بازپسگيري دستور كار راديكال
کتاب «نگرشی انتقادی به توسعه جماعتمحور» تألیف مارگارت لدویت با ترجمه منیژه نجمعراقی بهتازگی از سوی نشر نی منتشر شده است. لدويت استاد ممتاز توسعه اجتماعي و عدالت اجتماعي در دانشگاه كامبرياست. او در اين كتاب با بستري كه از بررسي جهانيسازي و تغييرات سياسي انگلستان و تأملي همزمان در ميراث دو فيلسوف سياسي در سده گذشته، پائولو فريره و آنتونيو گرامشي، فراهم آورده به بازانديشي توسعه جماعتمحور ميپردازد تا پداگوژي فمينيستي و ضدنژادپرستانه را كه مبناي پيشنهادي او براي توسعه جماعتمحور «راديكال» است، بپروراند. از سوي ديگر، به نقد تغييرات شتابناك بستر سياسي در زمينه عدالت اجتماعي و زيستمحيطي ميپردازد و بر چالشهايي انگشت ميگذارد كه كنش جماعتمحور در رسيدن به عدالت اجتماعي پيشِرو دارد. نقطه قوت كتاب رفتوآمدي مرتب ميان نظريه و عمل، فلسفه و تاريخ و مبارزه واقعي براي عدالت اجتماعي است كه از نتيجه پربار سالها پژوهش و كنشگري نويسنده حاصل شده است. شناخت لدويت از قدرت و ستم در جامعه امروز بيش از همه مديون دورههايي است كه او در نيكاراگوئه و سپس در هاترزلي ميان واقعيتهاي خشن زندگي مردم محلي سپري كرده است. فصلبندی نویسنده که بررسی موشکافانهای از پیشینه کنشگری اجتماعی عرضه میکند، متأثر از تجربههای شخصی او در این زمینه است: «تمامي كساني كه در گوشه و كنار جهان براي دنيايي دادگر و آرامشبخش مبارزه ميكردند با دموكراسي مشاركتي نيكاراگوئه همدل بودند. كارزار همبستگي با نيكاراگوئه نقشي اساسي در زندگي من داشت. سال 1985 در نيكاراگوئه بهويژه كنار مردم پوئرتو كابتزاس توانستم جاريبودن دموكراسي مشاركتي را كه پائولو فريره توصيه كرده بود در سايه ساندينيستها تجربه كنم. كارزار بهداشت و پيكار با بيسوادي كه سراسر كشور را به هدايت جوانان در مينورديد اين كشور كوچك را از اميد سرشار ميكرد.» (ص 36) توسعه جماعتمحور راديكال و دگرگونساز در اوايل دهه 1970 ظهور پيدا كرد. در اين دوره شاهد دورهاي بوديم سرشار از اقدامات پيگيرانه در مقابله با بيعدالتي و مبارزه با سنتهاي طبقاتي، مردسالار، نژادپرستانه و دگرجنسخواه كه حقوق بشر را زير پا ميگذاشتند و اساس دموكراسي را سست ميكردند. اين اقدامات شامل كارزارهايي بود براي پاياندادن به خشونت عليه زنان و كودكان، پاياندادن به فقر، پاياندادن به تخريب محيط زيست در نتيجه فعاليت شركتهاي بزرگ، مبارزه با نژادپرستي و تبعيض جنسي و هراس از همجنسخواهي، مبارزه با اخراج پناهجويان و بسياري ديگر. همزمان با اين اقدامات درباره مسائل بزرگتر، كار در زمينه گسترش تعاونيهاي محلي و جماعتهاي دوستانه نيز دنبال ميشد. جنبشهاي تازه اجتماعي با نيروگرفتن از اقدامات مردمنهاد سيماي جامعه را عوض كردند. كلانروايتهاي مبتني بر طبقه با اين انتقاد روبهرو شدند كه تحليلهاي درستي از تبعيض به دست نميدهند و بنابراين جرياني براي ساختگشايي تقابلهاي دوتايي آغاز شد. پيش از آن، تبعيض مقولهاي فرعي بود كه زيرمجموعه تحليل طبقاتي بر مبناي قطببندي ستمگر/ستمديده تصور ميشد اما در دهه 1990 تحليلهاي پسامدرنيسم در تضاد با توسعه جماعتمحور پيش رفت زيرا همزمان با هموارسازي راه براي برچيدن تقابلهاي دوتايي، زمينهساز گسست در حس اشتراك و تعلق به جمع نيز شد. در اين دوره، توسعه جماعتمحور راه خود را گم كرد و از دستور كار راديكال دهههاي 1970 و 1980 فاصله گرفت و همزمان با ريشهدوانيدن فزاينده نوليبراليسم در سراسر دهه 1990 فرايند غيرسياسيشدن جامعه رخ داد. جابهجايي مرزهاي ميان دولت و بازار و جامعه مدني چنان آشفتهبازاري پديد آورد كه كار توسعه جماعتمحور به اجراي سياستهاي دولتي كشيد. نويسنده در مقدمه به نحوه برآمدن راست جديد در بريتانيا ميپردازد. الگوي جديدي كه در بريتانيا پدپد آمد منحصر به آنجا نبود و جهانيسازي رفتهرفته دامن گستراند و ايدئولوژي بازار و قاعده آن - برتري سود بر مردم و سياره - را بر سراسر دنيا مستولي كرد. نتيجه آن افزايش شكاف ميان فقر و رفاه، درون كشورها و ميان آنها در سراسر جهان بوده است چون ساختارهاي ستم نهفته در اين ايدئولوژي اكنون همهجا تكثير شدهاند. برمبناي اين روايت غريب، سود و زيان انساني موقعيت ما بر حسب نسبتي كه با مقام مصرفكننده و توليدكننده داريم شكلي ديگر مييابد: «به قول ژيرو ما گونهاي «سياست دورانداختنيها» پديد آوردهايم، هر كسي را كه براي فرايندهاي توليد يا مصرف چندان مهم نباشد ميتوان دور انداخت. دنياي ما جهاني است كه تهيدست، سياهپوست، زن، نوجوان، سالمند، بيمار و معلول در آن بازيگر اصلي شمرده نميشوند. بدينسان است كه درمييابيم پا به يكي از بزنگاههاي تاريخ جهان گذاشتهايم؛ زمانهاي كه ريشههاي درهمپيچيده فقر بر جداييهاي تبعيضآميز ميافزايند، سفرهاي ميگسترند با سود كلان براي برخي و زيان كلان براي برخي ديگر، و آينده همه ما را به مخاطره مياندازند.» ( ص 27) از نظر لدويت، دولتها توسعه جماعتمحور را مصادره کردند و از توان انداختند پس باید این ابزار رهاییبخشی را با دیدی انتقادی بازبینی کرد. از نظر او، بعد از افول تاريخي توسعه جماعتمحور بار ديگر فرصتي استثنايي پديد آمده تا تعريفي تازه از دستور كار راديكال ارائه كرده و با گامبرداشتن در مسير تحول اجتماعي با بيعدالتي پيكار كرد. قصد نويسنده از انتشار این کتاب در سال ۲۰۰۵ همین نكته بوده و بهخوبی هم از آن استقبال شد. بحران مالی بیسابقه سال ۲۰۰۷ و راهحلها و پیامدهای آن که همگی در جهت افزودن شكاف طبقاتي بودند مهر تأییدی بر سرفصلهاي مطرحشده در كتاب بودند. چاپ دوم كتاب در سال ۲۰۱۱ شامل بخشهایی کاربردی درباره الگوهای گوناگون توسعه جماعتمحور میشود تا کارایی بیشتری برای آموزشگران و دیگر کنشگران اجتماعی داشته باشد. چكيده كتاب اين است كه در دورهاي كه «مذهب» بازار بر برنامهریزی منطقهای، خواستههای اجتماعی و دولتهای منتخب برتری مییابد و چند کسبوکار جهانی آرامآرام همه قدرت و منابع جهاني را ميبلعند، جماعتها و شهروندان و خانوادهها چگونه میتوانند آموزش و سازمان یابند تا از حقوق سیاسی، معیشت، خانه و محله و فرزندان و سلامت و محیط زیست خود محافظت کنند. توسعه جماعتمحور راديكال كه نويسنده در اين كتاب ارائه ميدهد در پي دستيابي به تحولي بنيادين براي عدالت اجتماعي و زيستمحيطي است و با تركيب نظريه و كنشورزي ميكوشد از عارضههاي محلي برگذرد و به علل ساختاري ستم بپردازد. ايدههايي كه ساختار اين كتاب را تشكيل دادهاند بر پايه پنج ركن اساسي استوار ميشوند: توسعه راديكال جماعتمحور متعهد به كنش جمعي براي عدالت اجتماعي و عدالت زيستمحيطي است؛ سرآغاز اين كار قدرتيابي به مدد آگاهي نقادانه است و با مشاركت در مسائل محلي پيش ميرود؛ رويكرد نقادانه نيازمند تحليل قدرت و تبعيض در جامعه است؛ اين تحليل نبايد با عقايد مسلط و زمينه سياسي بيرون از جماعت بيارتباط باشد؛ كنش جمعي كه بر اساس اين تحليل بنا ميشود با ريشههاي تبعيض كار دارد نه با عارضههاي آن. توسعه جماعتمحور با زندگي روزمره مردم محلي آغاز ميشود. اين بستر آغازين براي تحولي پايدار است و بر مبني قدرتيابي و مشاركت استوار ميشود. قدرتيابي با شكلي از آموزش نقادانه سروكار دارد كه مردم را به پرسوجو درباره واقعيت زندگيشان برميانگيزد. اين نوع قدرتيابي مبناي كنش جمعي است و زيربناي آن اصول دموكراسي مشاركتي. در فرايند كنش و بازانديشي، توسعه جماعتمحور با پروژههاي محلي گوناگوني رشد ميكند كه به مسائل مبرم جمعیت ميپردازد. كارزارها و شبكهها و ائتلافها و جنبشهاي تحولخواه - با هدف دگرگونسازي ساختارهاي ستم كه زندگي محلي را رو به نابودي ميبرند- دامنهاي محلي يا جهاني به اين كنش ميدهند. رويكرد نقادانه نيازمند وحدت نظريه و كنش است. تأثيرگذاري تحليلهاي تبعيضستيز و رابطه تنگاتنگ ميان كنش و بازانديشي بر قوت تحليل نقادانه تجربه عملي ميافزايند. بدينسان، نظريه با كنش پديد ميآيد و كنش نيز با تحليل سنجيدهتر ميشود. كار براي جامعه عادلانهتر با تجربههاي شخصي روزمره آغاز ميشود كه زندگي ما را ميسازند. شالوده آن فعاليتهاي مردمنهاد جماعتمحور است با راهاندازي پروژههايي مبتني بر معاش پايدار و اقتصادهاي محلي و ارزشهاي انساني، اما با ائتلاف ميتوان دامنه آن را تا تغيير ريشهاي تبعيض ساختاري گسترش داد. فرايند توسعه جماعتمحور بر اساس اعتماد، آگاهي نقادانه و تعاون استوار ميشود كه در اين ميان، آگاهي حلقه اصلي پيوند است. چكيده پداگوژي فريره تشويق مردم به طرح پرسشهاي تأملبرانگيز و چونوچرا در پاسخها به جاي فقط پاسخدادن است. اين كار نيازمند اعتقادي محكم به اصول دموكراسي است تا زمينه آموزشي اشتراكي و دگرگونساز فراهم شود كه در آن مربيان نقش شريك يادگيري را دارند. در پداگوژي فريره، مبناي كار بهرهگيري از روايتهاي شخصي براي افشاي ماهيت سياسي زندگي است. با تأمل در تجربه خويش دست به كاري ميزنيم كه فريره فرايند «باطلشماري و بشارتدهي» ميدانست: «تحليل واقعيتي انسانيتزدا و باطلشماري آن همزمان با بشارت دگرگونسازياش». اين رويكرد روايتگرانه به پداگوژي فمينيستي نيز پيوند ميخورد، چون با ربطدادن صداهاي فردي به روايتگري به مدد هزاران «خردهداستان» از زندگي روزمره كه ارتباط زنده ميان مسائل بهشدت شخصي و امور ازبيخوبن سياسي را ميسازند، بر مفهوم «امر شخصي سياسي است» صحه ميگذارد. نظريه فمينيستي در توسعه جماعتمحور مردسالاري را همچون نيرويي ستمگر در كنار ستم طبقاتي و نژادپرستي جاي ميدهد و در پي جهاني ديگر است كه در آن با نيروي صلح و همكاري و مشاركت ميتوان مناسبات سلطه را دگرگون كرد. پداگوژي فريره و پداگوژي فمينيستي ضدنژادپرست هر دو رؤياي تحول بنيادين جامعه را در سر دارند و هر دو با تجربه زيسته آغاز ميشوند. هر دو بر مبناي الگويي دوسويه و عاري از سلسلهمراتب عمل ميكنند. هر دو خود را پايبند به عدالت اجتماعي از راه آگاهي نقادانه و كنش جمعي ميدانند. از نظر نويسنده نگاهي دوباره به بينشهاي اين دو ديدگاه قدرتمند امكان ميدهد كه در تحليل نقادانه و كنش تحولخواه براي رسيدن به آيندهاي صلحآميز و دادگر و پاينده سهيم باشيم.