لیلازادِ لامرد
از ابتدای جنگ ۱۲روزه تا امروز، هیچوقت اینقدر منقلب نشده بودم که امروز در لامرد و در قتلگاه مردم شهر.
لحظه غروب رسیدیم. غروبش رنگ خون بود. هرچه خورشید پایینتر میآمد، غمانگیزتر میشد. دیدن رد ترکشهای قاتل بر سر و صورت شهر، در آن ردِ نور سرخ واقعاً دلخراش بود. غم فروخورده یک سال سخت ایران، در غروب لامرد ترکید.
از سر و صورت شهر گفتم و از زمینش هم بگویم. جایجایش رد ترکش بود. تشخیص نقطه پنالتی در زمین فوتبال از نقطهزنیهای مردم کش سخت شده است. عجب آزمایش خطرناکی بر سر مردم شهر آوار شد و عجب آزمونی برای این مردم که مثل بم، باید سالها این درد و آوار یک لحظه را با خود به دوش بکشند.
در خیابان اصلی شهر، عکس شهدا را که دیدم، چشمم به عکس آوینا خورد. خیلی زود نبود برای مرگ؟ رفته بودی از گِلِ حیاط، گُل بچگی بچینی. چقدر تابوت نمادینت از جثهات بزرگتر بود. مگر میخواهی در تابوت قایمموشکبازی کنی؟
ایلیا و عبدالمصور زنگ ورزشتان بود؟ آقا رمضان، کارگر شریف، تو کجا بودی که ترکشها جانت را گرفتند؟ ربابخانم و سکینهخانم، بچههایتان سالماند؟ زهراخانم امیرحسین، نارنین و فاطمهزهرا حالشان خوب بود؛ رفتیم دیدنشان. نارنین از رفتنت هنوز از تخت بلند نشده، پایش ترکش دارد؛ امیرحسین هم که دورش شلوغ شد شروع کرد به اینور و آنور پریدن؛ بچه کِیفش به همین بالا و پایین پریدن است دیگر. راستی زهرا خانم چند سالت بود؟ شدی شبیه شعرهای قبانی؛ « رفته بودی انار بیاپری دانههایت را آوردند». آقا سیاوش، دوستانت میگفتند حالشان «سووشون» است. ما چطور اینقدر کم از شما گفتیم؟
۷۲۰ هزار ترکش زدی به سر این شهر که چند جان بگیری؟ مدرسه کنار سالن اگر تعطیل نبود، میدانی چه میشد؟ من که از وحشت این ترکشها مردم!
در مغزم هر لحظه قیصر شعر میخواند:
«جای او اینجا بود
اینک اما تنها
یک سبد لاله سرخ
…
کدامتان اکبرِ لیلازادِ کتابهای درسی جدیدید؟
چشم که چرخاندم، حالوروز همه ما شبیه لحظه حمله بود؛ مات و مبهوت، با بغض فروخورده.
احمدآقا، همسفر ما آدم محکمیست؛ روحیهاش بالاست. شما را که دید، خستگی را بهانه کرد و رفت تا ساعتی از غم شما با خودش خلوت کند.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.