روایتی از داستان ضحاک
شرق: بین شخصیتهای اساطیری شاید کمتر شخصیتی به اندازه ضحاک دستمایه انواع و اقسام اقتباسها و ارجاعات و تمثیلسازیها قرار گرفته باشد. ضحاک در متون ادبی و تمثیلی معاصر نماد و تمثیل ظلم و ظالم گرفته میشود. در ادبیات نمایشی ایران غلامحسین ساعدی و بهرام بیضایی از مشهورترین نویسندگانی هستند که ضحاک را دستمایه متنی نمایشی قرار دادهاند. البته ضحاک اگرچه تمثیلی برای ظلم و ستم و زمامدار ظالم است و در شعر، نمایشنامه و... بارها با همین وجه تمثیلی آشنا حضور داشته، اما یکبار هم احمد شاملو در سخنرانیای که بسیار هم جنجالی شد و واکنشهای زیادی بهدنبال داشت، ضحاک را بهگونهای دیگر روایت کرد. خلاصه اینکه ضحاک از آن دست شخصیتهای اساطیری است که همواره حضوری فعال در ادبیات معاصر ایران داشته است. نمایشنامه «سرگذشت ضحاک» نوشته رضا اعلابیگی نیز که بهتازگی منتشر شده، نمایشنامهای است با محوریت شخصیت ضحاک و ماجرای او. «سرگذشت ضحاک» نمایشنامهای است در سه پرده؛ در این متن اگرچه بدنه داستان تقریبا به همان صورت و ترتیبی است که در شاهنامه فردوسی آمده اما شخصیتپردازی ضحاک در این نمایشنامه او را تا حدودی از ضحاک شاهنامه
متمایز کرده است، در عین اینکه کلیات شخصیت او به آنچه از طریق شاهنامه از ضحاک میشناسیم، شبیه است و ضحاک این نمایشنامه به الگوی همان ضحاک شاهنامه بریده شده است. همچنین در این نمایشنامه شخصیتهایی هم هستند که در روایت شاهنامه یا حضور ندارند یا حضورشان چندان پررنگ نیست، اما در نمایشنامه «سرگذشت ضحاک» به اقتضای حالوهوای این نمایشنامه حضورشان برجستهتر شده و نقششان پررنگتر و بعضی نیز به داستان قدیمی افزوده شدهاند، چراکه هر بازنویسی از یک متن قدیمی حاوی برداشت نویسنده از آن متن است و نمیتواند و قرار نیست عین همان متن قدیمی باشد، حتی اگر رویکرد کلیاش با آن متن قدیمی یکی یا به آن نزدیک باشد. نمایشنامه با فریب ضحاک توسط ابلیس آغاز میشود، با پادشاهی و ظلم و ستم ضحاک و تملقهای اطرافیانش که در ظلم همدست او هستند ادامه مییابد و در نهایت به پایینکشیدهشدن ضحاک از تخت پادشاهی به دست فریدون ختم میشود. در توضیح پشت جلد این نمایشنامه درباره حالوهوای آن میخوانیم: «ضحاک و یارانش بهسان اژدهایی مردمخوارند که دمار از روزگار مردمان درآوردهاند.» آنچه در ادامه میآید قسمتی است از یکی از دیالوگهای کاوه در
این نمایشنامه، در صحنهای که کاوه آهنگر در بازار شهر با پیشهوران سخن میگوید: «درباریان شاه فرزندان برومند این سرزمین را به خاک و خون کشیدهاند. غارت و کشتار کار هر روزهشان است. دیگر بس است. باید شمشیرهای تشنه را از خون گلوی ایشان سیراب کرد. به شومی وجود نامبارک ضحاک برکت از زمین رفته است. چشمهها خشکیده است و کشتزارهای پهناور به بیابانهای وحشت و هول بدل شده است. مردم در کار خود فروماندهاند. نه قوتی مناسب و نه امنیتی تا به راحت سر بر بالین بگذارند. شرابشان خون دل است و کبابشان جگر بریان. آه از این بیداد که بر این سرزمین اهورایی رفت. آیا پیش از این کسی چنین ستمگری دیده یا شنیده بود؟ هر فریاد دادخواهی را با آتش و خنجر پاسخ میدهد. زبان میبرد و جان میستاند و مرگش باد که وجودش قرین مرگ فرزندانمان است...».