ما و فلسفه در عصر «پایان فلسفه»
محمد زارعشیرینکندی . دکترای فلسفه
1- آیا ما در تاریخمان فیلسوف نداشته و اکنون نیز نداریم؟ آیا کسانی که در تاریخ ایران بهعنوان فیلسوف شناخته میشوند، عدهای ایمانگرای دینباور بودند که از فلسفه یونان صرفا برای استحکام مبانی اعتقادیشان استفاده کردهاند و در حقیقت متکلم، یا افرادی عارفمسلک و مستغرق در عشق خدا و مجذوب الوهیت بودهاند؟ آیا آنچه ما به اسم فلسفه اسلامی میشناسیم و آن را فلسفه خودمان میدانیم، ترکیبی متناقض (پارادوکسیکال) است و فلسفه دینی اساسا بیمعناست؟ این سوالات در جای خود بسیارمهماند. فلسفه به معنای تفکر آزاد و غیرملتزم به منابع و مرجعیتهای بیرون از عقل بشر، ذاتا یونانی است. فلسفه اصالتا در یونان پیدا شد، رشد کرد و بالید. وارثان اصلی این فلسفه، اروپاییان بودند که از طریق بازآفرینی فلسفه و فرهنگ یونانی از نو اندیشیدند، به میراث یونانیان عمق و غنای دیگر بخشیدند، صورتها و انحای تازه تفکر را نیز آزمودند و فلسفههای جدید و معاصر را پدید آوردند. اما نباید فراموش کرد که فلسفه یونانی تفسیرشده توسط فیلسوفان مسلمان، بهویژه فیلسوفان مغرب عالم اسلام- کسانی مانند ابنرشد و عبور کرده از صافی آنان- نقش مهمی در آشنایی اروپاییان
با فلسفه یونانی در آغاز عصر جدید داشته. کسانی که چیزی به اسم فلسفه اسلامی را به رسمیت نمیشناسند، فیلسوفان ما را در حد شارحان و مفسران یونانیان و نقش آنها را در حد حافظان فلسفه یونانی و ناقلان آن به دست غربیان تلقی میکنند، که نظری است بحثبرانگیز. 2- برخی متفکران غربی همروزگار ما از «پایان فلسفه» سخن گفتهاند. مراد از «پایان فلسفه» این است که فلسفه به معنای متافیزیک که بنیادش در یونان و عمدتا به دست افلاطون و ارسطو گذاشته شد، با عبور از قرون وسطا و نیل به دوره جدید و گذراندن مراحل گوناگون تطور، صورتی نو به خود گرفت و در قرون نوزدهم و بیستم همه قوا و امکانات نهفتهاش را متحقق کرد. بر این اساس، علم جدید، اعم از علم تجربی و علم انسانی- اجتماعی، تکنیک مدرن، پیدایی ایدئولوژیهای مختلف و بهدنبال آن ظهور نیستانگاری صورتِ بالفعلِ فلسفه (متافیزیکِ) غرب است. نشستن علم، تکنیک و ایدئولوژی در جای فلسفه به معنای به تمامیترسیدن فلسفه و «پایان» آن است. اما تز «پایان فلسفه» هرگز به معنای پایان تفکر نیست، بلکه دقیقا به معنای اندیشیدن به آغازی دیگر و یافتن بنیادهای «تفکر دیگر» است. 3- فیلسوفان کلاسیک ما، فارابی،
ابنسینا، سهروردی و صدرالدین شیرازی، اگرچه در پرتو تفکرات فلسفی یونانیان اندیشیدهاند، اما چون به وضع و موضع خویشتن توجهی خاص داشتند، فلسفهشان تکرار و تقلید صرف نیست. عناصر و مولفههای اسلامی- ایرانی در فلسفه اسلامی امری عرضی و بیرونی نیست، بلکه ذاتی و درونی است. به همین سبب، این فلسفه راهی به کلی متفاوت با فلسفه (متافیزیک) غرب را طی کرد. فلسفه (متافیزیک) غرب در دوره جدید به راه کاملا دنیوی (سکولار) و بشرانگارانه رفت و به علم، تکنیک و ایدئولوژی منجر شد اما فلسفه اسلامی مسیر کاملا غیردنیوی (غیرسکولار) و خداانگارانه را برگزید و صورت الهیات گرفت و در حکمت متعالیه ملاصدرا به اجتماع و اتحاد همه اجزای فرهنگی ما، قرآن و برهان و عرفان انجامید. مسیر فلسفه اسلامی که برای غربیان به هیچوجه مفهوم و درکپذیر نیست، نمیتوانست به «پایان فلسفه» موردنظر متفکران غربی برسد و سر از علوم و ایدئولوژیها درآورد زیرا فاقد امکانات و شرایط خاص فلسفه (متافیزیک) غرب، یعنی خودبنیادی (سوبژکتیویته) و نیستانگاری بود. 4- همین فلسفه ممزوج به اجزای فرهنگ اسلامی- ایرانی و در واقع دگرگونشده از صورت و ماهیت یونانی آن نیز در تاریخ و فرهنگ
ما در متن و منشأ اثر نبوده و همواره در حاشیه و در معرض انواع بدفهمیها، اتهامات و مخالفتها بوده است. احتمالا یکی از علل آمیختهشدن فلسفه با کلام، عرفان، تفسیر و حدیث در فلسفه ملاصدرا و بعد از آن، همین عدم استقلال فلسفه بوده، یعنی بهجای اینکه بر معارف دیگر تاثیر بگذارد از آنها اثر پذیرفته است. اگرچه، بههرحال، دادوستد و تاثیر و تاثر نسبی وجود داشته است. فلسفه در عالم اسلام، همانطور که لئو اشتراوس در جایی بهدرستی اشاره کرده، همواره مجبور بوده در دادگاه دین از خودش دفاع کند. برخلاف فرهنگ غرب، پایه و مایه اصلی فرهنگ ما فلسفه نبوده است. جایگاهی که فلسفه در فرهنگ غرب داشته، هرگز در اینجا نداشته است. به عبارت دیگر، پارادایم مسلط در فرهنگ و تاریخ ما، فلسفه و رویکرد فلسفی نبوده است. فیلسوفان همواره مطرود و منزوی بودهاند و چنانکه باید، قدرندیده و بر صدر ننشستهاند حتی در روزگار ما و حتی اگر فیلسوف، مفسر قرآن هم بوده باشد. 5) ما اکنون و اینجا در ذیل تاریخ جدید غرب زیست میکنیم. همانطور که اشاره شد، فلسفه (متافیزیک) غرب به فعلیت و تمامیت خود رسیده و همه مکنونات را ظاهر کرده است. ما مدتهاست که میکوشیم در
حاشیه این فرهنگ و تمدن غالب، با علم، صنعت، افکار و ایدئولوژیها و سبک زندگی آنها آشنا شویم. آخرین محصولات تکنیک غربی را وارد میکنیم و در سطح جهانی مجبوریم که چنین کنیم. به ایدئولوژیهای غربی دل بستهایم و میبندیم: زمانی با ناسیونالیسمش مغازله و معاشقه داشتیم. مدتی با مارکسیسمش، دورهای با پوزیتیویسمش و اکنون هم که سالهاست با لیبرالیسم و فمنیسمش. علومانسانی و اجتماعی جستهوگریخته، غلط و درست، ترجمه و در دانشگاهها، نهادها و موسسات دیگر تدریس میشود و صنایع و علوم تجربیاش هم که جزو اولین واردات بوده است. اینکه اینهمه چقدر برخاسته از طلب و نیاز درونی و راستین است، معلوم نیست. در گردونه ناخواستهای افتادهایم که باید بمانیم. این گردونه، گردونه غرب است. همگان در این مدار میچرخند. برمبنای آنچه در بندهای بالا گفته شد، پرسش اساسی این است که در فضای خاص این زمانه، آیا ما در اینجا و اکنون، اساسا نیازی به فلسفه داریم، اگر داریم این چه نوع نیازی است و این فلسفه چه نوع فلسفهای؟ واقعا جای خالی فلسفه به معنای تفکر را احساس میکنیم؟ فلسفهخواهی و فلسفهخوانی ما برخاسته از درد و اشتیاق درونی است؟ با نظر به اینکه
فلسفه اسلامی، باوجود طی مسیری کاملا متفاوت با فلسفه غرب، هیچگاه در فرهنگ و جامعه ما تاثیر جدی و مهمی نداشته است و نیز با توجه به روزگار «پایان فلسفه» و ظهور علوم انسانی و تکنیک و ایدئولوژی و در پی آنها، حاکمیت نیستانگاری، فلسفه در سرزمین ما چه نقشی دارد و میتواند داشته باشد؟ اگر فلسفه غرب و فلسفه اسلامی نتوانند اندیشیدن زمانه و مسایل اصلی آن را به ما آموزش دهند، تحصیلشان چه سود دیگری میتواند داشته باشد؟ اصحاب فلسفه در ایران، در گروهها و جریانهای مختلف جا میگیرند و هرکس، بیتوجه به دیگری، به راه خودش میرود. پراکندگی، گسیختگی و بهتبع آن، تکرار و آشفتگی از ویژگیهای مهم حوزه فلسفه است. ناامید نباید شد. شاید آینده گشودگی بههمراه آورد.