روایت مهدیه اسفندیاری از ۱۴ ماه حبس در فرانسه
«مهدیه اسفندیاری» دختر گیلانی که ۱۴ ماه به جرم حمایت از فلسطین در زندانهای فرانسه بود از روزهای اسارتش روایت می کند و می گوید: نام من با فلسطین گره خورده است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
در میان شلوغی روزمره زندگی، گاهی با آدم هایی روبه رو میشویم که هر کدامشان یک کتابند. مهدیه اسفندیاری از همان کتابهاست؛ کتابی که عنوانش را یک کلمه تشکیل داده: فلسطین.
این دختر گیلانی که روزگاری در لیون فرانسه زندگی میکرد، به جرم حمایت از فلسطین در کشوری که مدعی آزادی بیان است، ۱۴ ماه به جرم حمایت از فلسطین در زندانهای فرانسه بود، در حاشیه شرکت در دوره آموزشی فعالان رسانه در گیلان که به همت حوزه هنری استان برپا شد روایت تلخ و شیرین خود را با موضوع «جهان منتظر؛ پرچمی از ایران» به اشتراک گذاشت.
وی گفت: نام من به فلسطین گره خورده است. هرجا نامی از فلسطین باشد، در هر جایگاهی که هستم، نمیتوانم سکوت کنم و نسبت به آن بی تفاوت باشم.
طوفان الاقصی و تولد یک ماجرا
قصه مهدیه از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ شروع می شود؛ همان روزی که عملیات طوفان الاقصی رقم خورد. او کانالی در تلگرام داشت و اخبار مربوط به جبهه حق و باطل را منتشر میکرد. شاید بیش از سه هزار نفر فالوور نداشتم، اما تلاش میکردم خط جداکننده های بین واقعیت و تحریف به زبان فرانسوی باشم.
بعد از هفتم اکتبر، تمرکز اخبار کانال بر فلسطین شد. اما سرکوب رسانه ها در فرانسه آنقدر سنگین بود که انگار تاریخ فلسطین و اسرائیل فقط از همین روز شروع شده است. همین موضوع هم حساسیت ها را برانگیخت.
تابستان ۲۰۲۴، وقتی مردم تشنه شنیدن روایت درست از وقایع بودند، تعداد فالوورهای کانال به ۱۸ هزار نفر رسید. هر پنج دقیقه اخبار به روزرسانی میشد، اما مهدیه می دانست دیر یا زود به سراغشان خواهند آمد.
دستگیری؛ وقتی یک دختر تنها هدف می شود
مدیر کانال، صد روز پیش از مهدیه دستگیر شده بود. او را کتک زده بودند و پنج ماه اجازه دیدن پزشک نداشت. حالا نوبت به مهدیه رسیده بود.
اسفندیاری ادامه داد: برایم کاملاً روشن بود. این زندانی شدن دو دلیل داشت: اول خفه کردن صدای حامیان حق، و دوم ایرانی بودنم. ادمین های فرانسوی کانال را بازجویی کردند و آزاد شدند، اما من را نه.
مهدیه می گوید حجاب و عشق به وطن انتخاب خودش بوده. آنها با آگاهی کامل از این موضوع به سراغم آمدند. خانواده ای در فرانسه نداشتم، یک دختر تنها بودم. گزینه خوبی برای حبس بی هدف.
غم ها اما تازه شروع شده بود. سال ۲۰۲۳ مادرش را ناگهانی از دست داد و نتوانست به ایران برگردد. یک سال بعد، سپتامبر ۲۰۲۴، مقدمات سفرش آماده شد اما جنگ دوازده روزه و لغو پروازها مانع شد. همان روزها همکارش دستگیر شد؛ اگر برمی گشت، فرار تلقی میشد.
ساعت ۷ صبح؛ یورش به محل کار
قبل از ساعت هفت صبح بود که مأموران سراغش آمدند. پرسیدند: ساینا هستی؟ مسئول کانال را میشناسی؟ جواب مثبت کافی بود. او را از محل کار به خانه بردند، همه پول های نقدی خانه را گرفتند؛ گمان میکردند جاسوس است و پولها را از کشورش گرفته.
دو روز مانده به ماه رمضان بود. مهدیه روزه بود. همان روز او را از لیون به پاریس منتقل کردند؛ شهری که هیچ وقت در آن زندگی نکرده بود. می دانستم به این زودی برنمی گردم. همکارم که دستگیر شده بود برنگشته بود. برای همین نیت قصد ده روزه کردم.
در سلول، روسری اش را گرفتند؛ به این بهانه که خودکشی نکند. اما جوراب بلندم را نگرفتند؛ با آن هم میشد خودکشی کرد. سلول چیزی جز یک سرویس بهداشتی آلوده و بدبو نداشت.
حجاب؛ انتخاب یک دختر در برابر نظام قضایی فرانسه
دو روز بعد برای انتقال به دادگستری آمدند. روسری نداشت، بارانی اش را انداخت روی سر و دکمه اش را بست. او و دیگر زندانیان را در قفس هایی انداختند که برای حمل حیوانات بود.
یکی از دغدغه هایم در فرانسه حفظ حجابم بود. بی حجاب می توانستم شغل های بهتر در رده بالاتر داشته باشم، اما حجاب انتخاب من بود. حالا در دادگستری باید حجابم را برمی داشتم. دو راه بیشتر نداشتم: یا هیچی نگویم یا اعتراض کنم.
مهدیه ایستاد. همانطور که ایستادن را از فلسطین یاد گرفته بود؛ از همان سرزمینی که نامش با تمام وجودش گره خورده است.
عکسی از من هیچجا نبود
مهدیه، دنیا را نه یک برهه بلکه یک روندی میبیند که میگوید همیشه دوست داشتم در این مسیر نقشی داشته باشم و کاری انجام دهم بدون اینکه شناخته شوم لذا هیچوقت دنبال مطرح شدن نبودم و عکسی از من هیچجا نبود.
در زندان جایی بود به نام سلول انتظار که ساعتها در آن راه میرفتم و گریه میکردم و یک جمله از امام حسین(ع) را که در ذهنم بود با خودم تکرار میکردم با این کلمات که چون تو میبینی همه چیز آسان میشود.
در مناجات شعبانیه آمده است؛ «إلهی هَبْ لی کَمالَ الْانْقِطاعِ إلَیْکَ» مهدیه از روزهایی میگوید که در زندان بدون اینکه قرآن و کتاب دعایی داشته باشد در حالت انقطاع قرار گرفته و این ارتباط معنوی تنها راه آرامش و تنها کارش ذکر گفتن بود که راه نجاتش شد و طناب رهایی از اسارت.
فقط خدا را صدا میزدم
مهدیه، تنهایی را پل ارتباطی انسان برای رسیدن به آرامش میداند وقتی که گفت من در زندان که حتی یک نفر آشنا هم نداشتم و در شرایط سخت فقط خدا را صدا میزدم.
وقتی که به زندان رفتم در آنجا فرم کار پر کردم و در کادری که دلیلش را میخواستند نوشتم از گرسنگی نمیرم و پول وکیل را جور کنم در حالی که این درآمد یک چهارم کف حقوق در آنجا هم نبود.
باید راوی باشیم و روایتگری کنیم و امروز یک جوان ایرانی میتواند همین کاری را که من و همکارانم به خاطرش زندانی شدیم دنبال کند بدون اینکه حتی ریسک یا خطری در این مسیر تهدیدش کند.
شما سربازان جنگ نرم هستید
کنارش نشستم و از او خواستم برای من که خبرنگارم چند خطی مهدیهوار بنویسد که در برگهای کوچک نوشت؛ شما سربازان جنگ نرم هستید، آرزوی توفیق روزافزونتان را دارم، دوستدارتان مهدیه اسفندیاری.
تکتک کلماتش برایمان شیرین است ما که حس میکنیم با او همسنگر هستیم و حالا خطاب به ما میگوید که هرکدام از ما میتوانیم به زبانهای مختلف رسانه باشیم و امروز به زبانهای سایر کشورها مطالب کافی وجود ندارد و این خلاء جای کار دارد.
آخرین جملهاش این بود؛ امروز بزرگترین نعمتی که داریم جمهوری اسلامی است که تمام دارایی ما است اما راحت به دست نیامده است که راحت از دست بدهیم و وظیفه ما این است که باید این تمدن را که هویت ماست به دنیا نشان دهیم.
امروز ایران مهد تربیت دختران و پسرانی است که به رسم همین حقطلبی در برابر ظلم میایستند تا وطن، وطن باقی بماند آن هم درست در دنیایی که امروز شاهد چهره رذل و جنایتکارانهاش هستیم، هر کدام میتوانیم مهدیه باشیم و مهدیهوار بایستیم، حتی اگر یک نفر هم در سمت درست تاریخ باقی نمانده باشد.