خودکشی، امری اجتماعی
عبدالرحمن نجلرحیم- مغزپژوه
براساس نظریات امیل دورکیم (۱۸۹۷)، خودکشی در همه اشکال آن ریشه در مسائل اجتماعی دارد و به همین علت در همه اجتماعات خودکشی وجود دارد. او معتقد است که مسائلی مانند فقر، آسیب روانی، عشق نافرجام، موضوعات وراثتی، آبوهوایی و مسائل شخصی دیگر، عامل اولیه خودکشی نیستند. به نظر دورکیم برای خودکشی نمیتوان علل روانشناختی مشخصی ارائه داد؛ بلکه خودکشی ناشی از اختلال در ساختار اجتماعی است. خودکشی زمانی اتفاق میافتد که پیوند اجتماعی وجود ندارد، فرد تنها و از جامعه گسسته است.
در این بافتار، دورکیم چهار نوع خودکشی را مطرح میکند: ۱) خودکشی خودخواهانه، که فرد احساس میکند هیچگونه تعلق اجتماعی ندارد و کاملا بریده از پیرامون خود است، فردی خودمحور است که چارهای جز خودکشی ندارد. ۲) خودکشی فداکارانه: در این خودکشی که به خاطر جمع و دیگری صورت میگیرد، فرد بسیار خود را از نظر عاطفی وابسته و شریک با جامعهای که در آن زندگی میکند مییابد و خود را فدای دیگران میکند و گاه نیز قهرمان جمع میشود. ۳) خودکشی انومیک (ناشی از بیسامانی)، وقتی که قانون نیست و بینظمی اجتماعی حاکم و معنایی برای زندگی وجود ندارد و انسان به قهرمان اسطورهای یونان، سیزیف شبیه است که کاری عبث را باید تکرار کند؛ یعنی بردن تختهسنگ بالای کوه و درغلتیدن آن به پایین و تکرار و ادامه این تلاش بیحاصل و بیمعنا. (افسانه سیزیف ـ آلبر کامو ۱۹۵۲). ۴) خودکشی تقدیری یا جبری (فاتالیستیگ) که تحت قوانین متصلب و سختگیرانه و اقتدارگرای اجتماعی اتفاق میافتد. مثل خودکشی بردگان در جامعه بردهداری و خودکشی زنان در جامعه مردسالار سختگیر. آنچه امیل دورکیم در نظریه خودکشی خود میگوید، حتما تمامی پیچیدگیهای خودکشی را شامل نمیشود، زیرا مسائل انسانی را نمیشود به مسائل بیولوژیک، روانی و اجتماعی- فرهنگی تقسیم کرد و آنها را در یک دیسیپلین خاص به طور جداگانه مورد بررسی دقیق قرار داد. این شقهکردنهای مصنوعی رشتهها، دقت و صحت مطالعه همهجانبه علمی را زیر سؤال میبرد. امروزه با پیشرفت علم متوجه شدهایم که بررسی سلسلهمراتبی (زیستی ـ روانی ـ اجتماعی ـ فرهنگی و تاریخی) امور بشری واقعیات بسیاری را از نظر پنهان و در تاریکی غفلت شعوری قرار میدهد. به همین دلیل ما در آینده در صورتی میتوانیم پدیده پیچیدهای چون خودکشی را درک کنیم که بتوانیم به درهمبافتگی همزمان و هماهنگ زیست، ذهن، بدن، جامعه، فرهنگ و تاریخ از نقطه صفر زندگی تا انتهای آن در زمان مرگ اشراف داشته باشیم. به همین دلیل است که تاکنون هیچ نظریهای هر چقدر جدید وجود ندارد که توانسته باشد برای تمامی ابعاد مسئله خودکشی و چرایی آن پاسخی قانعکننده داشته باشد. امید به مؤثر واقعشدن این تلاش، زمینه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی متفاوتی میطلبد. در روزگار پهنشدن گستره نظریه هابزی انسان گرگ انسان و استیلای اصل سودجویی فردی حریصانه برای تجمع ثروت، نمیشود چندان امیدی به پژوهشهای اینچنینی داشت. امروزه توضیح و پیشبینی خودکشی سخت دشوار است. با وجود آنکه تلاش شد تا خودکشی علامتی یا سندرمی وابسته به بیماریهای روانی در نظر گرفته شود و راههای درمان، پیشگیری و کاهش ریسک بروز برای آن پیدا شود، این امر چندان با موفقیت همراه نبوده است. اگرچه واردشدن موضوع خودکشی در فهرست بیماریهای روانی تا حدی از انگ روسیاهی و بار گناه، تقصیر ایمانی و مذمت اجتماعی مرتکبان خودکشی کاست. اما بسیاری از پژوهشگران به این نتیجه رسیدهاند که شاید برای خودکشی باید پرونده جداگانهای باز کرد و آن را به طور مستقل مورد مطالعه قرار داد. واقعیت این است که خودکشی بدون زمینه بیماریهای روانی نیز میتواند اتفاق بیفتد. آنچه در مرتکبان به خودکشی مشترک است، وجود درد عمیق عاطفی است (سلبی و همکاران ۲۰۱۴). روانپزشکی مانند شیدمن (۱۹۹۹) علت خودکشی را نوعی رواندردی مثل سردرد مزمن میداند. رنج شدید و غیرقابل تحمل عاطفی- هیجانی شدیدی که کسی جز خود فرد را یارای فهم و درک آن نیست و تنها راه نجات از این درد و رنج طاقتفرسا و ذلهکننده پایاندادن هرچه سریعتر به زندگی است. شاید تنها راه کمک به کسانی که در حال مهیاکردن مقدمات خودکشی هستند، فهم شرایط احساسات هیجانی- عاطفیشان است که توضیح کلامی آن بسیار مشکل و گاه ناممکن است و این مهم باعث میشود که فرد در حال خودکشی چاره کار را در تماس با دیگری و کمکخواهی نداند و رهایی را در خودکشی تصور کند. امروز میدانیم که سیناپسهای مغز ما محل تلاقی تاریخ طبیعی تکاملی فشردهشده در ژنوم با شرایط زیست، شامل محیط طبیعی، اجتماعی و فرهنگی است. در تعیین سرنوشت ما از بدو آغازین لحظات زندگی، شرایط زیست، برنامهریزیهای بیولوژیکی را هدایت میکند و با دخالت اپی ژنتیکی محیط زیست، سرنوشت ما رقم میخورد. مغزی که در طول این تجربیات ساخته میشود و قوام میگیرد، صاحب اعمال قصدمند و با اراده میشود و ردپای تاریخی خود را در فعالیت خلاقانه انسانی به جا میگذارد. پژوهشهای جدید در مغزپژوهی نشان میدهد که مغز کسانی که خودکشی میکنند، چه دچار بیماریهای اعصاب چون افسردگی باشند و چه به یأس فلسفی رسیده باشند و چه هیچ زمینه دیگری برای بروز نداشته باشند، تفاوتهایی در کارشان ممکن است وجود داشته باشد. این تفاوت در کجاست؟ بررسیهای اولیه نشان میدهد مناطق عمیق میانی جلویی مغز شامل مدارهای هیجانی عاطفی، هم درد جسمانی را کنترل میکنند و هم در تولید و تنظیم درد و رنج ناشی از مسائل اجتماعی شرکت دارند. اختلال کارکردی خاص این مناطق به هر دلیلی میتواند موجب بروز تمایل به خودکشی شود، زیرا باعث رنج و درد عاطفی شدید، عمیق و غیر قابل التیامی میشود که عامل طردشدگی و به انزوا کشاندهشدن فرد میشود. بر اساس این یافتههای ابتدایی میتوان با نظر دورکیم در کل موافق بود که خودکشی امری اجتماعی است. ولی نه به این معنا که با کار بدن و مغز بیولوژیک - اجتماعی تولیدکننده روان، کاری ندارد. بلکه خودکشی به این اعتبار، اجتماعی است که ریشه در دردهای ایجادشده در مغز و بدن اجتماعی انسان دارد. بدیهی است که بررسی این پدیدههای پیچیده به پژوهشهای بینارشتهای گستردهای در آینده نیاز دارد.