شكلهاي زندگي: اهميت معاصر گئورگ بوشنر
دانتون همچون هملت
نادر شهريوري (صدقي)
گفتوگوي سزار با طالعبين در آغاز پرده سوم نمايشنامه «ژوليوس سزار» شكسپير شباهتي به پيشگويي جادوگران «مكبث» دارد.* «سزار: پانزدهم مارس فرا رسيده است/ طالعبين: بله، اما نگذشته است»1.
«ژوليوس سزار» از تكاندهندهترين نمونههاي تاريخي است. در اين تراژدي برخلاف ديگر تراژديهاي شكسپير، مهمترين اتفاق، يعني كشتن سزار، در وسط نمايش و در همان پانزدهم مارس اتفاق ميافتد. اگر تراژدي در وسط نمايش -پرده سوم- با قتل سزار و مراسم خاكسپاري او به پايان ميرسيد، آنگاه سزار تنها قهرمان تراژدي ميشد اما سير وقايع بعد از مرگ سزار چندان مهم و مؤثر بود كه «روح سزار» در اين تراژدي از وجود خود سزار اهميت بيشتري پيدا ميكند. براي گئورگ بوشنر، ژوليوس سزار الگويي براي تراژدي تاريخي بود. او اين الگو را به گونهاي ديگر تكرار ميكند، زيرا الگو كهنه و بيروح نبود و پتانسيل تكرار داشت، «از نظر بوشنر، ژوليوس سزار نه الگوي تراژدي تاريخي بلكه الگويي براي تراژدي تاريخ بود، به همين خاطر، مرگ سزار ميتوانست ديگر بار بهروز شود و به نمايشنامه دانتون انتقال يابد»2 گئورگ بوشنر، نمايش «مرگ دانتون» را در بيستودو سالگي و طي پنج هفته در 1835 نوشت. اين به راستي شگفتانگيز است، اما شگفتانگيزتر ايدههاي بوشنر درباره تاريخ و انسان است. به نظر بوشنر، «تاريخ نه فرايندي پويا و تكاملي و احيانا معنادار كه در اساس پديدهاي تكرارشونده است كه در آن نيروهاي ناشناخته، نيروهايي كه نميتوان به ماهيتشان پي برد، فعال مايشا هستند و همانها سرنوشت آدمي را رقم ميزنند، در اين صورت ديگر فرد قدرتي براي ساختن سرنوشت خويش ندارد زيرا فيالواقع هر فرد فقط كفي است بر روي امواج آب»3. به نظر بوشنر درك اين موضوع از اهميت برخوردار است زيرا تصور آدمي را از زندگي و تاريخ واقعيتر ميكند. به همين دليل يك هنرمند ميتواند اهميتي بيشتر از يك مورخ پيدا كند زيرا كه وي نه صرفا به وقايع بلكه به مضامين آن وقايع توجه ميكند و به تعبيري كه بوشنر ميگويد تاريخ را از نو ميسازد. «به چشم من نمايشنامهنويسِ هنرمند بيش از يك مورخ نيست، اما از اين نظر كه تاريخ را از نو ميآفريند و به جاي ارائه روايت ما را مستقيما در قلب زندگي در عصري ديگر ميكاود از تاريخنويس فراتر ميرود. آنچه او به ما ارائه ميكند، شخصيت است نه خصوصيت، آدم نه توصيف».4 بوشنر در نمايش «مرگ دانتون»، وي را به عنوان شخصيتي هملتگونه، قهرمان ناقهرمان ارائه ميدهد و همچنين به خلقوخوي وي توجه نشان ميدهد. از نگاه بوشنر، دانتون سياستمداري باهوش، بيبندوبار و تنبل، خوشقلب و بخشنده، عياش اما عاشق همسر خويش است. دانتون بوشنر همچون هملت مردد است. «ترديد» در دانتون طي يك فرايند رخ ميدهد، يعني از تحققنيافتن آرمانهاي سياسياش كه به آن سخت پايبند است آغاز ميشود و سپس به سرعت به ترديدي هستيشناسانه منتهي ميشود. آنچه ترديد در شخصيت دانتون را به طرز چارهناپذيري تشديد ميكند، تناقضات شخصيتياش است. اين تناقضات هنگامي هويدا ميشود كه او به عنوان يكي از دو رهبر انقلاب فرانسه در كنار روبسپير قرار ميگيرد. در حالي كه به تدريج دانتون جهان را پيچيده، نامتعين و در يد قدرت تقديري كور ميبيند، روبسپير جهان را ساده و مرزهاي آن را مشخص مييابد، ايدهاي كه تا به آخر به آن وفادار ميماند. گفتوگوهاي روبسپير و دانتون در روزهاي منتهي به اعدام دانتون، آن هنگام كه «ترديد» هملتي وجه غالب شخصيت دانتون شده است، بيانگر دو تلقي متفاوت از زندگي است. اين گفتوگو در همان حال خلقوخوي شخصيت دانتون را نيز نمايان ميسازد. هنگامي كه روبسپير از اجراي عدالت ميگويد و بر اين مسئله پافشاري ميكند كه هر خطايي مستوجب عقوبت است، دانتون برآشفته آن را برنميتابد و نظري كاملا متفاوت بيان ميكند: «دانتون: من معني مستوجب عقاب را نميفهمم، تو و فضيلتت، روبسپير! پولي برنداشتهاي، قرضي بالا نياوردهاي، عشقي نداشتهاي، هميشه وقارت را حفظ كردهاي... به نحو عصبانيكنندهاي درستكار هستي روبسپير! اگه اين لذت ناقابل نبود كه ديگران را بدكارتر از خود بيابم، در مقابل چنين چهرهاي از سي سال سرگردوني ميان آسمون و زمين احساس شرم ميكردم».5 دانتون و روبسپير دو فيگور تاريخياند كه به ترتيب و به فاصله بسيار كمي از يكديگر به گيوتين سپرده ميشوند، اما اين دو فيگور، دو شخصيت متفاوتاند؛ روبسپير شخصيتي است كه آرمانهاي خود را بزرگ ميپندارد و به آن وفادار ميماند، در حالي كه دانتون -دانتون بوشنر- آرمانگرايي است كه اهداف بزرگ خود را كوچك و حقير مييابد و ميترسد كه مبادا آرمانهاي والايش، اميال نفساني سركوبشدهاي بيش نباشد. حساسيتها و نكتهسنجيهاي دانتون در اصل گشايشي در كار وي به وجود نميآورد، او در نهايت به معناي هستي شك ميكند و كارش به نااميدي و مرگ منجر ميشود. دانتون بوشنر، بيشتر شخصيتي تراژيك است، او هرچه به گيوتين نزديكتر ميشود، تراژيكتر ميشود.** زيرا درمييابد كه قلمروهاي عدالت و عقل بسيار محدودترند. به نظر دانتون عدالتي كه روبسپير از آن ميگويد از خوشبيني وي و در حقيقت از ايدئاليسم وي نشئت ميگيرد زيرا نيروهايي قويتر از طبايع روبسپير و دوستانش در كارند. «دانتون: سرنوشت گامهاي ما را به پيش ميراند اما تنها طبايع قدرتمند ابزار آنند»6 در جهان دانتون برخلاف روبسپير، رنجها لزوما جبران نميشوند و نيكيها پاداشي درخور نمييابند. ماترياليسم تند و تيز دانتون از هر اميد و هر نوع خوشبيني، حتي پس از مرگ تهي است. «هيچ اميدي در مرگ نيست، فقط به شكل سادهتر تجزيهس، زندگي شكل پيچيدهترشه، تفاوت كلياش اينه»7. مرگانديشي دانتون، سويهاي هملتي دارد***، درونمايه تراژدي هملت نوعي رويكرد مدرن به مسئله مرگ است، جنون هملت، جنون كسي است كه راه خلاصي از جهان را در مرگ جستجو ميكند. هملت اگرچه درمييابد كه عمويش قاتل نابكار و رذلي است كه به ناحق بر دانمارك حكم ميراند اما درصدد انتقام برنميآيد، زيرا به اين آگاهي تراژيك رسيده كه كشتن كلاديوس تغييري در ماهيت امور پديد نميآورد، اين آگاهي خفقانآور او را مرگانديش ميكند. دانتون بوشنر نيز چنين است، به نظر دانتون هر تغيير واقعي در سير امور در اساس منتفي است چون هيچوقت چيزي عوض نميشود. «دانتون: ... واقعا كه قضيه خندهداريه، يه حسي مدام در من میگه كه فردا عين امروزه و پسفردا هم همينطور و روز بعدش هم، هيچوقت هيچي عوض نميشه»8. آنچه به نمايش بوشنر وجهي قابل تأمل ميدهد ارائه چهرهاي اگرچه تراژيك اما واقعي از دانتون است، دانتون پديده دنياي مدرن اگرچه شجاعانه با مرگ روبهرو ميشود و حتي آن را به تمسخر ميگيرد و با رندي ميگويد: چه فرقي هست ميان مردن زير گيوتين با مردن از تب يا سالخوردگي. اما بوشنر به مرگ وجهي ملموس و دنيوي نيز ميدهد تا حساب اين مرگ را با مرگپرستي و بيتفاوتي و نيست شدن جدا كند. آخرين كلمات دانتون قبل از رفتن به زير گيوتين، نشان از شخصيتي بيخيال، سخرهگر و پرخاشجو دارد... «دانتون: بحث كوفتي اينه: چيزي كه هست نميتونه نيست بشه، مصيبته. خلقت اين همه وسعت پيدا كرده و هيچ خلايي باقي نذاشته... اگه فقط آدم ميتونست شكست رو بپذيره، پيروز ميشد!»9. مرگ دانتون بوشنر، در چهار پرده ارائه ميشود و با مرگ دانتون پايان ميپذيرد اما يان كات در تحليل درخشان خود، گيوتن به مثابه قهرمان تراژيك - از كتاب «حقيقت رزاليند»- از پرده ناموجود پنجم نيز ميگويد، به نظر او پرده ناموجود پنجم ميتوانست درباره اعدام روبسپير باشد، اتفاقي كه به فاصله كوتاهي پس از مرگ دانتون رخ ميدهد. از نظر يان كات در پرده ناموجود پنجم نيز تاريخ به پيشروي خود ادامه ميدهد و همچون موش كور تراژيك شکسپیر به حفاري خويش ادامه ميدهد، اگرچه دوران وحشت با بريده شدن سر روبسپير پايان نمييابد. پينوشتها: سير وقايع در فرانسه به شكل اعجابآوري سريع صورت ميپذيرد. فرانسه در حالي قدم به قرن نوزدهم ميگذارد كه چند سالي بيشتر از انقلاب فرانسه و فتح زندان باستيل در 1789 نگذشته است. سال 1793 اولين جمهوري فرانسه اعلام ميشود و لويي شانزدهم پادشاه فرانسه به زير تيغه گيوتين ميرود. مرگ دانتون بوشنر حاوي چهار پرده است. پرده پنجم اگر نوشته ميشد بيترديد مرگ روبسپير بود اما آنچه بوشنر تا پرده چهارم ارائه ميدهد تصويري از شخصيت عدالتطلبانه و البته غيرتراژيك روبسپير است. * جادوگران مكبث در كلام سرشار از معما و ابهام، مكبث را ترغيب به كشتن پادشاه دانكن ميكنند. آنها نيز طالعبين و پيشگويند. ** مقصود از تراژدي و يا جهان تراژيك، جهاني صرفا اندوهگين و غمناك نيست و نبايد آن را با تصور رايج از تراژدي و تراژيك زيستن يكسان پنداشت، بلكه آن تصوري از جهان است كه يونانيان قبل از سقراط داشتهاند. اين جهان در مقابل جهان مسيحي قرار ميگيرد. در جهاني كه به نظر نيچه با سقراط شروع شد به عبارتي ديگر حس تراژيك در مقابل حس مسيحي گناه قرار ميگيرد، بنابراين ميتوان با حسي تراژيك آريگوي به زندگي بود و آن را دوست داشت. *** قضيه دانتون بهعنوان پديدهاي مدرن، خلع يد از قدرت سياسي است، مسئله اين است كه حس تراژيك دانتون پيامد خلعشدن از قدرت است. 1) ژوليوس سزار، شكسپير، ترجمه علاءالدين پازارگادي 2) جنسيت روزاليند، يان كات، ترجمه رضا سرور 3) تاريخ تئاتر سياسي، جلد دوم 4) ويكتور پرايس به نقل از مقدمه مرگ دانتون گئورگ بوشنر، يدالله آقاعباسي 5، 6، 7، 8، 9) مرگ دانتون، گئورگ بوشنر، ترجمه يدالله آقاعباسي.