|

رفتن پیش خدا

مهدی شیرزاد

سه‌ساله بودم که در یک سانحه تلخ رانندگی، عمه‌ام به رحمت خدا رفت در‌حالی‌که پسرش طفل دوساله شیرخواره‌ای بود و دخترش کودکی چهارساله. پدر و مادرم در پاسخ انبوه پرسش‌های کودکانه‌ام از علت گریه‌ها و ناراحتی‌ها و اینکه عمه‌ام کجا رفته، می‌گفتند: «عمه فرشته رفته پیش خدا»! و از همان زمان، خیلی کودکانه در ذهن من حک شده که وقتی عزیزی از دنیا می‌رود، رفته است پیش خدا.

نخستین‌باری که عازم سفر عمره بودم، همه فکر و ذکرم این بود که قرار است بروم پیش خدا. بسیار تردید داشتم که آیا آمادگی و لیاقت پیش‌خدارفتن را دارم یا نه. رفتم؛ با جانی تهی و توشه‌ای سبک. آرامش مدینه و شکوه و هیبت مسجدالحرام چنان مرا مسخر کرده بود که واقعا باور برگشتنم نبود. آرزو داشتم همان‌جا پیش خدا بمانم. گویی آنجا نقطه‌ای از زمین نبود. گویی رها شده بودی. آزاد آزاد. سبک‌بال و بی‌پروا. نه ترسی داشتی و نه اندوهی. غمی نداشتی جز بازگشت. جز جدایی. باورت نبود که همین‌جا هم می‌توان پیش خدا بود. همین‌جا هم می‌توان با خدا بود. فرازهای دعای کمیل یک‌به‌یک وصف حالم بود: «صَبَرتُ علی عذابک فکَیف اَصبرُ علی فراقک و هَبنی صَبَرتُ علی حَر نارک فکَیف اَصبرُ عن النظر الی کرامتک» و ای‌کاش در همان حال پیش خدا رفته بودم. حال، وحید، ببخشید حاج وحید، رفته است! پیش خدا، نزد خدا رفته است! او قصد کرده است. آهنگ کرده است. عزم کرده است. آن‌گونه که معلم شهید، علی شریعتی، نوشته بود: حج؛ قصد، آهنگ، رفتن. آری! او رفته است. حج، رفتن است. او رفته است و ما مانده‌ایم. او جاری است و ما ساکنیم. حج؛ غرقه‌شدن، یکی‌شدن، قطره‌ای از دریاشدن. تویی و خدا، اما در قعر دریای بیکران جماعت. در آغوش نیایش‌ها و مناجات‌های حاجیان. بر بال تسبیح فرشتگان. حاجی! جامه به در کن! اکنون موسم غرقه‌گشتن است. سر را برهنه کن و پای را نیز هم. «فَاخلَع نَعلَیک اِنَّکَ بِالوادِ المقدسه». اینجا، جای چکمه‌پوشی نیست. اینجا در دامن فرشتگان، آهسته گام بردار. با طمأنینه و آرامش. «ای ساربان آهسته ران که آرام جانم می‌رود». در آیینه نظر نکن. تو مُحرمی! تو، جامه احرام به تن داری! ازاری و ردایی. سپیدکفنی که با آن پیش خدا می‌روی! اینجا، دل مؤمنان، آیینه یکدیگر است. جان‌های صافی انعکاس‌دهنده انوار الهی.عطر نزن! قرار نیست از دیگران متمایز شوی. در این مکان، عطر آدمیت پراکنده‌اند. رایحه بندگی است که جان‌ها را خوش‌بو می‌کند. اینجا، امن است. نه چهره بپوشان و نه سلاح به دست گیر! حال برو! و وحید رفت. وحید، واحد، احد، توحید. یگانه، یکی، یک، یکتایی. آری! رفتن و یکی‌شدن! بازگشت به اصل، به آنجا که آمده‌ایم. عروج از آنجا که هبوط کرده‌ایم. اما این رفتن، راه‌بلد می‌خواهد. عرفات، عرفه، عرفان. نجوا کن آن‌گونه که مولایت، حسین‌بن‌علی(ع)، تو را آموخته است: «یا مولای! انت الذی مَنَنتَ. انت الذی اَنعَمتَ. انت الذی اَحسَنتَ. انت الذی اَجمَلتَ. انت الذی اَفضَلتَ. انت الذی اَکمَلتَ. انت الذی رَزَقتَ. انت الذی وَفَّقتَ. انت الذی اَعطَیتَ. انت الذی اَغنَیتَ. انت الذی اَقنَیتَ. انت الذی اوَیتَ. انت الذی کَفَیتَ. انت الذی هَدَیتَ. انت الذی عَصِمتَ. انت الذی سَتَرتَ. انت الذی غَفَرتَ. انت الذی اَقَلتَ. انت الذی مَکَّنتَ. انت الذی اَعزَزتَ. انت الذی اَعَنتَ. انت الذی عَضَدتَ. انت الذی اَیَّدتَ. انت الذی نَصَرتَ. انت الذی شَفَیتَ. انت الذی عافَیتَ. انت الذی اَکرَمتَ. تبارکتَ و تعالیتَ. ... انا الذی اَسَأتُ. انا الذی اَخطَأتُ. انا الذی هَمَمتُ. انا الذی جَهِلتُ. انا الذی غَفِلتُ. انا الذی سهوتُ. انا الذی اعتَمَدتُ. انا الذی تَعَمَّدتُ. انا الذی وَعَدتُ. انا الذی اَخلَفتُ. انا الذی نَکِثتُ. انا الذی اَقرَرتُ». برو! محکم و باصلابت. آرام و سبک. پاک و بی‌پیرایه. بی‌سلاح اما به جهاد. جهاد بی‌سلاح را اکبر خوانده‌‌اند که جهاد با نفس است. اما ابلیس، درکمین نفس و رباینده جان است. ریگ جمع کن! چنان‌که ابراهیم حنیف کرد. شیطان رجیم را رجم کن! قد رجعنا من جهاد الاصغریم/ با نبی اندر جهاد اکبریم قوت از حق خواهم و توفیق و لاف/ تا به سوزن بر کنم این کوه قاف سهل شیری دان که صف‌ها بشکند/ شیر آن است آن که خود را بشکند (مولانا) آنانی در این جهاد پیروزند که عاشق باشند. عاشقی آدمی را دلیر و بی‌پروا می‌کند. دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا/ زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم آری! دلیری است و سیری! و شاید این مهم‌ترین اعجاز عشق باشد. چنان سیری که در این راه، از هرآنچه عزیز است می‌گذری و چنان دلیری که حتی جان عزیز را هم در طبق اخلاص، به کف می‌آری و روی به‌سوی معشوق می‌نهی. حال، تو زنده‌ای و ما مرده. تو خنده‌ای و ما گریه. زنده! زنده زنده! شاهد و ناظر. شهید، شاهد، شهود. آنکه شهود می‌کند و شهود، فراتر از دیدن است و گفته‌اند: «شهید نظر می‌کند به وجه‌الله». بی‌شک، زیباترین تابلو اعجاز عشق، نهضت حسینی است. این جان دلیر و دیده سیر است که جز زیبایی نمی‌بیند و در نظرش قربانی‌دادن و قربانی‌شدن، از عسل مصفا شیرین‌تر است. حسین‌بن‌علی حج را نیمه‌تمام رها کرد و قدم در این راه گذاشت. حج؛ رفتن، نفی سکون، قدم‌گذاشتن. مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه. اما به‌راستی تمام‌تر از چنین حجی که هم سعی دارد و هم طواف و هم قربانی، کدام حج است؟ پس تو هم حاجی هستی، حتی اگر به مسعی نرفته باشی، حتی اگر طواف کعبه نکرده باشی! در این مدت، من و تو هر دو به در یک خانه رفتیم. هر دو در زدیم. هر دو از سویدای دل خواستیم و التماس کردیم. اما با یک فرق بزرگ! آن یکی آمد در یاری بزد/ گفت یارش کیستی ای معتمد گفت: من! گفتش برو هنگام نیست/ بر چنین خوانی مقام خام نیست خام را جز آتش هجر و فراق/ کی پزد تا وا رهاند از نفاق رفت آن مسکین و سالی در سفر/ در فراق دوست سوزید از شرر پخته گشت آن سوخته، پس بازگشت/ باز گرد خانه همباز گشت حلقه زد بر در به صد ترس و ادب/ تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب بانگ زد یارش که بر در کیست آن/ گفت بر در هم تویی ای دلستان گفت: اکنون چون منی، ای من درآ/ نیست گنجایی دو من را در سرا حال، تو، اویی و ما همچنان من! دیگر رسیده‌ای. وحید، واحد، احد، توحید، یگانه، یکی، یک، یکتایی! رفتن و یکی‌شدن! حاج‌وحید رفته است! پیش خدا، نزد خدا رفته است!

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.