دو خواهر، دو «نه»
سریال بامداد خمار ابعاد گوناگونی برای تأمل دارد. در نگاه نخست، دلدادگی محبوبه به رحیم مرکز روایت به نظر میرسد؛ اما رخدادی مهمتر در حال وقوع است، رخدادی که چهبسا قصه دلدادگی را به حاشیه براند: آنچه در درون محبوبه و خجسته میگذرد.
هادی اسماعیلی . رواندرمانگر تحلیلی
سریال بامداد خمار ابعاد گوناگونی برای تأمل دارد. در نگاه نخست، دلدادگی محبوبه به رحیم مرکز روایت به نظر میرسد؛ اما رخدادی مهمتر در حال وقوع است، رخدادی که چهبسا قصه دلدادگی را به حاشیه براند: آنچه در درون محبوبه و خجسته میگذرد.
هر دو خواهر قصد دارند خواستگاران خود را رد کنند و در برابر فشار محیط بایستند؛ خجسته حمید را نمیخواهد و محبوبه منصور را. آن هم در روزگاری که برای دختر، امکان «نه» گفتن چندان به رسمیت شناخته نمیشود. اما آنان به رد کردن خواستگار خود بسنده نمیکنند؛ میخواهند خودشان همسرشان را انتخاب کنند. گویی در پی رهایی از انفعال و بیارادگی و دستیابی به فاعلیت و عاملیت خویشاند.
این «نه» صرفاً نه گفتن به یک خواستگار نیست؛ نه گفتن به موقعیتی است که در آن، دیگری برای زن تصمیم میگیرد. هر دو خواهر میخواهند از جایگاه کسی که برایش تصمیم گرفته میشود، به جایگاه کسی برسند که خود تصمیم میگیرد.
لحظهای سرنوشتساز در حال رقم خوردن است. بصیرالملک فرزند ذکور ندارد، اما گویی این دو دختر میکوشند همچون فرزند ذکور عمل کنند؛ نه از آن رو که بخواهند مرد باشند، بلکه از آن جهت که میخواهند حقی را تصاحب کنند که در نظم آن روزگار عمدتاً به مرد واگذار شده است: حق انتخاب و حق تعیین سرنوشت خویش.
محبوبه و پدری که او را میبیند
با تأمل در رفتار بصیرالملک با محبوبه، میتوان دریافت که رابطه او با پدر، در شکلگیری تصویری که از خویشتن دارد بیتأثیر نیست. عشق و محبتی که بصیرالملک به دخترش نشان میدهد، میتواند در او احساس ارزشمندی، دیدهشدن و منحصربهفردبودن ایجاد کند؛ تجربهای که بعدها در نحوه مواجهه محبوبه با میل و انتخاب خویش اهمیت مییابد. بصیرالملک در صحنهای از سریال پس از نواختن تار، این شعر را برای او میخواند:
«که گلی مثل تو به همه بستان نیست»
این مصرع، فراتر از یک ابراز محبت ساده، معنای عمیقتری پیدا میکند. پدر در این لحظه به دخترش میگوید: تو دیده میشوی؛ تو ارزشمندی؛ تو با دیگران تفاوت داری. او در نگاه و کلام خود، تصویری از دختری یگانه و شایسته توجه به محبوبه بازتاب میدهد. انسان برای آنکه تصویری ارزشمند و نسبتاً با ثبات از خویشتن پیدا کند، نیاز دارد در دوره رشد در نگاه آدمهای مهم زندگیاش دیده و تأیید شود. محبوبه چنین تجربهای را در رابطه با پدر دریافت میکند. شاید همین تجربه دیدهشدن بعدها به او اجازه میدهد که خواست خود را جدی بگیرد و در برابر تصمیمی که دیگران برای زندگیاش گرفتهاند، بایستد.کسی که خود را ارزشمند تجربه کرده است، دشوارتر میتواند بپذیرد که دیگران درباره مهمترین تصمیم زندگیاش، بدون حضور و اراده او تصمیم بگیرند. از این منظر، رابطه محبوبه با پدر میتواند یکی از زمینههایی باشد که در او میل به انتخاب و پافشاری بر خواست شخصی را تقویت کرده است. نه اینکه محبت پدر مستقیماً او را به عصیان رسانده باشد، بلکه این محبت ممکن است تصویری از خویشتن به او داده باشد که با تسلیم محض سازگار نیست.
و اینجا تناقضی ظریف شکل میگیرد: پدری که خود بخشی از نظم سنتی و پدرسالارانه است، در رابطه عاطفی با دخترش چیزی به او میدهد که میتواند او را در برابر انفعال تحمیلشده بر زنان مقاوم کند. محبوبهای که چنین تجربهای از احساس ارزشمندی در او شکل گرفته، دیگر بهآسانی نمیپذیرد «گوشت قربانی» معامله اقتصادی و اجتماعی پدرش با علاءالدوله باشد. شاید همین تجربه اوست که به او امکان میدهد عشق را نیز از قید جایگاه اجتماعی برهاند و دل به رحیم، شاگر نجار بینوایی از طبقه ای پایین تر ببند؛ انتخابی که در نگاه دیگران معصیت و مایه تحقیر است. او نمیخواهد صرفاً موضوع تصمیم دیگران درباره زندگی خویش باشد؛ میخواهد صاحب میل و انتخاب خود باقی بماند.
این ویژگی بصیرالملک در رابطه با همسر دومش نیز دیده میشود. وقتی به او میگوید: «اگر فکر کنی تعلق خاطر من به تو برای بچه است، بیانصافی کردهای». علاقه او به زن، صرفاً به داشتن فرزند فروکاسته نمیشود؛ زن برای او، دستکم در حریم رابطه شخصی، موجودی دارای ارزش و جایگاهی مستقل است. همین نکته، بصیرالملک را از بسیاری از مردان همعصر خود متمایز میکند. او در عین وفاداری به نظم سنت، در فضای ارتباط عاشقانه خود، گامی فراتر از آن نظم برمیدارد و به زنانی که در زندگیاش حضور دارند احساس دیدهشدن و ارزشمندی میدهد.
خجسته؛ عشق و خشم
خجسته که عاشق منصور است، برای بازگرداندن او از فرنگ، مُهر عمه کشور را میدزدد و با آن، نامه مخفیانهاش به منصور را مهر میکند؛ شاید زمینه وصال با او برایش فراهم شود.گویی خجسته عشق خود را بر دوش خشم گذاشته است. این خشم شاید با تجربه در سایه ماندن او و توجه بیشتر اطرافیان به محبوبه پیوند داشته باشد.
محبوبه بیشتر دیده شده و خجسته کمتر؛ و شاید همین تفاوت، زخمی در او ساخته است که اکنون خود را در قالب خشم نشان میدهد.
اما در پس این خشم، درد دیگری نیز نهفته است: درد عشق یکطرفه و انتخابنشدن. شاید منصور برای خجسته فقط یک معشوق نباشد. شاید او نماینده چیزی باشد که خجسته بیش از خودِ منصور در جستوجوی آن است: دیدهشدن، انتخابشدن و ارزشمندبودن.
اگر کسی تجربه ناخواستنیبودن را در خود درونی کرده باشد، ممکن است در روابطی گرفتار شود که دوباره همان تجربه را برایش زنده میکنند؛ گویی انسان گاهی بهجای فرار از زخمی قدیمی، ناخواسته به سوی صحنهای میرود که امید دارد این بار پایان آن را تغییر دهد. از این منظر، اصرار خجسته بر منصور میتواند تلاشی ناهشیار برای جبران یا ترمیم چیزی باشد که در گذشته از آن محروم مانده است: اینکه سرانجام کسی او را واقعا ببیند و او نیز همچون محبوبه، محبوب شود.
با این همه، رفتار خجسته را نمیتوان صرفاً بیمارگون دانست. او برای نخستینبار میکوشد اراده خود را به رسمیت بشناسد و برای تحقق آن دست به کنش بزند. شاید انتخاب او انتخابی پررنج باشد، اما همین که میکوشد خواست خود را زندگی کند، به او احساس عاملیت میدهد؛ احساسی که پیش از این کمتر تجربه کرده است.
رفتار خجسته جنبه دیگری هم دارد و آن نحوه مواجهه او با ساختارهاست. خجسته، در عین اینکه میخواهد به خواستگارش «نه» بگوید و به انتخاب خود دست یابد، نمیخواهد تمام پلهای ارتباطی خود با ساختار موجود را ویران کند. او در دل همان ساختاری که اختیار چندانی برایش باقی نگذاشته است، راهی برای اعمال اراده خویش پیدا میکند؛ بیآنکه آشکارا با آن ساختار وارد جنگ شود یا جایگاه خود را در آن از دست بدهد.
این نکته ظریف، کنش خجسته را قابل توجه میکند: او ساختار را ترک نمیکند؛ درون آن، برای خود امکان انتخاب میسازد. شاید همینجا بتوان تفاوت ظریف میان دو خواهر را دید. هر دو نمیخواهند صرفاً انتخاب شوند؛ هر دو میخواهند انتخاب کنند. اما راهشان یکی نیست. محبوبه میل خود را آشکارتر و مستقیمتر دنبال میکند؛ خجسته میکوشد در همان نظمی که او را محدود کرده است، راهی برای اعمال اراده خویش بیابد. یکی با شدت بیشتری به سوی خواست خود میرود و دیگری با احتیاط بیشتری درون ساختار حرکت میکند.
در نهایت، شاید بامداد خمار فقط داستان دو دختر و انتخابهای عاشقانه آنان نباشد. شاید داستان لحظهای باشد که زنِ موضوعِ انتخاب دیگران، میخواهد خود انتخابکننده باشد. دو خواهر، دو «نه»؛ اما پشت این دو «نه»، یک خواست مشترک ایستاده است:«میخواهم خودم انتخاب کنم.»
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.