|

شکست روایت خطی و «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد»

سکه سخن به‌نام گلشیری

شيما بهره‌مند

اینکه هوشنگ گلشیری «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» را نوشته است تا عیارِ دیگری از زبان فارسی و امکانات ادبیات قدیم فارسی به‌دست دهد، تنها تبعاتِ خواسته و واضح متنی است که به‌قول خود گلشیری «در مورد نثر آن حرف بسیار است که چه کرده‌ام یا چه می‌خواسته‌ام بکنم.» اما تبعاتِ دیگر این متن، چیزی فراتر از ایده گلشیری از «نثر»ی است که در تلقی او «می‌تواند راه‌گشا باشد» و هست. «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» ازپس دیگر تجربه‌های داستانی گلشیری چنان‌که براهنی باور داشت «نوع ادبی را به‌هم ریخت» و نسخه‌ای یکه از مواجهه با متون و نثر قدیم به‌دست داد. این متن و چند متن دیگر که در کنار آن می‌نشیند و پنج‌گانه‌ای را می‌سازد، از تلقی مدرن و معاصر گلشیری به ادبیات و تاریخ و حافظه ‌جمعی جامعه‌ای پرده برمی‌دارد که او تمام عمر در آن زیست و نوشت. او در این متون، خاصه در «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» تاریخ را به‌کار گرفت تا عناصر ادبی آن را احضار، و گزارشی از ذهنیات انسان معاصر ایرانی روایت کند با تکیه بر اسطوره‌ها، واقعیات و البته مناسبات خیالی. گلشیری شیوه روایی خود را در مقالاتی که در باب ادب کهن نوشت،‌ شرح داد: در «حاشیه‌ای دیگر بر داستان ضحاک»، «روایت خطی، منابع شگردهای داستان‌نویسی در ادبیات کهن» و «شکست روایت خطی، منابع شگردهای داستان‌نویسی در ادبیات کهن». که این دو مقاله اخیر به‌طرزی عیان ایده گلشیری در مواجهه با متون قدیم را نشان می‌دهد. او مقاله «روایت خطی»‌ را با قصه یوسف پیامبر در کتاب‌های مقدس آغاز می‌کند که تنها قصه کاملی است که در قرآن با حفظ تقدم و تأخر نقل وقایع به‌تبعیت از حوادث در عالم خارج آمده است که البته در آن هم مواردی هست که از منطق خطی عدول کرده. القصه، بحث گلشیری در این مقاله، یکی بر سَر همان امر قصه‌گویی قدما است و دیگری درباره آن‌چیزی است که از این نقل‌ها به دست ما رسیده است؛ بخش‌هایی که هربار به‌نقل از سلسله راویان می‌آید و قصه‌سازان بعدی با کنارهم‌چیدن آن قصه‌ای ساخته‌اند. و نکته مهم نزد گلشیری همین کنارهم چیده‌شدن سطوح متفاوت از روایات متفاوت و حتی متباین است و اینکه، این نوع بیان قصه می‌تواند امروز پایه نوعی داستان باشد متفاوت با داستان‌هایی که تکنیک بازگشت به گذشته و جریان سیال ذهن را به‌کار می‌گیرند. انگار هوشنگ گلشیری اوایل دهه هفتاد، دو دهه بعد را می‌دید که نوعی جریان سیال ذهنِ‌ سردستی در داستان‌ وطنی باب روز شد و فضای ادبیات را تسخیر کرد. بگذریم. گلشیری در مقاله بعدی، «شکست روایت خطی» به تاریخ بیهقی پرداخته است. او تکه‌ای از «تاریخ بیهقی»؛ «ذکر سیل» را نمونه می‌آورد تا نشان دهد در این متن هر جمله به‌ازای مابه‌ازایی خارجی، عملی واقع‌شده است و در ضمن هر کلمه به‌معنای حقیقی و نه مجازی آمده، درنتیجه کل متن معنای باطنی ندارد. گلشیری با این مقدمات این ایده را پیش می‌کشد که «این متنی است عقل‌گرا و نه عقل‌ستیز یا بهتر شهودی، یعنی به عهد سلطه تفکر ابن‌سینا نوشته شده و نه شیخ اشراق قرن ششم و یا تا حدودی متأثر است از آن جوی که فردوسی در آن می‌زیسته و نه مثلا سنایی و یا بعدتر نظامی و بعدها مولانا. به همین جهت است که هر کلمه به‌ازای شیء موجود می‌آید.» بعد، گلشیری به ایده محوری خود در این مقالات بازمی‌گردد. اینکه کل متن نوشته‌ای خطی نیست، گاه‌گاه چند سطری و گاه کلمه‌ای منطق خطی را می‌شکند و این البته هم می‌تواند متاثر از شیوه قصه در قصه باشد و هم متاثر از تفاسیر.
او درنهایت امکاناتِ متونی چون تاریخ بیهقی را فهرست می‌کند. اینکه روایت به‌شیوه اول‌شخص مفرد، یعنی از منظر بیهقی نوشته شده است و با افعال ماضی، اما گاه در جایی که خود شهادت می‌دهد بر واقعه‌ای متن،‌ شکل خاطره می‌گیرد و گاه به یادداشت‌های شخصی‌اش ارجاع می‌دهد، یا از مشاهدات دیگران نقل می‌کند یا نامه‌ها و اسنادی را به‌خدمت می‌گیرد که خود روزگاری از روی آنها نسخه برداشته است. پس «وصف بصری» یا نقل دیده‌ها،‌ نقل شنیده‌های دیگران پیش و پس از واقعه، نقل نامه‌ها و گاهی اسناد و اظهارنظرهای خود بیهقی و دیگران، منابع بیهقی بوده است. سرآخر گلشیری می‌نویسد با استناد به همین منابع است که بیهقی چنین مدعی است: «غرض من آن است که تاریخ پایه‌ای بنویسم و بنایی بزرگ افراشته گردانم چنان‌که ذکر آن تا آخر روزگار بماند.» بنایی که گلشیری در «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» افراشت، نیم‌نگاهی به تمام این امکانات یا به‌قول خودش شگردهای داستانی ادبیات کهن دارد، اما سیاستِ متن گلشیری ‌خود حکایتی دیگر است. گلشیری در این متن روایات و باورهای مردمانی را به‌کار می‌گیرد و واقعیتِ اسطوره‌واری را بنا می‌کند با تکیه بر منابع و مآخذی که بین وقایع تاریخی و واقعی و خیالی رفت‌وبرگشت دارند و در سیر روایت چندان جا عوض می‌کنند تا روایت یا تاریخِ منحصری بسازند از آنِ گلشیری. اینجا نزد گلشیری فاکت‌های تاریخی و اسطوره‌های جاافتاده مردمان چندان اولویت و مزیتی نسبت به روایت برسازنده متن ندارد که هیچ، او تلاش می‌کند همین وجهِ نادیده را به کانون روایت بیاورد. ازاین‌روست که هوشنگ گلشیری هم‌چنان نویسنده مدرن و معاصر ما است، و مواجهه‌اش با متون قدیم جز آگاهی و تسلط او بر متون قدیم و نثر کهن، خبر از ایده‌ای می‌دهد که تاریخِ ما را شخم زده تا به آن رسیده است. اهمیت سیاست ادبی گلشیری از این منظر نیز پررنگ‌تر می‌شود که او در میانه دو تلقی متضاد نسبت به اسطوره زیست و نوشت. یکی آن ادبیاتی که جانبدارِ واقع‌گرایی اجتماعی بود و در دهه‌های چهل و پنجاه، ادبیات سیاسی را ادبیات راستین می‌دانست و بعدها خود درگیر اسطوره‌سازی ‌یا اسطوره‌انگاری‌ نسل‌های بعدی شد و به تسخیر گفتمانی درآمد که مخالف جریان روشنفکری بود. دیگری گفتمانی که از سال‌های هفتاد پا گرفت و به‌زعمِ خود جانبِ اسطوره‌زدایی را می‌گرفت، اما ازقضا خود به اسطوره‌سازى مجدد انجامید. طیفِ اخیر که هنوز هم تا حدی طیف مسلط است، با اعلام انقضای دوران اسطوره‌ها، اسطوره‌های دیگری ساخت که به‌مراتب مخرب‌تر بود و نگاهی غیرتاریخی و غیرانتقادی داشت. در این میانه بود که هوشنگ گلشیری متونی اسطوره‌ستیز ساخت تا اسطوره‌های حاکم بر ذهن ایرانی معاصر را به‌تصویر بکشد و ازاین‌رو تجربه ادبی او در قامت یک فرد، به تجربه معاصر ملتی بدل شد. گیرم راوی «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد»، «خواجه ابوالمَجد محمدبن علی‌بن ابوالقاسم وَرّاق دبیر» باشد و راقمِ این حدیث «هوشنگ گلشیری». «راوی این حکایت ابوالمجد وراق به وصف تصویر ابتدا کرده است... آن‌گاه که گوید: هرچه رفت بدین دور یا حادث خواهد شد به دور آن که این حدیث بخواند همه سخن از اوست و از خیر و شر بدو نسبت باید کرد... و اما وصف آن نقش به ایجاز آورده است، چه مردمان آن دور را اشارتی بسنده می‌بود، گو اینکه از خم طره‌ای می‌گفت یا نمی‌گفت، اما راقم این دور پوست‌بازکرده و به‌شرح خواهد گفت، چه سکه سخن را هر دوری به نامی می‌زنند... و این طرز که ما خواهیم نهاد به‌ضرورت احتمال ابنای زمانه است، گو که راوی این دور ما باشیم یا نه...»1
1. «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد»، هوشنگ گلشیری، نشر نيلوفر

اینکه هوشنگ گلشیری «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» را نوشته است تا عیارِ دیگری از زبان فارسی و امکانات ادبیات قدیم فارسی به‌دست دهد، تنها تبعاتِ خواسته و واضح متنی است که به‌قول خود گلشیری «در مورد نثر آن حرف بسیار است که چه کرده‌ام یا چه می‌خواسته‌ام بکنم.» اما تبعاتِ دیگر این متن، چیزی فراتر از ایده گلشیری از «نثر»ی است که در تلقی او «می‌تواند راه‌گشا باشد» و هست. «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» ازپس دیگر تجربه‌های داستانی گلشیری چنان‌که براهنی باور داشت «نوع ادبی را به‌هم ریخت» و نسخه‌ای یکه از مواجهه با متون و نثر قدیم به‌دست داد. این متن و چند متن دیگر که در کنار آن می‌نشیند و پنج‌گانه‌ای را می‌سازد، از تلقی مدرن و معاصر گلشیری به ادبیات و تاریخ و حافظه ‌جمعی جامعه‌ای پرده برمی‌دارد که او تمام عمر در آن زیست و نوشت. او در این متون، خاصه در «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» تاریخ را به‌کار گرفت تا عناصر ادبی آن را احضار، و گزارشی از ذهنیات انسان معاصر ایرانی روایت کند با تکیه بر اسطوره‌ها، واقعیات و البته مناسبات خیالی. گلشیری شیوه روایی خود را در مقالاتی که در باب ادب کهن نوشت،‌ شرح داد: در «حاشیه‌ای دیگر بر داستان ضحاک»، «روایت خطی، منابع شگردهای داستان‌نویسی در ادبیات کهن» و «شکست روایت خطی، منابع شگردهای داستان‌نویسی در ادبیات کهن». که این دو مقاله اخیر به‌طرزی عیان ایده گلشیری در مواجهه با متون قدیم را نشان می‌دهد. او مقاله «روایت خطی»‌ را با قصه یوسف پیامبر در کتاب‌های مقدس آغاز می‌کند که تنها قصه کاملی است که در قرآن با حفظ تقدم و تأخر نقل وقایع به‌تبعیت از حوادث در عالم خارج آمده است که البته در آن هم مواردی هست که از منطق خطی عدول کرده. القصه، بحث گلشیری در این مقاله، یکی بر سَر همان امر قصه‌گویی قدما است و دیگری درباره آن‌چیزی است که از این نقل‌ها به دست ما رسیده است؛ بخش‌هایی که هربار به‌نقل از سلسله راویان می‌آید و قصه‌سازان بعدی با کنارهم‌چیدن آن قصه‌ای ساخته‌اند. و نکته مهم نزد گلشیری همین کنارهم چیده‌شدن سطوح متفاوت از روایات متفاوت و حتی متباین است و اینکه، این نوع بیان قصه می‌تواند امروز پایه نوعی داستان باشد متفاوت با داستان‌هایی که تکنیک بازگشت به گذشته و جریان سیال ذهن را به‌کار می‌گیرند. انگار هوشنگ گلشیری اوایل دهه هفتاد، دو دهه بعد را می‌دید که نوعی جریان سیال ذهنِ‌ سردستی در داستان‌ وطنی باب روز شد و فضای ادبیات را تسخیر کرد. بگذریم. گلشیری در مقاله بعدی، «شکست روایت خطی» به تاریخ بیهقی پرداخته است. او تکه‌ای از «تاریخ بیهقی»؛ «ذکر سیل» را نمونه می‌آورد تا نشان دهد در این متن هر جمله به‌ازای مابه‌ازایی خارجی، عملی واقع‌شده است و در ضمن هر کلمه به‌معنای حقیقی و نه مجازی آمده، درنتیجه کل متن معنای باطنی ندارد. گلشیری با این مقدمات این ایده را پیش می‌کشد که «این متنی است عقل‌گرا و نه عقل‌ستیز یا بهتر شهودی، یعنی به عهد سلطه تفکر ابن‌سینا نوشته شده و نه شیخ اشراق قرن ششم و یا تا حدودی متأثر است از آن جوی که فردوسی در آن می‌زیسته و نه مثلا سنایی و یا بعدتر نظامی و بعدها مولانا. به همین جهت است که هر کلمه به‌ازای شیء موجود می‌آید.» بعد، گلشیری به ایده محوری خود در این مقالات بازمی‌گردد. اینکه کل متن نوشته‌ای خطی نیست، گاه‌گاه چند سطری و گاه کلمه‌ای منطق خطی را می‌شکند و این البته هم می‌تواند متاثر از شیوه قصه در قصه باشد و هم متاثر از تفاسیر.
او درنهایت امکاناتِ متونی چون تاریخ بیهقی را فهرست می‌کند. اینکه روایت به‌شیوه اول‌شخص مفرد، یعنی از منظر بیهقی نوشته شده است و با افعال ماضی، اما گاه در جایی که خود شهادت می‌دهد بر واقعه‌ای متن،‌ شکل خاطره می‌گیرد و گاه به یادداشت‌های شخصی‌اش ارجاع می‌دهد، یا از مشاهدات دیگران نقل می‌کند یا نامه‌ها و اسنادی را به‌خدمت می‌گیرد که خود روزگاری از روی آنها نسخه برداشته است. پس «وصف بصری» یا نقل دیده‌ها،‌ نقل شنیده‌های دیگران پیش و پس از واقعه، نقل نامه‌ها و گاهی اسناد و اظهارنظرهای خود بیهقی و دیگران، منابع بیهقی بوده است. سرآخر گلشیری می‌نویسد با استناد به همین منابع است که بیهقی چنین مدعی است: «غرض من آن است که تاریخ پایه‌ای بنویسم و بنایی بزرگ افراشته گردانم چنان‌که ذکر آن تا آخر روزگار بماند.» بنایی که گلشیری در «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» افراشت، نیم‌نگاهی به تمام این امکانات یا به‌قول خودش شگردهای داستانی ادبیات کهن دارد، اما سیاستِ متن گلشیری ‌خود حکایتی دیگر است. گلشیری در این متن روایات و باورهای مردمانی را به‌کار می‌گیرد و واقعیتِ اسطوره‌واری را بنا می‌کند با تکیه بر منابع و مآخذی که بین وقایع تاریخی و واقعی و خیالی رفت‌وبرگشت دارند و در سیر روایت چندان جا عوض می‌کنند تا روایت یا تاریخِ منحصری بسازند از آنِ گلشیری. اینجا نزد گلشیری فاکت‌های تاریخی و اسطوره‌های جاافتاده مردمان چندان اولویت و مزیتی نسبت به روایت برسازنده متن ندارد که هیچ، او تلاش می‌کند همین وجهِ نادیده را به کانون روایت بیاورد. ازاین‌روست که هوشنگ گلشیری هم‌چنان نویسنده مدرن و معاصر ما است، و مواجهه‌اش با متون قدیم جز آگاهی و تسلط او بر متون قدیم و نثر کهن، خبر از ایده‌ای می‌دهد که تاریخِ ما را شخم زده تا به آن رسیده است. اهمیت سیاست ادبی گلشیری از این منظر نیز پررنگ‌تر می‌شود که او در میانه دو تلقی متضاد نسبت به اسطوره زیست و نوشت. یکی آن ادبیاتی که جانبدارِ واقع‌گرایی اجتماعی بود و در دهه‌های چهل و پنجاه، ادبیات سیاسی را ادبیات راستین می‌دانست و بعدها خود درگیر اسطوره‌سازی ‌یا اسطوره‌انگاری‌ نسل‌های بعدی شد و به تسخیر گفتمانی درآمد که مخالف جریان روشنفکری بود. دیگری گفتمانی که از سال‌های هفتاد پا گرفت و به‌زعمِ خود جانبِ اسطوره‌زدایی را می‌گرفت، اما ازقضا خود به اسطوره‌سازى مجدد انجامید. طیفِ اخیر که هنوز هم تا حدی طیف مسلط است، با اعلام انقضای دوران اسطوره‌ها، اسطوره‌های دیگری ساخت که به‌مراتب مخرب‌تر بود و نگاهی غیرتاریخی و غیرانتقادی داشت. در این میانه بود که هوشنگ گلشیری متونی اسطوره‌ستیز ساخت تا اسطوره‌های حاکم بر ذهن ایرانی معاصر را به‌تصویر بکشد و ازاین‌رو تجربه ادبی او در قامت یک فرد، به تجربه معاصر ملتی بدل شد. گیرم راوی «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد»، «خواجه ابوالمَجد محمدبن علی‌بن ابوالقاسم وَرّاق دبیر» باشد و راقمِ این حدیث «هوشنگ گلشیری». «راوی این حکایت ابوالمجد وراق به وصف تصویر ابتدا کرده است... آن‌گاه که گوید: هرچه رفت بدین دور یا حادث خواهد شد به دور آن که این حدیث بخواند همه سخن از اوست و از خیر و شر بدو نسبت باید کرد... و اما وصف آن نقش به ایجاز آورده است، چه مردمان آن دور را اشارتی بسنده می‌بود، گو اینکه از خم طره‌ای می‌گفت یا نمی‌گفت، اما راقم این دور پوست‌بازکرده و به‌شرح خواهد گفت، چه سکه سخن را هر دوری به نامی می‌زنند... و این طرز که ما خواهیم نهاد به‌ضرورت احتمال ابنای زمانه است، گو که راوی این دور ما باشیم یا نه...»1
1. «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد»، هوشنگ گلشیری، نشر نيلوفر

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.