مازيار اسلامي:
نظریه و توان تاریخیکردن شیء غیرتاریخی
گروه اندیشه: يوسف اسحاقپور متفكر و نویسنده فرانسوی ایرانیتبار است. اسحاقپور در زمینه سینما، نقاشی، فلسفه و ادبیات کتابهای متعددی به زبان فرانسه تألیف کرده که برخی از آنها به فارسی ترجمه شدهاند. او سالها در دانشگاه رنه دکارت پاریس تدريس كرد و با لوسین گلدمن، متفکر فرانسوی، همکاری داشت. «بر مزار صادق هدایت» نام نخستین کتابی است که از اسحاقپور به زبان فارسی ترجمه شد. این کتاب تفسیری نو از بوف کور هدایت است. از جمله آثار مهم اسحاقپور در حوزه سینما، کتاب «اورسون ولز، سینماگر» است که در ۳ مجلد به چاپ رسیده است. در زمینه سینمای ایران نیز کتابی درباره عباس کیارستمی نوشته است. اسحاقپور درباره نقاشی نیز آثاری به چاپ رسانده که از آن جمله میتوان به کتاب «مینیاتور ایرانی: رنگهای نور، آینه و باغ» اشاره کرد. او در این رساله فشرده میکوشد تا علاوهبر بیان ویژگیهای هنری، زیباشناختی و تاريخي مینیاتور ایرانی، قرابتهای این هنر ایرانی را با هنر چینی، عربی و غربی نشان دهد. حدود دو دهه پیش این كتاب به قلم جمشيد ارجمند (نشر فرزان روز) به فارسي ترجمه شد اما تا مدتها نایاب بود. به تازگی این کتاب در نشر
دمان تجدیدچاپ شده است و چندی پیش نیز نشستي درباره اهمیت آن در مؤسسه پرسش برگزار شد. در اين نشست ابتدا مازيار اسلامي به برخي ايدههاي اصلي اين كتاب پرداخت و به نحوه شكلگيري اين ايدهها و ترجمه ارزشمند ارجمند اشاره كرد. در ادامه صالح نجفي، ضمن ارائه چكيده فشردهاي از كتاب، نشان داد چگونه اسحاقپور با تأمل بر مينياتور ايراني و تبديل آن به يك ابژه نظري میکوشد اين پديده را از زير انبوهي از معاني ميراث فرهنگي رها سازد و به برخي تناقضات در مفهوم «هويت ايراني» اشاره كند. آنچه در ادامه ميخوانيد مشروح اين نشست است.
براي من از چند جهت صحبت درباره كتاب «مينياتور ايراني، رنگهاي نور، آينه و باغ» نوشته يوسف اسحاقپور، نويسنده ايرانيتبار فرانسوينويس، مهم است. قبل از هر چيز طبيعتا خود عنوان كتاب. در يكي دو دهه گذشته اين اقبال نصيب ما شده كه برخي از كتابهاي مهم اسحاقپور به فارسي ترجمه شود، از جمله بصيرتافزاترين و بهترين كتابي كه درباره «بوف كور» صادق هدايت نوشته به نام «بر مزار هدايت» كه سالها قبل باقر پرهام آن را به فارسي ترجمه كرده و همچنين كتابهايي كه چندسال گذشته از او در حوزه سينما به فارسي ترجمه شده است. اسحاقپور بهرغم اينكه متفكر و نظريهپردازی بسيار جدی است اما خوشبختانه حضور چندان پرهياهويي در فضاي فكري ايران ندارد.
مترجم كتاب نیز جمشيد ارجمند است كه همين روزها سومين سالروز درگذشت اوست و در مقدمه بحثم در پاسداشت خاطره ايشان و نقشي كه در حيات فكريام داشت به او ميپردازم. البته ارجمند را بيشتر بهعنوان منتقد فيلم ميشناسيم. او جزو واپسين همدورهايهاي پرويز دوايي بود كه همچنان تا چندسال قبل كه سلامتي به او اجازه ميداد بهعنوان منتقد فيلم فعال بود. جنبهاي از كار ارجمند كه در فضاي ادبيات و سينما مغفول مانده بود ترجمههاي او بود كه عموما متنهايي بودند بيرون از گفتار و ادبيات سينمايي. كتاب مينياتور هم ترجمه دقيقي دارد. ترجمه متنهايي كه درباره پديدهها و موضوعات فرهنگي ايرانی است كار بسيار دشواري است، چون يكبار خود نويسنده اصطلاحات و تعابير جاافتادهاي را كه ما در بحث از پديدههاي فرهنگي به کار میبریم به زبان فرانسه ترجمه كرده و آن تعابير بايد دوباره به فارسي برگردانده شود. دو كتابي كه ارجمند از داريوش شايگان هم ترجمه كرد همينگونه بود، بهخصوص كتاب جذاب شايگان كه به دلیل بيماري نشر در ايران ناشناخته ماند. منظورم كتاب شايگان درباره اصفهان است كه متاثر از سبك نوشتار بنيامين درباره پاريس است. آن كتاب هم نشاندهنده
حسن انتخاب ارجمند در ترجمه متون بود. آخرين كار ارجمند ترجمه او از انجيل به فارسي بود به سفارش انجمن ارامنه ايران در ميانههاي دهه 1380. همانطور كه میتوان حدس زد اسم ارجمند روي كتاب ذكر نشد اما مترجم كتاب او بود. كتاب براي مخاطب امروزي ترجمه شده و در آن از نثر مطنطن و مغلق و پيچيده غالب ترجمههاي انجيل به فارسي خبري نیست. ارجمند متعلق به نسل مترجماني بود كه حساسيت عميقي به زبان فارسي داشتند، مثل غالب مترجمان دهه 1340 و 1350 كه همچنان خواندن متنهايشان به لحاظ يادگيري فارسينويسي و غلبه بر مشكلات ترجمه تعابير و اصطلاحات ميتواند سرمشق باشد. دلیل آن هم نحوه ارتباط آنها با زبان فارسي است كه برخلاف نسل ما بيش از آنكه محصول روزنامه و مجله و كتاب و محتواي شبكههاي اجتماعي باشد محصول خواندن متون كلاسيك فارسي بود. متون کلاسیک اين امكان را به آنها ميداد كه زباني آراسته و پيراسته و خواندني در ترجمههايشان داشته باشند و مهمترین تمایز نسل گذشته مترجمان از نسل امروزي بود، فارغ از هر نوع ارزشگذاري.
در مورد كتاب «مينياتور ايراني» نكتهاي كه بايد در ابتدا اشاره كنم شباهت بسيار عجيبي است كه بسیاری از ايدههاي اين كتاب با مقاله شاهرخ مسكوب دارد. نميدانم به لحاظ تاريخي كدام يك مقدم است. اما از آنجا كه اين دو نفر در دهه 1360 و 1370 در پاريس در يك حلقه فكري بودند و گعدههاي مشترك زيادي داشتند اين موضوع طبيعتا چندان هم نبايد تعيينكننده باشد. احتمالا بخش عمدهاي از اين ايدهها در گفتوگوهاي پيوسته به وجود آمده و مالك حقيقي اين ايدهها مشخص نيست. خود كتاب هم تقديم شده به مسكوب و شايگان و تا حدودي نشاندهنده اين نکته است كه برخي ايدههاي كتاب برگرفته از مسكوب است اما روشنشدن اينكه ايدههاي اصلي دقيقا به چه كسي تعلق دارد شايد چندان هم مهم نباشد.
چيزي كه «مينياتور ايراني» و اساسا نوشتههاي اسحاقپور به ما متذكر ميشوند اهميت و ضرورت برخورداري از نظريه در فكركردن و انديشيدن است. نظريهها قادرند حتي غيرتاريخيترين پديدهها و امور را به شكل تاريخي احضار كنند، چون قدرتي دارند براي رستگاركردن پديدههايي مثل مينياتور كه زير تلي از معانی عجيب و غریب مدفون شدهاند. اين معاني عمدتا حول تقابل سطحي و مبتذل سنت و مدرنيته ساخته ميشوند و ذيل گفتارهايي كه مثلا مينياتور يك هنر بومي و ملي است و ريشهاي آيینی دارد ادامه مییابند. معناسازيهايي كه در طول سدهها و بهخصوص طی چهار دهه گذشته پيرامون مينياتور با اغراض مختلف ساخته شده براي كوبيدن هنر روشنفكري و غربگرايانه بهخصوص در هنرهاي بصري. در مورد خود من، احساس دافعه و گاه بيزاري از مينياتور محصول همين معاني بود. چون آدم با اين معناسازي مشكل دارد فكر ميكند مشكل از خود مينياتور است. اما رساله فشرده اسحاقپور بار ديگر اين نكته را تصديق ميكند كه حتي پديدهاي مثل مينياتور را كه قرنهاست زير معانی ايدئولوژيكی مدفون شده ميتوان با كمك نظريه از نو بررسی کرد و به حقايق تازهاي رسید، متفاوت از فهم رایج که يا زير بار
گفتارهاي ايدئولوژيكی است يا به يك تجارت فرهنگي شيك و لوکس تبدیل شده و به قصد پولشويي يا هر قصد ديگری پای ثابت حراجيهاست.
كتاب اسحاقپور براي كساني كه به هنر علاقهمندند از اين جهت حقيقتا نسخه بسيار جالبي است و جنبه رهاييبخش نظريهها را براي ما آشكار ميكند. چه به مينياتور علاقهمند باشيم چه نباشيم، چه جدياش بگيريم چه نگيريم، چه تماشاگر حرفهاي مينياتور باشيم چه نباشيم، كتاب اسحاقپور به ما نشان ميدهد كه موضوع همه نظريهها در نهايت چيزي نيست جز تاريخ در وسيعترين معناي خود. و اين كار را هم از طريق پريشانكردن گفتارها و معناهايي انجام ميدهد كه در طول تاريخ پيرامون موضوع يا پديدهاي فرهنگي (در اينجا مينياتور) ساخته شده و از طريق برآشفتن آن طبيعتا امكان لمس حقايقي تازه درباره آن را فراهم ميكند. قطعا بعد از خواندن كتاب و مواجهه با ايدههاي اصلي، ما تاريخ مينياتور را به نحوي ديگر تجربه ميكنيم و به يك تماشاگر متفاوت تبديل خواهيم شد. كار اسحاقپور انگشتگذاشتن بر روي تفاوت معنا و حقيقت است. معناي يك چيز حقيقت يك چيز نيست و حقيقت يك چيز از طريق فكركردن درباره آن چيز و انداختن نور نظريه يا برق تأملها و بصيرتهاي نظري بر آن است كه از زير انبوهي از معانی آشكار ميشود.
هنرمندان و كساني را كه درباره هنر تأمل ميكنند ميتوان به دو دسته تقسيم كرد. يكي آنها كه وقتي به اين عبارت مشهور والتر بنيامين ميرسند كه «هيچ سند تمدني وجود ندارد كه همزمان سند توحش نباشد»، حقيقت را ميفهمند و دسته دوم آنها که در بهترين حالت اگر آن را خوانده باشند تبديلش ميكنند به يك معناي ديگر كه خود اين جمله به شكل هوشمندانهاي سعي در تخريب و ويرانياش دارد. طبيعتا منظور بنيامين از اين جمله اين نيست كه هر آنچه گوياي تمدن است چيزي نيست جز سند توحش و روشن كه اين فهم غيرديالكتيكي را از تاريخ مستفاد نميكند، بلكه تمام نكته در اين است كه چگونه ميشود در قرائت پديدههاي هنري و در فضاي خلق آثار هنري نگاه تازهاي به امور داشت كه در پرتو آن بتوان حقايق تازهاي ايجاد كرد. حقايق تازه تمايزهاي ظريفي هستند كه به ميانجي تفكر نظري محقق ميشوند نه به واسطه معناسازيهاي جديد، مثلا آنطور كه اخيرا در يك تئاتر تلاش شد به واسطه بنيامين جامهاي نظري بر تن تئاتر كنند.
كتاب اسحاقپور هم اگر از نظريه در تأمل بر مينياتور استفاده ميكند به اين قصد نيست كه معناهاي شيكتری درباره مينياتور بسازد و در نهايت كاري كند مثل انبوه پژوهشهاي تاريخ هنري كه اساتيد و مورخان هنر براي تعاليبخشي به مينياتور و هنر بومي در برابر فرمهاي هنر غيربومي ايران انجام ميدهند. تمايز اصلي این كتاب با آثار مشابه آن همينجاست. همانطور كه خود اسحاقپور تصديق ميكند، كتاب قصد ندارد به موازت انبوه معناسازيها حول مينياتور و معنويکردن آن معناسازي جديدي كند بلكه به بهانه مينياتور تاريخ و سياست را براي ما احضار ميكند.
در مقاله مسكوب و كتاب اسحاقپور تأكيد بر نقطه اوج و دوران شكوه مينياتور ايراني است. با وجود هر دو، پايان دوره اوج شعر كلاسيك فارسي يعني اواخر قرن هشتم همزمان است با طلوع و نقطه اوج مينياتور ايراني؛ يعني افول يكي همزمان است با شكلگيري ديگري كه تا ميانههاي قرن دهم هم ادامه دارد. با وجود اينكه مينياتور بر افول شعر فارسي استوار است و به لحاظ تاريخي جايگزين آن ميشود؛ ولي كتاب بهوضوح نشان ميدهد که در نهايت با همان درونمايههايي در مينیاتور مواجهيم كه پيشتر در شعر كلاسيك فارسي مواجه بوديم؛ مثل بزم و رزم و پادشاهي و عشق و شكار و... . اين پرسش را ميتوان طرح كرد كه آيا امكان شكلگيري درونمايه ديگري در آن زمان وجود نداشته است؟
نكته ديگري كه هم در كتاب و هم با تأكيد بيشتر در مقاله مسكوب به آن اشاره ميشود، رابطه تاريخي بين ممنوعيت يا مسئلهداربودن تصوير در سنت است و ظهور و شكلگيري مينياتور. مینیاتور در جستوجوی دستاویزی که بتواند به کمک آن بهعنوان هنر بصري زمانه خود تجلی یابد، به قرآن بهعنوان يك متن مقدس رجوع ميكند. روشن است كه امروز يكي از بحرانهاي مسئله تصوير در ايران همچنان تقابل بين تصوير و سنت آئینی است.
به نظر ميرسد درباره تصوير، مشكلات قرن هشتم کماکان پابرجاست. حتي تصوير سينماتوگرافيك كه مدرنترين شكل تصوير است، همچنان درگير محدوديتها است كه شش، هفت قرن قبل مينياتور هم با آن مواجه بوده است. ايده كتاب دراينباره را كه ويژگي مينياتور ايراني نبود امكان خلق امر زيبا به شكل فردي يا سوبژكتيو است، میتوان ادامه داد و گفت بحران كلي هنرهاي تصويري چه درباره ورود نقاشي فيگوراتيو غربي به ايران و چه درباره تصاوير سينماتوگرافيك اين است كه محدودیت اوليه پيشروي مسئله تصوير در ايران موجب شده شكلگيري امر زيبا يا زيبايي در تصاوير همواره جنبه نوعي و قراردادي داشته باشد. در كتاب اسحاقپور به مفهوم امر زيبا در مينياتورهاي ايراني اشاره ميشود و اينكه زيبايي نمونهاي است و همه آدمهاي زيبا شبيه يكديگرند. وقتي مسكوب در مقالهاش درباره انحطاط مينياتور صحبت ميكند، چهره پيرمرد خنزرپنزري يا پيرمرد گردنكج هدايت را پیش میکشد كه آنهم احضار تصوير در تاريخ است، به سركوبشدهترين شكلش.
مواجهه پيرمرد گردنكج با زن سبو بر سري كه سروقامت و لبغنچه و كمانابرو است، كليشههاي مفهوم زيبايي است كه دقيقا در دوره انحطاط و زوال مينياتور ايراني تكثير و توليد ميشود. همين ایده را اگر دنبال کنیم، درمییابیم كل سنت فيلمفارسي در ايران چيزي نبوده؛ جز تكرار همين مفهوم از امر زيبا و در دوره اخیر نیز ادامه یافته است؛ مثلا «بيد مجنون» آقاي مجيد مجيدي هم در نهايت چيزي نيست؛ جز تكرار رابطه بين زن زيباي قراردادي و مرد خنزرپنزري چشمهيزي كه در برابر اين زيبايي مفتون و منكوب ميشود. پس مسئله بحران تصوير به صورتی كه اسحاقپور در اين كتاب تبيين و ريشههاي تاريخياش را بررسي ميكند، به اين نتيجه جالب توجه ميرسد كه اساسا زيبايي در مينياتور ايراني يك صورت قراردادي و نمونهاي دارد.
در نهايت نكتهاي كه بعد از خواندن كتاب برايم جالب توجه بود، راهحل مينياتور ايراني در دوره اوج 150سالهاش است. اتكا به نور وجه تمايز مینیاتور از هنر غربي يا مينياتور چيني يا نقاشي عربي و... است. این قضیه حاكي از آن اهميتي است كه نور در حكمت خسرواني ايران باستان پيش از اسلام دارد. بههميندلیل در مينياتورهاي دوره اوج ايراني حتي آسمان شب و تاريكي هم نوراني است و چيزي بهعنوان تاريكي نداريم. در شب هم درخشش ماه به اندازه خورشيد است و ميتواند همهچيز را روشن كند. آن باغ بهشت همیشهبهار و آن چشمه حيات هم در دل ظلمت هميشه نوراني است. نور هميشه در هر لحظهاي همهجا هست و به نظر ميرسد از اين جنبه مينياتور ايراني تحقق ايده مانويت باشد: پيروزي نور بر تاريكي و سلطه نور بر جهان. تمام اشكال و چهرهها و انسانهايي كه در مينياتور تصوير شدهاند، تحقق همان نور اسپهبدياند كه در حكمت مانوي از جواهر مجرده آسماني نصيب ميبرد و بههميندليل همواره روشن و نوراني است. در آن جهان آرماني كه ماني تصوير ميكند اين نور از زندان تاريكي خلاصي پيدا كرده است. به نظر ميرسد تصوير مينياتور در واقع شكل تحققيافته اين وعده تاريخي است كه
انديشه ايران باستاني روزگاري وعده آن را داده بود.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.