علی ودایع در یادداشتی مطرح کرد:
شطرنج باروت در خلیج فارس
در خلیج فارس، ثانیهها دیگر با ساعت تنظیم نمیشوند؛ با تپشِ ضربان ماشهها تنظیم میشوند. در حالی که ناو آبراهام لینکلن با سر و صدا بر سینه آبهای منطقه خیمه زده، احمقانهترین برداشت این است که آن را یک جابهجاییِ ساده لجستیکی بدانیم. حقیقت عریان این است که غرب آسیا در میانه «شطرنج باروت» واقع شده است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
علی ودایع در یادداشتی برای شرق نوشت: منطقه بار دیگر در میانه یک «آنتروپی نظامی» قرار گرفته است؛ وضعیتی پیچیده از بینظمی سخت که هیچ اتفاقی قابل پیشبینی نیست. ورود ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن به مدار تنشهای خلیج فارس، صرفاً یک جابهجایی لجستیکی نیست؛ بلکه رونمایی از پرده جدید بازی «لبه پرتگاه» در دولت دوم ترامپ است.
در خلیج فارس، ثانیهها دیگر با ساعت تنظیم نمیشوند؛ با تپشِ ضربان ماشهها تنظیم میشوند. در حالی که ناو آبراهام لینکلن با سر و صدا بر سینه آبهای منطقه خیمه زده، احمقانهترین برداشت این است که آن را یک جابهجاییِ ساده لجستیکی بدانیم. حقیقت عریان این است که غرب آسیا در میانه «شطرنج باروت» واقع شده است. جایی که دونالد ترامپ با یک دست «ماشه» را لمس میکند و با دست دیگر، زیرِ میزِ «مذاکره» به دنبال گرفتن امتیاز است. اما تهران سالهاست که نشان داده بازیگری نیست که با صدایِ شیپور ناوها، کیشومات شود.
دوگانه ترامپ میان «ماشه» و «میز»
مواضع دونالد ترامپ مصداق بارز «آشفتگی استراتژیک» برای گیج کردن حریف است. او از یک سو از اعزام «بزرگترین ناوگان تاریخ منطقه» سخن میگوید و تهدید میکند که «حمله بعدی بسیار بدتر خواهد بود»، اما همزمان مدعی میشود که «ایرانیها بارها تماس گرفتهاند و میخواهند توافق کنند».
«مرد دیوانه» با رفتار سینوسی همیشه دنبال آشوب فکری و رفتاری هدف است. ترامپ به دنبال «تسلیم بدون جنگ» است. او با آرایش جنگی، قصد دارد قیمت «نه» گفتن تهران را بهشدت بالا ببرد تا در پای میز مذاکره، دست بالا را داشته باشد. ترامپ در قلب بازی دوگانه ماشه و میز به دنبال یک «معامله» است. ردپای این مدل رفتار را در اوکراین هم میبینیم.
بازدارندگی فعال در تهران
ایران در برابر آرایشِ جنگیِ ناو لینکلن، نه با بیانیههای سیاسی، بلکه با «تغییرِ چیدمانِ مهرههایِ استراتژیک» پاسخ داده است. بازدارندگیِ ایران دیگر صرفا در شلیکِ موشک خلاصه نمیشود. سناریوی آتش بزرگ روی میز تهران است.
در تهران، فضا ترکیبی از «صبر استراتژیک» و «آمادگی برای ضربه متقابل» است. در حالی که گزارشهای رسانههای غربی از آمادگیهای تدافعی در سطوح عالی خبر میدهند، موضع رسمی همچنان بر «دیپلماسی عزت» متمرکز است.
در این میان، حضور ناو آمریکایی در تیررس شبکه یکپارچه پهپادی-موشکی ایران، یعنی تبدیل کردن یک «داراییِ نظامی» به یک «گروگان استراتژیک». بازدارندگی فعال یعنی ترامپ بداند که در صورت لغزش ماشه، خلیج فارس نه یک میدان جنگ، بلکه به یک «بنبست لجستیکی» تبدیل میشود که در آن قیمت نفت، اولین قربانیِ شطرنج باروت خواهد بود. ناگفته نماند که دکترین «ابهام هستهای» ایران در یک فرآیند فرسایشی یک گزینه سخت محسوب میشود.
تهران بهخوبی میداند که ترامپ تاجری است که با کارتهای نظامی قمار میکند؛ لذا پاسخ ایران «تقویت بازدارندگی هستهای و موشکی» در لایههای پنهان است تا نشان دهد هزینه درگیری برای واشنگتن، فراتر از تصورات پنتاگون خواهد بود.
مدل چیدمان نظامی ایران در سطحی سخت سیگنال آتش به گستره خاورمیانه را صادر میکند.
امکان دیپلماسی پنهان
ظاهرا بر اساس نشت اطلاعات اخیر (از جمله گزارشهای اکسیوس)، بوی «مذاکرات کانال دوم» (Back-channel) به مشام میرسد؛ هرچند این سیگنال میتواند یک بازی روانی طرف مقابل باشد. میانجیهای سنتی مثل قطر و عمان پرکارتر از همیشه بودهاند. ترکیه، عربستان، مصر و حتی روسیه تلاشهای را آغاز کردهاند. آنکارا و شخص «هاکان فیدان» در این فرآیند متفاوت از گذشته ظاهر شده است. آنکارا در رقابت با ریاض میخواهد میزبان یک اتفاق بزرگ باشد.
تهران قویا ادعای تماس را رد میکند اما آمادگی برای دیپلماسی را هم صراحتا بیان میکند. عرف روابط بینالملل این است که «تلفنهای قرمز» بین پایتختها داغتر میشوند تا از یک «تصادف جنگی» جلوگیری شود.
تغییر وضعیت و سناریوهای احتمالی
خاورمیانه رسما از وضعیت «نه جنگ، نه صلح» وارد مرحله «انتظار» شده است. ترامپ به دنبال یک «پیروزی سریع و ارزان» برای ویترین سیاسی و تهران به دنبال حفظ مولفههای قدرت است.
در این میان، ناو لینکلن بیشتر از آنکه به دنبال شلیک باشد، ماموریت دارد به عنوان یک «وزنه سنگین» روی میز مذاکرات عمل کند؛ مگر آنکه خطای محاسباتی در یکی از دو سو، ماشه را بچکاند. ترامپ از «تعرفههای ۲۵ درصدی» علیه کشورهایی که با ایران تجارت میکنند، به عنوان مکملِ حضورِ ناو لینکلن استفاده میکند. یعنی «ناو» لبه تیزِ نظامی و «تعرفه» لبه تیز اقتصادی برای ایجاد آن «فلج تحلیلی» است.
در تقابل ایران و اسرائیل ۳ سناریوی کلیدی را با جزئیات استراتژیک واکاوی میکنیم:
۱. سناریوی «شوک و معامله»
این محتملترین سناریو از دیدگاه رئالیسم تجاری ترامپ است. در این مدل، آرایش جنگی ناو لینکلن نه برای شلیک، بلکه برای ایجاد «فلج تحلیلی» در تهران طراحی شده است.
واشنگتن فشار را به ۱۰۰ درصد میرساند (ورود به حریم هوایی ادعایی یا تحریم کامل بنادر) تا تهران را مجبور کند میان «جنگ ویرانگر» و «مذاکره فراگیر» یکی را انتخاب کند.
هدف ترامپ امضای یک توافقنامه با عکسهای یادگاری بزرگ است.
در این سناریو، «دیپلماسی پنهان» در مسقط یا دوحه ناگهان علنی میشود و دو طرف برای جلوگیری از انفجار منطقه، به یک «آتشبس سیاسی» تن میدهند. نکته اینجاست که ترامپ ممکن است در مواردی تعدیل کند.
ذیل سناریوی امتناع از جنگ، سناریوی «فرسایش خاکستری» وجود دارد.
در این سناریو، نه جنگی رخ میدهد و نه مذاکرهای!
آمریکا ناوها را نگه میدارد و ایران «بازدارندگی نامتقارن» خود را فعال میکند. در این فضا، «نشت اطلاعات» بخشی از ابزار جنگ روانی است تا افکار عمومی داخل ایران را دچار التهاب کند.
۲. سناریوی «برخورد محدود و مهار»
اگر ترامپ احساس کند «فشار حداکثری» به بنبست رسیده و تهران از «خطوط قرمز» او عبور کرده، به سراغ «صلح از موضع قدرت» میرود. انجام حملات بهشدت محدود علیه اهداف نمادین یا زیرساختهای استراتژیک (بدون قصد براندازی یا جنگ تمامعیار) انجام میشود.
این سناریو با جنگ۷۲ساعته به عنوان محتملترین گزینه بر این فرض استوار است که ایران مبتنی بر دکترین بالانس «پاسخ متناسب» میدهد و نه «پاسخ ویرانگر».
مسأله اینجاست که ترامپ در حال قمار روی مدل واکنش تهران است. ایران سیگنال داده که چیزی به نام «ضربه محدود» را به رسمیت نمیشناسد و پاسخ، «نامتقارن و وسیع» خواهد بود. همزمان این امکان وجود دارد که علاوه بر پایگاهها و اهداف نظامی در دریا، عمق سرزمین اشغالی به عنوان «متحد همراه» آمریکا هدف قرار بگیرد. ظاهرا چیزی به نام «جنگ کوچک» وجود ندارد؛ هر جرقه میتواند انبار باروت منطقه را منفجر کند.
۳. سناریوی جنگ تمام عیار
امکان ورود آمریکا و تکرار داستان عراق روی کاغذ خیلی بالاست اما به شکل فوری «غیرعقلانی» است. در دنیای رئالیسم استراتژیک، ما بین «حمله نظامی» و «جنگ تمامعیار» تفاوت قائل میشویم.
ترامپ استراتژی خود را بر پایه «باجگیری موفق» بنا کرده است، نه «هزینهتراشی بیفایده». ترامپ از ناو لینکلن به عنوان «دیپلماسی توپخانه» استفاده میکند تا ایران را به سمت سناریوی اول (معامله) هول بدهد، چون خودش هم میداند که توان مالی و نظامی برای سناریوی سوم را ندارد.
جنگ تمامعیار با ایران یعنی درگیر شدن در وضعیت مبهم که هزینه آن از جنگ عراق و افغانستان فراتر خواهد رفت.
فراتر از این، همه ذهن واشنگتن معطوف به تهران نیست؛ آنها درگیر چین و روسیه هم هستند. واشنگتن نمیخواهد وارد تاثیر سیستمی گسلهای ژئوپولیتیکی شود.
ترامپ «آرایش جنگی» را دوست دارد چون ابزار قدرت است، اما از خودِ «جنگ» به دلیل هزینههای غیرقابل پیشبینیاش گریزان است.
رد پای مونرو در شطرنج باروت
برای رمزگشایی از احتمالات باید درک دقیقی از نقشه ذهنی وزارت جنگ آمریکا داشت. حضور ناو لینکلن در ژانویه ۲۰۲۶، «دیپلماسی با لوله توپ» است. تحلیل این آرایش نظامی در چارچوب «دکترین مونرو» و «سند دفاع ملی ۲۰۲۶ آمریکا» (NDS 2026)، ابعاد جدیدی از بازی ترامپ را فاش میکند.
ترامپ میخواهد با ادبیات قرن نوزدهمی (مونرو) و ابزارهای قرن بیستویکمی (سند دفاع ملی)، تهران را به سمتی ببرد که ایران احساس کند تنها راه بقا، نه ایستادگی، بلکه معاملهای است که در آن نفوذ منطقهای خود را واگذار کند.
تکرار بازی قدیمی
دکترین مونرو (۱۸۲۳) در ابتدا میگفت: «اروپا در امور قاره آمریکا دخالت نکند.» اما ترامپ در سال ۲۰۲۶، نسخهای قرن بیستویکمی از آن را اجرا میکند که میتوان آن را «مونروئیسم انرژی» نامید.
طبق این دکترین، حضور نظامی و اقتصادی چین و روسیه در خلیج فارس برای واشنگتن غیرقابل تحمل است.
اعزام ناو لینکلن، پیامی مستقیم به پکن است: «امنیت انرژی شما در گرو اراده ماست.»
در این چارچوب، ایران نه یک کشور مستقل، بلکه قدرتی دیده میشود که نظم مورد نظر آمریکا در این «حیاط خلوت جدید» را به چالش کشیده است. برخورد با ایران از دید ترامپ، پاکسازی منطقه از نفوذ قدرتهای بیگانه (شرق) محسوب میشود.
سند دفاع ملی ۲۰۲۶ آمریکا بر اصل«بازدارندگی یکپارچه» استوار است. در این سند، ایران دیگر یک موضوع منفرد نیست، بلکه قطعهای از پازل رقابت با چین و روسیه است.
فرآیند جنگ زیر آستانه
جنگ هرلحظه ممکن است آغاز و مشخصا سناریوی دوم در میدان رخ بدهد. به لحاظ کلاسیک ما شاهد رفتار مبتنی بر جنگهای زیر آستانه هستیم.
سند ۲۰۲۶ بر «منطقه خاکستری» تاکید دارد؛ یعنی استفاده از ابزارهای نظامی برای رسیدن به اهداف سیاسی بدون درگیری مستقیم در دستور کار پنتاگون است.
با عینک دکترین دفاع ملی وزارت جنگ ایالات متحده، آمریکا نباید در «جنگهای ثانویه» غرق شود. بنابراین، دیپلماسی پنهان در اینجا یک گزینه نیست، بلکه یک «الزام استراتژیک» است. ترامپ میخواهد با تکیه بر دکترین مونرو، ایران را بترساند، اما طبق سند دفاع ملی، میداند که شلیک حتی یک گلوله به سمت ایران، منابعی را مصرف میکند که او برای مهار «اژدهای زرد» (چین) به آنها نیاز مفرط دارد. در آن طرف و قلب جنگ اوکراین «احتمالا» ما شاهد یک پیشروی غافلگیرانه و بزرگ خواهیم بود.
حرف آخر
خلیج فارس امروز در انتظارِ یک تصادف یا یک تفاهم است. ترامپ میخواهد با لوله توپ به یک عکس یادگاری یا حداقل پیروزی ویترینی بزرگ دست پیدا کند. آنچه که در عمق رفتار آمریکا میبینیم یک پارادوکس ویژه است. آیا آمریکا ورود به «بازی انتحار» را در محاسبات خود گنجانده است؟
هر چه ناوهایِ بیشتری به منطقه گسیل شوند، گروگانهایِ استراتژیک بیشتری در تیررس بازدارندگیِ فعالِ تهران قرار میگیرند. اگر واشنگتن گمان میکند میتواند با «جنگِ ۷۲ ساعته» نظم نوینِ خود را تحمیل کند، یعنی هنوز عمقِ استراتژیک تهران و پیوندهایِ سیستمیِ آن با بلوکِ شرق را درک نکرده است. فارغ از میزان حمایت شرکای شرقی، تاثیرات سیستمی در روابط بینالملل به شدت سیال و پیچیده است.
در شطرنج باروت، حرکت آخر را نه ناوها، بلکه واقعیتهایِ سخت اقتصادی و هزینههایِ غیرقابلپیشبینیِ جنگ تعیین خواهند کرد. تهران برای دیپلماسی آماده است، اما برای آتش مهیاتر. در این بازی، عنصر «تابآوری» تنها یک واژه نیست؛ یک استراتژیِ بقاست که تعیین میکند چه کسی از میزِ مذاکره، «منافع» را به خانه میبرد و چه کسی تنها یک عکسِ یادگاریِ گرانقیمت کسب خواهد کرد.
آخرین اخبار سیاست را از طریق این لینک پیگیری کنید.