|

«Obsession» بازسازی ناخودآگاه شش فیلم و سریال در یک اثر!

با وسواس نوشتن درباره سینمایی «وسواس»

محمد بندرعباسی

 

 

 


فیلم سینمایی مستقل، مینی‌مال و کوچک «وسواس» که اولین فیلم کارگردان آن محسوب می‌شود، به سرعت گیشه‌ها و رتبه‌ها را درنوردید و ترند شد. کمتر کسی تصور می‌کرد فیلمی مستقل با بودجه‌ای کمتر از یک میلیون دلار بتواند در سال ۲۰۲۶ به یکی از پدیده‌های فرهنگی سینمای وحشت تبدیل شود. «Obsession وسواس» نه ستاره‌های بزرگ هالیوود را داشت، نه بر پایه یک فرانچایز شناخته‌شده ساخته شده بود و نه اقتباسی از یک رمان پرفروش بود. با این حال، تنها چند هفته پس از اکران، به یکی از پرتکرارترین واژه‌های شبکه‌های اجتماعی، رسانه‌های سینمایی و محافل نقد فیلم تبدیل شد. منتقدان از آن به عنوان یکی از غافلگیری‌های سال یاد کردند و بسیاری از مخاطبان، فیلم را به دلیل تلفیق موفق وحشت روان‌شناختی، کمدی سیاه و خشونت افسارگسیخته تحسین کردند. بی‌شک با این حجم از اقبال عمومی در فصل جوایز هم بیش از انتظار مورد توجه قرار خواهد گرفت.

با وسواس نوشتن درباره «وسواس»
در روزهایی که تقریبا شاهد تماشای هیچ فیلم دندان‌گیری نیستیم، تماشای «وسواس» با سونامی اخبار و نقدهای پیرامون دلیل خوبی‌ است که چنین اثری را با وسواس ببینیم تا شاید بهتر درک کنیم چرا چنین می‌شود؟ اما هم‌زمان با موج تحسین‌ها، پرسشی نیز در میان منتقدان و مخاطبان حرفه‌ای شکل گرفت؛ آیا «وسواس» واقعا فیلمی نوآور است یا صرفا موفق شده مؤلفه‌های آشنای یکی از قدیمی‌ترین زیرژانرهای سینما را با ظاهری تازه کنار هم بچیند؟ این پرسش، اتفاقاً مهم‌تر از آن چیزی است که در نگاه نخست به نظر می‌رسد. زیرا تاریخ سینما بارها ثابت کرده است که موفقیت یک فیلم الزاما به معنای اصالت ایده‌های آن نیست. بسیاری از شاهکارهای تاریخ، نه با خلق مفاهیم کاملاً تازه، بلکه با بازترکیب هوشمندانه سنت‌های پیشین متولد شده‌اند.
از همین منظر، «وسواس» را باید نه صرفا یک فیلم ترسناک، بلکه حلقه‌ای تازه در زنجیره طولانی آثاری دانست که طی ۵۰ سال گذشته، مفهوم «عشق بیمارگونه» را از زوایای مختلف واکاوی کرده‌اند و اتفاقا هر بار هم اثری درخور خلق کرده‌اند، البته به این زنجیره، تبحر سازنده را در «یوتیوبری» و «تیک‌تاکری» دست‌کم نگیرید.

اول: وسواس؛ قدیمی‌تر از آن چیزی که فکر می‌کنیم
اگر بخواهیم تاریخ سینمای وحشت را مرور کنیم، درمی‌یابیم که ترس همیشه از هیولاها، ارواح یا قاتلان زنجیره‌ای نیامده است، گاهی ترسناک‌ترین هیولا، انسانی است که بیش از اندازه دوستمان دارد. این را سینما بارها نشان داده است که عشق، هنگامی که از مرز احترام و اختیار عبور کند، می‌تواند به یکی از مخوف‌ترین اشکال خشونت تبدیل شود؛ خشونتی که نه با چاقو، بلکه با کنترل، مالکیت، تعقیب، حذف استقلال و در نهایت نابودی هویت دیگری عمل می‌کند.
در روان‌شناسی، چنین رفتاری را می‌توان در طیفی از اختلالات وابستگی، وسواس عاطفی و شخصیت‌های کنترلگر بررسی کرد. اما سینما معمولا ترجیح داده این مفهوم را در قالب درام‌های روان‌شناختی یا تریلرهای پرتعلیق روایت کند؛ جایی که مخاطب به تدریج درمی‌یابد خطر واقعی نه در بیرون، بلکه در درون رابطه پنهان شده است و «وسواس» نیز دقیقا از همین سنت تغذیه می‌کند.
اول: «جذابیت مرگبار» «Fatal Attraction» (1987) جایی که همه چیز آغاز شد
تقریباً غیرممکن است درباره «وسواس» صحبت کنیم اما نام «جذابیت مرگبار» به میان نیاید. فیلم آدریان لین در سال ۱۹۸۷ نه‌تنها یکی از موفق‌ترین تریلرهای روان‌شناختی تاریخ شد، بلکه الگویی خلق کرد که ده‌ها فیلم و سریال بعد از آن، مستقیم یا غیرمستقیم از آن تأثیر پذیرفتند.
در آن فیلم، رابطه‌ای کوتاه به کابوسی بی‌پایان تبدیل می‌شود، زیرا یکی از طرفین حاضر نیست پایان رابطه را بپذیرد. عشق به تملک تبدیل می‌شود و تملک به خشونت.
بیش از هر چیز، «جذابیت مرگبار» این حقیقت تلخ را آشکار می‌کند که خطرناک‌ترین روابط، الزاماً با نفرت آغاز نمی‌شوند؛ بلکه اغلب از دل علاقه‌ای افراطی متولد می‌شوند.
اینجا در «وسواس» نیز بی‌تردید این الگو دیده می‌شود. تنها تفاوت این است که فیلم جدید، به جای آنکه این وسواس را محصول روان بیمار شخصیت بداند، آن را به واسطه یک آرزوی جادویی تشدید می‌کند.
همین انتخاب، فیلم را به قلمرو وحشت فراطبیعی وارد می‌کند؛ اما هم‌زمان «جذابیت مرگبار» بخشی از واقع‌گرایی هولناک را نیز از دست می‌دهد.

دوم: «میزری Misery (1990)»؛ وقتی عشق، زندان می‌شود
اقتباس «راب راینر» از رمان «استیون کینگ»، هنوز هم یکی از دقیق‌ترین مطالعات سینما درباره مفهوم «مالکیت عاطفی» است. آنی ویلکس با بازی فراموش‌نشدنی کتی بیتس، قاتل زنجیره‌ای نیست؛ هیولا هم نیست. او صرفا انسانی است که مرز میان دوست‌داشتن و مالک‌بودن را از دست داده است. در نگاه او، نویسنده محبوبش دیگر یک انسان مستقل نیست؛ بلکه دارایی شخصی اوست.
این همان نقطه‌ای است که «میزری» را به اثری ماندگار تبدیل می‌کند. فیلم، خشونت را نه از نفرت، بلکه از عشق استخراج می‌کند. البته در «وسواس» نیز همین منطق دیده می‌شود. شخصیت وسواسی فیلم، تصور می‌کند عشق به او حق تصمیم‌گیری درباره زندگی دیگری را داده است. اما تفاوت اساسی در اینجاست که «میزری» هیچ عامل بیرونی برای توجیه رفتار شخصیت خود ندارد و تمام وحشت فیلم از روان انسان سرچشمه می‌گیرد.
در مقابل، «وسواس» بخشی از مسئولیت این وسواس را به عنصر فراطبیعی واگذار می‌کند. این تصمیم شاید برای یک فیلم ترسناک جذاب باشد، اما از منظر روان‌شناسی، پیچیدگی اثر را کاهش می‌دهد.

سوم: «Audition آزمون بازیگری» (1999)؛ تولد نرم خشونت در روایت
تاکاشی میکه در «آزمون بازیگری» یکی از مهم‌ترین قواعد وحشت را به نمایش می‌گذارد؛ اینکه ترس واقعی، هرگز با فریاد آغاز نمی‌شود. فیلم، نزدیک به یک ساعت، خود را شبیه یک درام عاشقانه معرفی می‌کند. مخاطب احساس امنیت می‌کند، شخصیت‌ها را می‌شناسد و تصور می‌کند مسیر داستان را حدس زده است. اما درست زمانی که این اطمینان شکل می‌گیرد، فیلم چهره واقعی خود را آشکار می‌کند. این همان الگویی است که سازنده «وسواس» نیز به آن علاقه دارد.
فیلم ابتدا رابطه‌ای نسبتا معمولی را نمایش می‌دهد و سپس به‌تدریج قواعد جهان خود را تغییر می‌دهد. اما تفاوت مهمی میان این دو اثر وجود دارد.
در «آزمون بازیگری» خشونت نتیجه طبیعی روان زخمی شخصیت‌هاست ولی در «وسواس» خشونت بیشتر حاصل مداخله یک نیروی بیرونی است.
به همین دلیل، شوک‌های فیلم میکه هنوز هم پس از بیش از دو دهه، واقعی‌تر و آزاردهنده‌تر به نظر می‌رسند.

چهارم: «The Invisible Man مرد نامرئی» (2020)؛ ترس از دیده‌نشدن
اگر قرار باشد تنها یک فیلم معاصر را نام ببریم که مفهوم «کنترل» را بهتر از هر اثر دیگری به تصویر کشیده باشد، احتمالا «مرد نامرئی» انتخاب نخست بسیاری از منتقدان خواهد بود.
«لی ونل»، هیولای کلاسیک «اچ. جی. ولز» را کنار می‌گذارد و داستان را درباره خشونت خانگی، کنترل روانی و سوءاستفاده عاطفی بازآفرینی می‌کند. نکته مهم این فیلم آن است که نامرئی‌بودن، صرفا یک ابزار روایی است. موضوع اصلی، میل بیمارگونه به کنترل دیگری است. از این منظر، «مرد نامرئی» و «وسواس» بیش از آنچه در نگاه اول به نظر می‌رسد، به یکدیگر نزدیک‌اند؛ چرا؟ چون هر دو فیلم می‌گویند مشکل، عشق نیست بلکه مشکل، حذف اختیار انسان دیگر است اما تفاوت در نحوه بیان این ایده است.
فیلم «ونل» تمام بار درام را بر تجربه قربانی قرار می‌دهد و در مقابل فیلم «بریکر» میان قربانی، عامل وسواس و عنصر فراطبیعی تقسیم می‌شود؛ نتیجه، اثری پرهیجان‌تر است؛ اما نه الزاما عمیق‌تر.

پنجم: «You»؛ وقتی تماشاگر وارد ذهن وسواس می‌شود
پیش از پخش فیلم «تو»، اغلب فیلم‌های این زیرژانر، وسواس را از بیرون روایت می‌کردند. مخاطب، قربانی را دنبال می‌کرد و فرد وسواسی، در جایگاه تهدید قرار می‌گرفت اما «تو» این معادله را برهم زد، بیننده این بار مجبور بود دنیا را از چشم یک استاکر ببیند.
جو گلدبرگ قاتل است، دروغ می‌گوید، آدم‌ها را تعقیب می‌کند و زندگی دیگران را نابود می‌کند؛ اما در ذهن خودش، همه این کارها را به نام عشق انجام می‌دهد، شاهکار سریال همین است. تماشاگر برای لحظاتی وسوسه می‌شود با شخصیت همدلی کند و درست در همان لحظه، متوجه خطرناک‌بودن این همدلی می‌شود.
«تو» نشان داد که وسواس، همیشه چهره‌ای خشن ندارد؛ گاهی مؤدب، مهربان و حتی رمانتیک به نظر می‌رسد و در «وسواس» نیز همین پرسش اخلاقی وجود دارد، آیا تغییردادن احساسات یک انسان، حتی اگر از سر عشق باشد، عملی اخلاقی است؟ فیلم پاسخ روشنی می‌دهد: خیر. عشقی که اختیار را حذف کند، دیگر عشق نیست؛ هر نامی هم که روی آن بگذاریم.
اما تفاوت مهم اینجاست که «تو» تمام این کشمکش را از دل شخصیت‌پردازی استخراج می‌کند، در حالی که «وسواس» بخشی از آن را به قواعد جهان فراطبیعی خود واگذار می‌کند.

ششم: «Baby Reindeer بچه‌گوزن»؛ واقعیت، ترسناک‌تر از هر هیولایی
اگر قرار باشد تنها یک اثر را نام ببریم که بیشترین شباهت مفهومی را با «وسواس» دارد، احتمالا «سریال بچه‌گوزن 2024» انتخاب بسیاری از منتقدان خواهد بود، هر چند دلیل این شباهت، داستان نیست، بلکه موضوع است. هر دو اثر درباره انسان‌هایی هستند که مرز میان محبت و تملک را گم کرده‌اند و هر دو، درباره استاکینگ، وابستگی بیمارگونه، شکستن حریم شخصی و نابودی تدریجی زندگی افراد حرف می‌زنند اما تفاوت بنیادین آنها، منشأ وحشت است.
در «سریال بچه‌گوزن» هیچ طلسمی وجود ندارد، هیچ آرزوی جادویی در کار نیست، هیچ نیروی فراطبیعی داستان را هدایت نمی‌کند و تمام اتفاقات، محصول ذهن انسان است و اصلا همین واقع‌گرایی است که سریال را تا این اندازه آزاردهنده می‌کند. شاید تماشاگر بارها با خود فکر می‌کند: «این اتفاق واقعاً ممکن است برای هرکسی رخ دهد».
در مقابل، «وسواس» با ورود عنصر فراطبیعی، فاصله‌ای میان واقعیت و داستان ایجاد می‌کند.
فیلم همچنان درباره وسواس است، اما وحشت خود را از سینمای ژانر می‌گیرد، نه از مستند‌بودن تجربه انسانی. به همین دلیل، اگر «سریال بچه‌گوزن» ذهن مخاطب را زخمی می‌کند، «وسواس» بیشتر او را هیجان‌زده می‌کند.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.