اصغر قاتل؛ نامی همچنان رعبانگیز
علیاصغر بروجردی، معروف به اصغر قاتل؛ نامی همچنان هولانگیز و رعبآور. اسمی که در تاریخ جنایی ایران ثبت شده است. 33 قتل، تجاوز، سرقت و... او سال 1313 در تهران اعدام شد، اما جنایتهایش را از سالها قبل شروع کرده بود و از بغداد تا تهران قربانیان خود را به کام مرگ کشانده بود. اصغر قاتل متولد سال ۱۲۷۲ بود. او برخلاف نام فامیلش اهل بروجرد نبود. اصغر خانوادهای خلافکار و بدنام داشت؛ مخصوصا پدربزرگش زلفعلی که راهها را در بروجرد، ملایر و اراک ناامن کرده بود و با حمله به کاروانها دست به غارت و کشتار میزد. پدر علیاصغر هم یک جنایتکار معروف بود؛ مردی به نام علیمیرزا که از دزدی و آدمکشی هیچ واهمهای نداشت و حتی بنا به برخی اسناد ادعا شده او بیش از 40 نفر را به کام مرگ کشاند. بزرگشدن اصغر در چنین خانوادهای به او چیزی جز جرم و جنایت یاد نداد. علیمیرزا که بهدلیل چپاولها و کشتارهایش در ایران تحت تعقیب بود، به عراق گریخت و خانوادهاش را نیز با خود برد. اینگونه بود که علیاصغر در بغداد زندگی تازهای را شروع کرد؛ آغازی خونبار. برادر بزرگ علیاصغر در عراق قهوهخانهای را راه انداخت و اصغر نیز همانجا مشغول به کار شد، اما زیاد در قهوهخانه نماند و تصمیم گرفت دستفروشی کند. او به بچهها تنقلات میفروخت. اصغر با اینکه آن زمان 14 سال بیشتر نداشت، آزار کودکان را شروع کرد و به بهانه فروش آجیل آنان را فریب میداد و آزار و اذیت میکرد تا اینکه در همین سن دستگیر شد، اما چون هنوز کوچک بود خیلی زود آزادش کردند. اصغر بعد از آزادی دوباره سراغ همان کار قبلی رفت و اینبار بعد از آزار پنج کودک دستگیر و به 9 سال زندان محکوم شد. بعد از تحمل کیفر وقتی دوباره وارد جامعه شد باز هم تصمیم گرفت به جرائمش ادامه دهد، البته اینبار نقشهاش را کامل کرده بود. او میدانست کودکان بعد از آزارهای او شکایت میکنند و باعث دستگیریاش میشوند، به همین دلیل تصمیم گرفت آنها را پس از تجاوز به قتل برساند. این جنایتکار 25 کودک را در عراق کشت و وقتی دید به او مشکوک شدهاند، از عراق فرار کرد و راهی تهران شد تا محلی تازه برای ادامه جنایتهایش پیدا کند. این متهم بعد از دستگیری درباره زندگیاش در عراق چنین گفت: «در عراق در قهوهخانه برادرم هر چه پول میگرفتم خرج اطفال میکردم. مدتی هم در مساجد، آجیل میفروختم و با اطفال رابطه برقرار میکردم تا اینکه به علت فریبدادن پنج نفر از فرزندان متمولین آنجا، ۹ سال حبس کشیدم. پس از آزادی، از برادرم خواستم برایم زن بگیرد ولی قبول نکرد. دیگر همیشه با اطفال بودم تا اینکه یک شب یک شاگرد نجار به نام «حسن» را فریب دادم و با پنج نفر دیگر به او تجاوز کردیم. به خاطر همین دو سال حبس کشیدم و از طرف محکمه تحت نظر پلیس بودم. هر شب پلیس به در خانه میآمد و بودن مرا در خانه کنترل میکرد. تصمیم گرفتم به هر پسری که تجاوز میکنم، او را به قتل برسانم. در بغداد، ۲۵ پسر را سر بریدم. اغلب جنازه را در شط غرق میکردم، برخی را هم به قدری ماهر شده بودم که پس از سر بریدن، هیچ آثاری نمیگذاشتم. آخرین بچه را که میکشتم، کودک دیگری مرا دید که من از همانجا به ایران فرار کردم». این جنایتکار مدتی بعد دوباره به عراق بازگشت: «از بیراهه قریب به یک ماه و نیم پیاده آمدم تا خود را به بروجرد رساندم. به هر نحوی بود اقوامم را پیدا کرده و در منزل خاله خود ماندم و آنها ورقی هویتی برای من گرفتند. پس از یکی، دو هفته گوشوارههای خالهام را سرقت کردم و به عراق بازگشتم. چون قالیبافی میدانستم، مشغول کار شدم اما یک روز که برای فروش گوشوارهها به بازار رفتم، آژان مرا دستگیر کرد و چند روزی در توقیف ماندم تا اینکه پسرخالهام که آنجا بود رضایت داد مرخص شوم. از آنجا به قم و بعد به تهران آمدم». اصغر قاتل در تهران در کاروانسرایی به نام کاروانسرای رضاخان سکنی گزید و باز هم به دستفروشی ادامه داد. او بامیه میفروخت و در خلال همین کار پسربچهها را اغفال میکرد و به قتل میرساند. راز جنایتهای او با کشف اجساد بیسر سه پسربچه در کاروانسرا فاش شد. البته کسی نمیدانست قاتل کیست تا اینکه اصغر بهطور اتفاقی به دام افتاد. ماجرا از این قرار بود که مأموران در اسفند سال ۱۳۱۲ به مردی بامیهفروش شک کردند و با جستوجو در وسایل او لباسهای پسران نوجوان را یافتند. پس از آن بود که اصغر بازداشت شد و به کشتن هشت نفر در مدت سه ماه اقامتش در تهران اعتراف کرد و سپس جزئیات جنایاتش در عراق را شرح داد. خبر دستگیری اصغر قاتل و فجایعی که رقم زده بود خیلی زود در همهجا پیچید و روزنامه اطلاعات گزارشهای مفصلی درباره این جانی مخوف منتشر کرد. اصغر قاتل در سال 1313 پای میز محاکمه رفت. او در دادگاه به قتلها اعتراف کرد و گفت: «اینها یک عده بیپدر و مادر هستند؛ بیسروپا و خوشگلاند. وقتی که ریش آنها درآمد، دزدی میکنند. من با اینها دشمنی دارم. اینها دشمن مملکت هستند. به این دلیل آنها را کشتهام. من در خارجه که بودم از اینها خیلی بودند و خیلی از آنها را کشتم. اینجا هم که آمدم، دیدم در اینجا هم هستند و آنها را میکشتم». نکته عجیب درباره این جنایتکار، خونسردی او بود. متهم در طول جلسات محاکمه در کمال آرامش جزئیات قتلهایش را شرح داد. او درباره اولین جنایتی که در ترهان انجام داد، گفت: «آن طفل جزو لاتها و ولگردها بود. 13 سال بیشتر نداشت و غالبا او را در مسجد شاه دیده بودم. تقریبا هشت ریال بهتدریج از من گرفته بود و وعده میداد تا اینکه یک روزی قبل از ماه رمضان طفل را در مسجد شاه رؤیت نمودم و اظهار کردم تاکنون مقداری وجه دریافت کردی ولی چیزی نفهمیدم، بیا با هم برویم و چهار ریال به تو خواهم داد. طفل مزبور راضی شده و همراهم آمد. تا از دروازه ماشین بیرون رفتیم او را به خرابه شترخان بردم، با مشت به پهلوی او زدم و جبرا عمل خود را انجام دادم. چون خیال کردم که شاید به حال آمده و از دست من شکایت کند، دو مشت دیگر محکم به شکمش زدم، بیهوش افتاد و با چاقو سرش را بریدم. در این موقع که سرش را میبریدم، به هوش آمده، التماس و گریه میکرد. بعد از اینکه فراغت حاصل نمودم جنازه او را در همان محل با پیراهن سفید و شلوار پارهپاره دفن و از طریق دروازه حضرت عبدالعظیم به شهر مراجعت کردم». متهم درباره دومین جنایت خود در تهران نیز چنین گفت: «چهار روز از این واقعه گذشته، یک طفل سفیدرویی بود که او را هم در مسجد شاه دیدم. به او گفتم میآیی با هم برویم بگردیم؟ هر چه بخواهی به تو میدهم. چون لباسش خیلی پاره بود، گفتم بیا برویم برای تو لباس بخرم. بالاخره حاضر شد که یک تومان بگیرد، پنج قران به او دادم و خودم جلوتر از درِ مسجد خارج شدم و او هم دنبالم آمد. یک دفعه ملتفت شدم که فرار کرده است. فردا صبح او را در بازار دیدم، یقهاش را گرفتم. راضی نشد تا اینکه وعده یک تومان دیگر به او دادم و به هر قسمی بود او را فریب دادم و به خارج شهر رفتیم. بیرون دروازه اظهار کرد یک تومان را بده. گفتم حاضر است (ولی در باطن گفتم پولی به تو بدهم که کیف کنی - تو را هم پهلوی آن یکی میخوابانم) به هر طوری بود او را به خرابه شترخان برده، یک دیوار فاصله به محل طفل اولی پنج ریال به او دادم، پس از انجام کار مطالبه پنج ریال دیگر را کرد، گفتم پریروز دادم. چون مشاجره کرد با لگد به شکمش زدم. به زمین افتاد، روی او نشستم و چهار مشت محکم دیگر به شکمش زدم که از حال رفت، فورا لباسهایش را درآوردم و به کلی لخت شد، بعد موهای سرش را گرفتم و با دست پیچاندم. تکانی خورد ولی حرف نمیتوانست بزند. سرش را از جلو با چاقو بریدم. خاکهای پای دیوار را با استخوانی کندم و جسدش را دفن کردم. سر را هم در چهار طاقی دیگری دفن کردم. لباسهای او را به طرف شهر آوردم که در عرض راه 30 شاهی به شخص رهگذری فروختم». او جزئیات سایر قتلها را هم به همین سادگی بیان کرد و در نهایت به ۹ سال حبس و اعدام محکوم شد. او روز 6 تیر سال 1313 در میدان سپه تهران در ملأ عام پای چوبه دار رفت. اصغر قاتل وقتی جمعیتی را که برای تماشای مرگ او آمده بودند، دید در کمال خونسردی به مأموران گفت: از هر کسی که میخواهد من را ببیند پولی بگیرید و به من بدهید تا بیاید و مرا از نزدیک تماشا کند. او همچنین فریاد زد: «من چند نفر مجهولالهویه را بیشتر نکشتهام و نباید به این خاطر اعدامم کنید». در نهایت حکم اجرا و پرونده این جنایتکار در دستگاه قضائی بسته شد، اما نامش هنوز در تاریخ مانده و به نمادی از قساوت تبدیل شده است.