مطالبه مردم واقعیت یا برساخته سیاست؟
یک پرسش قدیمی و دشوار در سیاست این است: مردم از سیاستمداران تأثیر میپذیرند یا سیاستمداران از مردم؟ در نگاه اول پاسخ روشن به نظر میرسد.
یک پرسش قدیمی و دشوار در سیاست این است: مردم از سیاستمداران تأثیر میپذیرند یا سیاستمداران از مردم؟ در نگاه اول پاسخ روشن به نظر میرسد. سیاستمداران، بهویژه در جوامعی که به حمایت عمومی نیاز دارند، ناچارند خواستههای مردم را بشناسند و به آنها پاسخ دهند. مردم مطالباتی دارند و سیاستمداران برای جلب حمایت جامعه تلاش میکنند خود را نماینده آن مطالبات نشان دهند. با چنین نگاهی، نقطه آغاز مردم هستند. اما ماجرا سوی دیگری هم دارد. همان سیاستمداری که قرار است به خواستههای جامعه پاسخ دهد، از طریق سخنرانی، حزب، رسانه و شبکههای اجتماعی درباره مشکلات جامعه حرف میزند؛ میگوید مسئله اصلی چیست، چه کسی مسئول آن است و چه راهحلی باید انتخاب شود. پس سیاستمدار فقط از مردم تأثیر نمیپذیرد؛ خود او نیز بر برداشت مردم از مسائل اثر میگذارد. پژوهشهای علوم سیاسی درباره افکار عمومی نیز بیشتر از چنین رابطه دوطرفهای حکایت دارند. افکار عمومی میتواند سیاستمداران را تحت فشار قرار دهد و حتی آنها را به تغییر سیاست وادار کند. در مقابل مردم نیز بخش مهمی از اطلاعات سیاسی خود را از رسانهها، کارشناسان، احزاب و نخبگان دریافت میکنند. در برخی پژوهشهای شناختهشده درباره شکلگیری افکار عمومی، از جمله مطالعات جان زالر، حتی این فرض که شهروندان درباره همه مسائل سیاسی دارای مواضع ثابت و از پیش شکلگرفتهاند، مورد تردید قرار گرفته است.
اما شاید پرسش مهمتر این باشد که خود «مطالبه مردم» چگونه شکل میگیرد. فرض کنیم بخش بزرگی از جامعه با کاهش قدرت خرید روبهرو شده است. این یک تجربه واقعی است.
کسی که درآمدش دیگر پاسخگوی هزینههای زندگی نیست، برای فهم اصل مشکل به سیاستمدار یا رسانه احتیاج ندارد؛ آن را در زندگی روزمره خود احساس میکند. اما از همین نقطه مسئله پیچیده میشود. چرا قدرت خرید کاهش یافته است؟ علت را باید در سیاست اقتصادی جستوجو کرد، در فساد، تحریم، سیاست خارجی، ضعف مدیریت، ساختار اقتصاد، یا مجموعهای از این عوامل و پس از آن، سؤال مهمتر مطرح میشود: راهحل چیست؟ اینجا دیگر تجربه شخصی بهتنهایی کافی نیست. شهروند برای یافتن علت و راهحل به اطلاعات و تحلیل نیاز دارد و درست در همین فاصله است که سیاستمدار، رسانه، کارشناس، حزب و گروههای مختلف وارد میشوند. شاید بتوان این مسیر را ساده دید؛ نیاز و تجربه واقعی، تشخیص مسئله، یافتن علت، شکلگیری مطالبه، انتخاب راهحل سیاسی. هرچه از تجربه واقعی به سمت راهحل سیاسی حرکت میکنیم، سهم تفسیر بیشتر میشود. نگرانی یک فرد درباره وضعیت اقتصادیاش میتواند کاملا واقعی باشد، اما اینکه برای بهبود آن باید از کدام سیاست اقتصادی یا کدام تصمیم سیاسی حمایت کند، دیگر مستقیم از خود آن نگرانی به دست نمیآید. در این میان رسانهها نیز نقش مهمی دارند. مطالعات شناختهشده «دستورکارگذاری» در حوزه ارتباطات سیاسی نشان دادهاند که رسانهها فقط اطلاعات منتقل نمیکنند؛ میزان توجهی که به یک موضوع میدهند میتواند بر این اثر بگذارد که مردم آن موضوع را تا چه اندازه مهم بدانند.
این تفاوت مهمی است. قدرت سیاسی فقط این نیست که به مردم گفته شود درباره یک موضوع چگونه فکر کنند؛ گاهی قدرت مهمتر آن است که بتوان بر این اثر گذاشت که مردم اساسا درباره چه چیزی فکر کنند. به همین دلیل رقابت سیاسی همیشه فقط بر سر پاسخها نیست؛ گاهی بر سر تعیین خود پرسشهاست. اینجاست که یک خطر جدی پدیدار میشود. ممکن است یک سیاستمدار یا گروه سیاسی، نارضایتی واقعی مردم را بگیرد، برای آن علتی تعریف کند و سپس راهحلی پیشنهاد دهد که الزاما بهترین پاسخ به مشکل نیست و چهبسا با منافع سیاسی یا گروهی خودش هماهنگتر باشد. در این حالت، اصل مشکل واقعی است و مطالبه تغییر نیز میتواند واقعی باشد؛ اما در فاصله میان «مشکل» و «راهحل»، جهت مطالبه تغییر کرده است. البته از این سخن نباید نتیجه گرفت که مردم بهسادگی بازیچه سیاستمداران و رسانهها هستند. مردم تجربه، حافظه، ارزشها و منافع خود را دارند و همه نیز یک پیام سیاسی را به یک شکل دریافت نمیکنند. از سوی دیگر، سیاستمداران هم نمیتوانند افکار عمومی را نادیده بگیرند. انتخابات، اعتراض اجتماعی، تشکلهای مدنی و کاهش حمایت عمومی میتواند آنان را به تغییر موضع وادار کند. پس بیشتر با یک چرخه روبهرو هستیم: مردم بر سیاستمداران اثر میگذارند؛ سیاستمداران بر افکار عمومی؛ افکار عمومی بر تصمیمهای سیاسی؛ و نتیجه آن تصمیمها دوباره وارد زندگی مردم میشود.
البته قدرت همه در این چرخه برابر نیست. ثروت، دسترسی به رسانه، سازمانیافتگی و نزدیکی به مراکز تصمیمگیری میتواند صدای بعضی گروهها را بلندتر کند. برخی پژوهشهای معتبر در حوزه سیاستگذاری نیز نشان دادهاند که در بعضی جوامع و دورهها، گروههای برخوردار و سازمانیافته بیش از شهروندان عادی بر تصمیمهای سیاسی اثر گذاشتهاند. این یافتهها را نمیتوان به همه جوامع تعمیم داد، اما یک نکته را یادآوری میکنند: میان «آنچه مردم میخواهند» و «آنچه در نهایت به سیاست تبدیل میشود» همیشه رابطهای مستقیم وجود ندارد.
در برابر این مشکل معمولا گفته میشود باید آگاهی سیاسی مردم افزایش یابد. حرف درستی است، اما کافی نیست. نمیتوان انتظار داشت همه مردم متخصص اقتصاد، سیاست خارجی، بودجه، انرژی، محیطزیست و حقوق باشند. حتی افراد آگاه نیز ناچارند بخشی از اطلاعات خود را از دیگران بگیرند. پس مسئله اصلی نمیتواند این باشد که مردم تحت تأثیر هیچکس قرار نگیرند؛ چنین چیزی تقریبا ناممکن است. شاید مسئله مهمتر، امکان مقایسه و تصحیح خطا باشد.
جامعه زمانی کمتر در معرض هدایت یکجانبه قرار میگیرد که منابع مختلف اطلاعات وجود داشته باشند، روایتهای متفاوت شنیده شوند، ادعاهای سیاستمداران قابل نقد و بررسی باشند و کارشناسان مستقل امکان سخنگفتن داشته باشند. در چنین فضایی شهروند میتواند اطلاعات مختلف را کنار هم بگذارد و در صورت لزوم نظر قبلی خود را تغییر دهد. شاید یکی از مهمترین مهارتهای سیاسی شهروند نیز همین باشد: توانایی پرسیدن سؤال درست. وقتی سیاستمداری مسئلهای را مطرح و راهحلی پیشنهاد میکند، پیش از آنکه بپرسیم «آیا با او موافقیم؟» میتوان پرسید: آیا مسئلهای که مطرح کرده واقعا مسئله جامعه است؟ شواهد او درباره علت آن چیست؟ آیا توضیح دیگری وجود دارد؟ چه راهحلهایی مطرح نشدهاند؟ و چه کسانی از راهحل پیشنهادی سود یا زیان میبرند؟
اما همینجا پرسش دشوارتری پیش میآید: آیا اساسا چیزی به نام «مطالبه اصیل مردم» وجود دارد؟ هیچکدام از ما در خلأ زندگی نمیکنیم. برداشت ما از عدالت، آزادی، امنیت، رفاه و حتی آنچه برای آینده خود مطلوب میدانیم، تحت تأثیر خانواده، آموزش، فرهنگ، رسانه و محیط اجتماعی شکل گرفته است. بنابراین شاید نتوان مطالبهای پیدا کرد که کاملا مستقل از تأثیر دیگران به وجود آمده باشد. از طرف دیگر نمیتوان گفت همه مطالبات مردم ساخته سیاستمداران و رسانههاست. فقر، بیکاری، ناامنی یا کاهش کیفیت زندگی فقط «روایت» نیستند؛ انسان آنها را تجربه میکند. شاید تفاوت اصلی همینجا باشد. تجربه میتواند واقعی باشد، اما تفسیر آن محل رقابت است. مردم مشکل را تجربه میکنند؛ سیاست از جایی آغاز میشود که قرار است بگوییم چرا این اتفاق افتاده و برای تغییر آن چه باید کرد. از این زاویه، شاید «مطالبه اصیل» را هم نباید مطالبهای دانست که از هیچکس تأثیر نپذیرفته است. چنین چیزی احتمالا وجود ندارد. شاید بتوان مطالبهای را مستقلتر دانست که فرد در شکلدادن به آن امکان دسترسی به اطلاعات مختلف، شنیدن روایتهای رقیب، نقد صاحبان قدرت و بازنگری در نظر خود را داشته باشد. در این صورت استقلال سیاسی هم معنای دیگری پیدا میکند. استقلال یعنی نه اینکه از هیچکس تأثیر نپذیریم، بلکه بتوانیم بفهمیم چه کسی، چگونه و با چه هدفی میخواهد بر قضاوت ما اثر بگذارد.
پس شاید پاسخ پرسش اول روشن باشد: مردم از سیاستمداران تأثیر میپذیرند و سیاستمداران نیز از مردم. اما پرسش مهمتر همچنان باقی است. اگر همه ما تا اندازهای تحت تأثیر محیط، رسانه و سیاست هستیم، چگونه میتوان «مطالبه مردم» را از «مطالبهای که برای مردم ساخته شده است» تشخیص داد؟ شاید پاسخ قطعی وجود نداشته باشد. اما هرچه امکان شنیدن صداهای مختلف، دسترسی به اطلاعات، نقد قدرت و پرسیدن سؤال بیشتر باشد، میتوان با اطمینان بیشتری از انتخاب خود مردم سخن گفت. در نهایت مسئله شاید این نباشد که مردم تأثیر میپذیرند یا نه؛ همه تأثیر میپذیریم. مسئله این است که تا چه اندازه امکان داریم انتخاب کنیم از چه کسی، از چه چیزی و بر پایه چه شواهدی تأثیر بپذیریم.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.