۳ سال زندان و حکم قصاص بهخاطر يک عددِ اشتباه
948 روز زیر تیغ
سميرا حسيني
وقتي در اولين بازجويي گفتم قاتل نيستم، بازپرس داد زد: «بگو چطور كشتيش؟ انگيزهات از قتل چي بود؟». فريادهاي بازپرس گوشم را پر كرده بود، نميدانستم چه بگويم تا حرفهايم را باور كند. با بدبختي حرف ميزدم، يك قسم به جملهام اضافه كردم و گفتم: «به خدا من قاتل نيستم» و بار ديگر دستهاي سنگين بازپرس را روي صورتم حس كردم. سعي ميكردم آن روز شوم را با جزئيات بهخاطر بياورم. با مقتول 28 آبان 92 در مترو آشنا شدم. براي فروش كفش از سلماس به تهران آمده بودم و با كيسه بزرگي در ايستگاه مترو ايستاده بودم كه پسر جواني به سمت من آمد. پرسيد خيلي وقت است منتظر هستيد و سر صحبت را با من باز كرد و گفت ماساژور است. وقتي فهميد از تركيه جنس ميآورم، شمارهام را گرفت و گفت اگر تعدادی كفش سفارش بدهم برایم میآوری؟ من در تهران آشنای کفشفروش زیاد دارم. آن لحظه با خودم فكر كردم مشتري جديدي پيدا كردهام و نميدانستم آشنايي با او به بزرگترين اشتباه زندگيام تبديل خواهد شد. هنوز گوشم سوت ميكشيد. مدام از من ميخواست با او همكاري كنم و ميگفت: «اگر با من همكاري كني و بگي چرا كشتيش، ديگه باهات كاري ندارم، براي قاضي هم مينويسم که توی مجازاتت بهت تخفيف بده». گيج و مستأصل بودم وقتي ميخواستم به سؤالاتش پاسخ دهم، لبهايم ميلرزيد. بازجويي نزديك به چند ساعت طول كشيد و من فقط چند جمله را تكرار ميكردم: «من قاتل نيستم، یکبار بيشتر ع را در زندگيام نديدم، فقط يك بار در مترو ديدمش». اينها را علي پايیده، مردي كه در تاریخ اول بهمن 92 به اتهام قتل ع.ف بازداشت شد ميگويد؛ مردي که نزدیک به سه سال از عمرش را در زندان گذراند، حکم قصاص گرفت و تا آستانه اعدام رفت اما بعد معلوم شد او را اشتباهي گرفتهاند و نزديک بود اشتباهي اعدام شود. علي به گذشته كه فكر ميكند، ابروهايش درهم گره ميخورد، صدايش ميلرزد، بعد از اتمام جملاتش به نقطهاي خيره ميشود. اما علي چطور و چه زمانی بازداشت شد؟ مهرداد، برادرزن او يکي از کساني است که از ابتداي تشکيل پرونده و بازداشت علي، ماجرا را دنبال کرده و پيگير جزئيات دادگاه و گرفتن وکيل براي او بوده است. مهرداد ساکن تهران و کارگر يک مغازه است. او درباره روزي كه نيروي انتظامي علي را بازداشت كرد، اينطور ميگويد: «وقتي با علي به اداره پليس رفتيم كه خودش را معرفي كند، هيچ استرسي نداشت. دامادمان با برادرم کار ميکرد. گاهي جنسهايي که از مرز ترکيه و عراق ميآوردند، کنار خيابان ميفروختند و گاهي هم مغازه به مغازه ميگشتند تا برايش مشتري پيدا کنند. بيشتر کفش، جوراب و لباس زنانه به تهران ميآوردند و براي خودشان مشتري پيدا ميکردند. بهخاطر اينکه سيمکارت برادرم دست علي بود، اول برادرم را بازداشت کردند و ما تا 15 روز از او خبر نداشتيم و نميدانستيم چه بلايي سرش آمده است. روزهاي خیلي بدي بود تا اينکه از زندان با ما تماس گرفت و گفت به علي بگويید به اداره پليس بيايد و خودش را معرفي کند. آن زمان دامادمان براي کار به يکي از شهرهاي مرزي عراق رفته بود. وقتي علي به ايران برگشت باهم به اداره پليس رفتيم و خودش را معرفي كرد». صحنه قتل ساعت 7:10 28 آبان 92 وقتي «نازنين» خسته از محل كار به خانه برگشت، متوجه شد در خانهشان در طبقه دوم آپارتمان باز و جسد برادر درحاليکه ظرف انار کنارش است و دسته مبل کج شده بود، روي زمين افتاده. همان لحظه جيغ بلندي تمام ساختمان را پر كرد و همسايهها را به طرف خانه اين خواهر و برادر كشاند و پس از چند دقيقه صداي آژير ماشين پليس كل كوچه اندرزگان در خيابان مجاهدين اسلام پايتخت را فراگرفت و هرچند ثانيه یکبار رنگ قرمزي روي ديوار خانههاي قديمي اين محله تابانده ميشد. محلهاي قديمي كه تقريبا همه همسايهها يكديگر را ميشناسند. چند مأمور پليس از ماشين پياده شدند و بهسرعت خود را به طبقه دوم آپارتمان 50متري كه پسر 26سالهاي در آن به قتل رسيده بود، رساندند. ع، عريان درحاليكه ركابي قرمزرنگي دور گردنش پيچيده شده بود، در هال خانه افتاده بود و آثار خراش و ساييدگي روي گردنش ديده ميشد. مأموران پس از معاينه جسد و بررسي خانه جزئيات ماجرا را از «نازنين» پرسيدند. او كه از قتل برادرش شوکه شده بود و گريه امانش نميداد، به آنها گفت: «وقتي از اداره به خانه برگشتم، با جسد برادرم که از دهانش کف آمده بود، روبهرو شدم. امروز ساعت پنج بعدازظهر با من تماس گرفت، از من پرسيد چه ساعتي به خانه برميگردم. وقتي با من تماس گرفت، خيلي خسته و ناراحت بود. بدون اينکه سلام کند، گفت کجايي؟ گفتم سر کارم. ساکت شد. پرسيدم کسي پيشت هست؟ گفت يکي از دوستانم بدون خداحافظي قطع کرد. من هم چون سرم شلوغ بود، متوجه نشدم چرا با من اينجوري صحبت کرد. من و برادرم نزديك به سه سال بود كه باهم زندگي ميكرديم». اينها گفتههاي خواهر مقتول در برگ 8 پرونده است. قاضي تحقيق پس از معاينه جسد و انتقال آن به پزشكي قانوني، دستور داد مأموران پرينت پيامكها و محتويات تلفن همراه متوفي را بررسي و از ساكنان محل و كساني كه با او رفتوآمد داشتند، تحقيق كنند. در تحقيقات پليس از پسري 28ساله به نام آيدين تحقيق شد. او که خود را ماساژور معرفي کرده بود، بهعنوان گواه و مطلع به كارآگاهان گفت: «پنج، شش سال پيش در شمال با مقتول دوست شدم. ما گرايشهاي مشترکي داشتيم، به همين خاطر با او دوست شدم. با او رابطه داشتم. تاجاييکه من اطلاع دارم، نزديک به شش ماه است که دوستش که با او رابطه داشت، از ايران رفته است و او ديگر دوست صميمي نداشت اما با هرکسي که در خيابان ميديد دوست ميشد. من آخرينبار او را در منزلشان با خواهر و مادرش ديدم و ديگر از او اطلاعي ندارم». مدتي از قتل ع گذشته بود و کارآگاهان نتوانسته بودند سرنخي از قاتل او پيدا کنند. در همين حين پدر ع که با همسر و يکي از دخترانش در لاهيجان زندگي ميکرد، براي پيگيري پرونده قتل پسرش به تهران آمد و از دو نفر به نامهاي رضا و ربابه نام برد و گفت: «آنها از دشمنان قديمي پسرم هستند و من به آنها مظنونم». با بررسي پرينت پيامكهاي ع مشخص شد كه او روز حادثه با فردي به نام داريوش قرار داشت، آنها همچنين با تحقيق درباره مقتول متوجه شدند او عضو گروهي از پسران است كه گرايشهاي جنسي متفاوتي دارند و همه كساني كه با او در ارتباط بودند نيز عضو همان گروه بودند كه از همه آنها تحقيق كردند. ازجمله داريوش كه منكر آشنايي و ارتباط با مقتول شد. در ادامه كارآگاهان از حسين كه يكي از دوستان نزديك مقتول بود، تحقيق كردند. او در بازجوييها گفت چهار سال است ع را نديدهام اما در بررسي پيامكها مشخص شد كه او چند ماه قبل از قتل به ع پيامك داده و از او درخواست ملاقات كرده كه مقتول به او پاسخ داده که نميتوانم بيايم. كارآگاهان هنگامیکه متوجه شدند حسين به آنها دروغ گفته است، او را مورد بازجويي فني قرار دادند. او در بازجوييها گفت: «وقتي با مقتول آشنا شدم، به من گفت ميخواهم با يک پسر ديگر زندگي کنم اما من پيشنهاد او را رد كردم و با او هيچ رابطهاي نداشتم». همين لحظه بود كه بازپرس او را به اتهام قتل ع.ف بازداشت کرد. او درحاليكه ترسيده بود، منكر قتل شد و گفت «من هیچ خصومت و دشمنيای با ع نداشتم». اما كسي به حرفهاي او توجه نكرد و به زندان منتقل شد ولی مدتي بعد به دليل اينكه مستندات كافي براي متهمكردن او وجود نداشت، حسين آزاد و تحقيقات پليس براي پيداكردن قاتل يا قاتلان احتمالي از سر گرفته شد. تا اينكه دوم بهمن 93 مأموران «علي» را كه در ساعت 15:25 روز قتل ع به مدت ۵۳ ثانيه با او مکالمه كرده بود، بازداشت و مورد بازجويي قرار دادند. بررسيها نشان ميداد ع نيمساعت پس از آن مكالمه پنج بار ديگر با علي تماس گرفته اما او پاسخ نداده بود تا اينكه ساعت 16:17 متهم با ع تماس گرفته و نزديك به سه دقيقه با او صحبت كرده بود. علي كه پس از تماس تلفني مأموران با او به اداره پليس مراجعه كرده بود، در بازجوييها منكر قتل شد و اظهار كرد: «مقتول را در مترو ديدم، شماره من را گرفت و گفت من ماساژورم. بعدش بهم زنگ زد، گفتم من اهل اين كارها نيستم و گوشي را قطع كردم اما او دوباره بهم زنگ زد». اين اظهارات علي در اوراق شماره 118و 119 پرونده درج شده است.
محل قتل 4 سال پس از حادثه در اين پرونده آمده بود ع در طبقه دوم خانه پلاك يك كوچه اندرزگان به قتل رسيده است؛ ساختمان كلنگي سهطبقهاي با در كرمرنگ، اما وقتي به آنجا رفتم و از ساكنان آن درباره قتلي كه چهار سال پيش اتفاق افتاده بود پرسيدم، آنها اظهار بياطلاعي كردند. صداي بغبغو و پرزدن كبوترها با صدای بلندگوی مسجد آميخته شده است. چند ثانيه بعد موتوري كه از كوچه عبور ميكند، همه صداها را در خود پنهان ميكند. در همان حين مرد ميانسالي كه كيسه ميوهاي به دست داشت، وارد كوچه شد. به پلاك يك اشاره كردم و گفتم شما درباره قتلي كه چهار سال پيش در اين ساختمان اتفاق افتاد چيزي ميدانيد، درحاليكه كليد را از جيبش درآورد تا در خانه را باز كند، گفت: « قتلي كه شما ميگين در پلاك شماره دو اتفاق افتاد. همان پسري كه با خواهرش زندگي ميكرد. والا من ديگه نفهميدم چرا كشتنش اما به نظرم پسره عكاس بود». صورتش را كمي جمع ميكند، با حالتي كه انگار نميخواهد درباره ساكنان اين ساختمان چهارطبقه صحبت كند، «آدماي...» سرش را تكان ميدهد و جملهاش را ناتمام ميگذارد. انگار كلمه مناسبي پيدا نميكند كه بتواند به يك خانم ناشناس بگويد. ادامه ميدهد «اينجا رو اجاره ميدن، آدمهاي مختلفي ميان اينجا و ميرن كه مثل بقيه مردم محل نيستند». اين را كه ميگويد، كليد را داخل قفل در خانه ميچرخاند و وارد خانه ميشود. كمي آنطرفتر دو مرد از وانتي كه با آن وارد كوچه شدهاند، پياده ميشوند تا وسايل داخل آن را خالي كنند. يكي از آنها ميگويد: «قتل پلاك 2 رو ميگيد؟ ميگن دربارش حرف نزنيم بهتره؛ چون سرمون به باد ميره. شما خبرنگارين؟ چيزايي رو كه بهت ميگم ننويسيها اما ميگفتن مقتول یهسري مدارك امنيتي دستش بود. براي همين چهار نفر اومدن خونهش و كشتنش. مثل اينكه سرش رو بريدن، من خودم نديدم اما از يكي از كسايي كه تو اون ساختمان زندگي ميكرد شنيدم. معلوم نيست چي پيدا كرده بود، هيچكس نفهميد؛ قاتلش هم پيدا نشد. مثل اينكه آشنا بودن، چون درو بهزور باز نكرده بود، اونروز وقتي اومدم تو محل، ديدم پليسا اينجان و یه خانمي هم دادوبیداد ميكنه. نميدونم چه نسبتي باهاش داشت. شما هم پِيِشو نگير به نظر من». اين را ميگويد و وسايلي را كه داخل ماشين است، خالي ميكند. زنگ خانههاي ساختمان پلاك 2 را ميزنم، بعد از چند ثانيه مردي با صداي خشن و گرفته كه گويي تازه از خواب بيدار شده است، از پشت آيفون صحبت ميكند: «كدوم قتل؟ من 15ساله اينجا مالكم، تا حالا چيزي نشنيدم. اصلا شما كي هستين؟». وقتي به او ميگويم خبرنگار هستم، پاسخ ميدهد: «خانم من نميتونم جواب بدم، يه كاري دارم تا نيم ساعت ديگه دستم بنده». 200 متر آنطرفتر چند مرد در بنگاه مسكن نشستهاند و با هم صحبت ميكنند، مشتري ندارند. وارد آنجا ميشوم و درباره قتل چهار سال پيش سؤال ميپرسم و يکي از آنها اينطور پاسخ ميدهد: «قتل يا خودكشي دكتر؟ من قتل رو يادم نيست اما چند سال پيش يك دكتر عمومي اينجا خودكشي كرد؛ مثل اينكه با زنش مشكل داشت». دستش را زير چانهاش ميگذارد و به نقطهاي خيره ميشود: «هرچي فكر ميكنم اين چيزي رو كه شما ميگين يادم نمياد اما ميتوني بري اينجايي كه بهت آدرس ميدم؛ برو پيش آقاي مجيدي، اون آمار كل محل رو داره، آماربگير خوبيه». با من از بنگاه خارج ميشود و با اشاره مغازه مجيد را نشانم ميدهد. به آنجا كه نزديك ميشوم، متوجه بستهبودن مغازه مجيد شدم. صداي اذان كل محل را گرفته و دو مرد درحاليكه آستينهايشان را بالا ميزنند، به طرف مسجد روانه شدهاند. آنطرف كوچه اندرزگان پسر جواني با كلاه سفيد و كاپشن مشكي سر كوچه در حال قدمزدن است. به او نزديك ميشوم، درباره قتل ع ميپرسم: «كدام قتل؟ همان پسر 18سالهاي كه تو پارك با چاقو زدنش؟ نكنه همان پسربچهاي كه در اين محل گم شد و ديگه پيداش نكردن؟». وقتي به او ميگويم قتل در كدام خانه اتفاق افتاده است، كمي فكر ميكند اما چيزي يادش نميآيد. انتهاي كوچه را نگاه ميكند، دختر چادری جواني با تعجب و كمي هم با ابروهاي درهمكشيده به ما نگاه ميكند. «خانمم هستش میتوني ازش بپرسي شايد اون شنيده باشه». دختر جوان پس از اينكه متوجه شد من خبرنگارم و دنبال اتفاقي هستم كه در اين محل افتاده است، ميگويد: «آن روز را به خاطر دارم اما دقيقا در جريان آن نيستم. هيچ صدايي نشنيديم. وقتي پليس وارد كوچه شد، متوجه شديم يكي را به قتل رساندهاند». پسر جوان صحبتهايمان را قطع ميكند و رو به همسرش ميگويد همان خانهاي كه هميشه در آن میهماني ميگيرند؟ «آره همان خانه. تقريبا هرشب آنجا میهماني ميگيرند. اون موقع يك چيزايي ميگفتند. يكي ميگفت چاقو زدن، يكي ميگفت خفه كردن، هركسي يك چيزي ميگفت؛ حتي يك اعلاميه هم جلوی خونه نزدن. ساختمان چند روز پلمب بود. اينجا محلهاي هستش كه همه همديگر را ميشناسن اما كسي از مردم اون ساختمان خبر ندارند».
بازداشت و بازجويي از علي درباره روزي که به او خبر دادند بايد به پليس مراجعه کند پرسيدم. آن روز او ايران نبوده است. «چند روزي بود كه براي خريد كفش به عراق رفته بودم كه برادرزنم به من پيامك داد: كي برميگردي سلماس؟ با ديدن پيامك دلم شور زد و با زنم تماس گرفتم. درحاليکه صدايش از پشت تلفن ميلرزيد گفت: «زود برگرد. پليس ميگه تو با موتور به يكي زدي و كشتيش. براي همين برادرم را بازداشت کردهاند و تا تو برنگردي او را آزاد نميکنند...». اما من که با موتور به کسي نزده بودم. هرچه با خودم فكر كردم، ديدم من در آن تاريخ اصلا سوار موتور نشدهام؛ با اينحال بهسرعت خودم را به ايران رساندم و به اداره پليس رفتم تا ببينم ماجرا چيست». كمي مكث ميكند، نفس عميقي ميكشد، انگار دوست ندارد آن روزها را به خاطر بياورد. بعد از چند ثانيه سکوت ادامه ميدهد: «اصلا فكرش را هم نميكردم متهم به قتل پسري شدهام که چند دقيقه بيشتر او را در مترو نديدهام. بعد از چند سؤال درباره شغلم، افسر پرونده نامي را بر زبان آورد كه برايم آشنا نبود. به جز چند نفر از فاميلهايمان كه در تهران كارگر بودند و چند مغازهدار كه با آنها كار ميكنم، در تهران آشناي ديگري نداشتم. به افسر گفتم چنين شخصي را نميشناسم. اين را كه گفتم يك سيلي محکم به من زد و گفت چطور ع را نميشناسي؟ اين همان پسري است كه باهاش بودي؛ همان ماساژوره! اين را كه گفت كمکم آن روز شوم را به خاطر آوردم؛ روزي که براي اولينبار ع را ديدم». گفتههاي علي در صفحه ۱۲۱ تا ۱۳۲ پرونده بعدازظهر که ميخواستم با مترو بروم کفشهايم را بفروشم، توي مترو ديدم آمد پيشم، ولم نکرد که کجايي هستي؟ چه کار ميکني؟ از من شماره را گرفت که ماساژورم. همان لحظه به من زنگ زد و شمارهاش افتاد روي گوشيم. بعد من توي ایستگاه متروی فردوسي که ميخوره به پيروزي پياده شدم. اون پسره دوباره به من زنگ زد، گفت: کجا رفتي؟ از ترس گفتم: رفتم يک جاي ديگه. من اهل ماساژ و اين حرفا نيستم؛ ولم کن. رفتم مغازههاي کفشفروشها گشتم که ازم کفش بخرند. آمدم طرف چهارراه استانبول کفشهايم را به پاساژي نشان بدم. بازپرس دوباره از متهم خواست نحوه آشنايي خود را با متوفي مختصرا توضيح بدهد. توي متروي ۱۵ خرداد اين پسره را ديدم. خودش را به من نزديک کرد. گفت: کجايي هستي؟ چه کار ميکني؟ بعدش گفت ماساژور هستم و اگر کاري چيزي لازم داشتي، خدمتت هستم. شمارهات را بده به من و يک تکزنگ توي مترو به من زد. ساعت يك يا دو بود. چند بار با هم تماس تلفني داشتيد؟ سه، چهار بار او زنگ زد به من و من هم دوبار بهش زنگ زدم. در تماسها چه صحبتهايي شد؟ درباره ماساژ صحبت ميکرد و ميپرسيد موهات چه جوري است و چه رنگي؟ بيا خانه من. اولش گفتم اهل اين حرفا نيستم. ديدم من را ول نميکند. بهش گفتم تو بيا پيش ما كه اون گفت من نميآيم. آن روز تا کي تهران بودي؟ دقيق نميدانم چه ساعتي بود. فقط ميدانم فردا شبش به سلماس رفتم. بازپرس خطاب به متهم: شما متهم به اختفای ادله جرم و قتل عمدي مرحوم ع.ف هستيد چه دفاعي داريد؟ هيچوقت اين کار را که شما ميگوييد، نکردم. من اين پسره را توي عمرم يک بار در مترو ديدم. فقط تلفني با اين پسره صحبت کردم. من اگر يک ذره، مثقالي گناه داشتم، پريروز که عراق بودم نميآمدم. در پايان اين بازجويي بازپرس براي علي قرار بازداشت موقت صادر كرد و دستور داد مأموران علاوه بر تحقيق درباره سابقه كيفري او پرينت پيامكها و آنتن تلفن همراه علي را هم بررسي كنند. آنها در برگ 147 و 161 پرونده چنين گزارش كردند: «نتيجه بررسي رديابي تلفن همراه متهم مذكور و متوفي حاكي است آنها زمان قتل با يكديگر در يك مكان حضور داشتهاند. متهم در اظهارات خود گفته بود زمان قتل حوالي چهارراه استانبول و شهدا بوده است، درحاليكه پاسخ آنتندهي حوالي ورامين، بزرگراه فتح را نشان ميدهد که با اظهارات متهم کاملا متفاوت است». در بخش ديگري از گزارش آمده است «علي پايیده داراي يك سابقه ايراد و ضرب و جرح و درگيري است». علاوه بر اين علي در تحقيقات گفته بود روز حادثه فقط چند بار با مقتول تلفني صحبت كرده و هرگز به ملاقاتش نرفته است. بازپرس با خواندن اين گزارش بار ديگر علي را به مدت 10 روز براي بازجويي فني از زندان احضار كرد. 789 کيلومتر آن طرفتر از تهران، روزي که علي به نيروي انتظامي رفت، همسر و پسر هفتماههاش در يكي از روستاهاي سلماس منتظر بودند که علي بعد از اينكه در اداره پليس كارش تمام شد، به خانه برگردد.گلی كه با صداي آرامي صحبت ميكند و آخر جملاتش را كمي ميكشد، ميگويد: «برادرم زنگ زد گفت پليس علي را ميخواهد. خيلي تعجب كردم چون همسرم آدم خلافكاري نبود. علي آن زمان براي كار به عراق رفته بود اما وقتي باهاش تماس گرفتم به روستا برگشت. آن شب را در خانه گذراند و فرداي آن روز به اداره پليس در تهران رفت كه بازداشتش كردند. وقتي بعد از چند روز توانستم با او صحبت كنم، به من گفت بيگناه است و الكي انداختنش زندان. ميدونستم كه كاري انجام نداده، چون هيچوقت ازش خلافي نديده بودم اما كسي حرفش را باور نكرد. براي همين هرچي جهيزيه و طلا داشتم فروختم تا براش وكيل بگيرم. چندميليوني هم از مردم قرض گرفتم و گفتم هروقت شوهرم آزاد شد، پول را بهتان پس ميدهم. قيمت وكيل خيلي بالا بود اما بالاخره يكي را پيدا كرديم كه با 25 ميليون تومان وكالت شوهرم را قبول كند. همه آشناها و فاميلها بهخاطر اينكه شوهرم را ميشناختند، بهمون پول دادند تا براش وكيل بگيريم. هركسي هر مقداري كه ميتونست كمك كرد. يكي صدهزار، يكي 200 هزار يكي هم يك ميليون؛ البته هنوز پنج ميليون از آن 20 ميليون تومان را پرداخت نكرديم». بغضش ميگيرد و با صداي لرزان ادامه ميدهد: «آخه كسي كه قاتل باشد، خودش با پاي خودش ميره اداره آگاهي؛ تازه كسي كه تو يك كشور ديگه باشد؟ بعد از اينكه شوهرم را گرفتند، خانهمان را در روستا رها كردم و اومدم پيش پدر و مادرم توي شهر. چند ماه اين در اون در زدم اما نتونستم كاري براي شوهرم انجام بدم. بعدش هم افسردگي گرفتم. الان نزديك سه، چهار سال است كه داروي اعصاب مصرف ميكنم. چه سختيهايي كه نكشيدم، چه چيزهايي كه نديدم. تازه يك سال ميشد كه با علي ازدواج كرده بودم و پسرمان هفت ماه داشت. شير نداشتم بدم پسرم بخوره، براي همين مجبور شدم برم خونههاي مردم كار كنم، بعد از مدتي هم رفتم كميته امداد بهم ماهي 200، 250 هزار تومن ميدادن». مهرداد، برادرزن علي هم که از روز اول دنبال پرونده داماد متهم به قتلشان بود تا او را آزاد كند، درباره آن روزها اينطور ميگويد: «دامادمان كسي را نداشت، وقتي دو، سه سالش بود، مادرش را از دست داد، همه خواهر و برادرهايش ناتني بودند، وضع مالي خوبي هم نداشتند، پدرش هم با 70 سال سن، نميتوانست براي پيگيري پرونده پسرش به تهران بيايد. ما بهخاطر خواهرمان رفتيم دنبال کارهاش. هر روز دادگاه بوديم، خيلي وقتها کارمان را رها ميکرديم و به دادگاه ميرفتيم. ما هم وضع مالي خوبي نداشتيم، اينجا توی يک مغازه کار ميکرديم و شبها همانجا ميخوابيديم».
گفتههاي علي در اوراق 185 تا 188 پرونده نزد بازپرس بعدازظهر بود. به من زنگ زد و گفت کجايي؟ من گفتم انقلاب هستم. گفت بيا خونه تنها هستم و از شما پذيرايي ميکنم و به شما ماساژ میدهم که من گفتم کار دارم، دست شما درد نکند. بعد قطع شد و پشت سر و دو طرف خودم را نگاه کردم که من را خفتگيري نکند. كجا از هم جدا شديد؟ ايستگاه فردوسي. زنگ دوم را کي زد؟ داخل يکي از مغازههاي داخل پاساژ کويتيها داشتم نمونه کفش نشان ميدادم. متوفي دوباره زنگ زد و همان حرفها را تکرار کردم و او گفت کجايي؟ من گفتم ميدان آزادي هستم. يکخرده صدايش را نازکتر کرده بود و باز اصرار کرد که به منزل او بروم که من دوباره ردش کردم و گفتم اينکاره نيستم. زنگ سوم را کي زد؟ از پاساژ که داشتم بيرون ميآمدم و هوا تقريبا تاريک شده بود. من ميترسيدم که به متوفي زنگ زدم. خواستم تکليف خودم را با او روشن کنم که من اينکاره نيستم و گفتم آزادي هستم و از جون من چه ميخواهي؟ از من دوباره دعوت کرد. به او گفتم من توي تهران فاميل زياد دارم که ايشان حساب کار خودش را بکند. حقيقت را بگو. به خدا قسم حرفهايم منطقي است. با اصرار علي بر بيگناهي، بازپرس در تاريخ ۹۳/۸/۱۷ از دادسراي عمومي و انقلاب سلماس خواست درباره وضعيت اخلاقي، رفتاري و معيشتي علي در محل سكونتش در روستا تحقيق شود كه این موارد در برگ 213 پرونده چنين گزارش شده است: «اهالي و همسايگان او را فردي اجتماعي و بااخلاق میدانند که هيچگونه کار خلافي انجام نداده و از او نشنيدهاند و از نظر وضعيت مالي وضع مناسبي ندارد». بازپرس پرونده با خواندن اين گزارش و با توجه به اينکه علي در اين مدت هرگز اعتراف به قتل نکرد، خواستار آزادي متهم شد اما داديار پرونده با آن موافقت نكرد و پرونده براي اختلاف حادث به شعبه 1158 جزایي تهران ارسال شد كه در نهايت با نظر داديار موافقت شد و كيفرخواست عليه علي پاییده به اتهام قتل عمدي ع صادر شد و پرونده براي رسيدگي در اختيار دادگاه كيفري يك استان تهران قرار گرفت تا او 15 اسفند 94 پاي ميز محاكمه حاضر شود. علي نيز در اين مدت در زندان به سر ميبرد و همسرش هم هر شش، هفتماه يکبار براي ملاقات با او ميآمد: «به سختي پول اتوبوس را جور ميكردم، هروقت هم كه براي ملاقات به تهران ميآمدم، مجبور ميشدم شبها با برادرانم همراه كارگران در مغازهاي كه آنها كار ميكنند، بخوابم. شرايط خوبي نداشتيم. همسرم هم در زندان پول نداشت. غذاي زندان حالش را بد ميكرد و براي همين ظرفهاي زندانيان ديگر را ميشست و آنها در عوض به او غذا ميدادند. گاهي پسرم را هم با خودم به زندان ميبردم اما محيط آنجا را دوست نداشت». اين خاطرات گلی، همسر علي از روزهايي است که شوهرش به اتهام قتل در زندان بود.
شرايط و شيوه بازجويي سبک و روشهاي بازجويي در ايران چطور است؟ قانون درباره اعمال شکنجه در هنگام بازجويي چه ميگويد؟ براي يافتن پاسخ اين سؤالها به سراغ قاضي اصغرزاده، رئيس شعبه هشتم دادگاه كيفري يك استان تهران رفتم. بر اساس گفتههاي او، طبق قانون مجازات اسلامي، تحت هيچ شرايطي نبايد متهمان را شكنجه روحي و جسمي كرد. او درباره فشار روحي و جسمي بر متهمان هم ميگويد: «شكنجه فقط جسمي نيست، روحي هم هست. گاهي به متهم ميگويند زنت را گرفتهاند، بچهات دارد ميميرد، اعتراف كن تا بچهات را آزاد كنيم. اگر نگويي ملاقات نميدهيم، اگر نگویي میروی انفرادي. شايد شكنجه جسمي هم نكند اما به شما ميگويد اگر اين چيز را نگويي، تو را مياندازم انفرادي. خيلي وقتها شكنجه روحي از شكنجههاي بدني بدتر است. درهرصورت در تمام دنيا اين شكنجهها وجود داشته و گاهي به دليل اين فشارهاست كه متهم اعتراف ميكند اما درحالحاضر در خيلي از كشورها اين مسئله حل شده است. هر انساني ميتواند تحت فشار به دروغ اقرار كند، چون هركسي تا حدي طاقت روحي و جسمي دارد، به اين دليل است كه خيلي اعترافات اينچنيني را ميگويند عندالحاكم ارزش و اعتبار دارد، يعني پيش قاضي و در دادگاه ارزش و اعتبار دارد. در كشور ما سعي كردند با بخشنامه، اضافهكردن ارگانهاي حراستي و بازرسي آن را كم كنند اما قطعا مفيد نيست. با اينكارها نميشود قاتل يا سارق را کتک نزد. هميشه ميگويند آگاهي ميزد اما آن طرف را هم بايد نگاه كنيم كه چرا ميزنند. يك سارق را در نظر بگيرید كه از چند خانه سرقت ميكند. در سرقت پنجاهمش دستگير ميشود. اين سرقت نياز به اثبات ندارد، چون مدارك موجود است اما به نظر شما 49تاي ديگر را اعتراف ميكند؟ در كشورهاي ديگر با اطلاعات، تكنولوژي، دوربين مداربسته، اثرانگشت، رديابي، نقطهزني و مسائل علمي آن را ثابت ميكنند اما متأسفانه آن تكنولوژي كه در اختيار پليسهای ما قرار دارد، ضعيف است؛ هرچند نسبت به سالهای دور پيشرفت بسيار خوبي كردهايم اما هنوز با دنيا فاصله داريم». قاضي اصغرزاده درباره روشهايي که متهمان و مجرمان براي گولزدن بازپرس در حين بازجويي انجام ميدهند هم ميگويد «برخي از متهمان هم البته آدمهاي باهوش، طراح و حرفهاي هستند. آنها با انكار اتهام و گفتههاي خود تلاش ميكنند ذهن بازجو را منحرف كنند و حقايق را طور ديگری وانمود كنند. آنها گاهي خود را به مظلوميت و سادهبودن و بيماري ميزنند اما بازجوها نبايد اجازه اين كار را به آنها بدهند». به گفته قاضي اصغرزاده «در مقايسه با كشورهاي پيشرفته شرايط بازجويي در ايران بسيار ضعيف است، چون در كشورهاي پيشرفته خيلي اوقات بازجو و متهم در نقطه برابر قرار ميگيرند اما در ايران بازجو هميشه بالاتر از متهم قرار دارد و گاهي ايجاد ترس و رعب اضافه در متهم ميكند. در آن كشورها بازجوييها بهصورت صوتي و تصويري ضبط ميشود اما در ايران خيلي به ندرت بازجوييها ضبط ميشود و شرايط بازجويي براي قاضي كه بخواهد از آن استفاده كند، چندان فراهم نيست. يكي از اشكالات ما اين است كه گاهي بازجوهاي ما در مراجع انتظامي مخصوصا در پروندههاي روزمره و كماهميتتر افسرها و درجهدارهاي كمتجربه و جوان و كمسابقه هستند اما پروندههاي مهم و جنايي در آگاهي معمولا سرهنگ و سرگرد يا در دادسرا بازپرسي بازجويي ميكند اما باز هم در پروندهها بعضي بازپرسها خيلي ناتوان هستند. بازجويي فكر عميق، وقت زياد و طراحي ميخواهد. در اكثر پروندهها بازپرس سه الي چهار سؤال كليشهاي تکراری ميپرسد، درصورتيكه بايد نسبت به هر متهم، پرونده و كيس، سؤال طراحي و پرسيده شود كه اين در ايران خيلي كم اتفاق ميافتد. بازجويي تخصصي بيشتر در ارگانهاي امنيتي بهخوبي و كارشناسيشده انجام ميشود اما به غير از بازجوهاي ارگانهاي امنيتي كه بازجوها واقعا بازجو هستند و دوره بازجويي ديدهاند و علم بازجويي را ميدانند، در پروندههاي روزمره كه در مراجع انتظامي و دادسراهاي شلوغ و پرازدحام تشكيل ميشود، معمولا بازپرسها كليشهاي و ساده سؤال ميپرسند. اينكه امكان فرصت به متهم ندهي يك نقص ايجاد ميكند. يعني بازجو توانا است و متهم ناتوان؛ حالا بيسواد است، روستايي است، ساده است، كمسن است و ترسو است. يك نقص ايجاد ميكند، يك جا هم برعكس؛ بازجو ناتوان است و متهم يك آدم حرفهاي باهوش و طراح و تلاش ميكند ذهن بازجو را منحرف كند و حقايق را طور ديگر وانمود كند، با تمارض خود را به بيماري میزند يا مظلومنمايي ميكند».
دادگاه روايت علي از روزي که دادگاه برگزار شد هم اينطور است: «وقتي همراه با بقيه زندانياني که آن روز محاکمه داشتند، وارد دادگاه شدم، حس ميکردم همه چشمهايي که من را ميبينند، نوک تيز خنجري است که به تنم فرو ميکنند. همه ما لباس راهراه آبيرنگ زندان تنمان بود. پاهايمان را با پابند آهني و با يک دستبند دستهايمان را بسته بودند و با دستبند ديگري يکي از دستهايمان را به دست سربازي گره زده بودند تا کار اشتباهي از ما سر نزند. از دور خانوادهام را ديدم که به سمت من ميآيند. پسرم خيلي بزرگ شده بود، در اين مدت که زندان بودم، دندانهايش کامل درآمده بود، راه ميرفت و زبان باز کرده بود ولي حتي يک بار هم کلمه بابا را نگفت. بعد از احوالپرسي با زنم، پسرم را بغل کردم، پدرش را نميشناخت، با من احساس غريبي ميکرد و برايش مثل همه عموهايي بودم که در کوچه و خيابان ميديد. از ديدن دستبند و پابندهايم تعجب کرده بود و کمي هم ميترسيد. با آن شرايط نميتوانستم با تمام وجود او را در آغوش بکشم و ببوسم. سربازي که دستم را به دستش بسته بودند، من را کشيد و گفت بسه بچه رو بده به مادرش. به در دادگاه که نزديک شديم، زن و مرد ميانسالي با دختر جواني روي صندليهاي آبيرنگ جلوي در شعبه دهم دادگاه نشسته بودند. هرچه به آنجا نزديکتر ميشدم، نگاههايشان غضبناکتر ميشد. زن ميانسال سقلمهاي به شوهرش زد و زير لب گفت خودشه؟ همانجا بود که متوجه شدم آنها خانواده پسري هستند که من را متهم به قتلش کردهاند. به طرفم آمدند و شروع کردند به فحاشي و من سکوت کرده بودم. نميدانستم بايد با آنها دعوا کنم که بهخاطر پسرشان بيگناه به زندان افتادهام يا چون داغدیده بودند، درکشان کنم و بهشان چيزي نگويم. وقتي خواستند به من حمله کنند، سربازهايي که آنجا بودند، جلويشان را گرفتند و گفتند نظم اينجا را رعايت کنيد وگرنه از اينجا بيرونتان ميکنيم. نزديک به 15 دقيقه همانجا منتظر مانديم تا اينکه مردي در شعبه دهم را باز کرد و از ما خواست وارد دادگاه شويم». قاضي از علي و وکيلش با دو سرباز همراهش خواست در صندليهاي جلويي سمت راست دادگاه بنشينند و خانواده شاکي در صندليهاي جلويي سمت چپ نشستند. زن و فرزند علي و برادرزنهايش در صندليهاي پشت سر علي قرار گرفتند، گاهي زير لب دعا ميخواندند و قطره اشکي از گوشه چشم گلی فرومیریخت. بعد از چند دقيقه که همه سرجايشان قرار گرفتند دادستان برگههايي را که جلويش بود، مرتب کرد و کيفرخواست را با صداي بلند قرائت کرد و خواستار حکم شايسته شد. سپس قاضي گفت قانون به شما سه تا حق داده است: درخواست قصاص، ديه و گذشت از متهم. بعد از پدر و مادر ع خواست در جايگاه ويژه قرار بگيرند و درخواست خود را اعلام كنند. استرس در چهره علي پيدا بود. صورتش را رو به آسمان بالا گرفت و زير لب دعايي خواند و آرام صورتش را رو به پايين آورد و به زمين خيره شد. پدر مقتول نگاهي به علي انداخت و از جايش بلند شد، پشت ميز قهوهایرنگ که درست مقابل قاضي قرار داشت، ايستاد و گفت «درخواست قصاص قاتل پسرم را دارم و بههيچوجه رضايت نميدهم». بعد از اينکه پدر مقتول درخواستش را اعلام کرد، مادر ع اشک گوشه چشمش را پاک کرد و در برابر قضات ايستاد و درحاليکه صدايش ميلرزيد، گفت: «ميخواهم قاتل پسرم را اعدام كنيد». با شنيدن درخواست اوليايدم صورت علي چند لحظه درهم رفت، نگاهي به وکيلش انداخت و او با حرکت سر و دست اشاره کرد که آرام باش. در همانحين قاضي از سرباز خواست دستنبد متهم را باز کند. سرباز کليد را در قفل چرخاند و دستبند را باز کرد. دور مچ دستهايش قرمز شده بود و رد دستبد روي آن جا مانده بود. علي درحاليکه مچ دستهايش را ميماليد، به طرف تريبون قهوهايرنگ جلوي قاضي به راه افتاد. داخل اتاق ساکت بود و تنها صدايي که به گوش ميرسيد، صداي خشخش پابند آهني علي بود که با صداي کشيدهشدن دمپاييهاي سفیدرنگش آميخته شده بود. زنجير آهني پابند کوتاه بود و بهسختي قدم برميداشت. پشت تريبون که ايستاد، قاضي از سرباز جوان داخل اتاق خواست پشت سر متهم قرار بگيرد. سپس با صدايي جدي خطاب به او گفت: «علي پاییده، فرزند محمد، مشهور به آسمان و آرمان متولد ۶۲/۶/۱ شما متهم به قتل ع.ف هستيد، چه دفاعي از خود داريد؟». اين اتهام را قبول ندارم من قاتل نيستم، من اين آقا را يک بار بيشتر در زندگيام نديدهام. من در ايستگاه ۱۵ خرداد ايستاده بودم و ميخ و سوزنم را خريده بودم، ميخواستم بروم چهارراه استانبول، ديدم يک پسر جوان از پلهها آمد پايين، يک پسر شيکپوش و مؤدب و شروع به صحبت با من کرد. گفتم از ترکيه براي خودم جنس ميآورم و او هم گفت من ماساژورم و ميروم بالاي شهر تهران و از ماساژ پولدارها پول درميآورم و وضعم خوب است و شماره من را خواست و شمارهام را بهش دادم و بعد متوجه شدم رفتارش غيرعادي است و من را مدام ميپايد و در همانجا ازش جدا شدم. وقتي ازم جدا شد، باهام تماس گرفت و حرفهاي عجيبي ميزد. ميگفت ميخواستم بهت يک حالي بدهم و موهاي سينهات چه رنگي است؟ بلنده يا کوتاه؟ همانلحظه مادر مقتول فرياد زد دروغ نگو بيشرف و از جايش بلند شد تا به علي حمله کند، سربازي که پشت سر متهم ايستاده بود، در يک حرکت سريع خود را ميان مادر مقتول و علي قرار داد. قاضي با صداي قاطع و عصباني فرياد زد خانم از دادگاه برو بيرون. نظم اينجا را به هم ريختيد، بگذاريد ما کارمان را انجام دهيم. اگر تحمل نداريد، بيرون دادگاه بنشينيد و مادر مقتول درحاليکه اشک صورتش را تر کرده بود، گفت ديگر چيزي نميگويم و سر جايش نشست. بعد قاضي از علي خواست حرفهايش را ادامه دهد. بعد از اينکه کارهايم را در بازار تهران انجام دادم، رفتم شهر خودم. آقاي قاضي من يک کاسب هستم و کار به کار هيچکس ندارم. به شرفم، به ناموسم آقاي قاضي دو سال و دو ماه است در زندان بهسر ميبرم؛ بيخود و بيجهت. حسب بررسيهاي اداره آگاهي سیمکارت شما و سیمکارت مقتول مقارن با زمان وقوع قتل در يک مکان بوده است و همچنين در شعاع ۵۰۰ متري از محل وقوع جنايت رديابي شده است. توضيحي داريد؟ من موقعي که آمدم تهران، دو تا کار داشتم يکي سوزن بفروشم و ديگري براي کفشهايم مشتري پيدا کنم. مغازههايي که رفتم، چهارراه استانبول بود. کفشهايم را کسي نخريد. منطقه را ميچرخيدم. به خدا من بيگناه هستم. تلفني که به او زدم، بهخاطر اين بود که با من چه کار داري؟ در تلفن منظورش را گفت. قاضي در اين لحظه از خواهر مقتول که در جلسه رسيدگي حضور داشت، درباره نحوه معاشرتهاي برادرش با دوستانش و تأمين هزينههاي او سؤال کرد. «نازنين» که کنار پدر و مادرش نشسته بود، از جايش برخاست و گفت «برادرم با افراد متعددي معاشرت داشت که گاهي زماني که من خانه بودم هم به آنجا ميآمدند. اين مرد دروغ ميگويد. هزينههاي برادرم را خودم تأمين ميکردم». بار ديگر قاضي رو به متهم کرد و گفت شما مدعي شديد در ايستگاه فردوسي از مترو پياده شديد و سراغ عابربانک رفتيد، درحاليکه برابر نتيجه بررسيهاي بعدي، شما در ايستگاه فردوسي پياده نشديد بلکه در ايستگاه دروازه دولت و به اتفاق مقتول پياده شديد و از ايستگاه بيرون آمديد، چه توضيحي داريد؟ در ميدان فردوسي پياده نشدم فکر ميکنم در دروازه دولت بود. چرا در تحقيقات قبلي گفتيد در ايستگاه ميدان فردوسي پياده شديد؟ من زياد ايستگاهها را نميشناختم. اگر ايستگاهها را نميشناختيد، پس چرا از اسم ايستگاه فردوسي نام بردهايد؟ ميدان فردوسي معروف است، براي کفشفروشي توي ذهنم مانده بود. در همان روز که حادثه قتل اتفاق افتاد، شما به کجا رفتيد؟ رفتم سلماس. حسب بررسيهاي بهعملآمده و رهگيري آنتندهي تلفن همراه شما، برخلاف ادعايتان که گفتيد به سلماس رفتيد، شما نه در جهت ترمينال غرب بلکه در جهت مخالف آن در حوالي بلوار امام رضا و ورامين بودهايد. چه ميگوييد؟ من نميدانم چرا آنتندهي آنجا را نشان نميدهد اما من به طرف ترمينال رفتم و همان شب هم به سلماس برگشتم. در ادامه قاضي خطاب به وکيل متهم گفت چنانچه از موکل خود دفاعي داريد، بيان کنيد. وکيل جوان با چند برگ لايحهاي که در دفاع از موکلش نوشته بود، به طرف ميز بزرگي که قاضي و دو مستشارش آنجا نشسته بودند، رفت و گفت دفاعيات خود را تقديم دادگاه ميکنم. در لايحه با استناد به مواد قانوني نوشته شده بود: «اينکه جسد عريان بوده، دليل به اين است که قاتل و مقتول با هم دوست بودهاند و قاتل کسي غير از موکل من است. مقتول روز حادثه با شخصي به نام داريوش قرار ملاقات داشته، درصورتيکه پرينت تماسهاي آنها موجود بوده اما تحقيقي در اين خصوص نشده است. موکلم چون از شهرستان به تهران آمده بود، نام ايستگاههاي مترو و محلههاي اينجا را بهخوبي نميداند و اشتباه کرده است و اين اشتباه او دليل بر دروغگويي او نيست. درخواست دارم از آقاي داريوش تحقيق شود». اما قضات اين درخواست او را مسموع ندانسته، زيرا در اجراي ماده ۳۸۷ به وي وکيل ديگر متهم فرصت داده شده که اگر ايراد و اعتراض داريد چنين ايرادي را اعلام نمايند که مطرح نگرديد و دادگاه نيز چنين ضرورتي را احساس نميکند و درخواست او را رد کردند. او همچنين در بخش ديگري از لايحه خود نوشته بود: «دليل محکمي براي قاتلبودن موکلم وجود ندارد و انگيزه قتل براي موکلم مفقود است». در پايان قضات از علي خواستند بار ديگر در جايگاه قرار بگيرد و آخرين دفاعيات خود را مطرح کند. او به قضات گفت «روحم خبر ندارد، به غير از مترو، من او را جايي نديدم و بيگناه هستم. بعد از اينکه من را گرفتند، فهميدم چه شده. من شب و روز کار ميکردم که زن و بچهام محتاج کسي نباشند. من بيگناه هستم». فرداي آن روزنامهها درباره ماجرا اينطور تيتر زدند: «انکار قتل پسر ماساژور (روزنامه جوان)»، «کشف جسد برهنه پسر جوان همراه با ادوات انحراف جنسي (ايران آنلاين)»، «جنايتي بدون اعتراف (روزنامه ايران)». علي كه دوست ندارد به آن روزها برگردد، ميگويد: «وقتي در زندان روزنامهها را ميخواندم، ديوانه ميشدم. همه آنها طوري درباره من مينوشتند كه انگار واقعا قاتل هستم. خيلي برايم سخت بود. وقتي نوشته روزنامهها را ميخواندم، به اين فكر ميكردم كه الان كه دوستان و آشناهايمان اين را ميخوانند، درباره من چه فكری ميكنند». با بررسي اوراق و محتويات پرونده و دفاعيات متهم قضات وارد شور شدند. يکي از مستشاران رأي بر بيگناهي متهم داد اما يکي ديگر از آنها با قاضي ارشد رأي بر قصاص متهم صادر کردند و در نهايت علي به قصاص محکوم شد. آنها در بخشي از رأي خود آورده بودند متهم بارها به تهران براي معامله آمده است، چطور ميتواند ادعا کند که ايستگاههاي مترو را بلد نيست. اين ادعاها بهخاطر گمراهکردن دادگاه است. همچنين او در بخشي از تحقيقات گفته است پس از پايان کارهایش به طرف ترمينال حرکت کرده است؛ درحاليکه آنتندهيها عکس اين موضوع را نشان ميدهد و او را در محدوده 500 متري محل قتل مقتول نشان دادهاند. چند روز پس از صدور رأي، «گلی»، همسر علي همراه با برادر و يكي از خواهرشوهرهايش به دادگاه رفت. در راه رسيدن به دادگاه با خودشان دعا ميكردند كه ایکاش قاضي حرفهاي علي را باور كرده باشد و او را آزاد كند. وارد دفتر شعبه دهم كه شدند، از مرد جواني كه آنجا بود، خواستند پروندهشان را نگاه كند و ببيند قضات به پرونده چه رأيي دادهاند. با فشاردادن هر دكمه صفحهکلید كامپيوتر جلوي مدير شعبه دهم تپش قلب آنها تندتر ميشد، تا اينكه رأي را براي آنها خواند. يك لحظه سكوت همه اتاق را پر كرد و ناگهان گلی و خواهرشوهرش با هم به سروصورت خود كوبيدند و صداي گريه زنان فضاي کل شعبه دهم را پر كرد. گلی آن روز را بهخوبي به ياد دارد: «با خواهرشوهرم تمام موهاي سرمان را كنديم و وارد اتاق قاضي شديم و گفتيم چرا به يك آدم بيگناه چنين حكمي دادهايد، علي بيگناه است اما آنها با ما برخورد بدي داشتند و با عصبانيت ما را از آنجا بيرون كردند».
رأي قصاص «وقتي رأي دادگاه به من ابلاغ شد، کم مانده بود سکته کنم. هرگز آن قاضيها را نميبخشم. وقتي داخل دادگاه بودم، فقط از خدا ميخواستم بيگناهي من را ثابت کند. اما وقتي رأي آمد، داغون شدم. نميتوانم بگويم چقدر در اين مدت زجر کشيدم». نفس عميقي ميکشد، چشمهايش کمي تر شده است: «همه كساني كه آنجا بودند، كاري انجام داده بودند؛ سرقت مسلحانه، قتل و... . همهش با خودم ميگفتم من بهخاطر چي بايد اينجا باشم؟ گاهي با خودم ميگفتم شايد امتحان الهي است، بيشتر آدمهاي آنجا شرور بودند. بهخاطر مواد مخدر و مسائل ديگر با هم دعوا ميکردند. سعي ميکردم کاري به آنها نداشته باشم و بيشتر اوقات روي تختم بودم. خيلي جو اونجا بد است. خانوادهام را که ميديدم، تحمل زندان برايم سختتر ميشد، چون از آنها دور بودم. هيچ وقت آنهايي را كه باعث شدند سه سال بيگناه در زندان باشم نميبخشم. سه سال از شيرينترين لحظات بزرگشدن پسرم را نديدم». بعد از چند ثانيه مکث، ادامه ميدهد: «بعد از اينکه رأي را خواندم، تعدادي از زندانيها وکيلي را به من معرفي کردند به اسم آقاي شاملو و گفتند کارش خوب است. اگر وکالتت را قبول کند، بيگناهيات ثابت ميشود. با شمارهاي که به من دادند تماس گرفتم و از آقاي شاملو خواستم وکالتم را قبول کند. به او گفتم من بيگناه هستم و تنها کسي که ميتواند جانم را نجات دهد شما هستيد. وکالتم را قبول کرد و بعد از چند ماه بار ديگر پاي ميز محاکمه حاضر شدم».
چه کسي علي را نجات داد؟ طبق قرار قبلي ساعت هفت شب يكي از روزهاي دیماه 96 پس از اتمام كارم در روزنامه «شرق» براي ديدن وكيلي كه علي را از چوبه دار نجات داد، به دفترش رفتم. قبل از رسيدن به دفتر كارش از گوگل نامش را جستوجو ميكنم و با خواندن مصاحبههايش متوجه ميشوم در گذشته بازپرس ويژه قتل بود است و اولين بار سال 77 در اصفهان با كشف راز پرونده مرد قصابي كه با همدستي يك زن همسرش را به اطراف باغي کشانده و به قتل رسانده بود، وارد دنياي قضائي شده است. جسد مقتول پس از 10 سال از ميان ديوار کشف شد و او توانست قاتل را كه فكرش را نميكرد با گذشت اینهمه سال رازش برملا شود، شناسايي و بازداشت كند. اين وكيل 47ساله ميگويد در اکثر پروندهها از همسرم كه داديار دادگاه است، مشورت ميگيرم. حتي يك بار به كمك حس زنانه همسرش گره از معماي يك قتل خانوادگي باز كرده است. وارد دفتر كارش كه ميشوم، دختر جواني كه منشياش است از من دعوت ميكند چند لحظه منتظر بمانم تا حضورم را به محمدحسين شاملواحمدي اطلاع دهد. گوشي تلفن را كه قطع کرد، درِ قهوهايرنگ انتهاي سالن باز شد و شاملو با لبخند من را به دفتر كارش راهنمايي كرد. چهارشانه است، جلوی موهايش كمي خالي شده، ريش ندارد اما لب بالايش زير سبيل پرپشت و مشكياش پنهان شده. كتوشلوار به تن دارد و كفشهايش برق ميزند. با خونسردي درباره قتل صحبت ميكند و فقط زماني صورتش برافروخته، ابروهايش درهمكشيده و خطوط پيشانياش عميقتر ميشود كه از ضعف قانون صحبت ميكند. زماني كه درباره پروندههاي قديمياش سخن ميگويد، گويي همان لحظه پروندهاي از قفسههاي درون ذهنش بيرون ميكشد و با جزئيات از آنها صحبت ميكند. شاملو زماني اين پرونده را قبول كرد كه علي يك بار حكم قصاص گرفته بود: «زماني به من مراجعه كردند كه حكم پرونده مبني بر قصاص صادر شده بود. حكم را كه خواندم ديدم استدلالهاي دادگاه بر اساس حدس و گمان قضات است، نه آنچيزي كه قانون از آن بهعنوان مباني علم قاضي ياد كرده است. به همين دليل پرونده را پذيرفتم. هنگامی که پرونده را بهطور كامل خواندم، مطمئن شدم كه علي بيگناه است. يكي از نكاتي كه قضات روي آن تأكيد كرده بودند، اين بود كه آنتن تلفن همراه علي نشان ميداد زمان قتل او در 500متري صحنه قتل بوده است. براي همين به دقت عدد آنتنها را بررسي كردم و متوجه شدم يكي از آنتنها در آن ساعت ميدان آزادي را نشان ميدهد و با يك تفاوت چنددقيقهاي نشان ميدهد كه علي نزديک صحنه قتل است. درحالیکه امكان ندارد آنتندهي مخابرات به اين حد اشتباه كند كه يك موبايل بتواند در دو جا آنتندهي داشته باشد آن هم در فاصله زماني بسيار كم. براي همين با دقت بيشتري كدهاي مخابراتي را كه افسر پرونده بررسي كرده بود نگاه كردم. ناگهان ديدم ارقام 9رقمي اين دو دكل در همه اعدادشان به غير از يكي از آنها مشابهاند آنهم يكي از ارقام وسط كه يكي از آنها دو بود و ديگري سه. افسر در نوشتن هر دو را يكي نوشته بود. وقتي اين را ديدم برق از چشمانم پريد چون ميتوانستم بيگناهي يك انسان را اثبات كنم». چشمهايش برق ميزند و با هيجان درباره پرونده علي صحبت ميكند. انگار همين ديروز بود كه راز پرونده را كشف كرده است: «وقتي متوجه اين اشتباه شدم، سريع به رأي اعتراض كردم و ديوانعالي كشور نيز پذيرفت و رأي را نقض كرد. پرونده براي رسيدگي در اختيار شعبه همعرض قرار گرفت و بار ديگر به اين پرونده رسيدگي شد. اگر ديوان اعتراض را قبول نميكرد، ممكن بود يك بيگناه اعدام شود». چند پرونده را كه روي ميزش است، جابهجا ميكند و ادامه ميدهد: «يكي از ادله اثباتي علم قاضي است. علم قاضي حتي از اقرار و ادله ديگر بالاتر است؛ مشروط به اينكه با آنچه قانون تعريف كرده است، به آن توجه كنند. اما متأسفانه برخي از قضات ما اسم حدس و گمان را ميگذارند علم قاضي. وقتي متهم منكر قتل است و هيچ شاهدي هم وجود نداد، يكي از ادله ميتواند آنتنهاي مخابراتي باشد كه درباره اين پرونده ادله فقط همين بود و چند تماس تلفني كه با هم داشتند؛ وگرنه دلايل ديگري در پرونده وجود نداشت. چند سؤال و جواب كه از موكل من پرسيده بودند و او چون از شهرستان آمده بود و در دادن آدرسها دچار اشتباه شده بود؛ اين را ضدونقيض گرفته بودند؛ یعنی موكل ضدونقيض حرف ميزند. درحاليكه اين ادله كافي نبود و موكل من به دليل اينكه از شهرستان آمده دچار تناقضگويي شده بود». كتاب قانوني را كه روي ميزش است، نشان ميدهد، آن را باز ميكند و صفحهاي از آن را با صداي بلند ميخواند. ادامه ميدهد: «قانون آيين دادرسي در سال 92 تصويب شده و آييننامه اجرائي آن امسال تصويب شد. قبل از آن اگر اشتباهي در روند پرونده رخ ميداد، به فردي كه اشتباهي زنداني شده بود هيچ خسارتي داده نميشد؛ مگر اينكه از قاضي شكايت ميكردند كه معمولا به جايي نميرسيد. در اين آییننامه آمده است اگر فردي كه اشتباهي بازداشت شده است، خودش، خودش را معرفي نكرده باشد، به او هيچ خسارتي تعلق نميگيرد. در اين نوع پروندهها هيئت كارشناسي تشكيل ميشود و با توجه به شغل، مدت بازداشت فرد بيگناه و خسارتي كه تحمل كرده براي او مبلغي در نظر گرفته ميشود. يعني هر كسي با توجه به موقعيت اجتماعياش خسارت ميگيرد؛ درحاليكه اين افراد از نظر روحي هم دچار مشكل ميشوند و خيلي مشكلات ديگر برايشان ايجاد ميشود كه به نظر من اين نقص در قانون است. پرونده موكل من هم در كميته است اما هنوز بررسي نشده و مشخص نيست به او خسارت تعلق ميگيرد يا نه». علي و همسرش كه در اين مدت فشارهای زيادي را تحمل كردند، نهتنها خسارتي به آنها تعلق نگرفته است، بلكه روزبهروز كمرشان زير بدهيهايي كه در اين مدت به دليل يك اشتباه متحمل شدهاند، خمتر ميشود.گلی كه حالا بچه دومشان هم به دنيا آمده و يك دختر هفتماهه است، نفس عميقي ميكشد و ميگويد: «در اين مدرت نزديك 80،70 ميليون فقط پول وكيل داديم. زماني كه همسرم را بازداشت كردند، درآمد خوبي داشت اما حالا كه از زندان آزاد شده بيكار است. از كجا بياوريم قرضهايمان را بدهيم؟ حالا يك بچه ديگر هم داريم و 50 ميليون تومان هم بدهي باقي مانده. همه قرضهايشان را ميخواهند اما پول نداريم بدهيم. رويمان نميشود در چشمهايشان نگاه كنيم». نفس عميقي ميكشد و ادامه ميدهد: «علي بعد از اينكه از زندان آزاد شد، اعصابش خراب شده، اخلاقش خيلي تغيير كرده، قبلا اينطور نبود. ديگه نميشه باهاش صحبت كرد. قبلا آدم خيلي آروم، مهربان و بااخلاقی بود اما حالا ديگر اين خصوصيات را از دست داده است و اگر زيادي عصباني بشود، نميتواند خودش را كنترل كند و دست بزن هم پيدا كرده است. وقتي علي از زندان به خانه برگشت، پسرم با او احساس غريبي ميكرد. پدرش ماهها با او وقت گذراند، برايش خوراكي خريد و او را به پارك برد تا كمي به او عادت كند اما بازهم به او محبتي ندارد». اين بخش از حرفهاي گلی من را به ياد بخشي از گفتههاي قاضي اصغرزاده مياندازد که درباره اثر بازداشت و زندانيشدن روي اخلاق و روحيات افراد میگفت. به گفته قاضي اصغرزاده «افرادي بودند كه حتي يك شب بيگناه در كلانتري خوابيدند و هنگامیکه آزاد شدند، به يك مجرم حرفهاي تبديل شدند يا انتقامي سخت گرفتند». قاضي اصغرزاده رسيدگي به برخي از پروندهها را بسيار پيچيده ميداند و ميگويد: «قضاوت كار بسيار سختي است. در همين سال گذشته به سه پرونده رسيدگي كردم كه در شعبههاي ديگر محكوميت سنگين به آنها داده بودند اما ديوان عالي كشور آن را رد كرده بود و پرونده در اختيار شعبه ما قرار گرفت كه در نهايت ما به اين نتيجه رسيديم كه متهم بيگناه است و آنها را تبرئه كرديم؛ درصورتيكه يكي از آنها نزديك دو سال بازداشت بود. به اعتقاد من اين موارد بايد به گوش مسئولان بلندپايه برسد تا سعي كنند از افراد باتجربهتر، متخصص، باانگيزه و باحوصلهتر در امر قضا و بازجويي استفاده كند. بارها ديدم و شنيدم كه بازپرس در پروندههاي سنگين كه وقت ندارد آن را بخواند، يك چيز ناقص مينويسد و ميگويد اشكال ندارد. هنگامیکه كيفرخواست صادر ميشود، دادستان ميخواند و ايرادها را ميگيرد، ما تكميل ميكنيم اما شايد يكي از اين ايرادها گرفته نشود، شايد او 10 تا ايراد بگيرد و پرونده را برگرداند اما اگر پرونده 14 ايراد داشته باشد؛ آن چهارتاي ديگر چي؟». او در ادامه درباره افراد بيگناهي كه اشتباهي دستگير ميشوند، اظهار ميكند: «گاهي شرايط بر وجود ظن بر متهم وجود دارد، مثل شخصي كه همسرش كه با يكديگر اختلاف شديدي داشتند در داخل خانهشان به قتل ميرسد و شوهر در درگيريها بارها زنش را جلوي فاميل، همسايه و آشنا به مرگ تهديد كرده است. بهطورمثال شايد اين مرد كه سابقه خشونت دارد، هنگامیکه به خانه برگشته است، براي نجات جان همسرش چاقو را از سينه او خارج كرده باشد و مأموران هنگام بررسي اثرانگشت او را روي چاقو مشاهده كردهاند. از نظر قضائي و پليسي اين فرد متهم است و دستگير ميشود و مورد بازجويي قرار ميگيرد. با اينكه انكار ميكند كه من اين كار را نكردم، شواهد و مدارك نشان ميدهد كه احتمالا او قاتل است. اينگونه اشتباهات شايد طبيعي باشد و بدشانسي آن مرد است. نميتوان گفت قوه قضائيه اشتباه و كملطفي كرده است اما ميتوان به اين ايراد گرفت كه چرا در ادامه تحقيقات فرضيههاي بيشتري مورد بررسي قرار نگرفتهاند و چرا احتمال اين را كه اين فرد قاتل نيست، در نظر نگرفتهاند. شايد يكي از ضعفهاي بزرگ ما اين است كه وقتي مقامات قضائي و پليس چهار الي پنج دليل را آماده ميبينند، ديگر خيالشان راحت ميشود كه جرم را به نحو احسن كشف كردهاند و ديگر از زاويههاي ديگر آن را بررسي نميكنند. در کشور ما سيستم اقرار، بازجويي و روانكاوي متهم ضعيف است. وقتي متهم با وجود این همه دلايل شديدا اصرار بر بيگناهي دارد، بايد كمي روي شخصيت او كار كرد. بايد بازجويي فني بهوسیله بازجوی حرفهاي انجام شود. فني در اينجا به معني كتكزدن متهم نيست بلكه يعني بازجوييای كه براساس شخصيت متهم و سؤالات علمي و با استفاده از روانشناس و روانكاو انجام شود». سؤال درباره متهماني را که بهاشتباه بازداشت ميشوند و مجرم شناخته ميشوند از شاملو، وکيل پرونده علي هم پرسيدم. او با شنيدن اين سؤال سري تكان ميدهد و ميگويد: «متأسفانه تعداد خطاهاي اینچنینی كم نيست. جالب است اين را بدانيد که براي پيگيري يكي از پروندههايم به ديوان عالي كشور رفته بودم، ديدم شماره پرونده ما 961723 است، درحاليكه اواخر برج شش بود. اين عدد يعني در اين ششماهه هزارو 723 پرونده به اين شعبه ارجاع شده است، سه نفر هيئت قضائي به آن رسيدگي كردهاند كه همه آنها مختومه شده بود. وقتي با يكی از كارمندان شعبه دراينباره صحبت كردم، با افتخار ميگفت ما بهروز هستيم. من همانجا شوكه شدم و به خودم گفتم ديوان عالي كشور به چه روزي رسيده كه براي بحث آمارگرايي به اين عنوان پروندهها را بهسرعت مختومه كرده؛ آنهم پروندههايي كه مجازات آنها اعدام و حبسهاي سنگين است. به قاضي آن شعبه ايراد گرفتم و گفتم اگر در اين شش ماه شما روزهاي تعطيل هم سر كار بوده باشيد، وقتي تقسيم ميكنم يعني شما روزي هشت پرونده را رسيدگي كردهايد و رأي دادهايد. هر پرونده كه به ديوان عالي كشور ميرود، قطعا قابل فرجام است. شما چطور توانستهايد پروندههاي به اين سنگيني را كه معمولا بيش از 500 صفحه هستند، بخوانيد و نتيجهگيري كنيد؟ البته هستند شعباتي كه شجاعانه نهتنها تأييد نميكنند بلكه به هيئت قضائي تذكر هم ميدهند». همانجا پرونده يكي از موكلهايش را نشان ميدهد و ميگويد هفته ديگر جلسه پرونده يكي از موكلانم است كه به اعتقاد من بيگناه است: «پرونده علي تنها پروندهاي نيست كه در آن موكلم بيگناه بوده است. چند سال پيش مردي به اتهام قتل همسرش محاكمه شده بود. هرچه گفته بود بيگناه هستم، كسي به حرفهايش توجه نكرد و حكم هم اجرا شد. پس از مدتي پليس مردي را كه يك قاتل زنجيرهاي بود، بازداشت كرد. او در بازجوييها به قتل اين زن اعتراف كرد و مشخص شد آن مرد بيگناه اعدام شده بود». با مشخصشدن بيگناهي علي اين پرونده در كنار ديگر پروندههاي راكد قرار گرفت و كارآگاهان همچنان در جستوجوي قاتل ع هستند که هنوز مشخص نيست کار چه کسي بوده است. خانواده مقتول هم از دادگاه تقاضاي پرداخت ديه از بيتالمال كردند. علي در نهايت پس از اثبات بيگناهياش و کشيدن 948 روز حبس در تاريخ 2/8/95 از زندان رجاييشهر آزاد شد. روزنامههايي هم كه روزي از علي بهعنوان قاتل ياد كرده بودند، پس از آزادياش اينطور تيتر زدند: «اشتباه مخابرات، يک جوان را تا پاي چوبه دار برد».