سقراط را در تالار وحدت شوکران نوشاندند
نوشته حاضر فقط به نقد نمایش «سقراط» اختصاص ندارد، بلکه نقد این اثر بهانهای است برای نقد جریانی که این روزها در جامعه هنری و ادبی ما با نامها و عناوین غیردقیق جولان میدهد. راستی سقراط کیست و این نمایش تا چه حد توانسته سقراط را نشان دهد. در نظر اول، کسی که نمایش را میبیند سقراط را بسیار متفاوت با سقراطی میبیند که از او خوانده و شنیده است؛ بنابراین نخست باید فهمید خالق اثر قصد داشته است سقراط تاریخی را نشان دهد یا سقراطی که متکی به قرائت شخصی اوست. روایت او از سقراط هر قدر هم که شخصی باشد، هرگز نباید از سقراط تاریخی چشمپوشی کند. هر چند عدهای به گزاف، در وجود تاریخی سقراط تردید کردهاند، اما باید دانست سقراط از هیچ پدید نیامده است. به همین دلیل ما چارهای جز رجوع به شواهد تاریخی نداریم و باید مانند یک پژوهشگر اقوال خیالی و واهی را یکسو نهیم و تنها به مستندات رجوع کنیم و از دادههای تاریخی استفاده دلبخواهی نکنیم. اما سقراط این قلندر عالم فلسفه که بود؟ سقراط هیچ کتابی ننوشت و تنها از طریق آثار شاگردان و پیروان او میتوان با زندگی و تفکر وی آشنا شد. فارغ از روایات افسانهای، دو روایت عمده درباره سقراط وجود دارد: روایت گزنفون (در یادنامهها) که از سقراط مانند یک مصلح اجتماعی و اخلاقی یاد میکند و روایت افلاطون که سقراط فیلسوف را به ما معرفی میکند. تنها با مطالعه آثار افلاطون است که میتوان به کشف سقراط واقعی نائل شد؛ آثاری که عالیترین و عمیقترین مفاهیم عالم فلسفه را از زبان سقراط بازگو کرده است. نادیدهگرفتن افلاطون به این میماند که کسی بخواهد به شمس تبریزی بپردازد و به آثار مولانا کاری نداشته باشد. بنابراین ما چارهای جز مراجعه به آثار افلاطون نداریم. به همین دلیل مطلب را با معرفی برخی از مهمترین آثار سقراطیِ افلاطون پی میگیریم. زندگی و اندیشه کلی سقراط بیش از همه در رساله آپولوژی (Apology) نشان داده شده است. این رساله کوتاه یکی از شاهکارهای ادبی و فلسفی تاریخ است. این اثر صرفا اثری روایی نیست، بلکه حاوی بسیاری از مفاهیم کلیدی فلسفه است. هم فلسفه است و هم حماسه. خطاب سقراط به آتنیان در واقع خطاب افلاطون به خوانندگان متن است. مبدأ و منتهای تفکر سقراط و غایت فلسفه او در این رساله آمده است. سقراط در دادگاه از خود دفاع میکند و میخواهد راز پیام سروش دلفی را دریابد. کنجکاوی او برای فهم معنای ندای غیبی برایش گران تمام میشود. او علت دانایی خود را در نادانیاش مییابد. این ایمان به نادانی خود و این خودت را بشناس (gnothi seauton) آغاز تفکر فلسفی به دقیقترین شکل آن است. او شغل پدر (سنگتراشی) را رها کرد و شغل مادر (قابلگی) را برگزید تا زاينده اندیشه باشد، اندیشهای که در نهاد ما خفته است و باید بیدار شود. این خرمگس معرکه خواب را بر خواباندیشان حرام کرده بود. تنها مرگ بود که به جستوجوی بیپایان او در راه کسب معرفت پایان داد. طبقه حاکم او را برنمیتابد و به مقابله با او میپردازد. متهمکنندگان پیشبینی میکردند سقراط جریمه نقدی یا جلای وطن را برگزیند. ولی سقراط تصمیمی دیگر گرفت. او حتی پیشنهاد فرار دوستش کریتون را هم قبول نکرد، تنها به این دلیل که فرار از زندان مغایر با اصول اخلاقی و مخالف قوانین مدینه است (همان قوانینی که وی را محکوم کردند!). او شوکران را نوشید تا رسالت خود را به عنوان «پیامبر یونان» به انجام برساند. مرگ سقراط لکه ننگی بود بر پیشانی آتن. کمی بعد جریانی روشنگرانه از دل مکاتب سقراطی سر برآورد. زوال تدریجی آتن شدت گرفت و با آمدن اسکندر، دوران شکوه یونان به پایان خود رسید. متأسفانه در نمایش سقراط هیچیک از جنبههای اثرگذار و ماندگار این رساله به چشم نمیخورد. در کل نمایش حتی یک نمونه مناسب از پرسش و پاسخهاي (دیالکتیک) سقراطی دیده نمیشود؛ موضوع و محتوای گفتوگوهای سقراط پیشپاافتاده و کماهمیت است و طنز یا ریشخند (irony) سقراطی به لودگی و مسخرگی تبدیل شده است. نمیتوان به سقراط پرداخت و از رساله میهمانی (symposium) غافل بود. سقراط در این اثر، عشق راستین را از زبان کاهنهای به نام دیوتیما بازگو میکند. اکنون آیا ورود این معلم عشق به جای شخصیت خیالی سافو بهتر نمیتوانست معنای واقعی عشق را به جوان امروزی بشناساند. جوان امروزی کمتر با عبارات مبهم همراه با رنگولعاب فمینیستی سقراط و سافو ارتباط برقرار میکند. به جای آن بهتر بود معنای عشق افلاطونی در گفتوگوهای آلکیبیادس و سقراط نشان داده میشد. در نمایش سقراط از رساله فایدون تنها یک عبارت نقل شده است. آخرین کلمات سقراط به دوست وفادارش کریتون، چه سرد و بیهوده - آن هم به غلط خطاب به گزانتیپ- گفته میشود. تأمل نویسنده در فضای رساله فایدون، میتوانست راز جاودانگی سقراط را به مخاطب بنمایاند و اما گزانتیپ؛ حکایت بدخلقیهای گزانتیپ را همه شنیدهایم. او به توصیه سقراط در دادگاه حاضر نشد تا ترحم داوران را برنینگیزد. او در واپسین لحظات حیات سقراط در کنارش حاضر بود. او زنی بود شایسته مردی مانند سقراط. در این نمایش چیزی بیش از حسادتهای زنانه گزانتیپ به روسپی (محوریترین شخصیت و نقطه قوت کار)، نشان داده نشد. *** اما گفته میشود هدف خالق اثر اصلا معرفی سقراط تاریخی نبوده است و چنین کارهایی ساختارشکنانه و مدرن بوده و تئاتر، تئاتری نو است. اما باید روشن کرد منظور از مدرن و تئاتر نو چیست؟ آیا این است که ما کتوشلوار تن افلاطون کنیم؟ اینکه شاگردان سقراط سیگار روشن کنند؟ اینکه افلاطون خداوندگار فلسفه عصبی و دمدمی نشان داده شود؟ اینکه گفتوگوهای افلاطون و سقراط را بدل به ترهات کنیم؟ گفته میشود کار ساختارشکنانه است، ولی این ساختارشکنی باید اصول و ضوابطی داشته باشد. در واقع ساختارشکنی هم به طور تناقضآمیزی پایبند اصول است. باید گفت در این اثر جز معنای عامیانه و سطحی ساختارشکنی، به لحاظ هنری و فنی هیچ عنصر ساختارشکنانه درخور توجهی دیده نمیشود. البته به لحاظ فنی اربابان فن باید نظر بدهند، نقد حاضر نقد محتواست، محتوایی که تکنیک باید در خدمت آن باشد، اما در دنیای امروز، جسارتها از علمها بیشتر است. این جسارت شاید به شهرت بینجامد، اما ماندگار نیست. برای ماندگارشدن باید به یادمانها توجه کرد و گذشته را خوب فهمید. با خواندن سرسری آثار دمدستی درباره سقراط نمیتوان به عمق اندیشه و پیام وی پی برد. میتوان با رجوع به متن افلاطون، اثری مدرن و حتی پستمدرن خلق کرد، اما روشمندانه و با صرف هزینه فراوان. وقتی جیمز جویس بیداری فینگانها یا یولیسیس را مینویسد و ادبیات پستمدرن را معرفی میکند، بیشتر مرهون ماقبل مدرن است. اساطیر و کتاب مقدس را از این آثار بیرون بکشید، دیگر چیزی از آنها باقی نمیماند. در حقیقت باید برای شکستن ساختار در ابتدا خود ساختار را شناخت و برای خلق اثر پستمدرن باید ماقبل مدرن را فهمید. *** نمایش سقراط پیامهای سیاسی- اجتماعی هم داشت که تا حدودی گرایش فکری مؤلف آن را نشان میدهد که اکنون میل و مجال بررسی آن نیست. فقط همین را خاطرنشان کنیم که سقراط بیش از هر چیز به نیکبختی انسان میاندیشید. او هیچگاه از مرام سیاسی خاصی پیروی نکرد. نقد او نقد دموکراسی یا الیگارشی نبود. نقد وی نقد حکومت ناعادلانه به هر شکل ممکن آن بود. *** این نمایشنامه نام یکی از بزرگترین فلاسفه را یدک میکشد، اما اگر آن را نمایشنامهای فلسفی بدانیم، سخت در اشتباهیم. البته این امر طبیعی است؛ زیرا هنرمند قرار نیست فیلسوف هم باشد. اما ایکاش نویسنده در کار خود حداقل از یکی از دانشآموختگان فلسفه مشاوره میگرفت. البته او گناهی ندارد، فلسفهخواندههای ما خیلی دورند. بیشتر آنها تئاتر که ندیدهاند هیچ، حتی یک رمان هم نخواندهاند. این جدایی فلسفه و تئاتر و به طور کلی هنر در جامعه ما فاجعه است. مشکل بتوان اندیشه فلسفی درخوری را میان نمایشنامههای امروزیمان پیدا کرد. استفاده آنها از اصطلاحات و مفاهیم فلسفی نسنجیده، سطحی و عاریهای است. روزگاری در سرزمین یونان عالیترین مضامین فلسفی در تراژدیهای یونانی متبلور میشد. فلسفه از تئاتر جدا نبود. برخی از نمایشنامهنویسان از شاگردان مستقیم فلاسفه بودهاند. آنان در تمامی مراحل کار خود از فلاسفه مشورت میگرفتند. گاه اجرای یک نمایشنامه یک جریان فکری جدید را به وجود میآورد و این به خاطر پیوندی بود که میان تئاتر و فلسفه وجود داشت. تکرار این عصر طلایی در جامعه ما تنها از طریق پیوند فلسفه و هنر ممکن میشود. زمانی که فلسفه یک جامعه با هنر آن جامعه فاصله داشته باشد، تکرار این عصر، رؤیایی بیش نیست. *** در پایان باید اشاره کرد موفقیت این نمایش در جذب مخاطب کمنظیر بوده است و این اتفاقی فرخنده برای تئاتر کشور است. با وجود این، موفقیت یک اثر در گیشه مبنای دقیقی برای ارزشگذاری آن نیست. در پارهای موارد هوکردنها بسیار ارزشمندتر از کفزدنهای ناشی از هیجانات و انفعالات نفسانی است. باید عقل مخاطب را نشانه گرفت، نه احساسات زودگذر وی را. در سالن تئاتر گاه کلمات سقراط با خنده تماشاگر در هم میآمیخت. اما ای کاش ریشخند سقراطی اشک آنان را درمیآورد؛ درواقع زندگی سقراط با اشکها پیوند بیشتری داشت تا لبخندها.