غار وزمه؛ مدرکی از حضور نئاندرتالها در ایران
فریدون بیگلری*
سدههای هجدهم و نوزدهم میلادی را میتوان دوره شکلگیری پژوهشهای دیرینانسانشناسی و اثبات دیرینگی بشر دانست؛ مجموعهای از تحولات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، چون تسلط بر منابع اقتصادی جدید در قارههای آمریکا و استرالیا، بررسیهای میدانی دانشمندان علوم طبیعی و اجتماعی در این سرزمینها، انباشت تدریجی ثروت در اروپا و به دنبال آن رشد مؤسسات علمی، تضعیف سلطه کلیسا و آغاز انقلاب صنعتی دست به دست هم دادند و زمینه را برای شکلگیری رشتههای علمی جدید، از جمله دیرینانسانشناسی و باستانشناسی پارینهسنگی فراهم کردند که در آغاز در حد کنجکاوی مجموعهدارها و گردآورندههای سنگواره بود، اما بهتدریج و طی قرن نوزدهم و بیستم چارچوبی علمی یافتند. داستان از آنجا شروع شد که مهاجران اروپایی در قارههای جدید آمریکا و استرالیا به اقوام «بدوی» برخوردند که از طریق شکار و گردآوری خوراک امرارمعاش میکردند و ابزارهای مورد نیاز خود را از مواد طبیعی مثل سنگ، چوب و استخوان میساختند. شباهت ابزارهای سنگی ساختهشده توسط آن قبایل بدوی با نمونههای مشابه که در اراضی کشاورزی و غارهای اروپا یافت میشدند، اروپاییان را وادار به تجدیدنظر در باورهای خود کرد. تا پیش از این مشاهدات، این تراشهسنگها را نتیجه برخورد آذرخش یا شهابسنگ به زمین یا حتی تیر پریان میدانستند. کشف چنین ابزارهای سنگیِ ساخت دست بشر در کنار سنگواره گونههای منقرضشده جانوری نقش مؤثری در بازنگری در تفسیر رسمی کلیسا از قدمت نوع بشر داشت.
کشف و معرفی انسان نئاندرتال کشف بقایای استخوانبندی گونه انسانی ناشناختهای در چند نقطه از اروپا تحول مهمی در دیدگاه مرسوم و سنتی از قدمت انسان به وجود آورد. برای نخستینبار با این حقیقت مواجه شدیم که تنها گونه انسانی در زمین نبودهایم و پیش از ما هم گونههای دیگری از انسان در این سیاره خاکی زیستهاند. کاشفان نخستین نمونههای این سنگوارهها در بلژیک و جنوب اسپانیا (جبلالطارق) متوجه ویژگیهای خاص آنها نشدند، اما کشف اتفاقی سومین نمونه از این گونه در یک معدن سنگ آهک در دره نئاندر آلمان (پروس) که دارای قوس ابرویی بسیار برجسته و پیشانی کوتاهی بود، نظرها را به خود جلب کرد. هرچند اولین برداشتها درباره این یافته به دور از واقعیت و در مواردی مزاحگونه بود، از جمله اینکه آن را اسکلت مردی قزاق دانستند که دچار نرمی استخوان بوده و برجستگی استخوانی بالای حدقه چشمش نتیجه درد مداوم و درهمکشیدن ابروانش بوده! اما فسیل دره نئاندر خوششانستر از نمونههای فراموششده قبلی بود و پس از گذشت هشت سال و بررسیهای انسانشناسان آلمانی و بریتانیایی بهعنوان اولین گونه شناختهشده از یک انسانریخت نامگذاری شد. ویلیام کینگ، زمینشناس بریتانیایی، این گونه جدید را انسان نئاندرتال (Homo neanderthalensis) نامید (King, 1864). پس از چندسال از معرفی این گونه منقرضشده، بازنگری نمونههای جبلالطارق و بلژیک نشان داد که پراکنش این گونه فراتر از پروس آن زمان بود. معرفی اولیه نئاندرتالها به دنیای آن روز تحتتأثیر ایدههای نژادپرستانه مرسوم قرار گرفت و بهاینترتیب تصویر موجود غارنشین، بدوی و کودن که نئاندرتالها نمایندهاش بودند، شکل گرفت؛ موجودی که از لحاظ ظاهری بیشتر به «وحشی»های مستعمرات آفریقایی و استرالیایی بریتانیا شباهت داشت تا انسانهای متمدن و شریف اروپایی. این تفکر قالبی از انسان نئاندرتال تقریبا تا اواسط سده بیستم دوام یافت و کشفیات جدید باستانشناسی و دیرینانسانشناسی در کنار تغییر دیدگاهها و نظریات انسانشناسی بهتدریج انسان نئاندرتال را از سایههای حماقت و خشونت بیرون کشید و جایگاهی نزدیکتر به انسان امروزین به وی داد. خوب یا بد، تصویر مرد غارنشین، نئاندرتالها را موضوع موردعلاقه رسانهها و عامه مردم کرد، بهطوریکه حتی واژه نئاندرتال وارد ادبیات محاورهای غرب و بعدها سایر مناطق جهان شد. آغاز جستوجوی نئاندرتالها در زاگرس کشف بقایای نئاندرتالها در اروپا این تصور را ایجاد کرده بود که این گونه اساسا منحصر به قاره اروپاست، اما کاوشهای باستانشناسان بریتانیایی در غارهای فلسطین طی دهههای 1920 و 1930 باعث کشف اولین بقایای استخوانبندی نئاندرتالها در غرب آسیا شد. دُروتی گارود، باستانشناس مشهور بریتانیایی، همزمان با کاوشهایش در فلسطین، در اواخر دهه 1920 به غرب کوههای زاگرس در کردستان عراق رفت و کاوشهایی در دو غار هزارمرد و زرزی در نزدیکی سلیمانیه انجام داد (Garrod, 1930). در کاوش غار هزارمرد بقایای سکونت دوره پارینهسنگی میانی (همزمان با نئاندرتالها) شامل ابزارهای سنگی، بقایای حیوانات شکارشده و خاکستر اجاق یافت شد. اما در کردستان عراق برخلاف فلسطین، شانس با گاروود یار نبود و نتوانست بقایای استخوانی نئاندرتالها را بیابد. کشف بقایای فرهنگی و جسمانی نئاندرتالها در فلسطین توجه انسانشناسان را به غرب آسیا جلب کرد و یکی از آنها که از پیشگامان انسانشناسی عصر خود بود، ایران را برای جستوجوی سنگواره انسان پارینهسنگی انتخاب کرد. کارلتن کوون دانشآموخته انسانشناسی بود و علاوهبر مطالعات مردمشناسی و قومنگاری در آفریقا، بالکان و غرب آسیا، کاوشهای متعددی نیز در غارها و سایر مکانهای باستانشناسی این مناطق انجام داده بود. وی در مجامع علمی بیشتر بهخاطر نظریاتش در زمینه تکامل نژادهای انسانی و دلایل زیستی تنوع نژادی شناخته شده است. کوون پس از پایان جنگ جهانی دوم بهعنوان انسانشناس جسمانی برای بررسي اسکلتهای انسانی به تیم کاوشهای باستانشناسی شهر کهن نیپور در عراق پیوست. تورکیلد جیکوبسن، رئیس وقت مؤسسه شرقشناسی دانشگاه شیکاگو، در بازدید خود از کاوشهای نیپور به کوون پیشنهاد داد که از ایران هم دیدن کند. بهدنبال این توصیه جیکوبسن، جورج کامرون، زبانشناس و تاریخدان آمریکایی که بهتازگی نسخهبرداری کتیبه بیستون را انجام داده بود، در دیدار با کوون به غار کوچک دستنخوردهای در نزدیکی کتیبه بیستون اشاره کرد که به نظرش برای کاوش مناسب بود. این توصیهها و ناشناختهبودن ایران از لحاظ پژوهشهاي پارینهسنگی، کوون را بر آن داشت که برای یافتن غارهای مناسب کاوش به ایران سفر کند. او در سفر کوتاهش در زمستان سرد 1949 ابتدا از بیستون دیدن کرد، اما به دليل بارش برف سنگین نتوانست غار کوچکی را که کامرون توصیه کرده بود، پیدا کند. سال بعد کوون بعد از کسب مجوز به مدت دو هفته در غار کوچک بیستون حفاری كرد که آثار درخور توجهی از دوره پارينهسنگي مياني از آن به دست آمد. در نتيجه این كاوشها که تا عمق 6.5 متری از کف غار پایین رفت، آثار متعددی ازجمله بيش از پنج هزار دستساخته سنگي و حدود 9 هزار قطعه استخوان و دندان جانوری به دست آمد. كوون در بررسي بقاياي جانوري کشفشده در عمق 3.5 متری کاوش، تکهاي از استخوان ساعد (زند زبرين) انسان و يك دندان پيشين شناسايي كرد که با توجه به ويژگيهای ريختشناسي استخوان ساعد، آن را به انسان نئاندرتال نسبت داد. دندان يافتشده نيز به نظر او مربوط به همين گونه بود (1951,Coon). بازنگری این دو نمونه مشخص کرد دندان پیشین متعلق به گونهای از گاوسانان است، اما استخوان ساعد دست راست قطعا متعلق به انسان بود. هرچند بهطور قطع نمیشد آن را به انسان نئاندرتال نسبت داد. مقایسه اندازههای این نمونه با زند پیشین انسان نئاندرتال و دیگر نمونههای موجود نشان داد که این استخوان در گروه نئاندرتال و انسان مدرن دوره پارینهسنگی جدید جای میگیرد (Trinkaus and Biglari, 2006)؛ گرچه موقعیت کشف آن در لایههای پارینهسنگی میانی غار بیستون احتمال ارتباط آن با انسان نئاندرتال را تقویت میکند. آثار جویدگی و خراش بر روی این استخوان نشان میدهد که گوشتخواران کوچکجثه و جوندگان از جسد تغذیه کردهاند. بنابراين میتوان احتمال داد که این فرد دفن نشده و جسدش برای مدتی در کف غار باقیمانده و بخشهایی از بقایای آن که از فرسایش در امان مانده احتمالا بهتدریج در زیر رسوبات کف غار مدفون شده است. کوون با توجه به قوانین آن زمان، اجازه خروج یافتهها را کسب و مجموعه بقایای جانوری، تکه استخوان ساعد انسان و دستساخته سنگی را به موزه دانشگاهی دانشگاه پنسیلوانیا در ایالات متحده منتقل کرد که تا امروز در این موزه نگهداری میشود. کوون پس از کاوش بیستون، غاری به نام تمتمه را در شمال غربی ارومیه حفاری کرد. در کاوش تمتمه، سه لايه باستانشناسی شناسایی شد که از پایینترین آنها نزدیک به سه هزار قطعه استخوان جانوری و تعداد كمي دستساخته سنگي به دست آمد. کوون در میان مجموعه استخوانهای یافتشده، يك قطعه استخوان ران را به انسان نئاندرتال نسبت داد، اما در بازنگری این استخوان مشخص شد این نمونه مربوط به انسان نبوده و متعلق به گوزن است. به این ترتیب اولین کاوشهای غار در ایران منجر به کشف بقایای جسمانی و فرهنگی انسان دوره پارینهسنگی میانی شد که به احتمال قوی از گونه نئاندرتال بود. غار شانیدر، روزنهای به زندگی و مرگ نئاندرتالها هفت سال پس از کاوش کوون در بیستون، کشف مهم دیگری در کوهپایههای شمال غربی زاگرس در کردستان عراق نقطه آغازی بر کشفیات بقایای جسمانی نئاندرتالها در این بخش از زاگرس شد. رالف سولکی، باستانشناسی از دانشگاه کلمبیای آمریکا که در جستوجوی غار مناسبی برای کاوش در کوه برادوست بود، موفق به شناسایی غار بسیار بزرگی به نام شانیدر شد که زندگی و آینده کاری او را برای همیشه تغییر داد. سولکی در فاصله سالهای 1957 تا 1961 کاوشهای گستردهای در غار انجام داد که تا عمق 14متری از کف غار پایین رفت. در نتیجه این کاوشها، یکی از بهترین و کاملترین مجموعه بقایای استخوانی نئاندرتالها در غرب آسیا و جهان کشف شد که توجه جامعه آکادمیک و رسانههای جهان را به این منطقه دورافتاده در کردستان جلب کرد (Solecki,1963). در کاوشهای سولکی، بقایای 9 اسکلت انسان نئاندرتال در لایههای دوره پارینهسنگی میانی کشف شد. این اسکلتها از لحاظ ویژگیهای جسمانی به دو گروه نئاندرتالهای اولیه (با قدمت تقریبی صد تا 65 هزار سال پیش) و نئاندرتالهای کلاسیک (با قدمتی بیش از 45 هزار سال) تقسیم شدهاند. در جریان مطالعه اخیر، بقایای جانوری بهدستآمده از لایههای دوره پارینهسنگی میانی غار که در مؤسسه اسمیت سونین انجام گرفت، قطعاتی از استخوانبندی پای یک کودک نئاندرتال نیز یافت شد که کشف آن شمار نئاندرتالهای یافتشده در شانیدر را به 10 نمونه رساند (Cowgill et al.,2007). در دور جدیدی از کاوشهای غار که توسط یک تیم بریتانیایی در حال انجام است، بقایای استخوانبندی یک یا دو فرد دیگر در لایههای دوره پارینهسنگی میانی کشف شده است که در صورت تأیید، شمار نئاندرتالهای شانیدر را به 12 نفر میرساند. کاوشهای سولکی نشان داد تعدادی از این نئاندرتالها بر اثر ریزش سقف غار کشته شدهاند. یکی از نئاندرتالهای گروه متأخر که موسوم به شانیدر 1 است، هنگام مرگ نیمهمعلول بوده است. بررسی اسکلت این فرد نشان داد که بازو و شانه راست وی در سنین جوانی بر اثر برخورد جسمی سنگین (احتمالا ریزش سنگ از سقف) دچار جراحت و آسیب شدید شده که در بلندمدت باعث تحلیل بازوی راست و در نهایت معلولیت آن شده است. ورم مفاصل و جراحات در پای راست نیز باعث تغییر شکل استخوانهای کف پا شده که راهرفتن را برای او مشکل کرده بود. برخورد شیء سنگین یا سقوط او باعث شکستگی بخش بیرونی کاسه چشم چپ و تغییر شکل این بخش از صورت او و احتمالا نابینایی چشم چپش شده بود. علاوهبراین آثار شکستگی در بالای جمجمه او نیز مشاهده شده است. چنین فرد نیمهمعلولی قطعا امکان شرکت در شکار یا حتی گردآوری دیگر مواد مورد نیاز گروه را نداشته و در طول کوچ نیز باعث کندی حرکت گروه میشده است. درواقع وجود او نهفقط کمکی به بقای گروه نمیکرده؛ بلکه باعث صرف انرژی و وقت اعضای گروه بوده است؛ اما این شخص بیش از 40 سال عمر کرده که برای نئاندرتالها در آن زمان سن بالایی محسوب میشود؛ زیرا شمار کمی از نئاندرتالها تا بیش از 40 سال زنده میماندند. این مسئله نشان میدهد که افراد گروه از او مراقبت کرده و غذایش را تأمین میکردند. چنین رفتاری معمولا از ویژگیهای انسان مدرن محسوب میشده و تا مدتها نئاندرتالها را فاقد چنین رفتارهایی میدانستند. مورد جالب توجه دیگر مدرک احتمالی از وجود خشونت و نزاع در میان نئاندرتالها است که آثار آن در اسکلت شانیدر 3 دیده میشود. نفوذ جسم تیزی (شاید ابزار سنگی) در قفسه سینه این شخص باعث ایجاد شکاف در دنده نهم و احتمالا جراحت ریه و نهایتا مرگ او شده است. مطالعات اخیر نشان داده که احتمالا این ضربه بر اثر برخورد یک نیزه پرتابشده به وجود آمده است (Churchill et al., 2009). حتی چنین مطرح شده که این شواهد نشانه برخورد بین انسانهای مدرن با نئاندرتالها است! یکی از دلایل شهرت نئاندرتالهای شانیدر کشف یک تدفین همراه با گردههای گل است که از زمان مطرحشدن آن در حدود 50 سال پیش موضوع بحثی داغ بوده است. در نمونههای خاک برداشتشده از اطراف یکی از اسکلتهای شانیدر موسوم به شانیدر 4، گردههای گیاهی یافت شد که در دو نمونه مملو از گرده گلهای وحشی بود که نشان میداد گلهای مختلف ازجمله بومادران، خار شوک، کلاغک (سوسنیان) و ختمی به طور کامل در کنار جسد قرار گرفته بودند. ازآنجاکه بسیاری از این گلها ارزش دارویی دارند، برخی از باستانشناسان معتقدند که نئاندرتالها با خواص طبی آنها آشنا بودهاند و در زمان تدفین فرد مزبور روی جسد را آگاهانه با چنین گیاهانِ طبی پوشاندهاند. این تفسیر اولیه بعدها با توجه به شواهد دیگر یافتشده در اطراف گور مورد تردید قرار گرفته است. وجود چند سوراخ در اطراف گور که شبیه تونل نوعی جونده به نام جرد ایرانی است و همچنین یافتشدن بقایای استخوان این جونده در زمان کاوش، این احتمال را مطرح کرد که جونده مزبور که به طور معمول دانه و گل گیاهان را در لانه خود انبار میکند، باعث ایجاد چنین شُبههای شده و در واقع این گلها مربوط به تدفین یادشده نیستند. با توجه به اینکه در دیگر تدفینهای شانیدر و همچنین در دیگر زیستگاههای نئاندرتالها تاکنون مورد مشابهی گزارش نشده، نمیتوان تفسیر اولیه سولکی را چندان نزدیک به واقعیت دانست. از طرف دیگر همزمان با کاوشهای اخیر تیم بریتانیایی در غار شانیدر بررسیهایی درباره پراکنش گردههای گیاهی امروزین در غار و اطراف آن انجام شده است که نشان میدهد منشأ گردههای موجود در گور شانیدر 4 نیز احتمالا طبیعی بوده است. غار شانیدر بدونتردید در تغییر برداشتهای سنتی از نئاندرتالها نقش مهمی داشته است و یافتههای اخیر از این غار نشان داده که غار همچنان دریچه مهمی به جهان نئاندرتالها است. کودک نئاندرتال در غار وزمه همزمان با آخرین فصلهای کاوش سولکی در شانیدر، چندین تیم باستانشناس غربی غارهایی را در اطراف کرمانشاه کاوش کردند که باعث کشف آثاری از دوره پارینهسنگی میانی در پناهگاه ورواسی و غار قبه در شمال کرمانشاه و غار کل داوود در سرپل ذهاب شد. هرچند این کاوشها بقایای جسمانی انسان را در بر نداشت. چند سال بعد غارها و پناهگاههای دیگری در لرستان کاوش شدند که از میان آنها آثار پارینهسنگی میانی در غارهای کُنجی، قمری و پناهگاه گرارجنه یافت شد که تنها حاوی دستساختههای سنگی، بقایای جانوری و بقایای خاکستر و اجاق بود. کاوشهای دیگری در مکانهای این دوره در غرب و جنوب زاگرس و شرق البرز صورت گرفت که تنها مواد فرهنگی و بقایای جانوری را در بر داشت (بیگلری، 1391). وقوع انقلاب اسلامي و پايان فعاليت باستانشناسان خارجي از سويي منجر به قطع روند روبهرشد پژوهشهاي ميداني پارينهسنگي شد و از سوي ديگر عرصه را براي شروع فعاليتهاي مستقل پژوهشگران ايراني در اين حوزه مهيا كرد. از نمونههای اولیه این پژوهشها شناسایی سه غار با آثار پارینهسنگی میانی در نزدیکی غار بیستون در اواسط دهه 1360 بود که با شناسایی مکانهای جدید دیگری از این دوره در شمال شهر کرمانشاه ازجمله غار دواشکفت ادامه یافت (بیگلری، 1379). در اواخر دهه 1370 پژوهشهای باستانشناسی جدیدی در دشت اسلامآباد غرب آغاز شد که هدف اصلی آن بررسی نحوه شکلگیری زندگی کوچروی مبتنی بر دامداری در اواخر دوره نوسنگی و مسسنگی بود که به هدایت دکتر کامیار عبدی انجام میشد. در بررسی مکانهای باستانشناسی دشت اسلامآباد شواهدی از سکونت دورههای قدیمیتر و متأخرتر نیز شناسایی و مستندسازی شد. در این بررسیها علاوه بر تپههای باستانی، بیش از 20 غار، پناهگاه و محوطه باز نیز شناسایی شدند که در بررسی آنها آثاری از دورههای پارینهسنگی میانی تا دوره فراپارینهسنگی شناسایی شد. یکی از این مکانهای شناساییشده که متأسفانه جویندگان عتیقه آن را حفاری و کاملا آشفته کرده بودند، غار کوچک و عمیقی در جنوب شرق اسلامآباد بود. یافتههای سطحی نشاندهنده هزاران سال استفاده انسان و حیوانات مختلف از این غار بود. با توجه به اینکه غار از دالانی تاریک با سقفی کوتاه و عمقی نزدیک به 30 متر تشکیل شده است، چندان مورد استفاده انسان قرار نگرفته بود. کاوشهای باستانشناسی در دهانه غار نشان داد که گروههای دامدار در دوره مس و سنگ از غار به عنوان پناهگاه موقت استفاده میکردند (Abdi et al., 2002). اما آثار باقیمانده در غار تنها مختص به این دوره نبود. در نتیجه حفاریهای قاچاق حجم زیادی از رسوبات طبیعی انتهای غار همراه با شمار بسیار زیادی بقایای سنگواره گوشتخواران، علفخواران و همینطور جوندگان در بیرون غار انباشت شده بود. چنین مجموعههای آشفتهای که بدون ثبت و ضبط از بستر اولیه خود جدا شدهاند، چندان مورد توجه باستانشناسان نیستند. اما با وجود این مسئله مطالعه مجموعه توسط دکتر مرجان مشکور و همکاران وی در موزه تاریخ طبیعی پاریس، موزه ملی ایران و آزمایشگاه باستانسنجي دانشگاه تهران اطلاعات جدیدی از پوشش جانوری غرب زاگرس در آخرین دوره یخبندان در اختیار دیرینشناسان، باستانجانورشناسان و باستانشناسان قرار داده است. مجموعه گردآوریشده اکثرا شامل بقایای استخوانی، دندان و مدفوع گوشتخواران و شمار کمتری بقایای علفخواران، جوندگان و چند قطعه استخوان و دندان انسان بود. بقایای گونههای گوشتخوار شامل خانواده کفتارها (خالدار و راهراه)، خرسسانان، سگسانان (گرگ و روباه)، گربهسانان (شير، پلنگ، كاراكال و گربه وحشي)، خانواده راسوها و سمورسانان است که از میان آنها کفتار خالدار و شیر از گونههای منقرضشده هستند. بقایای علفخوارانی که اغلب طعمه گوشتخواران ساکن غار بودهاند شامل بز کوهی، میش، گوزن، گراز و گونههای منقرضشدهای مثل گاو وحشی، اسب وحشی و کرگدن استپی است. شماری بقایای جانوران کوچکجثه مثل گوركن، موشخرما، سمور و نمس هندي، خرگوش و جوجه تيغي و خزندگانی چون مار و همچنین پرندگان نیز یافت شد. (Mashkour et al., 2009) بسیاری از نمونهها با توجه به ویژگیهای ریختشناسی و ابعاد قابل انتساب به پلیستوسن جدید هستند. اما برای کسب اطمینان از چارچوب زمانی مجموعه، تعدادی از نمونههای دندان در آزمایشگاه علوم اقلیمی و محیطی مرکز پژوهشهای علمی فرانسه سالیابی شدند. در این سالیابیها که به شیوه سری اورانیوم بر نمونههای دندان خرس قهوهای، کفتار خالدار و گراز انجام شد تاریخهایی بین 11 تا 70 هزار سال پیش را به دست داد. تاریخها نشان میدهد که در بازه زمانی مذکور درندگان از این غار بهصورت کوتاهمدت استفاده میکردند. قدیمیترین تاریخها از دندانهای خرس به دست آمده که نشان میدهد در حدود 70 هزار سال پیش خرس قهوهای از انتهای غار برای خواب زمستانی استفاده میکرده است. پس از آن گونههای گوشتخوار دیگر خصوصا کفتار خالدار و شمار کمتری کفتار راهراه بهطور مکرر از غار استفاده کردهاند. نبود ابزارهای سنگی دوران پارینهسنگی در رسوبات پلیستوسن و همچنین فقدان آثار سوختگی و شکستگی در استخوانها همگی حاکی از این است که انسانهای دوران پارینهسنگی از غار استفاده نکردهاند. تصور اولیه این بود که شمار اندک بقایای استخوان و دندان انسان در غار مربوط به استفاده گذری دامداران دورههای نوسنگی و متأخرتر از غار است. بررسی این مجموعه از بقایای انسان توسط اریک ترینکاوس، متخصص برجسته نئاندرتالها روشن كرد که یکی از دندانها با توجه به ابعاد آن میتواند مربوط به پلیستوسن جدید باشد. این دندان آسیای کوچک مربوط به آرواره بالایی کودکی است که در زمان مرگ بین شش تا 10 سال داشته است. سالیابی دندان با روشی غیرمخرب به نام طيفسنجي گاما در لابراتوار علوم اقلیمی و محیطی در ژیف سور ایوت تاریخی بین 20 تا 25 هزار سال تقویمی ارائه کرد (Trinkaus et al., 2008). البته باید در نظر داشت که به دلیل مشکلات این شیوه سنسنجی تاریخهای حاصله معمولا کمتر از تاریخ واقعی هستند. تاریخ ارائهشده همزمان با دوره پارینهسنگی جدید است که مواد فرهنگی این دوره (دستساختههای سنگی) در غارها و پناهگاههای منطقه اسلامآباد یافت شده است. تردید در سالیابی و ابعاد نسبتا بزرگ دندان احتمال قدیمیتربودن دندان را مطرح میكرد. برای روشن شدن این مسئله روبرتو ماکیارلی و کلمان زانولی در دانشگاه پواتیه دندان را با استفاده از دستگاه تصویربرداری سهبعدی میکروسیتی از طریق پرتو ایکس بُرشنگاری کردند و از این طریق بخشهای داخلی از جمله محل اتصال عاج به مینای دندان بررسی و اندازهگیری شد. این تصویربرداری سهبعدی مینا و عاج دندان مشخص کرد که نمونه وزمه دارای ویژگیهای دندان انسان نئاندرتال است و از سوی دیگر تاج دندان در این نمونه از لحاظ ابعاد از بزرگترین نمونههای دندانی انسانهای اواخر پلیستوسن است. فرم کلی سطح سایش (اکلوزال) دندان نیز مربعیشکل است که از ویژگیهای نئاندرتالها محسوب میشود، درحالیکه در انسان مدرن فرم کلی بیضیشکل است. شکل و ابعاد مغز دندان در این نمونه به نئاندرتالها نزدیکتر است (Zanolli et al., 2019). با توجه به این نتایج دندان کودک غار وزمه نخستین مدرک مستقیم از حضور انسان نئاندرتال در ایران محسوب میشود. بررسیهای باستانشناسی در منطقه اسلامآباد باعث شناسایی 13 مکان با دستساختههای دوره پارینهسنگی میانی شد که نزدیکترین آنها در 10کیلومتری شمال غار وزمه قرار دارد. با توجه به این مدارک روشن است که در این دوره شکارگر-گردآورهای پارینهسنگی میانی در منطقه حضور داشتهاند. اما نبود شواهد سکونت آنها در غار وزمه نشان میدهد که کودک نئاندرتال که دندان وی در این غار یافت شده به احتمال قوی یا طعمه درندگان شده و بقایای لاشهاش به غار حمل شده یا لاشهاش پس از مرگ طبیعی توسط گوشتخواران (پلنگ، شیر و...) به غار آورده شده است. با درنظرگرفتن اینکه گوشتخواران بین 11 هزار سال تا 70 هزار سال پیش بهطور مکرر از غار استفاده کردهاند و این مسئله که انسانهای نئاندرتال در حدود 40 هزار سال پیش منقرض شدند، کودک نئاندرتال وزمه به احتمال زیاد در مقطع زمانی بین 40 تا70 هزار سال پیش در این منطقه میزیسته است. علاوه بر این دندان، در سال گذشته خبر کشف یک دندان نیش شیری مربوط به کودکی شش سال از لایههای دوره پارینهسنگی میانی در پناهگاه یوان در شمال غربی کرمانشاه منتشر شد که براساس آزمایشهای کربن 14، بین 42 تا 45 هزار سال قدمت دارد. متأسفانه نتایج این پژوهش تاکنون تنها در رسانههای گروهی منعکس شده و جزئیات آن هنوز در سطح آکادمیک منتشر نشده است. انتشار نتایج مطالعات دندان کودک وزمه در شماره اخیر Journal of Human Evolution و اثبات حضور نئاندرتالها در ایران در دوره پارینهسنگی میانی، انعکاس بسیار وسیعی در رسانههای داخل کشور و همچنین در سطح بینالمللی داشت. توجه بینالمللی به کشف بقایای انسان نئاندرتال در ایران گواهی بر اهمیت انجام پژوهشهای هدفمند و روشمند در حوزه باستانشناسی پارینهسنگی در کشور است. باستانشناسی پارینهسنگی در ایران شاخه نسبتا جدیدی است، اما با وجود جوانبودن در چند دهه اخیر توانسته نام ایران را در میان کشورهای فعال دیگر در این حوزه مطرح کند. منابع: 1- بيگلري، فريدون. 1379، گزارش مكانهاي نويافته ديرينهسنگي در بيستون، مجله باستانشناسي و تاريخ، شماره پياپي 28، صص50 تا 60 2- بیگلری، فریدون. 1391، تاریخچه پژوهشهای پارینهسنگی ایران از آغاز تا اواخر دهه هفتاد، در مجموعه مقالات هشتاد سال باستانشناسی ایران، به کوشش یوسف حسنزاده، جلد 2، صص. 7 تا 48، نشر پازینه با همکاری موزه ملی ایران و پژوهشکده باستانشناسی، تهران. 3- Abdi, K., F. Biglari, S. Heydari, 2002. Test Excavations at Wezmeh Cave. Archäologische Mitteilungen aus Iran und Turan.34, 171-194. 4- Churchill, S. E., Franciscus, R. G., McKean-Peraza, H. A., Daniel, J. A., & Warren, B. R. 2009. Shanidar 3 Neandertal rib puncture wound and paleolithic weaponry. Journal of human evolution, 57(2), 163-178. 5- Coon, C.S. 1951, Cave Explorations in Iran 1949, Museum Monographs, The University Museum, University of Pennsylvania, Philadelphia. 6- Cowgill, L.W., Trinkaus, E. & Zeder, M.A. 2007. Shanidar 10: A Middle Paleolithic immature distal lower limb from Shanidar Cave, Iraqi Kurdistan. Journal of Human Evolution 53, 213-223. doi 10.1016/j.jhevol.2007.04.003. 7- Garrod, D. A. E., 1930. The Palaeolithic of Southern Kurdistan: excavations in the caves of Zarzi and Hazar Merd. Bulletin of the American School of Prehistoric Research 6: 8-43. 8- King, W. B. R. 1864. The reputed fossil man of the Neanderthal. Quarterly Journal of Science, 1, 88-97. 9- Mashkour, M.; Monchot, H.; Trinkaus, E.; Reyss, J.-L.; Biglari, F.; Bailon, S.; Heydari, S.; Abdi, K. 2009. Carnivores and their prey in the Wezmeh Cave (Kermanshah, Iran): a Late Pleistocene refuge in the Zagros". International Journal of Osteoarchaeology. 19 (6): 678-694. 10- Trinkaus, E and F. Biglari. 2006, Middle Paleolithic Human Remains from Bisitun Cave, Iran, Paléorient 32(2): 105-111. 11- Solecki R.S., 1963. Prehistory in Shanidar valley, Northern Iraq. Science, 139 (1551), p. 179-193. 12- Trinkaus E, F. Biglari, M. Mashkour, H. Monchot, J-L. Reyss, H. Rougier, S. Heydari, K. Abdi. 2008. 13- Late Pleistocene Human Remains from Wezmeh Cave, western Iran. American Journal of physical Anthropology.135(4):371-80. 14- Zanolli, Clément, Fereidoun Biglari, Marjan Mashkour, Kamyar Abdi, Herve Monchot, Karyne Debue, Arnaud Mazurier, Priscilla Bayle, Mona Le Luyer, Hélène Rougier, Erik Trinkaus, Roberto Macchiarelli. 2019. Neanderthal from the Central Western Zagros, Iran. 15- Structural reassessment of the Wezmeh 1 maxillary premolar. Journal of Human Evolution, Vol: 135. https://doi.org/10.1016/j. jhevol.2019.102643. * مسئول بخش پارینهسنگی موزه ملی ایران