باشد، اما برای او، فاصله بین ماندن و فروپاشی است.
این یک داستان نیست؛ این زندگی یک زن است که زیر بار همزمانِ فقدان، بیماری، بیکاری و مسئولیت، خم شده اما هنوز نشکسته.
شاید سهم ما، فقط کمی سبکتر کردن این بار باشد.
اگر هر کدام از ما، حتی اندکی کنار او بایستیم، شاید چراغ این خانه خاموش نشود. شاید دخترهایش هنوز هم بتوانند بخندند. شاید مریم، بعد از مدتها، یک شب را بدون ترس از فردا بخوابد. در صورت تمایل میتوانید برای کمک به مریم مبالغ اهدایی خود را به شماره کارت 5041721209434720 بانک رسالت به نام شهرزاد همتی پل سنگی واریز کنید. ما منتظر شما هستیم.