گزارش «شرق» از طرح اسنپ برای حمایت از خانوادههای زنسرپرست آسیب دیده از جنگ در هرمزگان
خانهای که جا ماند
پنج ماه از شبی که موشک خانه خانم «ر» را ویران کرد میگذرد. همسرش زیر آوار جان باخت و او و دو فرزندش زخمی شدند. حالا آنها در یک اتاق هتل در بندرعباس زندگی میکنند؛ اتاقی که سقف دارد اما برای خانوادهای که خانه، وسایل زندگی و یکی از اعضای خانوادهاش را از دست داده، هنوز خانه نشده است.
چهارم فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۸:۴۵ شب، موشک به خانه خانم «ر» اصابت کرد. او ۲۵ سال برای ساختن زندگی تلاش کرده بود. آن شب اما در چند دقیقه همهچیز تغییر کرد. همسرش که در حیاط بود، زیر یک دیوار بتنی ماند و جان باخت. دخترش داخل خانه بود و دست و پایش با شیشه آسیب دید. خود او هم زخمی شد.
او میگوید: «وقتی موشک به خانهمان زد و خانه ما خراب شد، شوهرم توی حیاط و دخترم داخل خانه بود. شوهرم زیر آوار ماند و دست و پای دخترم با شیشه آسیب دید. دست و پای خودم هم آسیب دید. شوهرم همان شب کشته شد. خانه کاملا تخریب شد و تنها چیزی که توانستم از خانه بردارم، موبایلم بود.»
او خودش را از زیر آوار بیرون کشید و در خیابان فریاد زد. کسی نبود که به کمکشان بیاید. بعدتر ماموران اورژانس همسرش را به بیمارستان منتقل کردند، اما آن شب به او نگفتند که همسرش کشته شده است.
او میگوید: «حتی همان اول نمیدانستم شوهرم جانش را از دست داده است. چون یک دیوار بتنی روی شوهرم افتاده بود، خودم نمیتوانستم آن را کنار بزنم و بیرونش بیاورم. وقتی شوهرم زیر دیوار بتنی افتاد، چون خودم پرستار هستم، رفتم نبضش را بگیرم و کمکش کنم. میدیدم پای شوهرم قطع شده، انگشتهای پایش هم نبود و زیر دیوار بتنی افتاده بود.»
صبح روز بعد، او را به سردخانه بردند و آنجا فهمید همسرش شهید است.
پنج ماه بعد از آن شب، خانهای که زمانی محل زندگی این خانواده بود دیگر وجود ندارد. بخش زیادی از وسایل خانه هم از بین رفته است. خانواده بعد از حادثه مجبور شدند محل را ترک کنند، چون به آنها گفته شده بود بخشهایی از موشک هنوز خنثی نشده و احتمال انفجار وجود دارد.
او میگوید: «بعد از ۳۰ سال زندگی، خانه و زندگیام را رها کردم. ماموران گفتند با خیال راحت اینجا را ترک کنید و ما حواسمان به وسایل خانه هست. اما وقتی برگشتیم، فهمیدم نصف وسایلمان را همان شب دزدیدهاند. حتی موبایل شوهرم که زیر آوار کشته شده بود.»
حالا او و دو فرزندش در هتل در بندرعباس زندگی میکنند و یک اتاق و یک سرویس بهداشتی در اختیارشان قرار گرفته. آب و برق رایگان است، اما هزینه خورد و خوراک و سایر مخارج زندگی را خودشان باید تامین کنند.
این خانواده پیش از حادثه مستاجر بودند. ۱۵۰ میلیون تومان پول پیش خانه داشتند که بخشی از آن بابت بدهی و قبضهای آب و گاز و برق عقب افتاد از بین رفت. بخشی دیگر هم در ادامه اختلافات خانوادگی از دست دادند. به گفته خانم «ر»، فروردین با دشواری ۷۰۰ میلیون تومان وام گرفته بودند تا بتوانند هزینههای زندگی و دفن و کفن همسرش را تامین کنند، اما این پول هم صرف خرج یومیه شد.
البته یک سری کمکهای دولتی هم به آنها شده است. او میگوید چند روز پیش هفت میلیون تومان به پسرش، هفت میلیون تومان به دخترش و هشت میلیون تومان به خودش پرداخت شده است؛ در مجموع حدود ۲۲ میلیون تومان؛ مبلغی که زندگی کردن با آن چندان ساده نیست.
او میگوید: «واقعا با این مبلغ نمیشود زندگی کرد. شوهر من جوشکار کشتی بود و درآمد خوبی داشتیم. با یکی دو نفر از مسئولان و مدیران بندرعباس صحبت کردم و گفتم با این پول من نمیتوانم هیچ کاری انجام بدهم. با ۲2 میلیون تومان چطور باید خودم و دو بچهام را بگردانم؟»
دو بچه در یک اتاق هتل
پیش از جنگ، زندگی این خانواده شکل دیگری داشت. بچهها در خانه خودشان بزرگ شده بودند و امکاناتی داشتند که حالا دیگر در دسترسشان نیست.
او میگوید: «بچههای من در ناز و نعمت بزرگ شده بودند. همیشه سعی میکردیم همه چیز در زندگیمان داشته باشیم؛ لباس خوب، وسایل خانه خوب و غذای خوب. بچههایم پلیاستیشن داشتند، دوچرخه داشتند، موتور داشتند و هر چیزی که میخواستند، تا جایی که از توانمان برمیآمد برایشان فراهم میکردیم.»
حالا دخترش بیشتر وقتها در همان اتاق هتل زندگی میکند. پدرش را از دست داده و هنوز نتوانسته با مرگ او کنار بیاید. هر شب برای شماره پدرش پیام میفرستد و با او درددل میکند.
خانم«ر» میگوید: «مدام به خط پدرش پیام میدهد. میگوید: بابا، اگر من بمیرم میآیم پیشت. اگر من بمیرم تو را میبینم. همیشه حالش بد است. یک گوشه مینشیند و گریه میکند. فقط کافی است یک پیام یا عکس پدرش را ببیند. شبها عکس پدرش را نگاه میکند، گریه میکند، عکس را بغل میکند و میخوابد. هنوز باور نکرده که او جانش را از دست داده است.»
به گفته او، دخترش بعد از حادثه وابستگی بیشتری به مادر پیدا کرده است. وقتی مادر میخواهد از خانه خارج شود، دخترش گریه میکند و از او میخواهد همراهش باشد. دختر احساس میکند جایی که زندگی میکنند امن نیست و میخواهد در خانه خودشان باشد.
او در ادامه میگوید: «قبل از این به پدرش وابسته بود، اما حالا وقتی میخواهم بروم سر کار، گریه میکند و التماس میکند که نروم. میگوید من را با خودت ببر. دوست ندارد تنها باشد. همیشه به من چسبیده است. بعضی روزها مجبورم او را با خودم سر کار ببرم.»
پسر خانواده هم شرایط متفاوتی ندارد. او بعد از شنیدن خبر مرگ پدر، خودش را سرزنش میکند.
این مادر میگوید: «آن شب پسرم در خانه نبود. وقتی فهمید ستون بتنی روی پدرش افتاده، خیلی گریه کرد و میگفت: اگر من بودم، بابا را نجات میدادم. مدام عذاب وجدان دارد و خودش را سرزنش میکند که اگر آن شب خانه بود، نمیگذاشت پدرش زیر ستون بماند و کشته شود.»
دوستان پسرش به خانم «ر» گفتهاند که بعضی شبها که دیر به خانه برمیگردد، به مزار پدرش میرود و با او حرف میزند.
اما نگرانی مادر فقط سوگواری فرزندانش نیست. پسرش درسش را ادامه نمیدهد و نگران آینده اوست. او نگران این است که پسرنوجوانش نتواند درسش را ادامه بدهد. او میگوید: «پسرم در سن بلوغ است. تمام نگرانی من این است که آنطور که آرزویش را داشتم بزرگ نشود. در این منطقه قاچاق سوخت رواج زیادی دارد و نگرانی من از این است که اگر درسش را تمام نکند، به خلاف کشیده شود.»
فشارهای روحی و روزهای سخت گذشته تاثیرات خودش را روی روح و روان بچهها به ویژه پسر خانم «ر» گذاشته است. این زن میگوید: «نمیتوانم با او حرف بزنم. حوصله ندارد و با من دعوا میکند. من فکر میکنم اگر خانه داشته باشیم، دوباره میتوانم بچهها را جمعوجور کنم. میتوانم خرج زندگیمان را دربیاورم و شایددوباره شبیه خانوادهای که پیش از این اتفاقها بودیم، بشویم. فقط میخواهم یک سرپناه برای بچههایم داشته باشم.»
خانه فقط محل خواب نیست
روایت خانم «ر» فقط درباره یک خانه تخریب شده نیست. مسئله خانواده او بعد از جنگ، از دست دادن همسر، از دست دادن خانه و ازهمگسیختن زندگی روزمره است؛ وضعیتی که بیش از همه روی بچههای خانواده اثر گذاشته است.
در همین رابطه برای شناخت آسیبهایی که به کودکان در هنگام جنگ وارد میشود با مژگان احمدیه فعال حقوق کودکان گفتگو کردیم. او میگوید کودکی دورهای تعیین کننده در رشد انسان است و اتفاقاتی که در این سالها رخ میدهد میتواند آثار خود را تا بزرگسالی حفظ کند.
او توضیح میدهد که بر اساس پیماننامه حقوق کودک، حق بقا و رشد همهجانبه، تامین منافع عالیه کودک، عدم تبعیض و مشارکت از اصول اساسی حقوق کودک است. کودک علاوه بر غذا و درمان، به سرپناه، امنیت، آرامش، آموزش، بازی، ورزش، هنر و ارتباط اجتماعی نیاز دارد.
احمدیه میگوید کودکانی که در معرض جنگ قرار میگیرند، ممکن است علاوه بر آسیب جسمی، با ترس، ناامنی، بیپناهی و سرگردانی مواجه شوند و حتی از امکاناتی که پیش از جنگ داشتهاند محروم بمانند.
به گفته او، اگر کودک همزمان با جنگ یکی از اعضای خانوادهاش را از دست بدهد یا مجبور شود از محیطی که در آن رشد کرده جدا شود، آسیب میتواند عمیقتر شود.
احمدیه همچنین به این نکته اشاره میکند که «آوارگی و سرگردانی، همراه با این احساس که نمیداند فردا چه اتفاقی خواهد افتاد، فقط لبخند را از صورت کودک نمیگیرد؛ بلکه میتواند سکوتی سنگین بر ذهن کنجکاو و در عین حال آسیب دیده او حاکم کند.»
در مورد خانوادههایی مانند خانواده خانم «ر»، موضوع فقط تامین یک محل اقامت نیست. کودک همزمان با از دست دادن پدر، محیط زندگی خود را هم از دست داده است. خانهای که در آن پدر حضور داشته، وسایل شخصی کودک در آن بوده، اتاق و همسایه و مدرسه و دوستانش در اطراف آن بودهاند، حالا دیگر وجود ندارد.
احمدیه میگوید کودکانی که والدین و سرپناه خود را در جنگ از دست دادهاند، به دلیل همین شرایط از بخشی از نیازهای عاطفی، روانی و اجتماعی خود محروم میشوند و باید برای آنها فضاهای جایگزین خانوادگی و اجتماعی در نظر گرفته شود.
خانوادههایی که هنوز خانه ندارند
در هرمزگان، این وضعیت محدود به یک خانواده نیست. موسسه خیریه «نفس آفتاب» پس از جنگ 40 روزه، بیش از ۱۰۰ خانواده متاثر از جنگ را شناسایی کرده است. در میان آنها ۲۰ خانواده تحت سرپرستی زنان قرار دارند؛ زنانی که در کنار آسیبهای ناشی از جنگ، حالا مسئولیت تامین زندگی فرزندانشان را نیز بر عهده دارند.
در برخی از این خانوادهها، کودکان به دلیل مشکلات مالی و نبود امکان سکونت مناسب، از مادرانشان دور شدهاند. برخی در مراکز خیریه نگهداری میشوند، برخی به صورت مهمان در خانه خیرین زندگی میکنند و گروهی نیز همراه مادرانشان در هتل و مهمانخانه ساکن هستند.
در چنین شرایطی، تامین مسکن میتواند بخشی از مسئله جدایی خانوادهها را حل کند. در همین راستا، «اسنپ» و موسسه «نفس آفتاب» نیز با همین هدف پروژهای را برای حمایت از ۲۰ خانواده زن سرپرست آسیب دیده از جنگ آغاز کردهاند؛ پروژهای که قرار است با تامین یا بازسازی خانه، امکان بازگشت این خانوادهها به زندگی مستقل را فراهم کند.
در این طرح، قرار است برای ۲۰ خانواده خانه تامین یا بازسازی شود. نقش موسسه «نفس آفتاب» در این میان به شناسایی خانوادهها و نیازهای آنها محدود نمیشود و حمایتهای اجتماعی و روانی از خانوادهها نیز در نظر گرفته شده است.
اهمیت چنین اقدامی را باید در شرایطی دید که بسیاری از کودکان بعد از جنگ، فقط با فقدان یک عضو خانواده مواجه نیستند؛ آنها ممکن است مدرسه، دوستان، محله و خانه خود را نیز از دست داده باشند.
آنطور که احمدیه میگوید حمایت از کودکان آسیبدیده از جنگ نباید به تامین نیازهای اولیه محدود شود. به گفته او، سرپناه، آموزش، تغذیه، مراقبتهای بهداشتی و روانی، بازی، ارتباط اجتماعی و امکان بازسازی زندگی باید در کنار یکدیگر دیده شوند.
مادری که دنبال کار میگردد
خانم «ر» بعد از مرگ همسرش تلاش کرده خودش زندگی دو فرزندش را اداره کند. او میگوید از مسئولان و مردم خواسته اگر جای مطمئنی سراغ دارند، به او معرفی کنند تا بتواند به عنوان نیروی خدماتی یا نظافتچی کار کند. اما برای او پیدا کردن کار آسان نیست. او از نگاههایی سنگینی میگوید که بعد از فوت همسرش، در فضای سنتی محل زندگیاش با آنها مواجه شده است.
در چنین شرایطی، مادر باید هم برای تامین هزینههای زندگی تلاش کند و هم مراقب دو فرزندی باشد که هنوز درگیر تبعات حادثهاند.
تنها آرزوی این روزهای خانم «ر» داشتن خانه است. خانهای که اگر دوباره داشته باشد، بخش مهمی از مشکلاتش حل میشود. داشتن یک سرپناه به او امکان میدهد دوباره بچهها را در یک فضای ثابت کنار خود جمع کند، کار کند و زندگی را از نو سامان دهد.
او میگوید: «ما واقعا به خانه نیاز داریم. من باید دوباره بچههایم را زیر یک سقف و یک سرپناه جمع کنم تا بتوانم زندگیمان را دوباره از این وضعیت بیرون بیاورم.»
بعد از جنگ چه میماند؟
برای بسیاری از خانوادهها، پایان جنگ به معنای بازگشت فوری به زندگی عادی نیست. خانه باید دوباره ساخته شود، وسایل زندگی باید جایگزین شود، کودکان باید به مدرسه برگردند و خانوادهای که عزیزی را از دست داده باید با فقدان کنار بیاید.
در مورد کودکان، این بازگشت اهمیت بیشتری دارد. احمدیه میگوید کودکی دورهای کوتاه اما اثرگذار است و از دست رفتن فرصتهای این دوره میتواند آثارش را در سالهای بعد نشان دهد.
او بر ضرورت توجه ویژه به کودکانی تاکید میکند که در جریان جنگ والدین یا اعضای خانواده خود را از دست دادهاند یا از محیط زندگیشان جدا شدهاند. به گفته او، این کودکان به حمایتهای مادی و معنوی، آموزش، درمان، امنیت و امکان تجربه دوباره زندگی عادی نیاز دارند.
از این زاویه، خانه برای خانواده خانم «ر» فقط جایی برای خوابیدن نیست. خانه قرار است جایی باشد که دخترش بتواند بدون ترس از تنها ماندن، مادرش را ببیند و بداند قرار نیست هر بار که مادر از اتاق بیرون میرود، او را از دست بدهد. جایی که پسرش بتواند دوباره به درس و زندگی روزمره برگردد و مادرش کمتر نگران آینده او باشد.
خودش هم میگوید: «هتل شاید جای باکلاسی باشد، اما حس مالکیت و استقلال خانه را ندارد. اینجا خانه من نیست.»
او از خانهای حرف میزند که دیگر وجود ندارد؛ خانهای که پدر بچهها در آن بود، وسایلشان در آن چیده شده و زندگیشان در آنجا جریان داشت.
برای خانم «ر» این خواسته پیچیده نیست. او از مسئولان نمیخواهد فقط وعده بدهند و شماره تلفن و کد ملی بگیرند. میگوید دیگر نمیخواهد هر بار برای پیگیری خانهای که قرار است داشته باشد، منتظر پاسخ بماند.او میگوید: «من خانهام را از دست دادهام، شوهرم را از دست دادهام و بخش بزرگی از زندگیام از بین رفته است. حالا فقط میخواهم بچههایم جایی داشته باشند که بتوانند دوباره اسمش را خانه خودمان بگذارند.»
شاید برای این خانواده، بازگشت به خانه به معنای برگشتن به زندگی قبل از جنگ نباشد؛ زندگی آنها هرگز شبیه قبل از چهارم فروردین نمیشود، اما داشتن یک سقف ثابت میتواند نقطه شروعی باشد برای مادری که حالا به تنهایی سرپرست دو فرزند است و دو کودکی که هنوز درگیر فقدان پدر و خانهای هستند که هر دو را با هم در یک چشم به هم زدن از دست دادهاند.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.