|

مروری بر مجموعه «کارنامه سپنج»

از خم چمبر

این روزها انتشارات نگاه دست به تجدید چاپ مجموعه داستان‌های قدیمی محمود دولت‌آبادی زده است. مجموعه‌ای با عنوان «کارنامه سپنج» که خواندنش می‌تواند خواننده‌ای را که در پی تبارشناسی آثار دولت‌آبادی است یاری دهد تا ببیند نویسنده «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» از کجا آغاز کرده و سیر تحولش تا امروز به چه ترتیبی بوده است. کارنامه سپنج مجموعه‌ای است گردآمده از «داستان‌های 15ساله دهه 40 تا نیمه‌اول دهه 50» محمود دولت‌آبادی. «عقیل عقیل»، «سفر»، «دیدار بلوچ»، «گاواربان»، «باشبیرو»، «ادبار و آیینه»، «آوسنه باباسبحان»، «بیابانی و هجرت»، «از خم چمبر» و «گلدسته‌ها و سایه‌ها» کتاب‌هایی هستند که در مجموعه «کارنامه سپنج» منتشر شده‌اند. داستان‌های این مجموعه اگرچه در شمار کارهای اولیه دولت‌آبادی به شمار می‌روند و به گفته خودش به دوره‌ای مربوط می‌شوند که او «جا و مکانی» برای نوشتن نداشته و عمدتا آنها را در قهوه‌خانه‌های تهران نوشته است، اما همگی در شمار آثار مورد علاقه خود دولت‌آبادی‌اند و چاپ مجدد آنها امکانی را فراهم می‌کند تا بتوان سیر تکامل را در آثار دولت‌آبادی پی گرفت. از میان داستان‌های این مجموعه، «عقیل عقیل» و «آوسنه باباسبحان» مشهورترند و بیشتر از داستان‌های دیگر خوانده شده‌اند. دولت‌آبادی عقیل عقیل را «حلقه گسست و پیوست» در آثار خود می‌داند، «گسست از آن زبان زیاد مردمی به سمت زبانی مناسب رمان‌هایی که باید نوشته می‌شدند.» دیگر داستان مهم دولت‌آبادی در دوران اول نویسندگی‌اش، «آوسنه باباسبحان» است. همان داستانی که مسعود کیمیایی فیلم خاک را بر اساس آن ساخت و ابراهیم گلستان در نقدی که بر فیلم خاک نوشت، به‌رغم ضعیف‌خواندن خاک، داستان دولت‌آبادی را که فیلم بر اساس آن ساخته شده بود، داستانی قوی خواند. آوسنه باباسبحان، قصه‌ای است با ساختاری منسجم. امیرحسن چهلتن در کتابی که درباره دولت‌آبادی و آثار او نوشته درباره این داستان می‌نویسد: «رمانی خوش‌ساخت که با باباسبحان آغاز می‌شود و بعد عروسش شوکت و آنگاه پسرها، صالح و مسیب و دیگر شخصیت‌ها در شبکه منطقی از روابط اجتماعی روستا و تعاملی معقول و ناگزیر یکی، یکی پا به صحنه داستان می‌گذارند. داستان در پایان فصل 13 فصلی نفس بر و سرنوشت‌ساز به پایان منطقی‌اش می‌رسد و اساسا هریک از شخصیت‌ها به پایان سرنوشت تراژیک خود می‌رسند.» از دیگر داستان‌های قابل‌اعتنا در کارنامه سپنج، می‌توان به «از خم چمبر» اشاره کرد. اهمیت این داستان وقتی بیشتر آشکار می‌شود که به زمان نوشته شدن آن دقت کنیم. از خم چمبر در دهه 50 نوشته‌شده و زمان نوشته‌شدن این داستان زمانی است که همانطور که چهلتن نیز در کتابی که به آن اشاره شد، نوشته، «معلم»، یک تیپ بود با ویژگی‌هایی خاص و هرکس می‌خواست در ادبیات به سراغ این تیپ برود، نباید از ویژگی‌هایی که برای آن ترسیم شده بود تخطی می‌کرد و اهمیت از خم چمبر دولت‌آبادی دقیقا در تخطی از همین ویژگی‌ها است. شخصیت اصلی داستان از خم چمبر معلمی است فاقد تمام آن وجوه آرمانی که در ادبیات دهه 40 و 50 از معلم ترسیم شده بود و نشانه این تخطی را می‌توان در توصیفاتی که دولت‌آبادی از درون بی‌ثبات و ترس‌خورده و پرتلاطم شخصیت داستانش ارایه می‌دهد به روشنی دید. او نگران و مضطرب است و نویسنده اضطراب او را اینگونه وصف می‌کند: «آقای مدیر از مدرسه پا بیرون گذاشت. گرفته و در هم بود. اگر در آینه خود را نگاه می‌کرد می‌توانست شیارهای روی پیشانی‌اش را آشکارتر از همیشه ببیند. اما نه آینه بود و نه آب. شب بود و در شب همه چیز گم بود. گنگ بود. نگاه و چهره و اندام و حالت و حال گنگ بودند. پیچیده در پوسته‌ای از تیرگی. پوشیده در نقاب. سر فروانداخته و خیالش همه پیش طاهر بود که نیامده بود. نمی‌دانست چه‌جوری باید رفتار و کردار طاهر را در خود هضم کند. هر واکنش مرد دشتبان او را به شک می‌انداخت. شک به خودش و به آنچه از خود به یاد داشت. چه چیزهایی ممکن بود در خیال طاهر بگنجد؟ هزار جور پندار و خیال، ذهن آقای مدیر را در هم می‌پیچاند. فکرش به هزار راه بدر می‌رفت. خودش را فراموش می‌کرد. احساس می‌کرد از جا در رفته است، منقلب و متزلزل است. مثل چیزی که نگاه‌های تیزی را روی قلب خود حس می‌کرد. پشیمان می‌شد. به خودش بد می‌گفت. از خودش بدش می‌آمد... » کارنامه سپنج، مجموعه‌ای است که در آن می‌توان مضامینی چون مهاجرت، رنج، فقر، نابرابری‌های اجتماعی، آوارگی و همه آنچه را دولت‌آبادی در کارهای بعدی‌اش هم به آن پرداخت دید. در میان این مجموعه، سفرنامه «دیدار بلوچ» هم خواندنی است. این سفرنامه نیز مانند از خم چنبر در سال 1353 نوشته شده و شرح سفر دولت‌آبادی به زاهدان و اطراف آن است. در قسمتی از این سفرنامه می‌خوانیم: «در خیابانم. می‌بینم که شهرهای ما در این 10، 20سال گذشته، کلا شکل و شمایل کلیشه‌ای و یکنواختی پیدا کرده‌اند. بندرت می‌شود ویژگی‌ای در یک شهرستان یافت. مگر میدان خریدوفروش زابل را ندیده بینگارم که همچنان روی و رخ پارینه‌ها را دارد و بیننده را به یاد حال‌وهوای داستان‌هایی چون داستان حسین کرد شبستری می‌اندازد. قزوین، پر رونق‌ترین معبر کاروانی گذشته نزدیک را هم، کاروانسراهایش را که ندید بگیریم، چیزی است مثل شهری دیگر. چه رسد به زاهدان که از لحاظ شهرسازی و اقامت در گذشته نزدیک، شباهتی به جایی چون قزوین ندارد. برای خودش یک (مثلا) ساوه است. خیابان بر خیابان. چهار راه تا چهار راه. در یک نظر، چنان می‌نماید که هر دو از یک قالب بدر آمده‌اند. کمی این ور آن ور. هرگاه بخواهی ویژگی‌های‌شان را دریابی ناگزیر از ژرفکاوی بیشتری هستی. آن هم نه در نما، بلکه در عمق. در روابط و نوع روابط مردم. آن میدانگاهی خرابه، با کپه‌کپه رخت‌های کهنه که از بیرون مرز آمده و آدم را بی‌درنگ به یاد رختخانه بیمارستان‌های دوران جنگ می‌اندازد، چیزی است که زاهدان را از کرمان متمایز می‌کند.»

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.