روایت ابوالحسن طالقانی از آنچه فروردین ۵۸ در سنندج گذشت
سخنرانیاش که تمام شد، تفنگها آمد پایین
امیرمحمد حسینی: جمعیت در میدان شهر ایستاده بود و تا چشم کار میکرد اسلحه بود. اسلحهها رو به آسمان بود و شهر آن روزها انبار باروت بود. سنندج، فروردین 1358؛ هنوز دو ماه از پیروزی انقلاب نگذشته که جرقههای جنگ داخلی در کردستان زده میشود و ابتدا سنندج است که آتش میگیرد. در بحبوحه انقلاب، خاموشکردن این آتش کار دشواری است. کاری که هیئتی از شورای انقلاب و در رأس آن آیتالله طالقانی عهدهدار میشود. مردی که مورد وثوق طیفهای مختلف انقلابی است و به همین دلیل به پیشنهاد استادان کرد دانشگاه تهران تصمیم میگیرد راهی کردستان شود. در این سفر آیتالله طالقانی را ابوالحسن بنیصدر رئیسجمهور وقت، آیتالله بهشتی و مرحوم هاشمیرفسنجانی از اعضای شورای انقلاب همراهی میکنند. این هیئت که ثبات را به سنندج باز میگرداند، بعدها به هیئت «حسن نیت» مشهور میشود. با این همه امروز روایتهای گوناگونی از شرح وقایع کردستان وجود دارد. از افراد مشهور در آن هیئت تنها بنیصدر در قید حیات است. ابوالحسن طالقانی فرزند ارشد آیتالله طالقانی اما از جمله کسانی است که با این هیئت به سنندج سفر کرده است. او روایت دستاولی از این سفر ارائه میدهد. روایت او پیش از زمانی که مردم در میدان سنندج جمع شده بودند، آغاز میشود. زمانی طالقانی میان محاصره اسلحهها سخنرانی میکرد.
آقای طالقانی، درباره ماجرای کردستان هنوز روایتهای مختلفی شنیده میشود. گویا آخرین بار هم در مهر سال جاری در مستندی با عنوان «43 روز» درباره اتفاق کردستان گفته شد که آیتالله طالقانی در مقابل خواستههای جداییطلبان تسلیم شد. این مستند چند باری هم در تلویزیون پخش شد. شما در آن سفر حضور داشتید؟ بله، در سفر به سنندج همراه ایشان بودم. در کردستان چه گذشت؟ در آن مقطع سنندج شعلهور شد و کشتار و خونریزی اتفاق افتاد. قبل از آن در گنبد اتفاقاتی افتاده بود که با پیام دفتر آیتالله طالقانی حل شد. اما مسئله سنندج وسیعتر بود. سه نفر از اساتید دانشگاه تهران که کرد بودند، خدمت آیتالله طالقانی آمدند. آنها گفتند که فکر میکنیم حضور شما در سنندج به شهر آرامش میدهد. ایشان پاسخ داد اگر حضور من در هر جای دنیا از خونریزی جلوگیری کند، به آنجا خواهم رفت. ایشان این موضوع را در شورای انقلاب مطرح کرد و به اعضا گفت تصمیم رفتن به سنندج دارد. آقای بهشتی گفته بود اگر چند روز به تأخیر بیفتد که شعلههای آتش کم و شرایط مساعد شود، بهتر است. ایشان پاسخ داده بود که شاید هر لحظه حضور ما مؤثر باشد و تصمیم من بر رفتن است. در نتیجه اعضای شورای انقلاب که آقای بهشتی، هاشمیرفسنجانی و بنیصدر بودند، با کردهای مقیم مرکز راهی سنندج شدند. من نیز همراه آنها بودم. با هواپیمایی به کرمانشاه رفتیم و از آنجا به صورت زمینی به سنندج رفتیم. شما در آن مقطع مسئولیتی داشتید؟ نه، فقط همراه آقا بودم. هیچکدام از فرزندان مسئولیت دولتی ندارند. در حقیقت بعد از فوت ایشان جلسهای تشکیل دادیم و بچهها را تشویق کردیم که مسئولیت دولتی نپذیرند. من نیز در آن مقطع فقط همراه ایشان بودم. وقتی زمینی به سنندج میرفتیم به نظر میرسید ایستهای بازرسی همه از گروههای چپ هستند. با این حال راه را باز کردند و به شهر رسیدیم. ما تصور میکردیم شهر در دست گروههای چپ است. با این تصور در سنندج در دانشسرایی اسکان پیدا کردیم. آیتالله طالقانی سران گروهها را خواستند. عزالدین حسینی و مفتیزاده و همه آمدند. بعد از جلسه مشخص شد که توطئهای اتفاق افتاده تا شیعیان و اهل تسنن را به جان یکدیگر بیندازند و از فرصت استفاده کرده و پادگان را اشغال کنند. عدهای از درجهدارها را هم کشته بودند. به هر حال بعد از جلسه و صحبتهایی که مطرح شد بنا شد آیتالله طالقانی در میدان شهر به سخنرانی بپردازد. فیلم این سخنرانی را هم رادیو و تلویزیون دارد اما نمیدانم به چه دلیلی از پخش آن پرهیز میکند. البته متن سخنرانی منتشر شده است. ایشان بعد از مقدماتی در سخنرانی خود بحث شوراها را مطرح کردند. گفتند انقلاب شده است تا ملت خود را اداره کند. سخنرانی ایشان که تمام شد، تفنگها آمد پایین. بعد از آقای بهشتی و هاشمیرفسنجانی دعوت کرد تا سخنرانی کنند که این اتفاق به دلایلی رخ نداد. آقای بنیصدر چطور؟ از ایشان هم دعوت شد. به یاد دارم وقتی شروع به سخنرانی کرد، فردی که روی دوش شخص دیگری بود با بلندگو شروع به شعاردادن علیه بنیصدر کرد و بحثهایی را مطرح کرد. بنیصدر توضیحاتی داد که به نظر جمع قانعکننده رسید و سپس به سخنرانی خود ادامه داد. در نهایت قرار شد انتخاباتی برگزار شود و آیتالله طالقانی از دفتر خودشان هم چندنفری ناظر تعیین کرد تا اگر مشکلی پیش آمد به دفتر ایشان مراجعه شود. انتخابات در نهایت آرامش انجام شد. در حالی که گمان میشد گروهکها در شهر غالب هستند، فقط سهنفرشان به شورا راه پیدا کردند. هشت نفر دیگر از شورای 11نفره از گروههای شیعه و اهل تسنن انتخاب شدند. بعد از این اتفاق، شهر قدری آرام شد. بعدها وقتی بانه و مریوان در آتش جنگ میسوختند، مردم این دو شهر به سنندج پناه میآوردند. زمانی که به همه شهرها مسلط شدند، متأسفانه اعضای شورای شهر را دستگیر کردند و وضعیت دوباره به هم ریخت. به این ترتیب درگیریهای بعدی سنندج آغاز شد. با این حال هنوز ماجرایی خلاف آن وقایع شنیده میشود. آقای طالقانی فکر میکنید کدام شاخصه آیتالله طالقانی میتواند با شرایط امروز جامعه نسبتی پویا برقرار کند؟ به همین ماجرای سنندج توجه کنید. ایشان در آن موقعیت حرفهای همه طرفهای درگیر را شنید. اعتقاد داشت اگر مخالفان ما رأی نیاوردند از آنها دعوت کنیم به مجلس بیایند و حرفهای آنها را بشنویم. میگفت اگر حرفی برای گفتن داشته باشند باید پاسخ آنها را داد. ترسی از روبهروشدن و گفتوگو با مخالف خود نداشت. گفتوگو خیلی از مسائل را حل میکند و تا زمانی که ایشان بودند از گفتوگو استفاده زیادی میكردند. اوایل انقلاب شبهای چهارشنبه برنامه تلویزیونی به نام «قرآن در صحنه» داشت. به خاطر دارم یکی از دوستان که گرایشهای چپ داشت و مذهبی هم نبود میگفت من هر کجا بودم سعی میکردم خود را به تلویزیون برسانم و حرفهای ایشان را بشنوم. با گفتوگوی معقول میتوان مشکلات بسیاری را حل کرد.