|

ملاقات با آخرين رهبر سياسي بريتانيا

انتقام طبقاتي از تاچر

الکس کالینیکوس . ترجمه: رحمان بوذری

واکنش رسمی- و البته واکنش رسانه‌های رسمی- به مرگ مارگارت‌تاچر باعث شد او را در زرورق «سیاستمداری و سیاست‌دانی» بپیچد. آنها که به‌خاطر می‌آورند تاچر چه بر سر معدنچیان و بسیاری دیگر از اجتماعات طبقه کارگر آورد، ترجیح می‌دهند نام او همان‌طوری جاودانه شود که شاعر رمانتیک انگلیسی، شلی، نام یکی دیگر از سیاستمداران حزب محافظه‌کار، لرد کسلری را بعد از قتل‌عام پیتلرو در 1819 جاودان کرد: «در راه جنایت را دیدم- ماسکی شبیه کسلری داشت». آخر، جنایت کسب‌و‌کار تاچر بود؛ گاه به شکل استعاری در قالب نابودکردن صنایع و اجتماعات، که البته این هم زندگی مردم را تباه می‌کرد و گاه جنایت واقعی. تاچر، جنگ کثیف جاری در ایرلند آن زمان را زیرنظر داشت. قساوت او زمانی برملا شد که وقتی گروهی از زندانیان جمهوریخواه ایرلندی دست به اعتصاب غذا زدند تا به عنوان زندانی سیاسی به رسمیت شناخته شوند، او با کمال وقاحت آنان را محکوم به مرگ کرد. اگر تاچر به سرش نزده بود تا قدرت نظامی خود را با پس‌گرفتن سه مستعمره بی‌ارزش به‌رخ جهانیان بکشد، آنگاه 907 سرباز آرژانتینی و بریتانیایی در جنگ فالکلند (1982) بیهوده جان نمی‌باختند. میراث او چیزی نبود جز استمرار مالکیت بریتانیا بر جزایر مالویناس (فالکلند) که همچنان مایه کدورت روابط بریتانیا و آرژانتین می‌شود. تاچر به جنگ می‌بالید. وقتی نهایتا کابینه‌اش در نوامبر 1990 تصمیم به تعویض او گرفتند، تقاضا کرد همچنان به‌عنوان نخست‌وزیر بماند تا جنگ پیش‌رو با صدام حسین در عراق تمام شود. گرچه تاچر به‌لحاظ اخلاقی سزاوار تحقیر بود، اما احتمالا می‌توانست ادعا کند آخرین رهبر سیاسی بریتانیاست که اهمیتی تاریخی- ‌جهانی دارد. او در می 1979 در یک مقطع بحرانی تاریخی بر سر کار آمد. اقتصاد جهانی در آن دهه وارد دومین رکود بزرگ خود شده بود؛ شاهدی بر اینکه رونق طولانی دهه‌های1950 و 1960 واقعا به‌سر آمده بود. این بحران، در مقایسه با آخرین سال‌های رونق اقتصادی، نتیجه سقوط شدید نرخ سود سرمایه بود. افزایش دوباره نرخ سود مستلزم افزایش شدید استثمار کارگران بود. ولی طبقه حاکم، به‌خصوص در بریتانیا، در تنگنای سختی‌گیر افتاده بود؛ چون با طبقه کارگر سازماندهی‌شده و مبارزه‌طلبی روبه‌رو بود که طی سال‌های شکوفایی اقتصادی برای خود اعضا و بدنه قدرتمندی دست‌و‌پا کرده بود. جنبش کارگری بریتانیا، به رهبری معدنچیان و کارگران کشتی‌سازی، دخل سلف تاچر از حزب محافظه‌کار را آوردند؛ یعنی تدهیث بین سال‌های 1972 تا 1974. قیام عظیم کارگران برای افزایش درآمد در 9-1978، «زمستان نارضایتی» که قرارداد اجتماعی حزب کارگر در دوره بعد از هیث را نابود کرد، توان پایدار این جنبش را نشان داد. تاچر بیش از هر سیاستمدار سرمایه‌سالاری پیشگام چیزی بود که خیلی زود با عنوان نولیبرالیسم شناخته شد. چندی نگذشت که متحد بی‌اندازه قدرتمندی در قالب راستگرایان جدید پیدا کرد: رییس‌جمهور جمهوریخواه ایالات‌متحد، رونالد ریگان. ولی ریگان با جنبش کارگری ضعیف‌تری مواجه بود و زمانی که در ژانویه 1981 به قدرت رسید، توانست از تاثیر رکود بیرحمانه‌ای که پل ولکر، وزیر خزانه‌داری آمریکا در اکتبر 1979 به مردم تحمیل کرده بود سود ببرد. تاچر و چاپلوسان دور و بر او مدام شجاعت او را می‌ستودند. به‌خصوص در سال‌های اولیه حضورش در کاخ نخست‌وزیری گه‌گاه زیرآبی رفت و از رویارویی‌های بی‌موقعی که می‌توانست واکنش قدرتمندانه طبقه کارگر را‌ برانگیزد پرهیز کرد. او از مزیت بزرگی بهره برد که از نخست‌وزیران گذشته حزب کارگر به ارث برده بود؛ هارولد ویلسون و بعد از او جیم کالاگان. درست است که آن «قرارداد اجتماعی» سرانجام شکست خورد اما پیش از آن موفق شده بود لایه‌ای بیش از پیش بروکرات‌شده از مباشران اقتصادی را در جریان همکاری با بخش‌های مدیریتی و دولتی ادغام کند. این به آن معنا بود که برای مثال روسای بریتیش لیلند، غول خودروسازی انگلستان، ممکن بود علیه یکی از قدرتمندترین این مباشران اقدام کنند. درک رابینسون، مدیر کارخانه لانگ‌بریج در بیرمنگام یکی از افرادی بود که به همین‌ترتیب از بخش فروش منفصل و با موفقیت قربانی این فرآیند شد. این در ضمن بدان معنا بود که برای غلبه بر همبستگی غالبا می‌توان به بخش‌بندی متوسل شد. این رویه، منزوی کردن اعتصاب حماسی معدنچیان در 5-1984 را برای تاچر هرچه راحت‌تر کرد. البته او خوش‌شانس هم بود. اگر اسلحه‌سازان آرژانتینی مواد منفجره درستی در بمب‌هایشان می‌گذاشتند، اکثر کشتی‌های جنگی بریتانیا در آتلانتیک جنوبی غرق می‌شد و تاچر مجبور بود با رسوایی کناره‌گیری کند. او از جهت دشمنانش هم خوش‌اقبال بود؛ مخالفانش در حزب کارگر نخست مایکل فوت و سپس نیل کیناک سیاست‌های بیش از پیش دست‌راستی خود را در لفافه‌ای از لفاظی‌های دهن‌پرکن پیچیدند. بالاتر از همه، این نکته در مورد رهبران اتحادیه کارگری هم مصداق داشت که با فضاحت تمام اجازه دادند اجتماعات معدنچیان بی‌پشتوانه و به‌تنهایی یک‌سال مبارزه کنند. جوخه‌های نظامی پلیس دهکده‌های معدنچیان را اشغال کرد و وقتی اراده پیکار معدنچیان بر اثر یأس و محرومیت زایل شد هم‌قطاران تاچر یک اتحادیه اعتصاب‌شکن تشکیل دادند. اما لحظاتی بود که او می‌توانست شکست بخورد؛ در ژوییه 1984، وقتی عملیاتی اعتصاب‌شکن سازماندهی شد که در واکنش به آن کارگران کشتی‌سازی اعتصاب کردند و بار دیگر پاییز همان سال وقتی نمایندگان کارگران معدن (ناظران معادن) تهدید به اعتراض و راهپیمایی کردند. در هر دو مورد مقامات رسمی اتحادیه‌های کارگری به داد او رسیدند. بعد از این پیروزی، تاچر کوشید اقدامات رادیکال‌تری برای تغییر الگوی بریتانیا به سوی فردگرایی انحصارطلب بازار اتخاذ کند. اواخر دهه 1980 او و وزیر دارایی‌اش نایجل لاوسن نخستین رونق ناشی از حباب مالی دوره نولیبرال را مهندسی کردند. ولی در نهایت تاچر لقمه بزرگ‌تر از دهانش را برداشت. در سال 90-1989 او متفرعنانه مالیات سرانه‌ای را به مردم تحمیل کرد که همه‌کس، از میلیاردر تا فقیر را مجبور به پرداخت مقدار یکسان مالیات به مقامات محلی می‌کرد. دفعتا جامعه منفجر شد- از طرفی بزرگ‌ترین شورش به وجود آمد که لندن از دهه 1930 به خود دیده بود و از طرفی جنبشی توده‌ای شکل گرفت که طی آن 14میلیون‌نفر از پرداخت مالیات سر باز زدند. سرانجام انگیزه حفاظت از حزب محافظه‌کار آنها را مجبور کرد تاچر را از پناهگاهش بیرون کنند و از مالیات‌ها دست بکشند. این مهم‌ترین درس دوران نخست‌وزیری تاچر است. دست بر قضا او زمانی مرده که دولت رفاه در معرض حملاتی بس سنگین‌تر از حملات تاچر به آن قرار گرفته است. بهترین شکل انتقام طبقاتی از تاچر این است که جنبش اجتماعی به‌مراتب بزرگ‌تری تشکیل دهیم تا حکومت ائتلافی را درهم شکنیم و هر آنچه را تاچر نماینده‌اش بود، حتی عمیق‌تر از تابوت او زیر خاک دفن کنیم.
www.socialistworker.co.uk

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.