«شرق» گزارش میدهد:
جنگ و نظم نئولیبرال
شدیدترین جنگ خاورمیانه با تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران همچنان در جریان است و بار دیگر چهره دقیقتری از آنچه مداخله بشردوستانه نامیده میشود در تصاویر هولناک شهرهای مختلف ایران قابل مشاهده است. چند روز پس از جنگ، این پرسش به شکل جدیتری در خود آمریکا مطرح شده که آیا این جنگی در راستای منافع آمریکا است. از ماهها پیش منتقدان دولت ترامپ معتقد بودند که ایران تهدیدی آشکار برای آمریکا نیست و کشاندن پای آمریکا به جنگی دیگر در خاورمیانه هزینههای گستردهای برایش به همراه خواهد داشت.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
شدیدترین جنگ خاورمیانه با تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران همچنان در جریان است و بار دیگر چهره دقیقتری از آنچه مداخله بشردوستانه نامیده میشود در تصاویر هولناک شهرهای مختلف ایران قابل مشاهده است. چند روز پس از جنگ، این پرسش به شکل جدیتری در خود آمریکا مطرح شده که آیا این جنگی در راستای منافع آمریکا است. از ماهها پیش منتقدان دولت ترامپ معتقد بودند که ایران تهدیدی آشکار برای آمریکا نیست و کشاندن پای آمریکا به جنگی دیگر در خاورمیانه هزینههای گستردهای برایش به همراه خواهد داشت.
این پرسشها پس از جنگ دوازده روزه نیز مطرح شده بود. مایکل هادسون در مقالهای با عنوان «چرا آمریکا با ایران در حال جنگ است» که با ترجمه احمد سیف به فارسی منتشر شده، به سراغ طرح این موضوع رفته که چه چیزی پای آمریکا را به جنگی دیگر در خاورمیانه کشانده است. او با تاکید بر منطق نئوکانها، آن را منطقی مینامد که بیش از نیم قرن است سیاست خارجی آمریکا را هدایت کرده است: «منطق نئوکانها آن چنان تهاجمی و برای غالب مردم مشمئزکننده است و آن قدر با اصول بنیادین حقوق بینالملل، منشور سازمان ملل و حتی قانون اساسی ایالات متحده در تضاد است که طراحان این استراتژی به درستی از بیان صریح آنچه در میان است، ابا دارند.»
بر اساس این بستر تحلیلی، مسئله ایران نه موضوع هستهای یا موشکی، بلکه دقیقا به نظم جدید اقتصاد بینالمللی مربوط است. ترامپ از آغاز ریاستجمهوریاش مدام در پی وادار کردن دیگر کشورها به پذیرش نظام اقتصادی آمریکامحور است به این معنا که از تمرکز تجارت و سرمایهگذاری خود بر چین و سایر کشورهایی که به دنبال استقلال اقتصادی از امریکا هستند، خودداری کنند. هادسون جنگ علیه ایران را هم در تداوم این روند بررسی میکند و آن را بخشی از همین هدف میداند: جلوگیری از تجارت ایران با چین و روسیه و مقابله با انحراف از نظم نئولیبرالمحور آمریکامحور.
بر خلاف روایتی که مورد علاقه بخشی از مردم داخل ایران هم هست، ایران نه تافتهای جدابافته بلکه کشوری است همسرنوشت با دیگر ملتهای این منطقه. هادسون در مقالهاش ایران را یکی از حلقههایی میداند که آمریکا برای تسلط به خاورمیانه باید کنترلش کند. با این حال ایران نه صرفا حلقه پایانی برای کنترل کامل بر خاورمیانه، نفت و ذخایر دلاریاش، بلکه حلقهای کلیدی در طرح کمربند و جاده چین است که مسیر جدیدی از حمل و نقل ریلی به سمت غرب موسوم به جاده ابریشم نوین را هدف قرار داده است. هادسون میگوید اگر آمریکا بتواند هدفش را در ایران محقق کند آنگاه این کریدور حمل و نقلی که چین تاکنون ساخته و میخواهد به غرب گسترش دهد، مختل میشود. ایران همچنین کلیدی برای مسدودسازی تجارت و توسعه روسیه از طریق دریای خزر و دسترسی آن به جنوب با دور زدن کانال سوئز است و سر کار آمدن رژیمی دستنشانده میتواند از جناح جنوبی روسیه آن کشور را تهدید کند: «برای نئوکانها، تمام این عوامل، ایران را به محور مرکزی منافع ملی آمریکا تبدیل کرده است، اگر منافع ملی را ساختن امپراتوریای از دولتهای دستنشانده تعریف کنیم که با پیروی از نظام مالی دلاری سلطه آمریکا را حفظ میکنند.»
جنگ علیه ایران، به هر جا که منتهی شود، واپسین جنگ امپریالیستی نیست. جنگ میتواند بحرانهای موجود در اسرائیل و آمریکا را برای مدتی لاپوشانی کند اما پس از مدتی باز از جای دیگری بیرون میزند. به بیان هادسون، طنز تلخ ماجرا این است که تلاشهای آمریکا برای حفظ امپراتوری اقتصادی در حال افولش، همچنان به شکستی خودخواسته منجر میشود. هدف همچنان حول کنترل دیگر کشورها از طریق تهدید به هرج و مرج اقتصادی خواهد چرخید اما همین تهدید آمریکا به هرج و مرج است که دیگر کشورها را به سوی یافتن جایگزینهایی دیگر سوق میدهد: «و البته هدف، استراتژی نیست. طرحی که میکوشد نتانیاهو را همردیف زلنسکی قرار دهد- یعنی چهرهای که با اشتیاق برای دخالت آمریکا حاضر است تا آخرین اسرائیلی بجنگد، همانطور که اوکراین به جای ناتو تا آخرین اوکراینی میجنگد- یک تاکتیک است، اما به وضوح به قیمت از دست رفتن استراتژی انجام میشود. این، هشداری است به سراسر جهان تا به دنبال راه فراری از این وضعیت باشند. درست مانند تحریمهای تجاری و مالی آمریکا که کشورها را وادار میکند به بازارها و نظام دلاری ایالات متحده وابسته بمانند، تلاش برای تحمیل یک امپراتوری نظامی از اروپای مرکزی تا خاورمیانه، از لحاظ سیاسی، قطعا خودنابودکننده است. این تلاش شکافی را که میان نظم نئولیبرال آمریکامحور و اکثریت جهانی در حال شکلگیری است، نه فقط از لحاظ اخلاقی بلکه از منظر حفظ بقا و منافع اقتصادی برگشتناپذیر میسازد.»
همچنین روایتی که ویجی پراشاد در کتاب «گلولههای واشینگتن» (ترجمه روژان مظفری، نشر رایبد) از مداخلات مختلف آمریکا در کشورهای مختلف به دست داده، بهخصوص در مورد کشورهای خاورمیانه و آمریکای لاتین آشنا است. او نشان میدهد که در این کشورها هر بار که مردم و نمایندگانشان کوشیدند راه عادلانهای برای حرکت به جلو ایجاد کنند، با مخالفت طبقات مسلط خود ناکام مانده و تحت فشار نیروهای غربی قرار گرفتند و آنچه باقی ماند منظریهای بود از ویرانی. او بهدرستی میگوید تحقیر گذشته استعماری قدیمی اینک به تحقیر دوران مدرن برگردانده شده است. مردمی که با عنوان کشورهای جهان سوم نامیده میشوند، هیچگاه اجازه نداشتهاند همزمان با همنوعشان در غرب زندگی کنند. آنها مجبور به زندگی در دوران قبلتر، با فرصت و کرامت اجتماعی کمتر بودند. میتوان به چهرههایی اشاره کرد که نهتنها از قدرت کنار زده شدهاند، بلکه «تیغ سرد اعدام» را هم تجربه کردند: پاتریس لومومبا در کنگو، مهدی بن بارکای مراکشی، چهگوارا در بولیوی، توما سانکارا در بورکینافاسو و.... ویجی پراشاد در مطالعهاش تصویری جاندار و عینی از امپریالیسم ارائه کرده است. تصویری ملموس که میپرسد چرا بیست و دو مرد ثروتمند جهان از همه زنان آفریقا ثروت بیشتری دارند یا چرا یک درصد از ثروتمندترینها بیش از دو برابر ۶.۹ میلیارد نفر ثروت دارند. او میگوید امپریالیسم قدرتمند است و سعی میکند مردم را برای به حداکثر رساندن منابع، نیروی کار و ثروت به انقیاد خود درآورد.