|

انسان، علم و معناي هستي

عبدالرضا ناصرمقدسي. متخصص مغز و اعصاب

هستي يکي از مهم‌ترين مقوله‌هايي است که بشر از ساليان طولاني به آن از جنبه‌هاي مختلف نگريسته و انبوه نوشته‌ها در اطراف آن شکل گرفته است؛ نوشته‌هايي که هر يک از زاويه ديد متفاوتي به آن نگريسته‌اند. تعريف هستي شايد مثل بسياري ديگر از مفاهيم بشري سخت و حتي ناممکن باشد. در اين جستار کاري به تعاريف فلسفي از هستي نداريم و آن را به مثابه وجودي که مستقل از ماست تعريف مي‌کنيم. دايره هستي همان دايره وجودي است؛ چيزهايي که وجود دارند، هرچند ما نتوانيم به آنها آگاهي يابيم. شايد در نگاه اول موضوع ساده به نظر آيد. به هر صورت ما مي‌دانيم که جهاني هست و جهان از مهبانگ آغاز شده و شامل ميلياردها کهکشان و ميلياردهاميليارد ستاره و سياره و سياه‌چاله و... است. چه‌بسا در اين سيارات موجودات زنده و حتي تمدن‌هاي هوشمندي وجود داشته باشند و چه‌بسا که ما تا پايان تمدن انساني نيز از وجود آنها آگاه نشويم. اينها همه دايره وجودي و بنابراين هستي را تشکيل مي‌دهند. اما واقعيت اين است که اصلا تعريف دايره وجودي آسان نيست و حتي مي‌تواند بنا به منظري که به آن نگاه مي‌کنيم ناممکن نيز به نظر آيد.

درعين‌حال بايد توجه داشت که فقط شناخت هستي نيست که اهميت دارد، بلکه اين چگونگي و ميزان رابطه با آن است که اهميت هستي را بازمي‌نماياند. اينکه نسبت ما با هستي چيست، تعيين‌کننده جايگاه ما در جهان و در نهايت تعريف ما به‌عنوان يک موجود متمايز است. هر موجودي نسبتي با هستي دارد و همين نسبت است که مبين ماهيت اوست. بحث ما در اينجا يک بحث فلسفي نيست. هستي در طول هزاران‌سال از جنبه‌هاي مختلف تعريف و بر اين اساس چگونگي رابطه انسان با آن توضيح داده شده است. در ملموس‌ترين تعريف ممکن، هستي چيزي نيست جز آنچه در درون و پيرامون ما قرار داشته و ما مي‌توانيم توسط قواي حسي و عقلي خود به آن شناخت پيدا کنيم. کم‌مناقشه‌ترين اجزاي هستي که در اين تعريف مي‌گنجد همين جهان فيزيکي است. پس ما هستي را در اين جستار معادل جهان فيزيکي فرض کرده و به جست‌وجوي پاسخي به اين سؤال برمي‌آييم که نسبت ما با اين هستي چگونه نسبتي است؟ براي اينکه به اهميت سؤال و سختي پاسخ به آن پي ببريم، بهتر است نگاهي کوتاه به تاريخچه اين نسبت و تغييرات شگرفي که در طول تمدن بشري در آن ایجاد شده، بيفکنيم. همان‌طور که گفته شد، اين جهان فيزيکي شامل جهان درون ما و جهان پيرامون ماست. شناخت ما از جهان دروني در عيني‌ترين شکل ممکن حاصل علم زيست‌‌شناسي است. از اين منظر واقعيت انسان، يک واقعيت آناتوميک است؛ يعني گونه هوموساپينس به واسطه مشخصات آناتوميک خود تعريف مي‌شود. ما انسان هستيم، چون خصوصيت استخوان فک ما منحصر به خودمان است. ما انسان هستيم، چون ابعاد جمجمه‌مان منحصر به خودمان است. ما به اين دلايل زيست‌شناختي است که گونه‌اي مجزا محسوب مي‌شويم. ما به واسطه انديشيدن يا آگاهي يا تفکرهاي متعالي نيست که به‌عنوان گونه متفاوت شناخته مي‌شويم. شايد اين حرف‌ها عجيب به نظر برسد. شايد گفته شود ما انسانيم، زيرا تکامل مغز در ما به آن حد از برتري و پيچيدگي رسيده که به ما تفکري هدفمند و آگاهانه بخشيده است. اما اين گفته صحيحي نيست. وظيفه اصلي مغز کمک به بقاي جاندار، از جمله هوموساپينس از طريق تسهيل در حرکت است. وظيفه اصلي مغز، حرکت جاندار است. آگاهي و تفکر و انديشه‌ورزي همه و همه محصولات اضافي و جانبي تکامل است که انتخاب طبيعي به دليل مفيدبودن، آنها را حفظ كرده است. پس وقتي در مورد جهان دروني خود به عيني‌ترين شکل ممکن صحبت مي‌کنيم، منظور همين قلب و ريه و دنده و ... است. جالب است که همين جهان عيني دروني نيز جهاني بي‌نهايت گسترده است و درک ما از آن هر لحظه عوض مي‌شود. شايد به نظر برسد که کالبدشکافي درک ما را از درونمان کامل کرده است. اما اصلا اين‌گونه نيست؛ به‌طورمثال مي‌توانيم به همين مغزي که اشاره شد، بپردازيم. مغز در کالبدشکافي، خود را به ‌صورت يک ماده نرم هزارو 400 گرمي نشان مي‌دهد، اما شناخت دقيق‌تر آن به همين صد سال قبل بازمي‌گردد؛ زماني که رامون کاخال توانست براي اولين‌بار نورون را توضيح دهد. ما توانستيم بفهميم که کوچک‌ترين واحد اين ماده نرم، سلول عصبي يا همان نورون بوده که خصوصياتي کاملا ويژه دارد. بعد از آن گرچه شناخت ما از مغز افزايش يافت، اما حتي اکنون نيز با انبوه روش‌هاي تصويربرداري نتوانسته‌ايم بفهميم که مغز چگونه کار مي‌کند و چگونه از فعاليت اين نورون‌ها آگاهي به‌ وجود مي‌آيد. اينکه آگاهي چگونه به‌ وجود مي‌آيد، به قول ديويد چالمرز يک مسئله دشوار است. اما سخت‌تر از آن نسبت انسان با اين آگاهي است. آيا آگاهي حاصل همين فعاليت نورون‌هاست؟ بدن چه نقشي در ايجاد آگاهي دارد؟ و اگر بدن نيز نقش دارد، آن‌وقت نمي‌توان ايجاد آگاهي را به نورون‌ها تقليل داد؟ و اگر بدن نيز در ايجاد آگاهي نقش دارد، آن‌وقت رابطه سلول‌هاي پوست و مو و قلب و ماهيچه با ايجاد آگاهي چيست؟ اينها همه سؤالات بسيار مهمي است که پاسخ داده نشده و چون جزئي مهم از هستي را مي‌سازند، عدم پاسخ به اين پرسش‌ها عملا درک رابطه انسان با هستي را نيز مغشوش مي‌كند. البته اين پيچيدگي به نورون‌ها و رابطه آنها با آگاهي محدود نمي‌ماند؛ براي مثال مي‌توان به سيستم ايمني بدن نگاه کرد. سيستم ايمني بدن مملو از سلول‌هاي بي‌شمار است: گلبول‌هاي سفيد و لمفوسيت‌هاي نوع بي و تي و... همه و همه در يک فرايند بسيار پيچيده، سيستم دفاعي ما را در برابر عفونت‌ها و سلول‌هاي سرطاني تشکيل مي‌دهند. حالا به اين پيچيدگي‌ها، مي‌توان پيچيدگي سيستم غددي، سيستم کليوي، سيستم کبدي و... را افزود. اينها همه از ما کليت شگفت‌انگيزي را مي‌سازد. ما کليتي به شکل بدن معمولي داريم که در درون آن انبوهي از پيچيدگي‌ها غوطه‌ورند؛ در‌عين‌حال در تعادل کامل باهم هستند. حالا سؤال خود را دوباره تکرار مي‌کنم: نسبت ما با اين درون پر از پيچيدگي چيست؟ به نظر مي‌رسد موضوع بسيار دشوارتر از چيزي باشد که تصور مي‌کنيم. اما شايد اين سويه آسان ماجرا باشد. سويه دشوارتر و بسيار عجيب‌تر هستي، در جهان پيراموني ما قرار دارد. سويه‌اي که نه‌تنها به‌سرعت تغيير مي‌کند بلکه هرچه بيشتر عجيب‌تر مي‌شود. اين سويه شامل درک ما از جهان پيراموني به‌مثابه کيهاني است که در آن زندگي مي‌کنيم. براي مدت‌هاي مديدي انسان در کيهان‌شناسي خود، در مرکز عالم قرار داشت. البته اين کيهان بسيار کوچک بود. سيارات به هفت عدد خلاصه مي‌شدند و ماه، تنها ماه در آسمان بود. با وجود تمام تضادهاي بين انديشه‌هاي مختلف در طي قرن‌ها، اين کپرنيک بود که براي اولين‌بار جايگاه انسان را در هستي تغيير داد و انسان به جاي مرکز عالم بودن به گوشه‌اي رانده شد. اين بزرگ‌ترين اقدام کپرنيک و البته يکي از بزرگ‌ترين کشف‌هاي انسان درباره خودش بود. بعد از آن کپلر بود که ستاره‌شناسي نوين را پايه‌گذاري کرد. اگرچه اشاره علمي به وسعت جهان در کارهاي پيشينيان از جمله عبدالرحمن صوفي وجود داشت اما اکتشافات گاليله شايد براي اولين‌بار بود که کيهان ما را گسترده مي‌كرد. او موفق به کشف قمرهاي مشتري شد. يعني بر وسعت کيهان‌شناسي انسان افزود و در قدمي بسيار مهم‌تر نشان داد که کيهاني که انسان مي‌شناسد به اجسام آسماني پيشين محدود نبوده و چه‌بسا اجسام ديگري نيز در آسمان وجود داشته باشد. آنچه عملا ديدي بسيار کلي و منسجم به انسان درباره کيهان بخشيد با کشفيات خارق‌العاده نيوتن، اين شواليه بزرگ، مقدور شد. معلوم نيست که نيوتن چگونه به چنين درک عميق و منسجمي از کيهان رسيده است. اما او توانست نشان دهد قوانيني که روي زمين براي اجسام به کار مي‌روند، همان قوانيني هستند که در سرتاسر کيهان نيز اعمال اثر مي‌کنند. نيرويي که سبب مي‌شود سيبي از درخت فروافتد همان باعث گردش ماه به دور زمين است. اين‌گونه پيش‌بيني مدارات و حرکات سياره‌ها مقدور شد. علم جديد راه را براي توسعه کيهان گشود و سيارات بيشتري کشف شدند. کيهان در حال گسترش بود. اما قرار نبود وسعت آن به اينجا ختم شود. شايد مهم‌ترين نظريه‌اي که درک ما را از ابعاد جهان مقدور مي‌سازد، نظريه نسبيت عام است. نسبيت عام درک انسان را به مقوله فضا-‌زمان به شکلي اساسي تغيير داد و نشان داد که اين دو عنصر اصلي تشکيل‌دهنده جهان در وابستگي تام به يکديگر قرار دارند. همچنين مشخص کرد که فضا-‌زمان همانند يک ظرف عمل نکرده بلکه مي‌تواند به‌شدت تحت تأثير محتواي خود قرار گيرد. اين است که جرم يک جسم مي‌تواند سبب خميده شدن فضا-زمان شود و همين خميدگي است که سبب به‌وجود آمدن گرانش مي‌شود. نسبيت عام سبب شد که بتوانيم جهان را در ابعاد بسيار بزرگ شناخته و رفتار آن را نه‌تنها پيش‌بيني کنيم بلکه بتوانيم اجسام درون آن همانند سياه‌چاله‌ها و کرم‌چاله‌ها را بشناسيم. البته توسعه کيهان فقط توسط فيزيک‌دانان نظري صورت نگرفت. گام‌هاي بسيار بزرگي توسط ستاره‌شناسان نيز برداشته شد که شايد مهم‌ترين آنها هابل بود. هابل موفق به کشف انبوهي از کهکشان‌ها شد. او در ضمن فهميد که اين کهکشان‌ها در حال دورشدن از يکديگر هستند. اينکه کهکشان ما تنها کهکشان موجود در کيهان نيست و ما ميلياردها کهکشان داريم که چيزي حدود 14 ميليارد سال قبل از يک مهبانگ خلق و گسترش يافته‌اند همه‌و‌همه اتفاقات بسيار بزرگي بوده که کيهان و جهان پيراموني ما را به‌شدت گسترش داده‌اند. از سوي ديگر مي‌دانيم که به دليل سرعت نور و دور‌شدن کهکشان‌ها از يکديگر همه آنها براي گونه انساني قابل رؤيت نيستند و نمي‌توانيم تجربه‌اي از وجود آنها داشته باشيم. البته اگر بتوانيم همانند فيلم‌هاي علمي‌-تخيلي از کرم‌چاله‌ها استفاده کنيم، شايد آن‌وقت سر از آن سوي کيهان که قابل رؤيت نيست نيز درآوريم. آنچه تا اینجا رخ داده باز ملموس است. باز ما مي‌توانيم درباره مورد نسبت خود با اين کيهان بزرگ به‌عنوان بخشي اساسي از هستي صحبت کنيم. موضوع اينجاست که فيزيک جديد اکنون از جهان‌هاي چندگانه و موازي سخن مي‌گويد. جهان ما فقط يکي از چند جهان بسيار گسترده است. يعني هرچه ما بتوانيم در اين جهان به هر روشي سير و سياحت کنيم، نمي‌توانيم سر از اين جهان بيرون برده و انبوهي از جهان‌هاي ديگر را ببينيم و تجربه كنيم. فقط مي‌دانيم که در حبابي بسيار بزرگ گير افتاده‌ايم. حال طبق تعريفي که از هستي داشتيم، اين کليت گسترده چندجهاني، هستي را تشکيل مي‌دهند. دوباره به سؤال اول اين مقاله بازمي‌گرديم: نسبت ما به اين هستي چيست؟ هستي به شکل غيرقابل تصوري بزرگ و بزرگ‌تر و درعين‌حال غيرقابل دسترس‌تر شده است. حالا به مدد علم فيزيک مي‌دانيم که هستي بسيار بسيار گسترده‌تر از آن چيزي است که ما تجربه مي‌كنيم و مي‌توانيم تجربه كنيم. حجم عمده هستي به‌هيچ‌وجه قابل تجربه نيست. حالا نسبت ما به اين هستي چيست؟ تا قبل از انقلاب کپرنيکي اين نسبت بسيار ساده و سرراست بود. ما در مرکز هستي قرار داشتيم و هستي نيز براي ما به‌وجود آمده بود. اکنون انگار ما هيچ جايگاهي در عالم هستي نداريم و حجم بسيار زيادي از هستي اصلا ربطي به جهان ما ندارد. اگر معنايي را براي زندگي متصور نباشيم، اين حجم ناآگاهي، ما را آزار نخواهد داد. زيرا طبق اين ديدگاه، ما بر اساس يک تصادف به‌وجود آمده‌ايم و به همان سادگي نيز از بين خواهيم رفت. اما اگر بخواهيم براي زندگي خود معنايي بيابيم، شايد فهم نسبت ما با هستي چالش‌برانگيزترين سؤالي است که جست‌وجوي اين معنا را دشوار خواهد کرد.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.