|

روایت‌های یک روز پر انفجار

وقتی هوا به سرعت شکافته می‌شود، یعنی آمدند. یعنی ممکن است درست بالای سرت باشند و بخواهند بمب یا موشک هایشان را رها کنند. یعنی حتی غیرنظامی بودن هم تضمینی برای آنکه به سمت تو شلیک نشود، نیست. آسمان باز هم آن طوری شد. ساعت ۵ صبح است. دارم خواب می‌بینم. خواب رسول صدرعاملی، یک جایی هستیم که نمی دانم کجاست و دارم تولدش را تبریک می‌گویم. بعد چشمم به آسمان می‌افتد. چیزی میان خاکستری و آبی است. صدا، هوشیارم می‌کند.

روایت‌های یک روز پر انفجار

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

زهرا مشتاق- وقتی هوا به سرعت شکافته می‌شود، یعنی آمدند. یعنی ممکن است درست بالای سرت باشند و بخواهند بمب یا موشک‌هایشان را رها کنند. یعنی حتی غیرنظامی بودن هم تضمینی برای آنکه به سمت تو شلیک نشود، نیست. آسمان باز هم آن طوری شد. ساعت ۵ صبح است. دارم خواب می‌بینم. خواب رسول صدرعاملی، یک جایی هستیم که نمی‌دانم کجاست و دارم تولدش را تبریک می‌گویم. بعد چشمم به آسمان می‌افتد. چیزی میان خاکستری و آبی است. صدا، هوشیارم می‌کند. سرم را از بالش جدا می‌کنم. بمب…..

بمب زد. یک جایی که نمی‌دانم کجاست. ۵ و هفت دقیقه، دوباره بمب…. می‌نشینم روی تخت. بمب بمب. صدا دور است؛ اما مهیب بودن آن را حس می‌کنم. نکند هسته‌ای باشد. در ذهنم، تصویر ترسناک و آشنای انفجار هیروشیما شکل می‌گیرد. سرم را می‌برم زیر لحاف. تنم را میان رختخواب پنهان می‌کنم. نمی‌خواهم بشنوم. بنفشه می‌گوید، خاله فیروزه‌اش، شب‌ها با لباس و کفش می‌خوابد. دو روز قبل هم که خانه خانم سریع بودم، دیدم چند تا بطری آب، دو تا ساک حاوی لباس و چیزهای مهم و یک کیف که روی آن یک به علاوه قرمز رنگ داشت، حاضر کرده و گذاشته بودند زیر میز غذاخوری و درست روبه‌روی اتاق بچه هایشان، فروغ و فرهاد هم، سه صندلی با سه تا پتو گذاشته بودند. انگار همه آماده رفتن هستند. ویدا و ندا خواهران دوقلویی که همکلاس دوره دکترایم هستند، روزی ۵۲۶ بار زنگ می‌زنند که زری پاشو بیا شیراز. ماهواره آنها هنوز کار می‌کند و خبرهای مهم را برایم پیامک می‌کنند.

۹:۴۱ دقیقه زنگ زدم بنفشه سام گیس بپرسم او هم انفجارهای بامداد را شنیده؟ نشنیده بود. هنوز نمی‌دانست کجاها را زدند. گفت ظهر می‌روم روزنامه، حرف می‌زنیم. گفتم اعتمادآنلاین را در بله پیدا کردم. خبرها را می‌خوانم.

۱۰:۴۵ دقیقه زنگ زدم مرجان لقایی. بر نداشت. تا قطع کردم خودش زنگ زد. نمی‌دانم چه مرگم شده، تا صدای بچه‌ها را می‌شنوم، بغض می‌کنم یا می‌زنم زیر گریه. مرجان گفت خوشحالم که سلامتی. سال‌های گذشته، این موقع، زنان روزنامه‌نگاری که عضو سپیدار بودند، دورشان قیامت بود. در ایونت بودند و داشتند چیزهای خوشمزه‌ای که خودشان درست کرده بودند، می‌فروختند. زنانی که عدم امنیت شغلی یا محدودیت‌های حرفه‌ای یا بیکاری، آنها را سوق داده بود که کار دیگری هم انجام بدهند، تا زندگیشان بگذرد. پارسال همین موقع‌ها، از مرجان، کلی لواشک ترش و شیرین و ملس خریدم و دست دوستم آقای منصوری که داشت می‌رفت آلمان، فرستادم برای مسیحا، از بس پشت تلفن گفته بود مامان دلم لواشک می‌خواهد.

۱۱:۳۲ آزاده زنگ می‌زند. زری، دستور تخلیه دادند. خیابان ویلا و میدان منیریه. پاشو بیا اینجا. نگران خواهرش پروین بود که تک و تنها در یک ساختمان چهار طبقه است و همه همسایه‌ها رفتند و او هنوز حاضر نیست، خانه‌اش را ترک کند. می‌گویم یا خدا! ویلا را برای چه! مگر خیابان ویلا چه دارد؟ خیابان ویلا را از جنوب تا شمال در ذهنم ترسیم می‌کنم. از انقلاب که وارد ویلا می‌شویم، حدود صد متر جلوتر، سمت راست، قدیمی‌ترین پیتزایی تهران است. پیتزا پنتری که شعبه اولش اینجا و شعبه دومش در میدان شعاع است. همیشه جلوی درش، یک آقای نگهبان روی صندلی نشسته و وقتی مشتری وارد می‌شود، از جایش بلند می‌شود و خوشامد می‌گوید. حدود هشت نه تا پله را که پایین می‌روی، به یک فضا، با نور خیلی خیلی ملایمی می‌رسی و میزهایی دو و چند نفره که آدم‌ها، در خوشی، در اندوه و یا حالت‌های دیگر، آنجا منتظر می‌مانند تا یکی از خوشمزه‌ترین و نازک‌ترین پیتزاهای دنیا را بخورند. چند قدم جلوتر از پیتزا پنتری، سر کوچه سلمان پاک، یک قنادی است که صاحبش ارمنی است و خوشمزه‌ترین نان خامه‌ای و ناپلئونی دنیا را درست می‌کند. جلوتر می‌رسی به شرکت‌های هواپیمایی. یادم می‌آید سمت چپ، نرسیده به تقاطع سمیه، کوچه شیرین، یکی از ساختمان‌های وزارت اطلاعات است. سال‌های زیادی از آنجا رد می‌شدم و می دیدم، چند سرباز آنجا نگهبانی می‌دهند و نمی‌دانستم چرا. تا وقتی که برای پاره‌ای توضیحات، چند باری رفتم و فهمیدم داستان کوچه شیرین چیست. جز وزارت علوم و سازمان سنجش و یک عالمه مغازه‌های صنایع دستی و شیرینی فروشی نوبل که گاتاهای خیلی خوشمزه‌ای دارد، چه چیز دیگری در خیابان ویلاست؟ ته ویلا هم بیمارستان دارد و البته خانه خواهر آزاده محمدحسین که مثل ننه دلاور نمایشنامه برتولت برشت، دلش برای عالم و آدم شور می‌زند. می‌گوید زری خر نشو، پاشو بیا اینجا! حالا خودش کجاست، شهرک آپادانا که گر و گر دورش را زدند.

۱۱:۳۳ خاله بالایی مسیحا زنگ می‌زند که پاشو بیا شاهرود. وقتی سال ۸۶ مسیحا به دنیا آمد، من تک‌فرزند، هیچی درباره بچه‌داری نمی‌دانستم. حتی بلد نبودم پوشک ببندم. خانم مویدی، همسایه طبقه چهارم ما بود. خانه آنها، درست بالای خانه ما بود. خودش دو تا بچه بزرگ داشت. فرهاد و فریبا.

اهل روستای ده ملا نزدیک شاهرود بودند و یک عالمه باغ‌های انگور و پسته داشتند و همیشه سوغاتی‌های خوشمزه برای ما می‌آوردند. خانم مویدی، مامان دوم مسیحا شد و مسیحا واقعا عاشق آن خانواده شد. هنوز بلد نبود خوب راه برود و حرف بزند، چهار دست و پا، پله‌ها را رفت بالا. گفتم مسیحا کجا؟ گفت خاله با. یعنی خانه خاله بالایی و این طوری شد که دیگر به جای خانم مویدی، همه می‌گفتیم خاله بالایی. می‌گوید پاشو بیا اینجا. نمان تهران زیر بمب‌ها.

۱۱:۴۱ مریم زنگ می‌زند. صدایش از ته چاه می‌آید، بی رمق، نگران. اگر جنگ نشده بود، مریم همین اسفند از تز دکترایش باید دفاع می‌کرد. رساله‌اش درباره ارتباط کودکان و شاهنامه فردوسی است. پائیز و زمستان هم، به همت علی دهباشی و بخارا، چندین نشست درباره شاهنامه در خانه هنرمندان برگزار شد و گوش تا گوش مردم نشسته بودند و به سخنرانی مریم گوش می‌کردند. حالا مریم، داغان و له، هنوز میان ماندن و رفتن به شهری دیگر مردد است. می‌گوید زری، زمین عین گهواره تاب می‌خورد. تازه چی؟ اینجا، اکباتان که اینقدر محکم ساخته شده. می‌گوید زری؛ زمین را انگار شخم زدند. تمام شیشه‌های بلوک ۱۸ شکسته، در شیشه‌ای ورودی، به آن بزرگی کنده شده. صدایش جان ندارد. انگار کسی از میان هفت لایه سنگ و آجر دارد سعی می‌کند، صدایش را بشنوی. مریم سربندی، همکلاس مریم که دوست من هم هست و بابلسر زندگی می کند، چند بار زنگ زده مریم که بلند شوید با زری بیایید اینجا. مریم می‌گوید تا آب و برق و گاز هست، فکر نکنم از تهران بروم.

۱۴:۴۱ آقای طاهرخانی زنگ می‌زند. می پرسد سلامتید؟ جواب می‌دهم اتفاقا دو روز منزل خانم سریع بودم. گفتم آقای شریفی لطف کردند و آمدند دنبالم و مرا بردند خانه خودشان. گزارشم را در اعتماد خواندید؟ ۱۶ اسفند اینجا را بدجور زدند. پرسید شما کجایید؟ گفتم خیابان آذربایجان. با بیت و پاستور، پیاده شش هفت دقیقه راه است. گفتم فکر می‌کردم دیگر تمام است، ولی هنوز زنده‌ام. آقای طاهرخانی می‌خندد. می‌گوید خب خدا را شکر. از پنجره دست تکان می‌دادید، می‌آمدم هم شما را ببینم، هم خانم سریع را. گفتم انگار چراغ‌های خانه تان خاموش بود، فکر کردیم شما هم رفته‌اید. بعد می‌گویم، طرف شما را دوست نداشتم. انگار یک قاره دیگر بود. نه صدایی، نه خبری. با خنده می‌گوید آخر سعادت‌آباد زیر پونز است. می‌گویم، می‌دانید، ماهایی که سال‌ها سیستان و بلوچستان، جنوب و شرق استان کرمان، هرمزگان و جاهای محروم دیگر کار کردیم، بیشتر از هر کس دیگری ارزش زیرساخت‌ها را می‌دانیم. می‌گویم، هر زیرساختی که از بین می‌رود، انگار به قلب من شلیک شده.

آسمان دوباره شکافته می‌شود. از پرده‌های کنار زده پذیرایی و آشپزخانه، به فضای وسیعی نگاه می‌کنم که نورهای پدافند، در روشنی روز، رنگ پریده به نظر می رسد. همسایه طبقه چهارم ساختمان روبه‌رویی، پنجره اتاق خوابش را چسب زده. باید همین امروز چسب زده باشد. حتی صبح هم شیشه‌ها معمولی بود. حواسم به آن خانه زیاد است. چون یک گربه بزرگ دارند، که گاهی که حوصله‌اش سر می‌رود، می‌آید می‌نشیند تو بالکن و کوچه را نگاه می‌کند. دیروز داشت ساختمان کناری خانه من را نگاه می‌کرد که زیر بمباران، داشتند بتن طبقه پنجم را می‌ریختند. پنجره را باز کردم و بلند گفتم سلام قربانت بروم. نگاهم کرد. قربان صدقه‌اش رفتم. گفتم می‌آیی اینجا مهمانی، می‌دانی چقدر دوستت دارم. باز صدا آمد. پنجره را بستم. با اینکه ویدا پانصد دفعه قول گرفته که چسب پنج سانتی جانسون بزنم به پنجره‌ها، دلم نمی‌خواهد این کار را بکنم. حتی تا بیدار می شوم، پرده‌ها را کنار می‌زنم، تا خانه پر از نور بشود. حتی حالا که هوا یک دست ابر است و دارد باران می‌بارد. آن شبی که انبارهای نفت را زدند و همان شب و فردایش، باران بارید، من همه‌اش گریه کردم و گفتم خدایا پس یعنی هنوز ما را یادت هست که باران فرستادی، تا آتش‌ها سرد بشود. 

جاروبرقی را از آشپزخانه برمی‌دارم و می‌افتم به جان خانه. این بار بمب است. مریم طاهری یادم داده، گفته وقتی پدافند می‌زنند، یعنی پهپاد آمده، بمب هم که صدایش آنقدر مهیب است که معلوم است، موشک هم کمابیش، شبیه بمب. صدای انفجار می‌آید. ویدا از شیراز پیامک می‌زند انگار میدان فاطمی تهران را زدند! می‌گوید اینجا صنایع را هم زدند. جواب می‌دهم، از آن صنایع دیگر چیزی مانده! چرا بس نمی‌کنند. صنایع دو کیلومتری خانه ویدا اینا است. اما درست سر کوچه همکلاسی دیگرمان، صدیقه مویدی است. جنگ دوازده روزه، صنایع را که زد، خانه خانم مویدی پر از دود و خاک شد. شبانه با شوهر و دو تا پسرهایش، جمع کردند رفتند آن یکی خانه‌شان در بیضا. یک دفعه دلم شور گیسو را می‌زند که خانه‌شان خیابان باباطاهر است. حتی نگران بچه‌های شرق می‌شوم، چون روزنامه درست بر فاطمی، داخل کوچه بهرام مصیری است. زنگ می‌خورد، گوشی را جواب می‌دهد.

مثل همیشه نیست، ششصد بار بوق بخورد و بگذارد دو روز دیگر پیامک بدهد که چه کار داشتی. جواب می‌دهد، زهرا مشتاق خوبی؟ جواب می‌دهم، گیسو فغفوری دلم پیشت بود. خوبی، تو، آقای سیدآبادی، کیان، حیوانات کیان؟ می‌گوید همه خوبیم. مارها و مارمولک‌ها و عقرب‌ها هم خوبند. سال ۱۴۰۱ که مسیحا از ایران رفت، گربه‌هایش صنم و منوچهر، را بردم حیاط خانه گیسو که مواظب‌شان باشد. من هم داغان از رفتن مسیحا، داشتم می‌رفتم یاسوج زندگی کنم. آنجا، کیان چهارده ساله، مرا برد به اتاقی که هیچکس را به آن راه نمی‌داد و گذاشت، مارهایش را بغل کنم. دو مارمولک درشتش را که اسم یکیشان کلم بود نشانم داد و گذاشت آنها را نوازش کنم و بعد عقرب منحصر به فردی را نشانم داد که خودش از کوه و دشت پیدا کرده بود و دیدم  چطور با پنس به او غذا می‌دهد. گیسو عشق درس خواندن است و یک دو جین از بچه‌های روزنامه‌نگار با تشویق‌های او ادامه تحصیل داده‌اند. سال‌ها قبل تر، که سیستم ثبت‌نام مثل حالا نبود، گیسو را می‌شد در حال ثبت نام یکی از بچه ها و تهیه دفترچه کنکور دید. هنوز جیغ پر از شادی او را وقتی پشت تلفن گفتم که دکترا قبول شده‌ام، در گوشم هست.

کتاب‌های کتابخانه را دستمال می کشم. روی پرینتر، جای سوزن ته گرد و آلبوم‌های عکس و ماشین‌های اسباب بازی فولکس و فورد و دایناسور بزرگ و محبوب مسیحا. بعد می‌روم به اتاق خواب خودم. ملافه‌ها را عوض می‌کنم، با جاروی دسته بلند، غبار جمع شده در زیر تخت را تمیز می‌کنم. روی میز آرایش و ردیف مفصل فیلم‌های دی‌وی‌دی و نوار کاست‌های قدیمی مرضیه و گوگوش و پاواراتی و روزنامه‌هایی را که در هر کدامش، یادداشت، گزارش یا مطلبی دارم، تمیز  می‌کنم.

بمب، بمب، صدای انفجار. جاروبرقی را به برق می‌زنم و شروع به جارو کردن می‌کنم. به خودم می‌گویم ممکن است هر آن، یکی از این بمب‌ها، پهپادها یا موشک‌ها، سهم تو باشد. پس چطور داری جارو می‌کنی. جواب می دهم، اشکالی ندارد. اگر بمب خورد، بگویند چه خانه تمیزی، چه کمدهای مرتبی. شاید روانم دارد تعادلش را از دست می‌دهد. مگر مرتب و پاکیزه بودن خانه‌ای که زیر آوار می‌رود، معلوم می‌شود. جواب می‌دهم بله. همین دیروز خبرنگار صداوسیما کنار کوهی از آوار ایستاده بود. دو ساختمان فروریخته در شرق تهران، حوالی میدان رسالت. درست در کنارش، که شاید زمانی، طبقه اول این ساختمان بوده است، یک کمد دیواری پیدا بود و کشویی که موج انفجار آن را باز کرده بود. مرد از درون کشو، که لباس‌های یک بچه در آن بود، یک لباس صورتی کوچک، خیلی خیلی کوچک درآورد و آن را رو به دوربین نشان داد. آن طرف‌تر، زیر انبوهی از سنگ و آجر، یک کوله‌پشتی آبی رنگ قرار داشت. 

تی را از حمام می‌آورم. قسمت حوله ای اش را با پودر حسابی چنگ می‌زنم. روی پارکت تمام خانه، وایتکس می‌ریزم و شروع به تی کشیدن می‌کنم. خانه بوی وایتکس گرفته. در خانه را باز می‌گذارم. در طبقه سه واحدی من، همه همسایه‌ها تهران را ترک کرده‌اند. بمب، بمب، نمی‌خواهم هیچ صدایی بشنوم. دیشب که انفجارها شدت گرفت، صدای سریال بریجرتون را آنقدر بلند کردم که هیچ صدای دیگری نشنوم. خانه دارد رنگ می‌گیرد. بلوتوث گوشی را روی بلندگو می گذارم و صدای موسیقی را تا ته بلند می کنم.

کاشکی یه بارون بزنه، غم شهر رو بشوره ببره

اینجاشو که گیر افتادیم، یک کمی زودتر بگذره

کاشکی شب یادش بره، باز پشت کوه ها بمونه 

یه خبری بشه بازم، شادی بپیچد تو خونه

بازم بخندیم همه مون، بازی بیفته دستمون

چه خوبه بچینه واسمون، همون خدای رنگین کمون

یهو بگیره کارمون، فرقی نباشه بینمون

اونایی که نیستن بیان، چه جمعی می شه، جمعمون

جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.