بازتاب ِ نشست بررسی وضعیت شعر امروز
چهقدر پیچیده در سادگی
بهزاد خواجات
مدتی است که لقلقه «شعر ساده»، «شعر پیچیده» مثل بختک افتاده بر سر نقد شعر امروز و شاعران و منتقدان را به آوردگاهی فرامیخواند که نه دلیلی برای جنگ هست و نه در صورت جنگ، فتحالفتوحی اتفاق میافتد. بسیاری در این اواخر، دایم از شعر ساده میگویند و دایم ویژهنامه رو میکنند در این خصوص و از آنجاکه لابد، شعر ساده، به موجودیت شعر غیرساده حمله میکند، عدهای هم از آنسو فرمان دفاع جانانه صادر میکنند. در این گیرودار متاسفانه آنچه لحاظ نمیشود سویههای دیگر شعر این دودهه است و واشکافی حفرههای آن و انسداد تئوریکی که در نقد این دوساله (لااقل) پدید آورده است. به گمان من کسانی که درباره شعر ساده سخن میگویند و گاه شیرین هم سخن میگویند عملا جای کسانی را پر کردهاند که در دهه چهل و پنجاه (اجرشان ماخوذ) از شعر اجتماعی و «درگیر» حرف میزدند و تعهد اجتماعی شاعر و این نقلهای پرشور. منتها چون دیگر شعر سیاسی و اجتماعی (آنطور که آنان تعریف میکنند وگرنه کدام شعر اجتماعی نیست؟) روزِ بازاری ندارد پس حالا چطور میشود مخاطباندوزی کرد و در دل دوست به هر حیله رهی؟ علاجکار «شعر ساده» است که اتفاقا اسمش هم ساده است و در
جاییکه کسی حوصله فکرکردن ندارد و اساماسهای عاشقانِ نازک را، سوختِ دمبهدم باید و قاطبه جامعه شعرخوان را جملاتی قصار از بدعهدی یار و دیار، ساده باید بود، چه در باجه بانک و... بگذریم... البته همینجا بگویم که برای من یک شعر خوب وابسته به سادگی و پیچیدگیاش نیست، من همانقدر که از الیوت و نُه توهای شعرش حظ بردهام، لورکا و فراست و... را هم ستودهام. پس آنچه مذمت میکنم هشدار نسبت به این اسم است: شعر ساده! و نه روندی که گاه میتواند یک شعر را با انبوهی از دستمایههای گران، ساده بنمایاند و اتفاقا شعر خود شمسلنگرودی و حافظ موسوی و گروس عبدالملکیان و کسرا عنقایی و گراناز موسوی و فرشته ساری و رضا چایچی و نازنین نظامشهیدی در فرازهایی به این جایگاه دست مییابند، پس حرفهای من گرچه پاسخی است به بعضی گفتههای شمس عزیز، تمامیت حضور و شعر این دوستان را نشانه نمیرود. به نظر میرسد که «شعر ساده» و مساله «سادهنویسی» وابسته به متغیرهایی باشد که بدون آنها استنتاج بینتیجه خواهد بود. اول؛ شعر یک جریان خلاقه و تجربی است که در زبان اتفاق میافتد. دوم؛ شعر مثل هر تولید فرهنگی برای مخاطب است گیرم که این مخاطب جمعی کوچک
باشد یا بزرگ منتها این «برای مخاطب»بودن تنها «ادراک بیمشقت» نیست بلکه میتواند به ارتقای شاخصهای ذهنی مخاطب منجر شود یا لااقل گوشزدی برای ضرورت این ارتقا. سوم؛ شعر هر عهد تنها در سیکلهای بسته «ساده» و «غامض» تقسیم شود که گاه مشاطههای بسیار است این عروس پرنقش را... چهارم؛ هر شعر یا جریان در بستری فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و... اتفاق میافتد و از این سر «شعر ساده» یا «غامض» نه یک پروژه هنری، که برآیند عواملی است که در جامعه اتفاق میافتد و اگر در جامعهای گسلهای فرهنگی و تعارضاتی از ایندست، بسیار باشد -که در اینجا هست- پس نه شعر دهه چهل و پنجاه به فرجام رسیده بهزعم عدهای و نه شعر دهه نود را میتوان دمخور این شعرها به حساب آورد. در همین موارد بود که شمسلنگرودی و علی باباچاهی نشستند و حرف زدند درباره «سادهنویسی». شمس از جبهه سادهنویسان (گرچه خود میگوید که بههیچوجه لیدر این جریان نیست) و باباچاهی از جناح پیچیدهگویان. وقتیکه به سخنان هریک گوش میدهیم، هیچیک در کلیات، نامربوط نمیگویند اما اگر قیاسها و ادله هر یک را وجه اثباتی بدانیم بر فتحی برای ارتش خود، بهگمانم نقش و ضرورت هر دو جریان را
نادیده گرفتهایم. این صداها در کنار صداهای دیگر، موجودیت شعر امروز است و اگر روزگار، دولتی به شعر ببخشد، کابینهای باید از تمام وزیران ملک سخن. یعنی که وقتی میخواهم معنای شعر ساده را دیگرگونه بنویسم و خود را از سایه بخش سادهانگارانه آن برهانم، حقوق بندگی مخلصانه در یاد است! اما وقتی که مصاحبه آغاز میشود، مصاحبهگر ابتدا شعر دهه هفتاد را در دو ضلع «تماس» و «ارتباط» شاعرانه محصور میکند که البته به گمان من «تماس» انتخاب خوبی نیست برای موقعیتی که ایشان میگویند یعنی شعر زبانمحور، منتها در دهه هفتاد لااقل سه طیف قابل انگشتگذاری است. اول، ادامه شعر تصویرگرای دهه شصت. دوم، شعر زبان- بیانگرایی که تنه اصلی شعر هفتاد را میسازد (با تمام تنوع خود) و سوم، شعر زبان بازِ دهه هفتاد که از اواخر این دهه پیدایش میشود و توسط براهنی و شاگردانش اعلام موجودیت میکند. این تقسیمبندی در آرای شمسلنگرودی هم مطرح میشود و او سادگی را در مقابل غموض مینشاند بدون اینکه از فواصل پرنقشونگار این دو کیفیت، حرفی به میان آید. این غفلت، غفلتی راهبردی است که باعث میشود تمام انرژی اهل نقد و نظر معطوف دو جناح ِپررنگ گردد و
عملا پتانسیلهای دیگر شعر این دو دهه به حساب نیاید. بیشک بحث درگرفته همان بحث تاریخی «ادبیات برای مردم» است و «ادبیات برای ادبیات» که در تناسخی تازه به این شکل فرانمود دارد اما طبعا با آب و رنگی تازهتر و بهروزتر. اگر روزی در این دیار «ادبیات برای مردم» تلاشی برای همسازی و همیاری با قیام ملت بوده در دهه چهل و پنجاه، اینک ظاهرا تلاشی است برای مصالحه با خواننده در این قحطسالِ مخاطب و اگر روزی «ادبیات برای ادبیات» به تبعیت از «هنر برای هنر» یا مکتب «پارناس»، پیراستگی شعر را پیش چشم داشت از تمام اقتضائات و مقدورات اجتماعی، «ادبیات برای ادبیات»، تبدیل به «شعر زبانی» شده است و گاه از نگرشهایی فلسفی، کسب بنیه میکند. در این میان، اما به نظر نمیرسد که تنه اصلی شعر دهه هفتاد (که باباچاهی از آن دفاع میکند) چیزی در این حدود باشد. این شعر که اتفاقا برخلاف گفته شمسلنگرودی تا پیش از این دهه سابقهای سبکی (با تثبیت مولفهها) ندارد هم به تشریفات زبانی و حتی بالاتر از آن به تشریعات زبانی پایبند است و هم مبدا و ملجأ زبان را جامعه زنده (با تمام تجارب بومی و جهانی خود) ارزیابی میکند وبههیچوجه نمیخواهد با احضار
تئوریهای وارداتی برای خود لباسی بدوزد که زرقوبرقش مخاطب را مرعوب دانستگی خود کند. این سخن در کلام شمس هم طنین دارد و او هم سخت از شعر تئوریزده و وازده تبری میجوید و میگوید که شعر باید بر دل مردم بنشیند [!] و میگوید که مفاهیمی چون هرمنوتیک و تاویل متن و... بازی است و پیشتر میرود و میگوید که حافظ و فروغ و شاملو شعر ساده میگویند و از این سر، راه میگشایند به سراپرده قلوب مردم. برای من بهشخصه عجیب است که نویسنده «تاریخ تحلیلی شعر نو» و شاعر «جشن ناپیدا» و «قصیده لبخند چاکچاک» (که در برهه خود ساختارهایی نسبتا جدید در حیطه تشبیه خلق کرده است) چنین میگوید. اولا باید تذکر داد که شعر دهه هفتاد چیزی است و نقد و ایدههای این شاعران درخصوص شعر و حرکتهای نو چیز دیگر و اینها با هم- گاه - اصلا نه میزان هستند و نه همگی قابل استناد. دوم اینکه وقتی سخن از«شعرِ تو دلِمردمبرو» میرود، شمس اجازه میدهد که مثلا «کارو» یا خانم حیدرزاده را خاتمالشعرا بخوانیم و در کنار شعر خود شمس بنشانیم. البته ایشان تصریح میکنند که منظورشان از مردم مخاطبان هستند که فرقی نمیکند، غیرمخاطبان که اصلا شعر نمیخوانند و موضوعیتی
ندارند. سوم اینکه هرمنوتیک و تاویل متن واقعا بازی هستند؟ چون اگر با این منطق پیش برویم، خود نیما (که شمس و ما همگی به او ارادت داریم) و تئوریهایش، در کنار همین بازیها قرار میگیرد. تئوری بازی نیست و یک برنامه راهبردی هم نیست بلکه به قول خود شمس که میگوید: «ما رمانتیسم را میخوانیم که رمانتیک نباشیم»، هر تئوری ادبی، تاریخ منضبط یک موقعیت ادبی است و هیچ کجای این کیفیت بازی نیست، حال اگر این تئوریها بهغلط، پروژهای مستمر تلقی شوند (که در جناح زبان بازِ شعر دهه هفتاد چنین شد) و اعتنایی هم به فرهنگ بومی نداشته و در آن هضم نشوند، میتوان گفت که بله، این تئوریها «میتوانند» به بازی بدل شوند. و چهارم اینکه واقعا حافظ و فروغ و شاملو شعر ساده میگویند؟! نکند ظاهر ساده این شعرها منظور است؟ وگرنه اینهمه نقد و تفسیر و واشکافی ساختاری و معنایی و... سادگی را تعریف میکنند؟! از طرف دیگر تکانههای زبانی در شعر دهه هفتاد - بیشک- اگر در «شعر زبانی» براهنی و شاگردانش ماهیتی خودارجاع دارند اما برای بسیاری از شاعران دهه هفتاد یک شوخکاری معنایی را هم - از قضا- به رخ میکشد و آن چیزی نیست جز عدول و خروج از اقتضائات
«زبان مسلط» و «زبان رسمی» و تلاش برای تلحینِ زبان در مداری معناگرایانه و البته منفرد. مساله این است که در شعر «زبانباز»، زبان در کورهای درونی ذوب نمیشود و انگیزهای برجوشیده ندارد بلکه بازیهای زبانی بر اساس چند فرمول برونشعری طراحی شده و سپس به شعر تزریق میشوند و همین نکته شعر را تصنعی جلوه میدهد، منتها چاره این ازبامافتادگی، ازبامافتادگی از سوی دیگر نیست، یعنی شعر ساده (اگر سادهانگار باشد) از این قِبَل، مجوزی برای تحبیب کسب نمیکند. بله! شعر دهه هفتاد یک موقعیت خودویژه است چون با وقایع و حوادثی پشتیبانی میشود که چندان مسبوق به سابقه نیست و همیشه موقعیت ویژه، برآیند ویژه دارد. مولفههایی که باباچاهی برمیشمارد برای دهه هفتاد ریشه در حدس و گمان ندارد و اتفاق افتاده است و خود من و دیگر دوستان هفتادی، در همان سالها در کتاب «گفتوگو با شاعران امروز» (به کوشش م. روانشید) این موارد را برشمردهایم، مثلا کارکرد طنز در دهه هفتاد زمین تا آسمان با شعر سنتی و حتی مشروطه تفاوت دارد، در این دو برهه، طنز، بیان یک جبههگیری در مقابل زشتیهاست از موضع یک انقلابی و مُصلح، اما در دهه هفتاد، طنز با رویکردهای
پارودیک، نه جبهه داد میشناسد و نه جبهه بیداد، یعنی که اصولا ابزار شناخت این مقولات را سست و نابسنده میبیند و بیان همین موقعیت، خود یک گروتسک غریب است. این تنها یک مثال است از انبوهی اتفاق که دهه هفتاد و شعر آن را تافتهای میکند که نه جدا-که همبافتهای است از قرنی تجربه در شعر امروز. دیگر میتوان گفت که ما همچنان که عکس میگیریم با تندیس باشکوه نیما، عجله داریم که زودتر راه بیفتیم و تازه دیرمان هم شده و آنچه که مهم است «نیماییت» نیماست که ما به میزان مکفی در درون داریم و اکسیر اعظم همین: دورشدن از نیما با همان نقالهای که نیما دوری گزید از تاریخی دامنگیر. «شعر ساده» اگر که شعر است، شعر را با سادگی کاری نیست، چه، ماموریت دارد برای بازتعریف و بازتصحیف جهان و نه «دلایدل»یی که نه به زبان چیزی افزوده میکند و نه به تجارب شاعرانه و نه به «جانِ تشنه خواننده» و نیز اگر که شعر ساده میخواهد که نقش اجتماعی خود را ایفا کند، بهتر است از خود دست بکشد، چرا که اگر شعر را برای تنویر اذهان خواسته باشیم، متفکرانی شایستهتر از ما هستند که به بنیآدم خدمت کنند و اگرکه شعر را برای تهییج و تغذیه عاطفی مخاطب تدارک باید
دید، این عاطفه و سلایق هنری نیاز به ورز دارند و نیاز به مسیری استعلایی و این مهم، جز با تصحیح و تعمیر مخاطب صورت نخواهد بست.