چند سطر درباره فیلم «من دیهگو مارادونا هستم»
هیاهو برای هیچ
فریبا اشویی
«من دیهگو مارادونا هستم»، داستان نویسندهای (سعید آقاخانی) است که قصه همکارش (صابر ابر) را دزدیده و این عمل او، دوست نویسندهاش را، به آستانه خودکشی رسانده است. او برای جبران، تصمیم میگیرد تا احوالاتش را در قالب قصهای جدید، برای او بنویسد و به او بدهد تا شاید به این طریق او را از تصمیمش برای خودکشی منصرف کند. بهرام توکلی تلاش کرده تا از فضاهای تلخ و سیاه گذشته عبور کند. او در این فیلم با خلق فضایی کمیک، مشابه آنچه که در بعضی از آثار طنز وودی آلن، یا شماری از آثار داریوش مهرجویی وجود دارد، به شیوه کمدی ابزورد، با مخاطب خود ارتباط برقرار میکند. در این شیوه نوعی تعامل چندوجهی بین شخصیتهای داستان به وجود میآید که با بهرهگیری از دیالوگ، تیپسازیهای غیرمتعارف و میزانسنهای ابتکاری مخاطب را با خود همراه میکند. رفتوبرگشتهای حسی در این روش با ایجاد تنوع در موضوعات، شخصیتها و موقعیتهای طنز فراهم میآید و این فرایند شرایط جبری تلخ و ناخوشایند داستان را نزد مخاطب، مطلوب و خوشایند میکند. کمدی ابزورد تلاش میکند تا از شیوههای روایی کلاسیک عبور کند و با خلق فضاهای سوررئال، مرز بین رؤیا و واقعیت را از میان بردارد. اولین سکانس فیلم، با مکالمه تلفنی نویسنده مالباخته (صابر ابر) که اثر ادبیاش به سرقت رفته، کلید میخورد. او ضمن این مکالمه با حسرت به ویژگیهای اختصاصی داستان فوقالعادهاش اشاره میکند و تا پایان هم پافشاری میکند که در صورتی که دزد (سعید آقاخانی) از کردهاش پشیمان نشود و اثرش را بازنگرداند، خودسوزی خواهد کرد. در این سکانسپلان، مقدمه چالش پیشرو، استارت میخورد و بعد فیلمساز، مناظره بین این دو نویسنده را؛ از خبر دزدیدهشدن اثر تا تعهد دزد و نگارش ماجراهای درهموبرهم و خانوادگی نویسنده سارق، در سه بخش آغاز، میانه و پایان تعقیب میکند. ساختار اپیزودیک فیلم نیز از همین تفکیک مناظره در سه بخش شکل گرفته و با روایت راوی فاصلهگذاری میشود. نمای نقطهنظر در فیلم، نویسنده دزد اثر فرهنگی است که نقش راوی قصه را هم ایفا میکند، اما در زمانبندی این فیلم، راوی خیلی دیر به جریان روایت اضافه میشود. همین دیرهنگامی سبب شده تا در نیمه آغازین، مخاطب شاهد فضای شلوغ و پر از هرجومرج و نابسامانی باشد؛ هرجومرجی که متأسفانه باعث ایجاد سردرگمی در ذهن مخاطب شده و مجال اندیشیدن را از او میگیرد. تعدد و تنوع کاراکتر، موضوع و البته دیالوگ، تمپوی قالب در فیلم را دچار نوساناتی میکند که تأثیر آن مثبت نبوده و روال قصه را مخدوش میکند. این مخدوشی موجب میشود تا مخاطب، فرصت لازم برای آنالیز و تجزیه و تحلیل اطلاعات و شخصیتها را پیدا نکند. اما از مقطع زمانی که دزد نویسنده (سعید آقاخانی) تصمیم به صحبت با اعضای خانواده خود بهعنوان کاراکترهای اصلی داستان تازهاش میگیرد، فیلم ریتم مناسب خود را یافته و از آنجا بهبعد با یک ضرباهنگ متعادل پیش میرود. صدا بهعنوان یکی از کاراکترهای مهم و اصلی در این فیلم مطرح است. صدابردار شارپترین صداها را از این هجمه بالای وقایع و دیالوگ به مخاطب ارائه میکند. میزانسن و دکوپاژ کارگردان در این فیلم، جدید و متفاوت است؛ تفاوتی که وامگرفته از نوع میزانسنهای تئاتری است. میزانسن ارائهشده در سکانسهای شلوغ، بر جزئیات قاب، تأکید ویژه دارد. شیوه قرارگرفتن و فاصله بازیگران از یکدیگر در قاب؛ به دلیل رفتوبرگشتهای حسی و کلامی، دقیق و مهندسیشده طراحی شده و تابع چارچوب و قوانین خاص مرتبط است. یقینا پیچیدگی اجرای این قوانین گواهی بر مهارت و تسلط بهرام توکلی در امر کارگردانی این اثر بهشمار میآید. تصویر هم که به گواه فیلمبردار در اکثریت سکانسها، با دوربین بر روی سهپایه به ثبت رویدادها پرداخته، ازجمله نقاط قوت فیلم بهشمار میآید. «من دیهگو مارادونا هستم» به تعبیری هیاهویی است برای هیچ. بهرام توکلی قصد دارد با ایجاد سکانسهای شلوغ و پر از هیاهو، هوشمندانه از تهیبودن موضوعات و دغدغهها سخن بگوید. ازجمله این سکانسهای شلوغ،میتوان به سکانس ورود خاله دزد نویسنده به همراه خانواده؛ برای بردن دخترش اشاره کرد. در این سکانس همزمان میهمانهایی هم برای خرید از شوی لباس خواهر (ویشکا آسایش) از راه میرسند و این تعداد شخصیت با خود راوی، کاملتر هم میشوند. در این سکانس او از دغدغههای ادبیاش میگوید و بعد در پلان بعدی، خواهر، پاپآرت (هنر عامهپسند) را به مخاطبان شوی لباس و نیز تماشاگران فیلم معرفی میکند. در این دو صحنه، بیتوجهی مخاطب به سوژههای مطروحه، درواقع نقبی است که کارگردان به آثار سطحی در سینمای ایران زده است و به این طریق بهنوعی از فیلمهای قبلی خود هم، که به دلیل نگاه تلخ و فلسفیاش مخاطبان محدودی داشته، دفاع میکند. در پایان نویسنده متهم، پیشنهاد متشاکی را برای بازنویسی پایان خوش برای داستان میپذیرد؛ سکانس سقوط برادر پریشانعقل (بابک حمیدیان) از ارتفاع و نجات غیرمترقبهاش و بهدنبال آن گفتوگوی نویسنده با او. همچنین سکانس عشق برروی پرده سینما یا دیالوگهای مثبت بین برادر نویسنده (هومن سیدی) و دخترخالهاش، کشتهشدن بابک حمیدیان پای پرده سینما با شلیک تیری دروغین و یا کمی پیشتر؛ پلانی که خاله نویسنده (گلاب آدینه) از اتاق عمل بیرون آمده و فریاد میزند که تسلیم مرگ نشده است، همگی ازجمله همین سکانسهای پایانی خوش هستند که بهرام توکلی از نگاه راوی برای فیلمش در نظر میگیرد و با آن، طنز تلخ نهفته در فیلم را کامل میکند. او درواقع خود را دیهگو مارادونایی میداند که اشتباه میکند و به روی خودش نمیآورد. او اشتباهکردن را بهتر میداند تا خطانکردن و گمنامماندن.