برادر بزرگتر
مهدی حجوانی
مسجد امام جعفرصادق(ع) در محله آریاشهر تهران که محل فعالیتهای ما بود، شهید و رزمنده بسیار داشت، اما من ترجیح داده بودم تنها و بدون همراهی دوستانم به جبهه بروم.
با اینهمه، دو دوست را در آنجا دیدم؛ یکی از آنها مسعود صفری بود. مسعود برادر دوست من بود. من با دو برادر بزرگتر او -مهدی و امیر- بیشتر دوست بودم اما با خود او بهدلیل اختلاف سنی رابطهام مثل یک برادر بزرگتر بود. مسعود حدود 16 سال داشت. مسعود چهرهای بانمک داشت. ریش نداشت و مختصری مو پشت لبش سبز شده بود. عینک میزد، اغلب خندهای روی صورتش بود و گونههایش با خنده چال میانداخت. قیافهاش بیاندازه ساده و بیآلایش بود. آن روزها چهرهاش تابناک و روشنتر از همیشه بود و این نشانهای بود از اینکه این نوجوان 16ساله شهید خواهد شد و شد. دوست دیگر، مجید نصیرپور بود که حدود 17یا 18 سال داشت. از گردان تخریب بود و به گردان ما مأمور شده بود. برخلاف بنده، از آن رزمندههای فابریک بود کنار او نشستم و چایی خوردیم. میگفت با بچهها دور هم نشسته بودیم که یکی از بچهها به شوخی ضامن یک نارنجک را کشید و گذاشت وسط جمع. اولش هیچکس کاری نکرد؛ انگار همه میخواستند بگویند که ما نمیترسیم. آخرش یکی از بچهها که دید راستیراستی نارنجک دارد منفجر میشود، با دادوبیداد آن را برداشت و به جایی بیخطر پرتاب کرد و صدای انفجار بلند شد. دیگر پیش مجید نرفتم! شمارش معکوس برای عملیات کل گردان در حیاط جمع شده بود. همه آمده بودند. فرمانده گردان حاجحسن محقق که سخت مریض بود، آمده بود تا نقشه عملیات و حد هر گروهان و دسته را مشخص کند. با کمک موتوربرق، مهتابی و لامپی روشن کرده و نقشه را به سینه دیوار کوبیده بودند. حاجحسن محقق، فرمانده خوشسیما و باتقوای گردان، اورکتی داشت که کلاهش را بهخلاف همیشه روی سر کشیده بود که مریضیاش شدت نگیرد. صدایش ضعیف بود و لرزش داشت. آیا من او را زیباترین مرد جهان میدیدم یا واقعا اینطور بود؟ من که دستم در کار هنر و ادبیات و فیلم بود، میگفتم سینمای ایران چطور تا حالا چنین چهرهای را کشف نکرده است؟ مثل مسیح، با اندامی کشیده و استوار در شبی مهتابی و سرد، کلاه اورکتش را بر سر کشیده بود و با طمأنینه و ضعفی که پنهانش میکرد، حرف میزد و بخار دهانش در نور چراغ ابهتی داشت. در آن لحظات فقط خدا میدانست که بعدها حاجحسن محقق از ناحیه دو پا معلول و جانباز میشود. در اطراف حاجی، معاونهای گردان ایستاده بودند. بعد از تلاوت کلامالله، حاجحسن با چوبی که به دست داشت، منطقه را تشریح و عملیات را توجیه کرد و وظیفه گردان را توضیح داد. قرار بود قبل از ما گردان عمار و بعد گردان مالک عمل کنند و ما در مرحله سوم وارد عمل شویم. سمت راست ما هم قرار بود لشکر انصارالحسین(ع) همدان عمل کند. رمز عملیات، «قیچی و چاقو» بود که تلفظش برای عراقیها مشکل بود. همان شب بیسروصدا بهخطمان کردند و از لابهلای کوچههای خیس نخلستان عبورمان دادند. سرهای نخلها در مه گم بود و به خدا میرسید. به جایی رسیدیم که کامیونها برای انتقال، منتظرمان بودند. سوار شدیم و به راه افتادیم. وقتی شب عملیات تعیین میشد، از حدود ظهر به بعد حالوهوای بچهها رفتهرفته عوض میشد. همه با هم مهربانتر میشدند و کمتر حرف میزدند.