|

نژادپرستی پشت نقاب علوم طبیعی شقه‌شده

عبدالرحمن نجل‌رحیم- مغزپژوه

در جریان همه‌گیری جهانی ویروس کرونا، شاهد بودیم که چگونه در هنگام بحران سلامت حادث از مداخله بشری در اکوسیستم محیط زیست، نظام سرمایه‌داری حاکم در همه کشورهای جهان، سیاست‌های تعیین‌کننده خود را پشت نقاب ظاهرا معقول تابعیت از علوم خنثی و بی‌طرف علوم طبیعی اعمال کرده است. بدیهی است که تداوم این سیاست در هنگام بحران، شکاف بین فقیر و غنی را نه‌تنها کمتر، بلکه بیشتر کرده و گسترش بی‌عدالتی و نابرابری را در همه عرصه‌های اجتماعی دامن زده است. آثار این نوع سیاست‌ها را می‌توان در همه کشورهای مرکزی و حاشیه‌‌ای به اشکال مختلف شاهد بود. باید اذعان کرد که در کشورهای پیشرفته غربی، به علت رواداری سازوکارهای تحلیلی و انتقادی، دسترسی به منابع در جهت کندوکاو علمی واقعی غیرممکن نیست، اما در کشورهای پیرامونی اغلب سیاست ممانعت‌جویانه و پیشگیرانه‌‌ای برای ریشه‌یابی مظالم و فسادهای اجتماعی وجود دارد که آینده را تیره‌و‌تارتر می‌کند. باید کوشش شود تا افق‌های نقد و بررسی به‌سوی جوامع بسته و پنهان‌کاری مانند جامعه خودمان باز شود، در ضمن باید نشان داد که ما نیز به‌عنوان انسان قرن بیست‌ویکمی پساکرونایی، به جامعه جهانی تعلق داریم و در نظام سرمايه‌داری زندگی می‌کنیم و باید در ادراک و فهم مسائل جهانی و تاریخی، فعال، صاحب‌نظر و مسئول باشیم. اگر مسائل نژادی به‌علت شرایط بحرانی پساکرونایی در آمریکا به شکل حادی به خبر روز تبدیل شده است، فکر نکنیم که مسئله ما نیست. اتفاقات اخیر که موجب شورش و تظاهرات سیاهان در آمریکا و تمام دنیا شده است، ریشه در تاریخ دارد. موضوع تجارت بردگان سیاه ازسوی سفیدپوستان، به‌عنوان نژاد پست و خالی از توان فکرکردن، به آغاز دوران سرمايه‌داری برمی‌گردد، از همان هنگام که سیاهان به‌عنوان کالا و نیروی کار ارزان، چون حیوان خرید و فروش می‌شدند. در همين دوران است که نژادپرستی علمی پا می‌گیرد و تا پایان جنگ جهانی دوم، یعنی تا حوالی نیمه دوم قرن بیستم، به‌طور رسمی به فعاليت خود ادامه می‌دهد. این علم دیرپا، ابتدا براساس تبعيض و برتری نژادی ازطریق تعیین رنگ پوست بود. سپس ازطريق بررسی شکل و اندازه جمجمه، ضخامت استخوان‌ها، نوع مو، شکل چهره، لب‌ها و بینی و بعدها انواع زبان رایج و ریشه‌های آن و کار مغز و ضریب هوشی به کار خود ادامه داد. در این میان، انسان‌شناسان و ریخت‌شناسان، بسیار فعال بوده‌اند. علم جداپندار «بدن» از «ذهن» که انسان را به دو عالم ماهیتا متفاوت حیوان (بدن) و انسان (ذهن یا روح) متعلق می‌داند، درجات برتری یا پست‌تری انسان را نیز به درجه عقلانیت او، یعنی ذهن و روح جدا از بدن او می‌داند. به همين دلیل، پست‌تربودن سیاهان به ذهن و روح ناقص‌شان نسبت داده می‌شد. در راستای نژادپرستی علمی بود که ادعای اصلاح نژاد پس از نظریه تکامل داروين، ازسوی گالتون مطرح شد. او سعی داشت تا به کمک علم آمار پیچیده و ابزارهای اندازه‌گیری علمی و هوش‌سنجی، مدارک علمی مستحکمی فراهم آورد و اصلاح نژاد را با نژادپرستی علمی پیوند دهد. فراموش نکنیم که هنوز نژادپرستی علمی در کشور خودمان نیز هواخواهانی ضمنی دارد و بعضی‌ها بدشان نمی‌آید که آنها را جزء نژاد برتر آریایی بدانند. البته نمی‌توان مدعي شد که درحال‌حاضر نیز مدعیان نژادپرستی در دنیا درپی اثبات علمی نظریات نژادپرستانه خود نباشند. آخرین تظاهرات آن را می‌توان در کتاب منحنی زنگوله‌‌ای نوشته ریچارد هرنستاین و چارلز موری (۱۹۹۴) دید که پیشنهاد می‌کند از تمام مهاجرانی که به آمریکا وارد می‌شوند، تست ضریب هوشی (آی.‌کیو) گرفته شود تا به این طریق بتوان از آلوده‌شدن جامعه آمریکا به افراد کم‌هوش متعلق به نژادهای پست جلوگیری کرد. علم ژنتیک، آخرین دستاویز نژادپرستان علمی بوده است که پژوهش‌های جدید چنین ادعاهایی را باطل می‌داند.

از نظر دور نداریم که در تمامی این دوران، فیلسوفان نیز در امر نژادی فعال بوده و اغلب صاحب‌نظر بوده‌اند، اما گویا پدیدارشناسان اگزیستانسیالیست در فلسفه قاره‌‌ای اروپا، جایگاه خاصی در موضع‌گیری عليه نژادپرستی داشته‌اند. نظریات سارتر و مرلو پونتی در این زمینه جالب است. به‌ویژه مرلو پونتی که به مرکزیت بدن در ادراک و تولید معنا و معرفت جمعی می‌اندیشید. اما جالب‌ترین چهره در میان پدیدارشناسان اگزیستانسیالیست، فرانتس فانون (۱۹۲۵- ۱۹۶۱) متولد مستعمره مارتینیک فرانسه است که در لیون درس روان‌پزشکی خوانده است. او در كتاب «پوست ‌سیاه، صورتك‌های سفید» (۱۹۵۲)، نژاد را محصول روابط برتری‌جویانه جامعه طبقاتی می‌داند. او با سارتر اختلاف‌نظر دارد و به‌عنوان یک سیاه‌پوست، خود را از دیدگاه یک سفیدپوست معتقد به برتری نژادی، ابژه‌‌ای (شی‌ئی منفعل) در میان ابژه‌های دیگر احساس می‌کند که به‌عنوان انسان نمی‌تواند از خود عاملیت و فاعلیتی نشان دهد. او می‌گوید در این جایگاه، فقط می‌تواند در منظر سوم‌شخص یک سفیدپوست ظاهر ‌شود و به فرما‌ن‌ها، قوانین و هنجارهای او به جنبش ابزاری واداشته شود. لوئیس گوردون، پدیدارشناس پسااستعماری آفریقا و اگزیستانسیالیست سیاه‌پوست معاصر در آمریکا، ادامه‌دهنده راه فانون است. به‌نظر او باور نژادپرستانه است که نژاد و نابرابری نژادی را به امری واقعی و طبیعی تبدیل کرده است؛ به عبارتی سیاه‌بودن خود مبدل به مسئله‌‌ای در برابر فهم مسئله سیاهان شده است. به‌نظر او در این جهان برتری‌جویانه و تبعیض‌آمیز سفیدپوستان، بدن سیاه، شکلی از عدم حضور و نديده‌شدن است. مسئله‌‌ای که مطرح می‌کند این است که اگر بدن سیاه به‌عنوان تولیدکننده معنا از طرف دیگری (سفیدپوست) دیده نشود، رابطه بینافردی برای شکل‌گیری آگاهی و رسیدن به مفاهیم عقلانی شکل نمی‌گیرد. در چنین دنیای برتری‌جویانه نژادی است که براساس پیش‌فرض‌هایی، علم نژادپرستانه‌‌ای ساخته می‌شود تا نژاد را به امری واقعی و طبیعی درآورد و مانع تفاهم مشترک با رنگین‌پوستان شود. جالب اینجاست علمی که خود را زاده جبری طبیعی و رها از ارزش‌های علوم انسانی و مشاهده‌گر بی‌طرف می‌داند و به قول فوکو، مقایسه می‌کند، نظم می‌دهد و اندازه‌گیری می‌کند، در عمل و تجربه تاریخی، جانب‌دار و سازنده برتری‌جویی و نابرابری اجتماعی می‌شود. به همين دلیل است که علم مغزپژوهی اجتماعی- انتقادی امروز در کنار پدیدارشناسی قرار می‌گیرد تا در ساختن دنیای انسانی‌تر برای پیونددادن بین علوم طبیعی و انسانی شرکت داشته باشد.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.