آنچه که سیمین دانشور پس از مرگ جلال نوشت
سیمین دانشور در سوگنامهای که برای جلال نوشته آورده است: «زیبا مُرد، همانطور که زیبا زندگی کرده بود، و شتابزده مُرد؛ عین فرومُردن یک چراغ...»
به گزارش گروه رسانهای شرق،
محمدحسین دانایی، نویسنده و خواهرزاده جلال آلاحمد در کتاب «رسالات» که به تازگی در انتشارات همرخ منتشر شده، نوشته است: دکتر سیمین دانشور، نویسنده، مترجم و استاد دانشگاه تهران، که با رمان ماندگار «سَووشون» جایگاهی ممتاز در ادبیات داستانی معاصر ایران یافت و به «بانوی ادبیات داستانی ایران» شهرت پیدا کرد، در طول سالهای پس از درگذشت جلال آلاحمد، یادداشتها و مقالات متعددی درباره زندگی، شخصیت و آثار همسرش نوشت. از میان این نوشتهها، مقاله تأثیرگذار «غروب جلال» جایگاه ویژهای دارد، متنی سرشار از عاطفه و اندوه که نخستینبار در سال ۱۳۶۰ توسط انتشارات رواق منتشر شد. دانشور در این مقاله در وصف مرگ جلال مینویسد: «زیبا مُرد، همانطور که زیبا زندگی کرده بود، و شتابزده مُرد؛ عین فرومُردن یک چراغ ... و حالا تبسم میکند و میگوید: کلاه سرِ همهتان گذاشتم و رفتم. بدترین کاری که به عمرش با من کرده بود، همین بود.»
اما «غروب جلال» پیشینهای نیز دارد. یازده سال پیش از آن، در روزهای تلخ شهریور ۱۳۴۸ و اندکی پس از درگذشت ناگهانی جلال آلاحمد، دانشور به درخواست یکی از دوستانش یادداشتی کوتاه با عنوان «شرح حال آن ناکام» نوشت؛ یادداشتی که میتوان آن را نخستین روایت او از زندگی و سرنوشت جلال دانست.
دانشور در این نوشته، پس از مروری کوتاه بر زندگی، فعالیتهای سیاسی و فرهنگی و آثار همسرش، به مهمترین دوره حیات فکری او اشاره میکند و مینویسد: «از ۱۳۳۲ تا هنگام مرگ زودرس، جلال کوشش حیرتآور خود را برای شناخت این مملکت آغاز کرد و به طور جدی و دقیق وقت خود را وقف نویسندگی کرد. مونوگرافیها حاصل سفرهایی است که به گوشه و کنار این مملکت کرده...» او سپس تصویری فشرده، اما گویا از جایگاه جلال به عنوان ناظر و منتقد جامعه ارائه میدهد: «در این دوران تا آخر عمر، واقعاً جلال به حد فداکاری، با دید همهجانبهای که داشت، تماشاگر محیط و نقاد اجتماع و هنر و سیاست بود.»
در بخش پایانی یادداشت، سیمین دانشور به دشواریهایی اشاره میکند که جلال به سبب مواضع فکری و تعهد اجتماعی خود با آنها روبهرو بود؛ از فشارهای سیاسی و تهدید به تبعید گرفته، تا محرومیتهای شغلی و جابهجاییهای مکرر در محیط دانشگاه. او مینویسد: «در این ده سال اخیر جلال تقریباً اول هر سال برای تدریس ادبیات فارسی به دانشکدهای منتقل شده و آخر آن سال عذرش را از همان دانشکده خواستهاند؛ دانشسرای عالی، دانشکده علوم تربیتی و هنرسرای عالی نارمک ... و از این آخری عذرش را امسال خواسته بودند که دستشان به او نرسید.»
این چند سطر کوتاه، که متن کامل آن در کتاب آمده، نهتنها شرحی موجز از زندگی و کارنامه جلال آلاحمد است، بلکه مرثیهای زودهنگام برای نویسندهای است که به تعبیر همسرش، در اوج تلاش برای شناخت جامعه ایران، «شتابزده» از میان رفت و بسیاری از طرحها و آرزوهایش را ناتمام بر جای گذاشت.
